خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت 22

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت 22

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت 22
Rate this post

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: [email protected]

حس ترس کل وجودم رو گرفته بود و با دستهای

لرزون برای اتاش پیام دادم :شیخ به من شک کرد

و مجبورم گوشی رو تو توالت پرت کنم دکتر الان

اومد میخاد بچه اشو سقط کنه هر کاری میخای

انجام بدی الان باید دست به کار بشی اتاش

دوستت دارم!

با خوردن ضربه ی محکم تری به در سریع تلفن رو

داخل توالت انداختم نشستم و عصبی گفتم:کیه ؟

 در با ضربه ی دیگه ای باز شد و شیخ عدنان وارد

شد! جیغی کشیدم و گفتم:چیکار میکنی؟؟

مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:پاشو

خودمو کنترل کردم و گفتم:تو دستشویی ام

نمیبینی ؟! چطور پاشم!

 همینکه گفتم

به سمتم اومد و بازومو محکم گرفت وبلندم کرد

 به اطرافم نگاهی انداخت و بعد با صدای عصبی

گفت:زود کارت رو تموم کن بیا بیرون کارت دارم!

اخمی کردم و گفتم:باشه برو بیرون

بعد از بیرون رفتن شیخ اهی از سر اسودگی

کشیدم .واقعا ترسیده بودم!…

خوب شد تلفن رو تو توالت انداختم و الا خدا

میدونه چه بلایی سرم میومد!

بعد از چند دقیقه از توالت خارج شدم و به سمت

سالن رفتم و خودم رو ناراحت نشون دادم !

شیخ کنار کیفم نشسته بود و متفکر بهم نگاه

 میکرد با فاصله کنارش نشستم که گفت:تلفن کو

عصبی بهش نگاه کردم وگفتم:توی کیفمه شارژ

نداره خاموش شد!

 تو کیفت نبود

اخمم شدید تر شد و گفتم:تو داخل کیفمو گشتی؟

 بله

به من شک داری؟دلیل اینکارت یعنی چی؟!

 تلفنت چرا تو کیفت نیست؟

 خواستم چند تا عکس سلفی بگیرم دیدم شارژ

نداره گذاشتم کنار یا تو کیفمه یا همین گوشه کنار

 بگرد پیداش کن زود باش

اخمم شدید تر شد و از جا بلند شدم و کیفمو

محکم کشیدم و گفتم:من میرم خونه ام میتونی

قبل رفتنم کل لباسام و بگردی!ماشینمم بیرونه

اونم بگرد خیالت که راحت شد میرم! گوشیمم

گوشه کنار خونته چیزی ندارم که بترسم بگو

خدمتکارهات بگردند پیداش کنند واسه خودت

خواستم ازسالن خارج بشم که صدای قهقهه ای

بلندش باعث شد سرجام بایستم!

 از جا بلند شد و بهم نزدیک شد و دستمو گرفت

و گفت:کجا عروسک تازه میخوایم باهم خوش

بگذرونیم!

 خسته ام میخوام برم خونه هوا هم تاریک

شده!

مگه کسی رو داری که نگرانت بشه که میخوای

بری خونه؟!

میدونستم تقلا کردنم شکش رو بیشتر میکنه پس

به سمتش برگشتم و در حالی که زیر گلوش اروم

نفس میکشیدم گفتم: فکر میکردم تنها کسی که

نگرانمه تویی اما دیدم که توهم مثل بقیه فقط برا

یکی دو بار منو میخوای!

همونطور که تو چشمهام زل می زد به سمتم اومد

و با لبهاش لبهامو قفل کرد و منو دنبال خودش

کشید و به سمت سالن بالا رفتیم!

 همون سالنی که گلاره تو یکی از اتاق ها بود!

از کنار اتاق گلاره رد شدیم که صدای گریه اش

رو شنیدم به شیخ نگاه کردمو گفتم:کسی تو این

اتاقه؟!

متفکر بهم نگاه کرد و بعد لبخند بدجنسی روی

لبهاش نشست و گفت:بریم ببینیم چه خبره

دستم و از دستش کشیدم و گفتم:باشه

دستم و دوباره کشید و در اتاق و باز کرد با دیدن

گلاره که لخت روی تخت بسته شده بود مثلا با

تعجب به شیخ نگاه کردم که چشمم به سمت

دیگه ای اتاق خورد که چند تا طناب خونی از

سقف آویزون بود!

شیخ با دیدن حالم گفت: بهت نمیومد ترسو باشی

 اینجا چه خبره؟!

قراره بچه اش رو سقط کنیم بیا ببینیم چطور

اینکارو میکنند!

وحشت زده به شیخ نگاه کردم و گفتم:من میخوام

 برم بیرون!این مسخره بازی ها رو تمومش کن

مراد زیر چشمی به ما نگاه میکرد،گلاره با دیدن

من گریه هاش بیشتر شد و تقلا میکرد دست و

پاشو باز کنه اما نمیتونست!

