خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت ۲۳

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: [email protected]

#سهیل

دلم میخواست تو باغ به دنبالش برم اما فتانه

نذاشت و گفت:بهتره بذاریم این مدت تنها باشه!

 با کلافگی تو سالن کنار فتانه نشستم كه بعد یکی

دوساعت وارد سالن شد و با دیدن ما پا تند کرد و

به سمت اتاقش رفت!

 خیلی دلم میخواست عکس العملش رو وقتی

كه لباس ها رو میبینه ببینم!پس اروم دنبالش

به اتاقش رفتم!

در اتاقش رو که باز کرد با دیدن لباس ها چند

دقیقه ای خشکش زد و بعد اروم به سمت تخت

رفت!

کنار در پشت سرش ایستادم و تماشاش کردم

لبخندی از سر ذوق زدم اما با شنیدن صدای

گریه اش اخمی بین ابروهام نشست !

باز شروع به گریه کردن كرد.

خدا رو صدا میزد و گله و شکایت میکرد!

حس بدی بهم دست داد!

من اونو عاشقانه دوست داشتم! اون هنوز نسبت

به من همچین حسی داشت ؟!

دستام از شدت عصبانیت مشت شدند و  شدت

گریه هاش هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و  با

دیدن دستهاش که به سمت سرش رفت خشکم

 زد !

شروع به زدن به سر و صورتش کرد !

به سمتش رفتم و محکم دستهاشو کشیدم و با

دیدنم با گریه گفت:چی از جونم میخای ؟

خسته شدم از این زندگی منو بکش !میخوام

بمیرم!نمیتونم! میفهمی ؟!نمیتونم به این اوضاع

عادت کنم!.. نمیتونم جون دادنم و زیرت ببینم

 میفهمی؟ نه! بخدا نمیتونی بفهمی هر بار منو

به این تخت میکشونی چه حس بدی بهم دست

میده!دلم میخواد انقدر جیغ بکشم که حنجرم

پاره بشه!دلم میخواد زمین دهن باز کنه و منو

 ببلعه!میتونی این چیزا رو درک کنی؟نه نمیتونی

نمیتونی بفهمی من چه حالی دارم!وقتی بهم

دست میزنی و من بعدش میرم حموم هر چقدر

میشورم جاى لک دستات از روی تن و بدنم نمیره

احساس نجسی میکنم!…

با گریه این حرفا رو میزد و قابل کنترل نبود

از شنیدن حرفهاش حسابی عصبانی بودم از

طرفی هم دوست نداشتم بهش اسیبی برسه !

با کلافگی صورتش رو به سمت خودم گرفتم و

گفتم:دردت اینکه لمست میکنم،بهت دست

میزنم؟؟؟باشه دیگه سمتت نمیام بهت دست

نمیزنم!اما حق برگشتن پیش خانواده ات و

نداری تو همین خونه میمونی و پسر من رو

بزرگ میکنی ….فهمیدی؟

با چشمای سرخش نگاهم کرد و لب زد:ازت

متنفرم!

حرفاش کل وجودم رو به اتیش میکشیدند.

 تو یه لحظه نفهمیدم چیشد اما دستم و بلند

کردم و سیلی محکمی به صورتش زدم،وحشت

زده جیغی کشید و دستهاشو روی صورتش

گذاشت !

از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم،

فتانه به سمتم اومد و گفت:چیشده؟

درحالی که از اتاق خارج میشدم اروم گفتم:

لطفا مواظبش باش!

پا تند کردم و به سمت در خروجی رفتم. توان

موندن تو اون خونه رو نداشتم!

 احساس خفگی میکردم! از دست خودم و از دست

گلاره ناراحت بودم! نمیدونستم چطور باید بهش

میفهموندم که عاشقشم و دوستش دارم….

نیمه های شب بود که به خونه برگشتم!

 صبر کردم ساعت از دوازده شب بگذره و  بعد

وارد خونه بشم!

دلم میخواست وقتی به خونه رفتم گلاره و فتانه

خواب باشند و  اروم وارد خونه شدم!

همه خواب بودند. خواستم به سمت اتاقم برم

اما دلم راضی نشد!

دو دل به سمت اتاق گلاره رفتم اروم در اتاق رو

باز کردم .

خواب بود !

کل لباس هایی که برای خودش و بچه گرفته بودم

تو اتاق پخش شده بودند.

 اهی از سر دلشکستم کشیدم و بی سر و صدا

از اتاق خارج شدم!

همین که وارد اتاق بغلی شدم روی تخت دراز کشیدم و با فكر به گلاره خوابیدم….

#دنیا

صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم. به

ساعت نگاه کردم.

با دیدن عقربه های ساعت که هشت و ربع صبح

رو نشون میداد،سریع از جا بلند شدم و به سمت

توالت رفتم باید اماده می شدم!

ساعت ده نوبت دکتر داشتم.

با دیدن صورتم تو اینه ی توالت اهی کشیدم و

گفتم:ببین صورتم رو چیکار کرده ؟!رد انگشتهاش

رو صورتم افتاده! سهیل دستت بشكنه الهى!

حوله رو روی صورتم گذاشتم و به سمت میز

ارایشم رفتم كه جز یه مرطوب کننده و چند تا

شیشه عطر چیزی نداشتم.

 کلافه به خودم تو اینه نگاه کردم و گفتم:من که

لوازم ارایش ندارم الان چطور صورتم رو ارایش

کنم که جای انگشتای اون نامرد دیده نشن؟!

تقریبا نا امید شده بودم که یاد فتانه افتادم.

 اون همیشه صورتش رو ارایش میکرد!حتما لوازم

ارایشی داره !برم ازش کرم پودر بگیرم و صورتم و

یه جوری ماست مالیش کنم!

با خوشحالی از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق

فتانه رفتم.

 تازه از اتاقش میخواست خارج بشه که بهش

رسیدم و  گفتم:فتانه جون میشه کرم پودرتو

بهم قرض بدی!

یک تای ابرویش رو بالا داد و گفت:دارم درست

میشنوم؟

 به صورتم نگاه کن!جای دستش رو صورتم

مونده نمیشه که اینجور به  مطب دکتر برم!

 کرم پودرو خالی بزنی صورتت بی روح میشه

باید کامل ارایش کنی!

میدونم حالا میتونم از وسایلت استفاده کنم؟

اره برو تو اتاقم همه روی میز ارایشم هستند

 ممنونم تا من ارایش کنم تو هم صبحانه تو

بخور تا بریم!ساعت ده نوبت دارم!

باشه!

 كجا میخواین برین؟!

صداى سهیل بود.نگاه كوتاهى بهش انداختم كه

با دیدن صورت من خشكش زد و من با ناراحتى

سربزیر انداختم و وارد اتاق فتانه شدم و به سمت

میز ارایشش رفتم.

 روی صندلی نشستم و به وسایل رو به روم نگاه

کردم!

خیلی وقت بود که صورتم دست نخورده مونده

بود!

لبخند تلخی زدم و کرم  پودر رو به دست گرفتم.

.

.

.

#سهیل

با شنیدن صدای صحبت های فتانه و گلاره

چشمهامو باز کردم.

انگار قصد خارج شدن از خونه رو داشتند؛ سریع

از جا بلند شدم ودر اتاق رو باز کردم.

 گلاره درحالی که پشت به من ایستاده بود با

فتانه حرف میزد!

یه پیراهن بلند به رنگ سبز ابی تنش بود که

حاشیه گلگلی قشنگی به رنگ سفید داشت و روی

پیراهنش یه کت جین پوشیده بود و موهاشم پشت

سرش گیس بسته بود!