شیخ بازومو گرفت و به سمت تخت رفت! دکتر

بین پاهای گلاره نشسته بود و با دیدن ما گفت:

شروع کنم؟

شیخ به من نگاهی انداخت و گفت:شروع کن

با وحشت جیغ کشیدم و رو به دکتر گفتم:دست

نگه دار!

به سمت شیخ عدنان نگاه کردم و گفتم:حالش بده

چرا میخوای اینکارو بکنی ولش کن مگه بچه ی تو

نیست؟

پوزخندی زد و گفت:نه از من نیست،تو هم بهتره

 ساکت باشی  و دخالت نکنی!

همه التماسم و تو چشمام ریختم و به مراد نگاه

کردم!کلافه نگاهی به من انداخت و فهمیدم اونم

نمیتونه کاری بکنه

دکتر امپول رو به سمت رون گلاره گرفت که صدای

 تیراندازی وحشتناکی اومدوهر پنج نفر خشکمون

زد و بهم دیگه نگاه کردیم!

 مراد بیسیمش رو دراورد و گفت:چیشده؟؟؟

بهمون حمله کردن سریع اقا رو از اینجا خارج

کنید!

شیخ عصبی فریادی کشید و رو به مراد کرد و

گفت:چطور ما رو پیدا کردند؟!

نمیدونم باید بریم اقا

 دخترا رو بیار

__ میارمشون اما اول شما باید از اینجا خارج

بشین!

رو به گلاره کرد و چیزی بهش گفت و بعد در حالی

که دستمو میکشید منو به همراهش از اتاق خارج

کرد!

دکتر و مراد هم همراهمون خارج شدند که با

شنیدن صدای تیر اندازی دستمو از دستش

کشیدم و گفتم:من همراهت جایی نمیام ولم کن!

عصبی سیلی بهم زد و گفت:چرت نگو  راه بیفت!

شروع به تقلا کردم و اون به سمت پله های پشتی

 رفت که دو تا مرد از رو به رو شروع به تیراندازی

کردند و عدنان دستم رو گرفت و منو کشید و با

هم پشت دیوار پناه گرفتیم!

مراد و سه تا مرد دیگه که به سمتمون اومدند

 هم شروع به تیراندازی کردند و من دستمو تو

یه لحظه از دست شیخ عدنان کشیدم و به سمت

اتاقی که گلاره بود خواستم بدووم که شیخ با پاش

به پام زد و من تو سالن افتادم که پهلوم به شدت

 اتیش گرفت !

با بهت به مرد سیاه پوشی که بهم تیراندازی کرد

نگاه کردم و روی زمین افتادم و شیخ با پوزخندی

 نگاهم کرد!

مراد خواست به سمتم بیاد که شیخ صداش کرد

و از در کناری خارج شدند!

لباس قرمزم با سرخی خونم یکی شده بود و خودم

رو به زور به کنار دیوار کشیدم و مردای سیاه پوش

به سمتم اومدند و بعد از کنارم رد شدند در همین

لحظه اتاش و یه مرد جوان دیگه وارد سالن شدند

و‌ اتاش بادیدن من برای اولین بار تو عمر چند

وقته آشناییمون فریاد کشید :مرام

.

.

.

#دنیا

با حس لمس شکمم توسط دستی که حسابی داغ

بودچشمهاموباز کردم و بادیدن مردی که دستکش

به دست داشت وحشت زده نگاهش کردم و اون

هم  نگاهی به من انداخت و چیزی به زبان ترکی

گفت که نفهمیدم و مردی که اون شب منو دزدید

هم کنارش ایستاده بود، با بغض گفتم:میخواین

 چیکار کنین؟

هر دو بهم نگاهی انداختند و شروع به صحبت

کردند اما من هیچی از حرفهاشون نمیفهمیدم!

مردی که معلوم بود دکتره شروع به معاینه

شکمم کرد و انگار داشت سایز بچه رو اندازه

میگیره که بفهمه چند ماهمه و حدسم درست

بود برای سقط بچه ام اومده بود !

شروع به گریه کردم و زار زدم و التماس کردم شاید

دلشون به حالم بسوزه و دست از سرم بردارند که

در همین لحظه در اتاق باز شد و شیخ عدنان به

همراه همون دختر وارد اتاق شدند!

ترس کاملا تو صورت اون دختر دیده میشد و بعد

از اینکه کل اتاق رو از نظر گذروند به من نگاهی

 انداخت و با نگرانی شروع به حرف زدن با شیخ

 کرد !

ترکی حرف میزدن و من چیزی از حرفهاشون

دستگیرم نمیشد و بعد از مدتی شروع به تقلا

کردم و التماس عدنان رو می کردم که شیخ بازوی

دختر جوان رو کشید و به سمتم اومد و کنارم

ایستاد و چیزی به دکتر گفت، دکتر هم با سر

اطاعت کرد و سرنگی از سینی برداشت و با دیدن

سرنگ گریه هام شدت گرفت!

دختر فریادی کشید و چیزی گفت که شیخ بهش

اخمی کرد و ساکتش کرد!دکتر سرنگ و به سمت

پام گرفت که جیغم دراومد و نفسهای آخرم رو

می کشیدم که همزمان صدای تیراندازی اومد

با شنیده شدن تیراندازی رنگ از صورت همه شون

پرید و گنگ به هم نگاه کردند و بیسیمی که تو

دست اون مرد بود صدایی رو پخش کرد و با هم

کوتاه صحبتی کردند و بعد شیخ رو به من کرد و

گفت:به سهیل بگو تو رو باز ازش پس میگیرم!

ازم فاصله گرفت و اون دخترو همراهش کشید

 بیرون و در باز موند!

نفسی از سر راحتی کشیدم و به تقلا کردنم ادامه

دادم!

خدا خدا میکردم سهیل زودتر به کمکم بیاد و من

رو از این جهنم نجات بده!

صدای تیراندازی بیشتر و نزدیک تر شد که

وحشت من هر لحظه بیشتر میشد !

اگه از پس شیخ و افرادش بر نیاند خدا میدونه چه بلایی سر من میاد باید زودتر فرار میکردم!

#اتاش

بعد از خوندن پیام مرام اماده باش دادم و به

همراه سهیل به خونه ی مورد نظر رسیدیم!

 انقدر سریع عمل کردیم که بعد از یک ربع رو به

روی خونه قرار داشتیم به مرام زنگ زدم که دیدم

گوشیش خاموشه!

به همه اعلام امادگی دادم سعی کردیم اول بی

سروصدا وارد بشیم که متاسفانه موفق نشدیم

پس شروع به تیراندازی کردیم مقصد طبقه بالا

بود پس سریع با همه افراد به سمت بالا رفتیم که

مردی شروع به تیراندازی کرد!

 به افرادم عکس مرام و گلاره رو نشون داده بودم

و گفته بودم هدف اینان و باید سالم از خونه خارج

بشنو و خودمون پشت ایستادیم و افرادی که

جلوتر بودند شروع به تیراندازی کردند که صدای

جیغ اشنایی رو شنیدم، شک نداشتم که صدای

مرام بود خودم و به جلو رسوندم و زنی با لباس

قرمز دیدم که صورتش به سمت دیگه ی ما بود

بعد یک دقیقه مامورای من پیش روی کردن که

به سمت زن رفتم و همون لحظه سرش به سمت

ما برگشت و با دیدنش فریادی کشیدم:مرام

به سمتش رفتم و اونو در اغوش گرفتم وحشت

کردم ،نباید اونو وارد این بازی میکردم اگه از

دستش بدم چی؟!

با چشمای زیبای گربه ایش که پر از درد بودند به

من نگاه کرد و بریده بریده گفت:ا…تاش…اومدی

 اره عزیزم اومدم،حرف نزن الان میرسونمت

بیمارستان!

سهیل شتاب زده خودش رو به من رسوند با دیدن

مرام که غرق خون بود با نگرانی گفت:گلاره زنده

است؟!

مرام با شنیدن اسم گلاره نگاهی به من انداخت و

اتاقی رو با دستش نشون داد که سهیل صبر نکرد

و شتاب زده به سمت اتاق رفت!

منم سریع کتم رو دور مرام پیچیدم و اونو بغل

کردم رو به چند تا مردی که تو سالن بودن کردم و

گفتم:اقا و خانم رو سریع از خونه خارج کنید!

چشم

به همراه مرام سریع به سمت خروجی خونه رفتم

باید اونو به بیمارستانم میرسوندم هر چند امیدی

به زنده بودنش نداشتم! خونریزیش شدید بود…

#سهیل

به سمت جهتی که مرام اشاره کرد دویدم و وارد اتاق

شدم و با دیدن طناب های خونی و تخت خالی که

گوشه اتاق بود ناامید به گوشه وکنار اتاق نگاه

کردم!

گلاره روبرده بود! تو یک قدمی ام بود و باز اونو

از دست داده بودم! باتمام توانم فریادکشیدم

_گلاره….

بغض بدی به گلوم نشسته بود و داشت خفه ام

میکرد! بادیگاردها هم وارد اتاق شدند و یکیشون

گفت:اقا باید بریم الان پلیس ها پیداشون میشه

 شمابرین منم میام

خارج شدند و جلوى در ایستادند و تا خواستم از در

اتاق خارج بشم صدای ضعیفی رو شنیدم که اسمم

رو صدا میکرد: سهیل

به سمت گوشه اتاق که کمد بزرگی قرار داشت

برگشتم ودستهای لخت زنی رو دیدم !