دلم میخواست صورتش رو میدیدم!

اما با به یاداوری دیروز اخمی کردم و گفتم:کجا

میخواین برین؟

گلاره به سمتم برگشت!

یک لحظه با دیدن صورتش خشکم زد ، انگار

متوجه حالم شد سریع سرش و پایین انداخت

فتانه قدمی جلو اومد و گفت:امروز نوبت دکتر

داره برای چک کردن وضعیتش باید بریم!

 نمیخواد تو ببریش! من الان اماده میشم !

اونو میبرم فقط ادرس و برام تو واتس اپ بفرست!

__ اوه خدایا شکرت !اصلا حوصله نداشتم امروز

بیرون برم!

به اتاق برگشتم و تو یک چشم بر هم زدن اماده

شدم.

چهره گلاره مدام جلوی صورتم رژه میرفت چقدر

ناز شده بود با اون ارایش ملیحی که روی صورتش

 بود لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم .

گلاره تو سالن کنار در ایستاده بود و کلافه به

اطرافش نگاه میکرد .

با دیدنش یاد قولی افتادم که به خودم داده بودم

 به خودم قول داده بودم دیگه سمتش نرم همین

که اونو کنارم دارم کافیه!

 لازم نیست حتما اونو به تختم بکشونم!

 با بچه ای که تو دامنش انداختم شوهرش دیگه

قبولش نمیکرد.

 بعد به دنیااومدن اون بچه خود به خود گلاره

پیشم موندگار میشد! اونم به اراده خودش!

 خوب میدونم که دل اینو نداره از اون بچه

بگذره!

بدون اینکه بهش نگاه کنم یا کنارش بایستم در

سالن رو باز کردم و درحالی که خارج میشدم گفتم:

سریع بیا

پشت سرم به سمت ماشین اومد ومن سوار شدم.

 روی صندلی عقب ماشین خواست بشینه که

گفتم: راننده ات نیستم پس اونجا نشین!

پوفی کشید و با اخم جلو نشست و منم ماشین

رو به حرکت در اوردم و به سمت مطب دکتر رفتم

#دنیا

ازاینکه کنارش تو ماشین نشسته بودم؛ اصلا

احساس راحتی نمیکردم.

 اما چاره ای نداشتم!باید تحملش میکردم!

 بعد یک ربع به مطب دکتر رسیدیم و با سهیل وارد

مطب شدم!

 سهیل بعد از دادن شماره پروندم کنارم نشست و

با حرفی که زد متعجب نگاهش کردم:چقدر زن

حامله!

با دیدن حالتم سرش رو سوالی تکون داد و گفت:

چرا اینجور نگاهم میکنی؟

 هیچی

سرم رو پایین انداختم!

یاد همون روزی افتادم که با کیان به مطب دکتر

رفتم . اون روز کیان با دیدن زنای باردار تو مطب

همین حرف رو زد !

چقدر دلم براش تنگ شده بود!

 بی معرفت چقدر زود منو فراموش کرده بود و

ازدواج کرده بود !

اهی کشیدم که سنگینی نگاه سهیل رو روی خودم

حس کردم!

سرم رو بلند کردم و معذب نگاهش کردم و گفتم:

میشه اینجور بهم نگاه نکنی!

در حالیكه روش رو بر مى گردوند دلخور زمزمه كرد:

باشه!

سرش رو پایین انداخت و با گوشیش ور رفت،گاهی

دلم به حالش میسوخت !

هر زنی ارزوش بود که مردی مثل سهیل عاشقش

باشه؛  اما عشق اون به من اشتباه بود! من یه زن

شوهردار بودم ! من به سهیل تعلق نداشتم از اینا

هم بگذریم فکر کردن به گذشته اش داغونم میکرد

از اینکه یاد گذشته اش می افتادم عصبی میشدم!

کارش فروختن دخترهای وطنش بود به ادمایی که

خدا میدونه چه بلاهایی سرشون میاوردند!

 خیلی از اون دخترها ناخواسته پاشون به دبی

کشیده میشد!…مثل خودم…

با شنیدن اسمم از جا بلند شدم که سهیلم همراهم

 بلند شد و سوالی نگاهش کردم که گفت: مگه

ترکی بلدی؟!

 نه اما لازم نیست بیای داخل خودم از پسش

بر میام!

با دست اروم منو به سمت در اتاق هول داد و

گفت:بیا بریم بحث نکن جلو مردم زشته!

به اجبار همراهش وارد اتاق دکتر شدم و دکتر با

دیدنم لبخندی زد و چیزی گفت که متقابلا سهیل

هم خندید و چیزی بهش گفت!

منم طبق معمول عین ادمای منگ بهشون نگاه میکردم…

سهیل

همین که وارد اتاق دکتر شدیم دکتر که مرد

 مسنی بود ؛ لبخندی زد و گفت:فکر کنم شما

 باید همسر گلاره خانم باشین!

لبخندی زدم و گفتم:بله درست حدس زدین!

از جاش بلند شد و با من دست داد و رو به گلاره

 کرد و گفت: خانمتون معلومه که هنوز زبون ترکی

رو یاد نگرفته!

به گلاره نگاه کردم که داشت گنگ به جفتمون

 نگاه میکرد و با دیدن حالت قشنگ و با نمكش

 نتونستم نخندم!

 بلند زیر خنده زدم که دکتر گفت:برعکس

خانمتون خوش خنده هم هستین !…به گلاره

خانم بگین روی اون تخت بره تا اول یه سونو

از بچه بگیرم و اوضاعش رو ببینم!

 بله چشم

با ذوق و شوق به گلاره نگاه کردم و گفتم:برو

روی تخت درازبکش میخواد سونوگرافی بگیره

از جا بلند شد و به سمت تخت رفت.

 دودل شدم که برم بهش کمک کنم یا نه که دکتر

گفت:به خانمت کمک نمیکنی؟؟؟

 چرا!…چرا!…الان

به سمتش رفتم و کمکش کردم روی تخت دراز

بکشه!

دکتر به سمتمون اومد و کنار تخت روی صندلیش

نشست و کمی ژل به پوست شکم گلاره زد و بعد

دستگاه سونو رو فعال کرد!

به من نگاه کرد و گفت:به مانیتورنگاه کن تا پسرت

رو ببینی!

همه وجودم چشم شد و زل زدم به مانیتور!

 دلم میخواست اون موجود کوچیک رو که حاصل

 عشقم به گلاره بود رو ببینم!

تصویر مبهم و سیاه و سفید بود و هرچی بیشتر

دقت میکردم کمترمیتونستم اون جنین رو ببینم!

دکتر بار دیگه بهم نگاه کرد و انگار متوجه شد که

چیزی دستگیرم نشده دستش و به سمت مانیتور

گرفت و گفت:اینجا رو نگاه کن! این پسر بچه ى

فضول و میتونی ببینی؟

به محلی که دکتر نشون داده بود دقت کردم!

چیزی شبیه بچه دست و پاهاش و خیلی تو هم

جمع کرده بود بخاطر این نمیشد ؛ درست

تشخیصش داد!

بعد از اینکه درست پسرم رو دیدم دکتر گفت:الان

صدای قلبش رو با هم گوش میدیم!

با پیچیدن صدای تپش قلب اون بچه تو اتاق یاد

بچگی ام افتادم!

یاد روزهایی که دلم میخواست یه پدر خوب داشته

باشم!