به سمت کمد دویدم و با دیدن گلاره که لخت

پشت کمد پناه گرفته بود؛ اشکم جاری شد و

محکم بغلش کردم!

عزیزم،خدای من توزنده ای گلاره؟

به هق هق افتاده بود و با گریه گفت: منو از اینجا

ببر خواهش میکنم!

کتم رو کندم و روی شونه هاش انداختم و اونو از

اتاق خارج کردم و وقتی از اتاق خارج شدیم بادیدن

بادیگاردها زیر گوشم گفت:سهیل لختم

فدای نجابتش! تواون حالتم بخاطر لخت بودنش

نگران بود!

با یه حرکت بعلش کردم وکت رو روی بالا تنش نگه

داشت که کمتربدنش دیده بشه همراه بادیگاردهام

ارخونه خارج شدیم وسوارماشین شدیم وسریع به

سمت خونه رفتیم که اتاش بهم زنگ زد:اقا به راننده

ها ادرس خونه ی خودم رو دادم! بهتره برین اونجا

خونتون امن نیست

 باشه

صداش بغض الود بود و کمی نگرانم کرد! نکنه بلایی

سر اون دختر اومده باشه به گلاره که بهم چسبیده

بود و ازروی ترس شدیدا میلرزید نگاه کردم!

 اگه بلایی سرش میومد؛ دیونه میشدم!… تحمل

اینو نداشتم که بلایی سرش بیاد…بغلش کردم و

شروع به بوسیدن موهاش کردم ! خداروشکر که سالم

بود!

.

.

.

#اتاش

مرام فقط بمن نگاه میکرد و حرف نمیزد! عادت نداشتم

اونو انقدر ساکت و اروم ببینم و روبه راننده کردم

و گفتم:سریعتر برون !داره ازدستم میره لعنتی

دستش روروی سینه ام گذاشت وگفت: منو…

نبر..بیمارستان

 هیسس حرف نزن! حرف زدن برات خوب نیست

 دیره….نمیرسیم…من…من عاشقت بودم

اشک ازگوشه چشمم جاری شد و روی صورت زیبای

مرام چکید

 حرف نزن! نباید میفرستادمت اونجا

 خودتو..سرزنش نکن…بگو تو هم منو دوست داری

به صورتش نگاه کردم! عاشقش بودم!…. امابخاطر

اون اتفاق نمیتونستم باهاش باشم! بایاداوری اون

اتفاقات برام سخت بود به عشقم اعتراف کنم! برام

سخت بود باهاش تنهاییمو پر کنم!

اما الان باید بهش میگفتم باید اعتراف میکردم

محکم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم:عاشقت

بودم و هستم….ببخش منو که الان اعتراف

میکنم! تنهام نذار مرام تنهام نذار!

اروم کنار گلوم رو بوسید و نفس بلندی کشید!

با متوقف شدن صدای نفس هاش فهمیدم که برای

همیشه اونو از دست دادم! فهمیدم که دیگه اونو

ندارم!

جرات نگاه کردن به صورتش رو نداشتم؛ میترسیدم

نگاهش کنم وبفهمم که مرده…همه جراتم رو جمع

کردم و اونو از خودم جداکردم وبدون اینکه به صورتش

نگاه کنم کت وروی صورتش کشیدم، روبه راننده کردم

و گفتم:برو به قبرستون خانوادگیم

 چشم اقا

تلفنمو از جیبم خارج کردم و به سهیل گفتم که به

 خونه ام بره! باید سریع تر خانم رو به دنیزلی منتقل

میکردیم! شیخ عدنان تونست فرار کنه مطمئنن بازم به قصد دزدیدن خانم میاد!

#دنیا

با هر زحمتی که بود دست و پامو باز کردم و سریع

از تخت پایین اومدم !

لخت بودم و نمیدونستم با این وضعم چطور از

اتاق خارج بشم !

خواستم به سمت در برم که صدای نزدیک شدن

 کسی رو به اتاق شنیدم!

 با ترس پشت کمد بزرگی که گوشه اتاق بود قایم

شدم !

ازشدت ترس توان ایستادن روی پاهام رونداشتم

در همین لحظه سهیل وارد اتاق شد نمیخواستم

خودمو نشونش بدم!

بهترین فرصت بود که از دستش فرار کنم تو شک

بودم و‌ نمیدونستم کدوم کار درسته!

 خودمو نشونش بدم یا اینکه خودم رو ازش پنهان

کنم؟!با فریادش که اسمم رو صدا میزد به خودم

اومدم!اون می خواست از اتاق خارج بشه که

نمیدونم چطور شدکه صداش کردم!

سهیل

.

.

.

#سهیل

بعد از رسیدن به خونه اتاش ،گلاره رو به کمک

فتانه به یکی از اتاق ها منتقل کردیم!

بعد از حمام کردن و پوشیدن لباس اونو به

دست فتانه سپردم تا مثل همیشه با جملات

جادویی اش اون رو بفریبه و بخوابونه!

 خودم هم از اتاق خارج شدم و چند بار با اتاش

تماس گرفتم ولی جواب نمیداد! نگرانش بودم!

یک ساعتی از اومدمون میگذشت و خبری از

اتاش نبود!

نفهمیدم شیخ عدنان کجا غیبش زده در همین

لحظه گوشیم زنگ خورد !

شماره ناشناس بود با تردید جواب دادم:بله

 اینبار فرار کردین اما بار بعد به محض دزدیدن

 گلاره اونو جلوی چشمات تیکه تیکه میکنم اینو

قول میدم سهیل

منم بهت قول میدم این اخرین باریه که

تونستی از دستم زنده فرار کنی بار بعدی که به

گلاره نزدیک بشی خودم تیکه تیکه ات میکنم!

قهقهه ای زد و تماس رو قطع کرد !

انقدر اعصابم از حرفش خورد شده بود که با همه

توانم تلفن رو به گوشه سالن پذت کردم که در

سالن باز شد اتاش با پیراهن خونیش و شلوار

گلیش وارد شد.

ازچشماش معلوم بود که حسابی گریه کرده بود

به سمتش رفتم و گفتم:کجا بودی؟؟؟

 باید اونو میبردم مقبره

خشکم زد! اصلا نمیدونستم و بلد هم نبودم باید

چطور دلداریش بدم ؟! قدمی به عقب برداشتم و

گفتم:بهتره بری استراحت کنی

 خانم حالشون خوبه؟؟؟

 بله همه اش هم بخاطر کارای تو بود که اون

دوباره پیشمه!

لبخند تلخی گوشه لبش جا خوش کرد و بعد

بدون زدن هیچ حرفی به طبقه بالا رفت!

 کلافه به سمت اتاق گلاره رفتم حالا که اتاش

اومده بود و خیالم از بابتش راحت شده بود

میتونستم کمی استراحت کنم !

هر چند هنوز از جانب شیخ عدنان احساس خطر میکردم!…….

#کیان

عصبی به هومن که داشت با اون مرد کل کل

میکرد نگاه کردم!نمیدونم به هم چی گفتند که

هومن با شونه های افتاده به سمتم اومد! باورم

نمیشد تو این یه هفته که دبی هستیم  دوست

هومن نتونسته بود اثری از دنیا پیدا کنه!

با نزدیک شدن هومن اخمی کردم و گفتم:پس

چیشد؟؟؟

 دو جا ممکنه فرستاده باشنش

 کجا؟!

 ترکیه یا چین

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:ترکیه و چین

چطور اونجا پیداش کنیم؟از کجا معلوم اونجا

بتونیم پیداش کنیم؟!

 جوری که این میگه با توجه به مشخصاتی که

دنیا داره تو این دو تا کشور…….

حرفش رو خورد و عصبی و با صدای بلند گفت

لعنتی و مشتی به هوا زد!

گوشه ی خیابون نشستم و به اسفالت خیره شدم،

زن من!ناموس من! همدم شبهای عاشقانه ی

من !  داشت مثل یه زن هرجایی دست به دست

میشد!

 با نشستن دست هومن روی شونه ام بدون

اینکه نگاهش کنم از جا بلند شدم و به سمت

سوئیتمون رفتم !

هومنم که دید حالم خوش نیست تو سکوت

همراهیم کرد.به محض ورود به سمت اتاقم

رفتم که هومن جلومو گرفت و گفت:میگی چیکار

کنیم؟؟

 نمیدونم هومن نمیدونم میترسم به اون دو تا

کشورم بریم واونجا پیداش نکنیم اونوقت چی؟؟؟

 برگردیم ایران چند روز استراحت کنیم بعد

میریم ترکیه یا چین!همه تلاشمون رو میکنیم

شاید تونستیم پیداش کنیم!

 اگه پیدا نشد چی؟؟؟

 نفوس بد نزن الانم برو استراحت کن ببینم

برا فردا میتونیم بلیط گیر بیاریم

__ باشه

.

.

.

#ایناز

چمدونم رو از دست پدرم گرفتم و بهش نگاه کردم

که مادرم زیر گریه زد و من با بغض گفتم:خواهش

میکنم گریه نکن سعی میکنم زود برگردم!

پدرم درحالی که شونه های مادرم رو گرفته بود

گفت:مواظب خودت باش دخترم

چمدون رو رهاکردم و محکم جفتشون رو بغل

کردم! اولین بارم بود که میخواستم تنهایی برای

مدت طولانی برم مسافرت و بعد کلی ابغوره

گرفتن از پدر و مادرم جدا شدم و با دلی شکسته

 سوار هواپیما شدم

.

.

.

#دنیا

با حس لمس بدنم چشم باز کردم چقدر خوابیده

بودم که اونجور سرم درد میکرد!

 اتاق تاریک بود و مردی کنارم روی تخت نشسته

بود و بدنم رو نوازش با لمس میکرد!