دیدم تار شد و بغض بدی گلوم رو اذیت کرد و با

تمام توانم جلوی ریزش اون اشکای سمج رو گرفتم

گلاره از روی تخت بلند شد و به سمت میز دکتر

رفت و دکتر بعد از چک کردن ازمایش های گلاره

گفت:بهتره بیشتر مواظب خانمتون باشین!…

 فشارش خیلی بالا میره و وضعیت جفتم خیلی

حساسه !…به هیچ عنوان رابطه نداشته باشین!

 بله چشم

 پا تو ماه هفتم گذاشته !دو هفته دیگه حتما تو

همین روزوهمین ساعت منتظرتونم!

 مرسی اقای دکتر

همراه گلاره از مطب خارج شدیم!

 گلاره حسابی تو فکربود و هیچ حرفی نمیزد !

منم انقدر ذوق کرده بودم که زبونم بند اومده بود

تو سکوت به سمت خونه حرکت کردیم!

تازه پا توخونه گذاشته بودیم که اتاش بهم زنگ زد

 سلام آقا!

سلام اتاش!اتفاقی افتاده؟!

اقا همین یک ساعت پیش شیخ عدنان رو تو

فرودگاه دیدند که مقصدشم دبی بود! عکسهای

خروجش از هتل و ورودش به هواپیما هم الان

تو گوشیم هست!

باورم نمیشه که رفته باشه! یعنی ناامید شده از

پیدا کردن گلاره؟!

منم تعجب کردم بعد این مدت کوتاه اومده و

بدون دردسر از ترکیه خارج شده اما فعلا مجبوریم

باور کنیم که کوتاه اومده!

به نظرت اوضاع برای اوردن گلاره به خونه امن

هست؟!

بله اقا ویلای جدید براتون میگیرم که دچار

مشکل نشین!

خوبه سعی میکنم تا اخر همین هفته همراه

گلاره به خونه برگردیم!

خوش  اومدین اقا

ممنونم! همه این ارامش رو مدیون برنامه ریزی

های دقیق تو هستیم! راستی چه خبر از ایناز

تونستی باهاش به جایی برسی؟!

خجالت کشیدنش رو از پشت تلفن هم میتونستم

تشخیص بدم .قهقه ای زدم و گفتم:خجالت نکش

از عشق جدیدت لذت ببر! دختر خوبیه!

مرسی اقا

دلم نیومد بیشتر از این اونو معذب کنم، پس

خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم و با

خوشحالی وارد سالن شدم و رو به فتانه که داشت

با گلاره حرف میزدکردم و گفتم:یه خبر خوب دارم

فتانه ابرویی بالا انداخت و گفت:خبر خوبت چیه؟

 حدس بزنین!

گلاره بی توجه به من به سمت پله ها رفت!برای

این که اونم بشنوه صدامو بالاتر بردم و گفتم:شیخ

عدنان به دبی برگشت!

فتانه با ذوق بهم نزدیک شد و گفت:وای راست

میگی؟؟

گلاره هم که خوشحالی تو صورتش معلوم بود به

سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد

اتاش الان زنگ زدگفت از ترکیه خارج شد سوار

هواپیما شد و به دبی برگشت!

 بالاخره راحت شدیم!

_اره از شرش راحت شدیم اخر هفته برمیگردیم

با زدن این حرف گلاره اخم کرد و به سمت اتاقش

برگشت.با تعجب به فتانه نگاه کردم و گفتم:چرا

اخم کرد مگه نباید الان خوشحال باشه؟؟

 اینجا رو خیلی دوست داره واسه همین ناراحت

شد فکر کنم!

.

.

.

#دنیا

با شنیدن حرف های سهیل دلم می خواست به

سمتش برم و سر و صورتش رو غرق بوسه کنم

باورم نمیشدکه دیگه شیخ عدنان نیست که ازش

بترسم و کل شب رو  بیدار بمونم و یا اگه بخوابم

 کابوسشو ببینم!

 اما خوشحالیم چندان هم دوام نداشت!بعد اون

خبر خوب سهیل گفت تا اخر هفته به خونه

برمیگردیم!

از حرفش ناراحت شدم  اما مگه جرات مخالفت یا

نظر دادن رو داشتم ؟!

میترسیدم برگردم به اون خونه و ازار و اذیت های

سهیلم شروع بشه……

#ایناز

رو به روی اتاش ایستاده بودم و از تو سالن بهش

نگاه میکردم که در حال اشپزی بود ودقت خاصی

تو حرکت و کارهاش بود که ادم دوست داشت

بشینه و نگاهش کنه !

سرش رو  بلندکرد و من رو با نگاهش غافلگیر کرد

همزمان جفتمون لبخند زدیم : میخوای بیای

کمکم؟؟

به سمت اشپزخونه اش رفتم و گفتم:خیلی دوست

دارم کمکت کنم اما انقدر تو کارت داری با دقت

پیش میری که میترسم غذات رو خراب کنم!

قهقه ی مردونه ای زد و گفت:اگه غذا خراب شد

باید منو مهمون کنی و بهم شام بدی!

 موافقم!

کنارش ایستادم و همراهش شروع به اشپزی

کردم ! واقعا کنار اتاش بودن لذت بخش بود .

دلم میخواست بیشتر باهاش اشنا بشم اما

شخصیتش انقدر خاص بود که جرات نزدیک تر

شدن بهش و کنجکاوی تو گذشته اش رو نداشتم.

کنار هم در ارامشی که مختص اتاش بود شام رو

خوردیم !طعم دستپخت اتاش فوق العاده بود

درحالی که ظرف ها رو به همراهش جمع میکردم

گفتم:قبلا اشپز نبودی؟؟؟

 نه…ولی عاشق اشپزیم بخاطر همین به هاکان

پیشنهاد دادم کنار شرکت تجاریمون رستوران

بزنیم!

چرا تو رستوران اشپزی نمیکنی؟!

دوست ندارم برای هر کسی اشپزی کنم

اوووم دقیقا برای چه کسایی فقط اشپزی

میکنی؟

یجور خاصی نگام کرد: کسایی که برام عزیزن

شیطون نگاهش کردم وگفتم:یعنی منم جز اون

افرادم؟!

دلم میخواست بهم ابراز عشق کنه! رفتار کیان

حسابی منو عقده ای کرده بود برای داشتن کسی

که عاشقم باشه!

اتاش درحالی که وارد سالن میشد؛ گفت:عزیز

نبودی الان تو رستوران بودیم!

لبخندی زدم و دنبالش از اشپزخونه خارج شدم

 یادم انداختی هاکان کی از مسافرت برمیگرده ؟

احتمال داره چند روز دیگه برگردن چطور مگه؟!

دوست دارم خانمش رو ببینم حتما خیلی

زیباست که اینجور عاشقانه اونو دوست داره!

 خانم زیبایی هستن اما عشق ربطی به زیبایی

نداره ادم با دلش عاشق میشه نه چشمش!

لبخندی زدم و کنارش روی مبل نشستم و گفتم:یه

سوال داره دیوونه ام میکنه

 بپرس که دیوونه نشی خانم کوچولو!

 چطور دلش اومد تنهات بذاره؟

غم عجیبی تو چشماش نشست که منو از سوالی

که پرسیده بودم پشیمون کرد !

لبخند تلخی زد و گفت:نباید هیچ وقت عاشقش

میشدم! اون سهم من نبود! سهم مردی بود که از

برادر برای من عزیزتر بود ناخواسته عاشقش شدم

و برای به دست اوردنش جنگیدم! اونم از سربچگی

یه سری کارا کردکه نباید میکرد! حق نداشتم از

دستش ناراحت بشم بخاطر انجام اون کارها چون

خودم بدتر از اون بودم! چون من باعث مرگ اون

مرد شدم ! باعث تباه شدن زندگی هر سه تامون

شدم!… اما ازش انتقام گرفتم بخاطرگناهی که

ناخواسته انجام داده بود!…انتقام احمقانه ی من

باعث شد اون دختر پا تو راهی بذاره که هیچ راه

بازگشتی نداشت! اخرشم برای جلب رضایت من

وارد بازی خطرناکی شد که جونش رو از دست داد

با شنیدن حرفای اتاش حس اینو داشتم که رو به

روی یه قاتل زنجیره ای بی رحم نشستم.