 فک کردم سهیله و تکونی خوردم و گفتم:لطفا

بهم دست نزن سهیل ،میشه چراغو روشن کنی

اتاق خیلی تاریکه!

با این حرفم چنگی به رون پام زد که وحشت

زده سعی کردم سر جام بشینم صورتش و به

سمت صورتم اورد و قهقه ای زد و با دیدن

صورتش وحشت زده خواستم جیغ بکشم

که دستاش روی گلوم نشستند و شروع به

خفه کردنم کرد!

شیخ عدنان اینجا چیکار میکرد؟! مگه منو از

دستش نجات نداده بودند؟! با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم ….

با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم…

توان نفس کشیدن نداشتم! تقلا کردم دستهاشو

از روی گلوم برداره اما تواناییش رو نداشتم با

حس کرختی زیادی دستهام شل شد و هنوز با اون

 صدای کریهش میخندید و بهم نگاه میکرد و فشار

دستهاشو بیشتر میکرد کم کم چشمهام بسته شد و

با بسته شدن چشمهام سیلی به صورتم خورد و

انگار اکسیژن به ریه هام برگشت با حالت بدی از جا

پریدم و به شخص رو به روم اویزون شدم و باهمه

وجودم شروع به نفس کشیدن کردم!

.

.

.

#سهیل

وارد اتاق گلاره شدم!فتانه از اتاق رفته بود.به سمت

تخت رفتم و بعد از دراوردن کتم کنار گلاره اروم دراز

کشیدم.

 تو خواب بی تابی میکرد! نگرانش شدم چقدر اذیت

شده بود! شروع کردم به نوازش کردن صورتش دلم

میخواست محکم بغلش کنم و سر تا پاشو غرق

بوسه هام کنم و نمیدونم چیشد که بی تابیش شدت

گرفت و وحشت زده شروع به دست و پا زدن کرد!

 سر جام نشستم و چند بار تکونش دادم اما اصلا

بیدار نمیشد اشک از گوشه چشمهای بسته اش

جاری شده بودو  با سرد شدن بدنش نگرانش شدم!

چندبار دیگه صداش کردم وقتی دیدم جواب نمیده

سیلی محکمی به صورتش زدم که وحشت زده چشم

باز کرد و به بازوهام چنگ زد و با تمام قواش شروع

به نفس کشیدن کرد !

انگار احساس خفگی میکرد اروم بغلش کردم و در

حالی که موهای لختش رو نوازش میکردم گفتم:

اروم باش عشقم…من اینجام!… اروم باش گلاره!

انقدر نوازشش کردم تا بلاخره اروم شد وقتی اروم

شد به لباسم چنگ زد و بیشتر خودشو تو بغلم جا

داد و شروع به گریه کردن کرد!

چیزی بهش نگفتم بهتر بود انقدر گریه کنه که اروم

بشه!نمیدونم چقدر گذشت که صدای نفس های

اروم و کشدارش خبر از خوابیدنش میداد !

در حالی که بیشتر اونو به بغلم میفشردم کنار هم دراز کشیدیم و منم بعد ده دقیقه خوابم برد!

#کیان

دیشب به محض رسیدن به تهران یک سره به اتاقم

رفتم و بعد از خوردن دو تا قرص ارامبخش خوابیدم

حوصله سوال و جواب مادرم رو نداشتم !

باید سر حال میشدم تا توانایی حرف زدن با مادر

جونم رو هم داشته باشم!

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم! به صفحه

نگاه کردم هومن بود، سر جام نشستم و جواب

دادم:چیه اول صبح زنگ زدی

 زنده ای؟

 قرار بود نباشم ؟

پس چرا از دیشب هرچی زنگ میزنم بهت جواب

نمیدی؟!

 خواب بودم

خواب زمستونی بودی صدای زنگ گوشی رو

نمیشنیدی؟

 قرص خورده بودم

_خاک عالم یعنی معتاد شدی کیان خاک بر سرت

 تو ناسلامتی هنرمند این کشوری!

باز شروع به چرت و پرت گفتن کرد!میون حرفش

پریدم و گفتم:خفه شو هومن بنال ببینم چیکار

داری اول صبح زنگ زدی؟!

 اوا چقدر بی تربیت شدی!

 بهتره گوشی رو خاموش کنم

 نه…نه ..حلوا خوردم بصبر میگم چیزه یعنی

 درد حرفتو بزن

 بیا برو دفتر خانم برمکی

_چی؟ اونجا چرا؟!

_خو خیلی وقته ازش بی خبرم برو ببین حالش

چطوره؟

 چرا خودت نمیری؟

کیان من این همه به تو سرویس میدما تو هم

یه بار به من بده چی میشه؟!

 خاک بر سرت این چه طرز حرف زدنه؟! سرویس

میدم یعنی چی؟!

 منظورم همیاری و همکاری و این مزخرفاته دیگه

 قهری باهاش؟؟؟

 قهر که نه اما خب قرار شد اون تصمیم بگیره

چه تصمیمی؟؟؟

میگم پاشو بیا خونم اینجا راحت تر میتونم

برات توضیح بدم

حال ندارم هومن

 بمیری که به درد هیچی نمیخوری!

از کلافگی اش خنده ام گرفت در حالی که از

تخت پایین میومدم گفتم:تا یک ساعت دیگه

اونجام!

خندید و گفت:منم میرم حموم اومدی اماده باشم

 واسه چی حموم؟!کجا میخوای بری؟!

میخوای بهم سرویس بدی باید ترو تمیز باشم خو

حالا که اینطور شد نمیام

اعععع!…چرا؟؟؟

تو امپرت زده بالا کار دستم میدی؟؟؟

نترس دو تا قرص ضد بارداری میدم بهت هیچ

اتفاقی نمیوفته

 گمشو بی ادب!

و سریع تلفن رو قطع کردم به هومن بود تا فردا منو

پای این مسخره بازیهاش نگه می داشت!به سمت

حمام رفتم باید اول دوش میگرفتم و بعد بیرون می رفتم!

#آیناز
بعد خروج از فرودگاه سوار اولین تاکسی شدم
و ادرس هتلی رو که پدرم برام رزرو کرده بود رو
به راننده دادم و حدود نیم ساعتی رو تو راه بودم!
ترکیه یکی از کشورهایی بود که محیطش مدام
منو یاد ایران می انداخت!
 جلوی درب هتل از ماشین پیاده شدم و به کمک
یکی از خدمه های هتل کارها رو انجام دادم و به
سمت سوئیتم رفتم!
همین که وارد سوئیت شدم حس بدی بهم دست
داد! حس دور شدن از عزیزانم روی تخت نشستم
و شروع به گریه کردم.
نمیدونم چقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد.
.
.
.
#دنیا
روز بدی رو پشت سر گذاشته بودم و با حس
گرسنگی شدیدی چشمهامو باز کردم که متوجه
شدم تو بغل سهیلم!
 سعی کردم دستهاشو از دورم باز کنم اما بی فایده
بود! جوری بغلم کرده بود انگار میخواستم فرار کنم
با بی حوصلگی گفتم:سهیل لطفا ولم کن گرسنه ام
شده!
هوومی گفت و دستاش رو شل کرد و من سر جام
نشستم و با دیدن اتاق انگار تازه به خودم اومده
باشم!
یاد شیخ و عمارتش افتادم! یاد بلایی که نزدیک
بود سرم بیاره و یکباره یخ کردم و دستهامو بغل
کردم که با صدای خواب الود سهیل به سمتش
برگشتم: حالت خوبه عزیزم؟
چه خوشم بیاد و چه خوشم نیاد سهیل برام حکم
فرشته نجات رو داشت !
توی همه شرایط مطمئن بودم به کمکم میاد و
منو نجات میده!
دیروز اگه سهیل و افرادش نبودند خدا میدونه چه
بلایی سر من و این طفل معصوم میومد!
 انقدر غرق افکارم بودم که متوجه ایستادن سهیل
رو به روم نشدم : انقدر فکرتو درگیر نکن پاشو
باید یه چیزی بخوری تقویت شی
بدون هیچ مقاومتی همراهش از اتاق خارج شدم
به خوته که به طرز زیبایی چیده شده بود نگاه
میکردم که سهیل گفت:خونه اتاش هست خیلی
کمکمون کرد
__ دستش درد نکنه!
با هم وارد اشپزخونه شدیم و بعد از خوردن یه
صبحانه مفصل که حسابی بهم چسبید سهیل از
اشپزخونه خارج شد و به من گفت اگه احساس
خستگی میکنم به اتاق برم و حقیقتش منم از
خدام بود باز برم و بخوابم !
پس به محض دور شدن سهیل به اتاق برگشتم و سعی کردم باز بخوابم
#سهیل
به سمت اتاق اتاش رفتم!
میخاستم بدونم خبری از شیخ عدنان داره یا نه!
باید زودتر پیداش میکردم و نابودش میکردم!
روانی که از دبی تا اینجا بخاطر یه دختر اومده
همه کاری میکنه و از دستش بر میاد!
پس بهتر بود از اون زرنگتر باشم و بدون در زدن
در اتاق رو باز کردم که اتاش سریع از جاش بلند
شد و شروع به جمع کردن عکسهایی کرد که کل
میز کارش رو پوشونده بودند!
 به سمتش رفتم و یکی از عکسها رو برداشتم که با
چشمهای غمگینی بهم نگاه کرد و سریع روشو اونور
کرد!
عکس همون دختر زیبای دیروزی بود که مرده بود