 اب گلوم رو بلعیدم و با دلهره بهش نگاه کردم و

گفتم:الان اون دختر واقعا مرده؟؟

 اره چند ماهی میشه که مرده دم اخر به عشقم

اعتراف کردم اما دیر شده بود چون اون بخاطر

خونریزی زیاد تو بغلم جون داد

بغص کرده بودم! هم از سر ترس هم از سر

دلسوزی برای اون!

دختر بیچاره! با چشمای خیسم به اتاش نگاه کردم

و گفتم:چرا خونریزی؟؟؟یعنی اون کشته شد؟؟؟

بهم نزدیک شد و با صدای ارومی گفت:اره کشته

شد جلوی چشمم بعد برای اینکه پای پلیس وسط

کشیده نشه اونو شبانه دفنش کردم!

پنهان کردن ترسم تو اون اوضاع دست خودم نبود

وحشت زده بدون اینکه حتی پلک بزنم به اتاش

نگاه کردم که از جا بلند شد و به سمت کمدی رفت

که گوشه سالن بود و با صدای ارومی گفت:

میخوای عکسای دفن کردنش و ببینی و اسلحه ای

که باهاش بهش شلیک شد؟

خشکم زده بود و توان بلند شدن رو نداشتم خودم

رو اماده کرده بودم برای مردن!

 خدای من چطور من به این مرد مرموز غریبه

انقدر اعتماد داشتم که شبانه به خونش اومده

بودم و الان داشت جلوم از خلافهاش حرف میزد؟

پشت به من ایستاده بود و تکون نمیخورد. هر

لحظه منتظر  بودم که به طرفم برگرده و اسلحه

اش و به سمت من بگیره و تیراندازی کنه که یک

دفعه به سمتم برگشت و با صدای بلندی

گفت:سوپرایز

با صدای بلندش دو متر از جا پریدم و در حالی که

جلوی چشمهامو با دست گرفته بودم از ته قلبم جیغ بلندی کشیدم!

#اتاش

کاملا  اخلاق ایناز دستم اومده بود! میدونستم که

دلش میخواد بیشتر درباره ام بدونه دلم میخاست

همه چیزو درباره ی خودم بهش بگم اما اعترافم

ممکن بود باعث بشه اونو از دست بدم!

دو روزی بود که دنبال یه راهی بودم که براش

تعریف کنم تا اینکه تصمیم گرفتم اونو به شکلی

امتحان کنم یه کیک پختم که روش تصویر اینازو

با ژله کشیدم اونو توکمد قایم کردم!

شروع به گفتن از خودم و مرام كردم چهره اش

هر لحظه رنگ پریده تر از قبل میشد .

لبخند تلخی زدم! حدسم درست بود! اون گذشته

منو دوست نداشت! لحظه اخر به سمت کمد رفتم

کمی مکث کردم تا ترسش بیشتر بشه و نقشه ام

عملی بشه

بعد درحالی که کیک و به دست میگرفتم به

سمتش برگشتم و فریاد کشیدم:سوپرایز

بدون اینکه نگاهم کنه دستاشو روی چشماش

گذاشت و با کل توانش جیغ بلندی کشید !

خنده ام گرفته بود! اونو بدجور ترسونده بودم!

بعد چند دقیقه که دید خبری نیست! اروم

دستهای لرزونش رو از روی چشماش برداشت .

کل وجودش میلرزید!

وقتی کیک و تو دستم دید اشکش جاری شد و با

بغض گفت:خیلی عوضی هستی سر کارم گذاشته

بودی اره؟

به زور سعی کردم جلوی قهقه ام رو بگیرم،سر

جاش نشست و به گریه اش ادامه داد.

کیک رو روی میز جلوی ایناز گذاشتم و به سمتش

رفتم هنوز داشت گریه میکرد کنارش نشستم و

گفتم:میخواستم باهات شوخی کنم ایناز

با چشمای درشت خیسش به سمتم برگشت و

گفت:فکر کردم داری راست میگی از ترس داشتم

سکته میکردم

 انقدر وحشتناک بود یعنی؟؟

اره خیلی من نمیتونم با ادمی رفت و امد کنم

که قاتل باشه یا خلافکار

قهقهه ای زدم که تلخیش دل خودم رو زد و گفتم:

دیگه از این شوخی ها نمیکنم

ایناز کمی اروم تر شده بود رو به من کرد و گفت:

اگه میشه برام تاکسی بگیر برگردم هتل

 هنوز کیک نخوردیم

باید برم استراحت کنم احساس میکنم سرم در

حال ترکیدنه

 واقعا معذرت میخام فکر نمیکردم انقدر بترسی

میخوای ببرمت دکتر؟

 نه بخوابم حالم خوب میشه

__ باشه اما من میرسونمت اینجور خیالم راحت تره

دیگه حرفی نزد و لباسهاش رو پوشید و با هم

سوار ماشین شدیم.

فاصله خونه تا هتل رو هر دو سکوت کرده بودیم

به محض رسیدن به هتل سریع خداحافظی کرد و

از ماشین پیاده شد

مطمئن بودم دیگه نه بهم زنگ میزنه نه باهام

بیرون میاد.

ماشین رو روشن کردم و به سمت یکی از بارهای معروف شهر رفتم!

#دنیا

یک هفته به سرعت گذشت و روز برگشت به

استانبول رسید.

تو اتاقم نشسته بودم و مشغول جمع کردن

وسایلم بودم.

خوشبختانه تو این چند روز سهیل به سمتم

نمیومد و این کمی بهم ارامش میداد!

 بعد قرار دادن لبهاسام داخل چمدان ها به سمت

تخت رفتم و روى تخت دراز کشیدم که بچه شروع

به لگد زدن کرد.

اهی کشیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم و

گفتم:جانم مامان خسته ات کردم؟؟

به سقف خیره شده بودم و با دستم شکمم رو

نوازش میکردم که لگدهای بچه بیشتر شد!

لبخندی زدم و گفتم:انقدر تکون نخور پسر شیطون

با به یاداوری چیزی سر جام نشستم و به شکم

تخم مرغیم نگاه کردم و گفتم:کلا یادم رفته بود

 برات اسم انتخاب کنم!

اینجور که نمیشه!وقتی دنیا اومدی چی صدات

 بزنم؟!…

کیان اسم خواهرت رو خودش انتخاب کرد!

کیاناز !…هم اسم خودش!….میخواست اینجور

بهم ثابت کنه که من براش خیلی مهمم…

اما من اسمت رو میذارم دانیال!

مامان دنیا و دانیال بهم میخورند!…نظرت چیه؟

اگه کیان تو رو ببینه حتما ازم متنفر میشه… اما

من عاشقتم!… تو تنها کسی هستی که الان دارم

دلم میخواست باز گریه کنم اما احساس خواب

الودگی زیادی میکردم !

پس فعلا قید گریه رو زدم و سرم رو گذاشتم روی

بالشت و تصمیم گرفتم یه دل سیر بخوابم که

خوشبختانه موفق هم شدم!

 سریع چشام گرم شد و خوابم برد

#سهیل

به سمت فتانه رفتم و گفتم:وسایلت رو جمع

کردی؟

 اره جمع کردم کی حرکت میکنیم؟

 برای دو ساعت دیگه بلیط هواپیما گرفتم تا

یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم!

_خوبه من اماده ام فقط برم لباسامو بپوشم

 گلاره چی؟!اون هم اماده است؟!

 نمیدونم الان میرم میبینم!

 نمیخواد خودم میرم بهش سر میزنم!

به سمت پله هارفتم که فتانه صدام کرد:سهیل

به سمتش برگشتم:بله

قدمی نزدیک تر اومد و گفت:تو این یه هفته اصلا

 سمتش نرفتی قضیه چیه؟

 خسته شدم از این اخلاقش هر چی سعی میکنم

 بهش نزدیکتر بشم اون دور تر میشه!… تا وقتی

خودش نخواد دیگه سمتش نمیرم!..

 اومدیم و اون هیچ وقت نخواست!

 منم هیچ وقت نمیرم سمتش همینکه مادر

پسرمه و جلو چشمم کافیه!

 اما…

میون حرفش پریدم و گفتم:فعلا وقت این بحث ها

نیست .دیرمون میشه!

 اوکی

به سمت اتاق گلاره رفتم تقه ای به در زدم اما

صداشو نشنیدم.

اروم در اتاق رو باز کردم که متوجه شدم خوابیده

لبخندی زدم و به سمت تختش رفتم دختره تنبل

عشق خواب داشت!

 اروم کنارش روی تخت نشستم و به صورتش خیره

 شدم.

نگاهم بعد از صورتش روی شکم برامده اش زوم

شد!

خیلی برام سخت بود دوری ازش اما مجبور بودم

گلاره به هیچ عنوان قبول نمیکرد من رو کنار

خودش ببینه!

 اهی کشیدم و از جا بلند شدم که چشمای گلاره

باز شد و با دیدن من بالای سرش از جا پرید و با

اخم گفت؛اینجا چیکار میکردی؟؟

 اومدم بهت بگم خودتو زودتر اماده کن که تا

یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم!

 باشه اماده میشم الان

قبل خارج شدن از اتاق یک بار دیگه به سمتش

برگشتم و گفتم:بهت قول میدم دیگه سمتت نیام

هیچ وقت و یه قول دیگه هم بهت میدم اینکه تا

وقتی زنده ام اجازه نمیدم ازجلوی چشمام دور

بشی!…حالا هم زودتر اماده شو میخوایم بریم!

#دنیا

مرتیکه احمق! عادت داشت هر وقت من حالم

 خوبه بیاد حالم رو خراب کنه و بره !

بعد از خارج شدنش از اتاق سریع لباس هامو

عوض کردم و به سمت اتاق فتانه رفتم و ازش

خواستم که به یکی از نگهبانها بگه وسایلم رو پایین

بیارند!

تا رفتن به فرودگاه سعی کردم جلوی چشم سهیل

 نباشم.

لحنش انقدر جدی بود که لرز بدی به تنم افتاده

 بود !

اصلا انگار تو دلم شروع کرده بودند به رخت

شستن.

هر سه با هم وارد ویلای جدید شدیم و با ورود

به ویلاى اولین چیزی که نظرمو جلب کرد باغ

بزرگ رو به روم بود!

 لبخندی زدم و به سمت درخت ها رفتم عاشق

گل و گیاه و درخت بودم.

سهیل به محض ورود تلفتش زنگ خورد و از خونه

خارج شد.

اهمیتی به خروجش ندادم همین که کاری به کارم

 نداشت برام کافی بود!

.

.

.

#سهیل

تازه وارد خونه شده بودیم که تلفنم زنگ خورد!

 با دیدن شماره عایشان لبخندی زدم و جواب

دادم:بله؟

باصدای لوند و پر عشوه اش گفت:سلام عزیزم

 رسیدن بخیر!

 از کجا میدونی رسیدم؟

 از اونجا که دم درخونتم

 شوخی میکنی

 بیا بیرون منتظرتم

از خونه بیرون اومدم و با دیدن ماشینش سریع به

سمتش رفتم و سوار ماشین شدم.

 اونم با لبخند جذابش سریع ماشین رو به حرکت

دراورد و از اونجا دور شد!

یاد هفته پیش افتادم وقتی به دنیزلی رفته بودم

شماره ناشناسی شروع کرده بود بهم پیام دادن !

کلی شعر عاشقانه و متن عاشقانه و بعد از دو سه

روز خودش رو معرفی کرد !

از مشتری های رستورانم بود و مثل اینکه شماره

مو از یکی از کارکنام گرفته بود.

 دختر شاد و سرزنده ای بود .قصد نزدیک شدن

بهش رو نداشتم؛ اما حس میکردم با بودنش

میتونم حسادت گلاره رو تحریک کنم!

جلوی خونه ای شیک ماشینش رو نگه داشت

و گفت:پیاده شو اقا!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:اول اینکه تو از کجا

فهمیدی من از مسافرت اومدم دوم اینکه اینجا

کجاست؟

به سمتم خم شد و درحالی که چشمای درشتش

رو ریز میکرد گفت:داشتم اتفاقی از اون محل

میگذشتم که دیدم از ماشین پیاده شدی بعدشم

اینجا خونمه!

حرفهاش تقریبا قانعم کرده بود اما اون همه حس

خواستنش نسبت به من برام شک برانگیز بود !

چشمهامو ریز کردم و گفتم:هنوز نگفتی کی شماره

منو بهت داد؟!

__ بریم داخل خونه تا بهت بگم!

پوزخندی زدم و گفتم:خیلی عجله داری برای رفتن

 به داخل خونه!

دستش رو نوازش وار روی سینم کشید و گفت:

بریم داخل قول میدم پشیمون نشی!

قهقهه ای زدم!

میدونستم رفتم به اون خونه مساویه با خیانتم

به عشقم

به عشقی که عشقی به من نداره خیانت میکنم!

به زنی که نطفه من تو وجودش داره بزرگ میشه!

اما اون خودش اینو میخواد!

 خودش تمام سعیشو میکنه تا منو ازش دور کنه

با نوازش دست گرم عایشان افکارم رو کنار گذاشتم

 و عین ادمهای طلسم شده از ماشین پیاده شدم

تصویر گلاره یک لحظه هم از جلوی چشمهام دور

نمیشد!

 جلوی در ورودی خونه اش مکثی کردم که انگار

متوجه دودلی من شد و دستهاشو دور کمرم

حلقه کرد و منو به داخل تقریبا هول داد!

همینکه وارد خونه شدیم کفشاشو دراورد و پاپتی

 به سمت اشپزخونه رفت.

روی اولین مبل نشستم و به دکور داخلی خونه

نگاه کردم.

از عکسای اویزون شده تو خونه معلوم بود که ادم

 تنهایی هست.

همه جا پر بود از عکس های عایشان تو مناطق و

کشورهای مختلف !

با شنیدن صداش به سمتش برگشتم با دو تا جام

 بزرگ و یه بطری مشروب اومده بود!

 اونم چه مشروبی !…کنارم نشست و جام ها رو پر

کرد و جام منو به سمتم گرفت و گفت:نوش!

هنوز تردید داشتم!…

میدونستم مست بشم با وجود عایشان تا صبح

کارهایی رو انجام میدم که باب میلم نیستند.

 شیطون نگاهم کرد و از جا بلند شد.جامش رو

روی میز گذاشت و رو به روم ایستاد.

گنگ نگاهش کردم که اروم روی پاهام نشست و

بدن گرمش پاهامو اتیش زد .

اب گلوم رو بلعیدم که جام رو از دستم گرفت و

جام رو به لبهاش نزدیک کرد و کمی مزه کرد و

به من که بهش خیره شده بودم چشمکی زد!

چه جاذبه ای داشت این زن !

سعی کردم خوددار باشم! عایشانم فهمیده بود که

نمیخوام نم پس بدم!

روی سینه ام خم شد و بهم تکیه داد و  جام رو به

سمت دهنم گرفت وگفت:مزه اش عالیه!

نگاهش کردم!

 نمیتونستم حرکتی بکنم؛تنم داشت اتیش

میگرفت !

سردرگم نگاهش کردم و گفتم:میشه بلند شی ؟!

گرممه!……

انگار منتظر این حرفم بود، بدون اینکه از روی

پاهام بلند بشه جام رو روی میز گذاشت و گفت:

اتفاقا منم گرممه اونم زیاد!

بعد دستش رو دو طرف بدنش قرار داد و

پیراهنش رو از تنش خارج کرد و من با دیدن

صحنه رو به روم کاملا خشکم زده بود!

 خم شد و جام رو برداشت و شروع به مزه کردن

 کرد زیاد نمیخورد!

انگار دوس نداشت کاملا مست بشه….

حسابی کلافه شده بودم برای اینکه کمی از

ارامش از دست رفته ام رو به دست بیارم جام

رو از دستش گرفتم و یک سره سرکشیدم که

قهقه ای بلندی زد و گفت:نوش جونت عشقم!

مزه خاصی داشت حس کردم چیزی داخلش

ریخته باشه!

گرمای بدنم بیشتر و بیشتر شد!طورى كه دلم

میخواست باهاش یکی بشم.

به پهلوهاش چنگ زدم و گفتم:تو مشروب چی

ریخته بودی؟!

خمار نگاهم کرد و گفت:گرمت شد…دوست داری

الان زیرت باشم؟!

بی اختیار گفتم:اره دوست دارم الان زیرم باشی

دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت و

درحالی که اروم دکمه های پیراهنم رو باز میکرد

 گفت:گلوت خشک شده مگه نه!

زبون داغم رو روی لبای خشکم کشیدم و چیزی

نگفتم .

نبض گردنم انقدر محکم میزد که حس میکردم

الان چیزی از گردنم بیرون میزنه!

انقدر اروم دکمه هام رو باز میکرد که اختیارم رو

از دست دادم و اونو روی مبل پرت کرد و سریع

پیراهن وکتم رو از تنم خارج کردم و روش خیمه

زدم.

ست گیپور اناری که تنش بود سفیدی بدنش رو

بیشتر به رخم میکشید!

 لبهام رو قفل لبهاش کردم و شروع به مکیدنشون

کردم.کارش رو بلد بود.

چند ماه بود که گلاره منو از  رابطه با خودش

محروم کرده بود .

مردی بودم که عادت به رابطه های زیاد داشتم

اما از وقتی گلاره وارد زندگیم شده بود همه رو

کنار گذاشته بودم و اون تنها زن زندگیم شده بود

اما الان داشتم با عایشان عشق بازی میکردم و

انقدر زیرم وول میخورد که طاقتم تموم شد!

وقتش بود باهاش یکی بشم!

سرم رو سمت گوشش بردم و گفتم:شیطونیت کار

دستمون داد همینجا شروع کنم یا بریم تو اتاق!

خمار نگاهم کرد و با صدای پر نازش گفت:بریم

داخل اتاق!…خوشم نمیاد جایی غیر تخت باهات

 یکی بشم!…

خواستم از روش بلند بشم که به گردنم اویزون شد

دستهامو دور کمرش حلقه کردم و اونو بلند کردم

با سر بهم اتاق خوابش رو نشون داد و بعد لباشو

قفل لبهام کرد و با همون حالت به سمت اتاق

رفتم.

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.

 اتاق شیک و زیبایی بود با دکور سفید و قرمز!…

 اونو به سمت تخت بردم و روی تخت پرتش کردم

در حال بازکردن کمربندم بودم که نیم خیز شد و

شروع به رقصیدن روی تخت کرد این زن همه

کاراش اغوا گرانه بود !

بیشتر از این تحمل نداشتم سریع شلوارم رو از

پام در اوردم و کنارش دراز کشیدم هنوز داشت

میرقصید دستم به سمت موهاش رفت و بعداز

لمس موهای نرمش بازوشو کشیدم که کاملا

نمایشی خودش رو تو بغلم پرت کرد به محض

لمس بدنش کنترل خودمو از دست دادم و لباس

زیرش رو با خشونت از تنش خارج کردم !

اه و ناله هاش کل اتاق رو پرکرده بود و من رو

بیشتر تحریک میکرد و با یک ضربه باهاش یکی شدم….

با سر درد فجیعی چشمامو باز کردم!

 اتاق برام نا اشنا بود!گیج گاهم رو با سر انگشتام

فشار دادم و چند بار چشمامو باز و بسته کردم و

به اطراف نگاه کردم،با دیدن عایشان که پشت به

من لخت خوابیده بود؛تازه یادم اومد که دیشب

چه گندی زده بودم!

ازسر جام بلند شدم که سرم تیرکشید و اخ بلندی

گفتم .

همزمان عایشانم بیدار شد و با صورت پف کرده

از خوابش نگاهم کرد وگفت:چیشده؟؟

لعنتی تو اون مشروب چی ریخته بودی سرم

داره منفجر میشه؟!

سر جاش لم داد و با خنده گفت:محرک جنسی!

بهت زده نگاهش کردم وگفتم:خیلی احمقی!

قهقه ای زد و اغوشش رو برام باز کرد و گفت:بیا

دراز بکش قول میدم سر دردت رو خوب کنم!

اخمی کردم و سعی کردم لباس هام رو بپوشم که

باز سرم تیر کشید و اخم در اومد !

سر دردم به حدی بود که احساس میکردم هر ان

ممکنه سرم بترکه!

عایشان که دید حالم واقعا بده از سر جاش بلند

شد و به سمتم اومد !

خواست دست به سرم بزنه که دستش رو پس زدم

 نگاهم کرد و به سمت حمام شیشه ای گوشه اتاق

رفت و بعد روشن کردن شیر اب گرم به سمتم

اومد و گفت:حمام گرمه و پر بخار تو وان دراز

بکش تا برات جوشونده سر درد درست کنم!

پوزخندی زدم و گفتم:از کجا معلوم باز چیز خورم

 نکنی؟!

چینی به دماغ خوش فرمش داد و گفت:نترس

چیز خورت نمیکنم حالا حالاها بهت احتیاج دارم

اونم هوشیار!

بحث کردن با این سر درد فقط حالم رو بدتر میکرد

با کمک عایشان به سمت حمام رفتم و داخل وان

دراز کشیدم.

سریع از حمام خارج شد و بخار و اب گرم کمی

سر دردم رو بهتر کرده بود !

سرم رو تکیه دادم و سعی کردم با بستن چشمام

کمی اروم بشم!

حدود یک ربع بعد عایشان سینی به دست وارد

حمام شد و سینی رو کنار سرم گذاشت و به

سمت قفسه شامپو و لوسیون حمام رفت!

پمادی رو خارج کرد و به سمتم اومد  با چشمای

خمار از درد تو سکوت فقط نگاهش میکردم ،لبه

وان نشست وگفت:تا داروت خوب دم بکشه با این

 پماد پیشونیت و کمی ماساژ میدم سر دردت رو

کمتر میکنه!

انقدر سرم درد میکرد که توان مخالفت نداشتم

به سکوتم ادامه دادم تا کارش رو بکنه با برخورد

 پماد به پیشونیم و حرکت دورانی انگشتای

عایشان روی پیشونیم چشمامو بستم و سعی

کردم بخوابم نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد

.

.

.

#اتاش

با اینکه شیخ عدنانی وجود نداشت که بابتش

نگران باشیم اما اقا سابقه نداشت بی خبر جایی

برند.

 از دیشب هزار بار بهش زنگ زده بودم اما تلفنش

خاموش بود!

فتاته و خانم هم ازش بیخبر بودند.کلافه به سمت

 مامورهای جدید رفتم و گفتم:میخوام تو اولین

فرصت از مکان اقا باخبر بشم!

 چشم اقا

میتونید برین

به سمت اتاق کارم برگشتم و شروع به زیر و رو

کردن حساب هاکردم.

حدود ده دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد با دیدن

شماره ی ناشناسی که بهم زنگ زده بود متفکر

 به شماره نگاه کردم اما نشناختم.

کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:بله

 سلام

با شنیدن صداش لبخند زدم. فکر نمیکردم دیگه

بهم زنگ بزنه!

 الو…اتاش

 بله اینجام

 خوبی؟؟

 فکر نمیکردم دیگه بهم زنگ بزنی

 منتظر بودم خودت زنگ بزنی!

مردونه خندیدم و گفتم:منم منتظر بودم تو بهم

 زنگ بزنی!

 عالیه پس جفتمون منتظر شخص مقابل بودیم

 که زنگ بزنه!

خب…

_من گرسنه ام

با شنیدن این حرفش قهقه ای زدم و گفتم:

گرسنته؟

اوهوم دلم میخواد تو برام غذا بپزی

اون که حتما اما باید تا شب صبر کنی

 یعنی بهم نهار نمیدی؟؟؟

خیلی دوست دارم اما کلی کار دارم ولی تمام

سعیمو میکنم برای شام دعوتت کنم

باشه پس فعلا

قبل قطع کردن تماس صداش زدم:ایناز

 بله

ممنونم که منو بخاطر شوخی مسخره ام

بخشیدی

تا شام بهم ندی نمیبخشمت

این بار هر دو با هم خندیدیم و بعد خداحافظی

کردم .

اگه بگم از تماسش خوشحال نشدم دروغ گفتم

فکر نمیکردم باز قبول کنه اونو ببینم..

نفس بلندی کشیدم و از دفتر خارج شدم بلکه خودم اقا رو پیدا کنم!…

#عایشان

دو ساعت گذشته بود و هنوز بیدار نشده بود !

به سمت حمام رفتم و رو بروش لبه ی وان نشستم

 و شیر اب گرم رو باز کردم تا اب وان رو عوض کنم

ابش سرد شده بود و اینجور سرما میخورد.

تازه اب وان داشت گرم میشد که تکونی خورد و

چشماش رو باز کرد.

بهش نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم:سلام

سعی کرد از سر جاش بلند بشه که اخی گفت!

کمرش مثل اینکه خشک شده بود.

به سمتش رفتم و کمکش کردم بلند بشه

خوشبختانه این بار مخالفت نکرد و اجازه

دادکمکش کنم.

حوله رو دورش پیچید و به سمت لباس هاش رفت

دستش روگرفتم وگفتم:اول بریم یه چیزی بخور!

 نه باید برم خیلی اینجا نگهم داشتی!

 خب نهار بخور بعد برو

بی اعتنا به من لباس هاش رو پوشید و به سمت

سالن رفت.

 دم در اتاق دستش رو به سمت جیبش برد و گفت:

گوشیم کجاست؟

داخل اتاق برگشتم گوشیش رو تو کشوی میز

ارایشم گذاشته بودم .

تلفن رو بیرون اوردم و به سمتش گرفتم به گوشی

 نگاه کرد و گفت:لعنتی شارژش کی تمام شده بود

لبخندی زدم.کار خودم بود،دیشب بعد خوابیدنش

شارژ برق گوشیش رو صفر کرده بودم ،تلفنم رو به

سمتش گرفتم و گفتم:میتونی با تلفن من کارت رو

راه بندازی!

گوشی رو از دستم گرفت و بعد گرفتن شماره ای

روی مبل نشست و شروع به صحبت کردن کرد

 اتاش …حالم خوبه!…بله…خانم نگران که

نشد… باشه…ادرس رو پیام میدم بیا دنبالم…اوکی

به سمتش رفتم و کنارش نشستم نگاهی بهم

انداخت و گفت:مرسی ماساژ سرم رو خوب کرد

 بازم میای پیشم؟؟

 بهتره یه مدت همدیگه رو نبینیم!

 چرا؟؟؟؟

 من زن دارم عایشان بهتره فراموشم کنی!

با صدای بغض گرفته گفتم:خودتم میدونی که

دوستت نداره!

اخمی کرد و گفت:اصلا اینطور نیست!…

 هست!…اگه نبود تا صبح با هم چت نمیکردی

و اونو ول نمیکردی !…خودم دیدم دیروز چطور

نگاهت میکرد و چطور بی توجه به تو وارد خونه

شد!…

جوابم رو بده که تلفنم تو دستش زنگ خورد به

شماره نگاه کرد و جواب داد:رسیدی؟؟؟….خوبه

الان میام بیرون!

از جا بلند شد و منم اتوماتیک وار پشت سرش

بلند شدم و دستش رو گرفتم و گفتم:من منتظرت

 میمونم!

سرش رو کلافه تکونی داد و بدون هیچ حرفی از

خونه خارج شد.

سر جام نشستم و تلفن رو برداشتم و شماره مورد

 نظرمو گرفتم:سلام اقا

 بله دیشب و اینجا نگهش داشتم

 کارم رو بلدم اقا خیالتون راحت

 مطمئن باشین بازم میاد اینجا

 چشم فعلا

تلفن رو روی مبل پرت کردم و درحالی که سیگارم

رو روشن میکردم گفتم:هنوز باهات کار دارم جناب

هاکان!…

#سهیل

از دست خودم عصبی بودم و کلافه!…

اتاش سوالی نگاهم کردکه جوابش رو ندادم و

گفتم:منو برسون خونه!

 چشم اقا

بعد نیم ساعت جلوی درب ویلا نگه داشت و

گفت:کاری از من بر میاد براتون انجام بدم اقا؟

 نه ممنون که دنبالم اومدی

 وظیفه ام بود اقا

از ماشین پیاده شدم و وارد ویلا شدم .به محض

ورودم به سالن فتانه به سمتم اومد و گفت:کجا

بودی سهیل؟!

گلاره به من نگاهی انداخت و بی اعتنا از جا بلند

شد و با اون شکم برامده اش که این روزا خیلی تو

چشم بود به سمت اتاقش رفت.

عصبی شدم!دلم میخاست انقدر براش مهم بودم

 که لااقل بپرسه کجا بودم ؟!

انقدر اعصابم رو با کارش بهم ریخت که نفهمیدم

چی گفتم فقط وقتی گلاره با چشمای گشاد شده

اش بهم نگاه کرد تازه فهمیدم چی گفتم!…

 با دوست دخترم بودم!

گلاره با این حرفم به سمتم برگشت فتانه نگاهش

بین من وگلاره چرخید و گقت:سهیل

اول پشیمون شدم از حرفی که زدم اما وقتی دیدم

گلاره اینجور جا خورده پوزخندی زدم و گفتم:

چیه؟!…حق ندارم نیازهامو بر طرف کنم؟!

گلاره اخمی کرد و عصبی به سمتم اومد و گفت:

اصلا مهم نیست که با کی و کجا و چطور نیازتو

بر طرف میکنی اما این وسط مواظب باش باز یه

حروم زاده تو یغل ###ت نندازی!

فتانه با تعجب به گلاره نگاه کرد.خودمم تعجب

کرده بودم از لحن گلاره !…سابقه نداشت اینطور

وقیح  باشه و حرفهاشو بزنه!…

خواست از کنارم رد بشه که دستش رو کشیدم و

کشیده ی محکمی به صورتش زدم .

با زدن کشیده فتانه جیغ بلندی کشید اگه دستش

تو دستم نبود از شدت محکمی سیلی به زمین

میخورد.

انتظارداشتم داد و بیداد کنه و به حرفاش ادامه

بده!

اما فقط نگاهم کرد و بعد درحالی که اشکهاش دو

تا دو تا  از چشمهاش سرازیر شده بودند از کنارم

رد شد و به سمت اتاقش رفت!

فتانه بهم نزدیک شد و گفت:سهیل حرفت برادر

اوردن حرص گلاره بود؟!

عصبی به فتانه نگاه کردم و گفتم:نه حقیقت بود

به زودی دوست دخترمم میارم اینجا با ما زندگی

کنه!

 تو عقلت رو از دست دادی؟!

نه اصلا اینطور نیست اتفاقا الان عاقل شدم

حالا که منو قبول نمیکنه منم یکی رو جایگزینش

میکنم!

 سهیل گلاره بارداره اینو میفهمی اینکارهات

برای روحیه اش خوب نیست !

 به درک

با عجله به سمت اتاقم رفتم و درو محکم بستم

احساس خفگی میکردم!

به سمت بالکن رفتم که باز بود قبل رسیدن به

قسمت بیرونی صدای گریه گلاره رو شنیدم !

این عادتمون مشترک بود !…هر دوتامون وقتی

ناراحت بودیم به بالکن پناه میبردیم و تنهایی

خلوت میکردیم!

خیلی باهاش تند برخورد کردم اما تقصیر خودش

بود!

خودش باعث شده بود که من همچین رفتاری

باهاش داشته باشم!…

.

.

.

#کیان

از زندگی یکنواخت و کسلم خسته شده بودم

هومنم کلا رفتن به ترکیه رو فراموش کرده بود!

گوشی رو از جیبم بیرون اوردم و بهش زنگ زدم

هرچی بوق خورد جواب نداد.

عصبی باز شماره اش رو گرفتم که صدای خمارش

 رو شنیدم :الو؟!

 الو و زهرمار چرا جواب نمیدی؟!

 از بس تو احمقی!

 عه…بی تربیت!

_خودتی خو نمیگی من متاهلم شاید وسط

عملیات تاهلم باشم!

 تاهل و از کجا اوردی تو فرهنگ لغاتت نبودا!

 یک لحظه گوشی جناب مجرد انگل جامعه !

تاهل

صداش از گوشی دورتر شد و با لحن ارومتری

گفت:فدات بشم!…عشقم برو پایین تر…اخ اره

همینه…فدای تو بشم من…اووفففف!…میگم

فری تا من این کیان و دک میکنم تو ادامه بده

ای جووونم!…

صدای خنده ی ریز فریبا رو كه شنیدم خودم از

خجالت سرخ شدم.

خواستم قطع کنم که هومن صدام کرد”کیان

 کیان و زهرمار…خاک بر سرت اون حرفا رو

جلو من به فریبا میزنی !خیلی بی حیا شدی بخدا!

 ترمز بگیر با هم بریم عامو کدوم حرفا کدوم کارا

 دختر مردم دستت امانته!… اول عقدش کن

بعد کارهای خاک برسری انجام بده!… احمق بی

غیرت کارت تموم شد بزنگ کارت دارم !…

بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم تماس

رو قطع کردم و به سمت حیاط رفتم!

 عوضی ملاحظه هم نمیکنه من مجردم!…

اصلا کوفتش بشه!….

#هومن

دلا دلا وارد سالن شدم و شروع به نق زدن كردم:

ای خدا بگم چیکارت نکنه فری!…اسهال بگیری

دلم خنک بشه!…ببین چطور منو علیل کرد

ورپریده!…

فریبا پشت سرم وارد سالن شد و گفت:انقدر نق

نزن پیرمرد!…

 فری ناموسا باهام چه کاری کردی؟!

 چون خیلی وقت بود ورزش نکرده بودی عضله

هات گرفته!

 اخ…وای…خدا کمرم….ای ای شونه هام گرفته

 وای هومن چقدر نق میزنی!شکم زدی عشقم

باید لاغر بشی!من شوهر چاق دوست ندارم

 از بس خری!…جذاب ترین مردهای دنیا شکم

گنده ها هستن!..

 اییییی نگو حالم بهم خورد!..

 خوبه ددی خودتم شکم داره ها

ددی فرق داره عزیزم

 دقیقا فرقش چیه؟

 ددی که قرار نیست شوهرم بشه

قانع شدم!..وای فری کتفم گرفته بدجور!

 میخوای ماساژت بدم؟!

 مرگ هومن بلدی؟!

 اره بابا بلدم برو رو تخت دراز بکش منم روغن

کنجدو بیارم میام!

 باشه فدات شم

دلا دلا به سمت اتاق خوابم رفتم!…در حال کندن

تیشرتم بودم که تلفنم زنگ خورد انقدر عضله هام

گرفته بود که اروم تیشرت رو از تنم خارج کردم و تا

اینکارو بکنم تماس قطع شد !

روی تخت دراز کشیدم و به صفحه ى گوشی نگاه

کردم کیان بود!..

 فریبا وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست

خواستم بهش بگم کجا رو ماساژ بده که کیان باز

زنگ زد !

حتما کار مهمی داره!…به محض جواب دادن

شروع به گله کردن و نق زدن كرد!

فریبا هم روغن کنجد رو روی کتفم ریخت و شروع

به ماساژ دادن کرد!

گوشی رو از گوشم دور کردم و رو به فریبا گفتم:

فدات بشم عشقم برو پایین تر…اخ اره همینه…

فدای تو بشم من…اووفففف!…

میگم فری این کیانو تا من دک میکنم تو ادامه بده

ای جووونم!…

گوشی رو به گوشم نزدیک کردم تا اسمش رو صدا

زدم هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و تماس رو

قطع کرد !

متعجب به گوشی نگاه کردم که فریبا گفت:

چیشده؟

 فری باید یه فکری به حال کیان بکنیم

 چطور مگه ؟اتفاقی افتاده؟!

 دچار خود درگیری مزمن شده!

 وا

 والا به مرگ هومن جدی میگم من حرف بدی

نزدم که گفتم یه لحظه گوشی بعد با توحرف زدم

که ماساژم بدی !..صداش که کردم گفت کیان و

زهرمار خاک برسرت اون حرفا رو جلو من میزنی

و مواظب دختر مردم باش و از این مزخرفات….

فریبا باچشمای گرد به من نگاه کرد و من تازه

فهمیدم چیشده !…

پقی زدم زیر خنده که فریبا با صورت سرخ از

خجالت گفت:یعنی ادم ابرو برتر از تو نیست تو

دنیا هومن!..

__ اون منحرفه به من چه من منظورم ماساژ دادن

طبی بود!اون فکر من و تو در حال چیز کردنیم!

فریبا درحالی که از کنارم بلند میشد با جیغ گفت:

چیز کردن یعنی چی بی تربیت!…

و سریع از اتاق خارج شد و من همچنان میخندیدم

 از این سوتفاهم!….

 بدبخت کیان چه فشاری رو الان متحمل میشه…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.