 با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:دلداری دادن
بلد نیستم اما درک میکنم چه حالی داری… اگه
بلایی سر گلاره میومد من الان حالم بدتر از تو بود
البته یه تفاوت بزرگ هست بین من و تو!
سوالی نگاهم کرد که عکس و سر جاش گذاشتم و
در حالی که سیگارم رو روشن میکردم روی صندلی
 کنار میز کارش نشستم و گفتم:من عاشق گلاره ام
دیوانه وار اونو میخوام اونقدر تو این خواستن
خودخواهم که اونو از همه خانواده اش دور کردم
 ولی اون دوستم نداره …اما تو و اون دختر هر دو
همدیگه رو دوست داشتین!
اتاش به سمتم اومد لبخند تلخی زد که حس کردم
اشک تو چشماش جمع شده سیگاری ازم گرفت و
گفت:اون عاشقم بود!خیلی زیاد! اونقدر که به
خاطر رضایتم دست به هر کاری میزد اما من
احمق عشقم رو بخاطر یه اتفاق قدیمی پنهان
کردم!تو همه این مدت باهاش سرد رفتار میکردم
اما اون بدون اعتراض کردن دستوراتمو اجرا میکرد
انقدر سکوت کردم که بالاخره از دستش دادم!
متاسفم
از جا بلند شد و گفت:تاسف سودی نداره اقا اون
الان زیر اون خاک های سرد خوابیده و هیچ وقت
بیدار نمیشه!
سرم رو پایین انداختم حرفی برای گفتن نداشتم
 که با صدای اتاش بهش نگاه کردم:شیخ عدنان
از ترکیه خارج نشده بازم دنبال خانم میاد!باید از
اینجا برین!
 من میمونم اما گلاره رو میفرستم دنیزلی چند
تا بادیگارد خوب انتخاب کن اونا همراهشون
میرن!
 فکر خوبیه شما بمونید اینجا اینجور فکر میکنه
 خانم هنوز اینجاست
 کی اونهارو بفرستیم؟
 قرار بود دیشب بریم اما چون خسته بودین
گفتم استراحت کنید ولی اگه موافق باشین امشب
حرکت کنیم!
 خوبه برای شب اماده میشیم همراهشون میرم
 خیالم که راحت شد برمیگردم
 خیالتون راحت کارها رو درست انجام میدم
 ممنونم اتاش
بعد خاموش کردن سیگارم از اتاق خارج شدم
#فریبا
ده روزی بود که از هومن خبر نداشتم!
غرورم بهم اجازه نمیداد بهش زنگ بزنم یا سراغش
رو بگیرم!
تعجب میکنم تا الان سرو کله اش پیدا نشده…
عصبی پرونده های روی میز کارم رو جمع کردم و
از مش رجب خواستم برام کافی بیاره !
حدود پنج دقیقه بعد مش رجب لیوان کافی رو
جلوم گرفت و گفت:بفرمایید خانم
ممنونم مش رجب
لیوان رو به دست گرفتم و کمی ازش مزه کردم و
با اخم گفتم:چرا انقد تلخه مش رجب؟!
با استرس به من نگاه کرد و گفت:خانم شما
همیشه تلخ دوست داشتین!
کلافه لیوان رو روی میز کارم گذاشتم و گفتم:
میتونی بری!
بعد از رفتن مش رجب که حسابی هول کرده بود
به اسمون خیره شدم !
اخرین کافی رو همراه هومن تو یه کافی شاپ
همراه کیک شکلاتی خورده بودم!
هومن با عشق نگاهی بهم کرد و منو رو از دستم
کشید و گفت:انقدری که تو بحر اون رفتی به من
نگاه نمیکنی!
و گارسون رو صدا کرد و گفت:دو تا کافی شیرین و
با دو تا کیک شکلاتی
چشم اقا
اخمی کردم و گفتم:کافی من تلخ باشه لطفا
هومن ابروهاشو به حالت بامزه ای بالا انداخت و
گفت:اع!خانمم یعنی چی تلخ؟! مگه خبر مرگم من
ولت کردم که دهنت رو تلخ کنی؟!
با چشم و ابرو به حضور گارسون اشاره کردم که
از لحن هومن به خنده افتاده بود و گفتم:نه اما
من عادتمه که تلخ بخورم!
حالا من یادت میدم شیرین بخوری!
بعد رو به گارسون کرد و گفت:اخوی به چی زل
زدی بدو برو کافی بیار من گرسنمه!
گارسون خنده ای کرد و گفت:ببخشید چشم!
بعد از رفتن گارسون اخمم رو بیشتر کردم و
گفتم:هومن کارت خیلی بد بود!تو حق نداری به
جای من تصمیم بگیری!
انقدر حرص نخور صورت ماهت چروک میشه!
طرز حرف زدنت رو باید عوض کنی مثل پسر
بچه های هجده ساله رفتار میکنی!
تقصیر خودته عشقت عقل از سرم برده!
از حرفش ته دلم قیلی ویلی رفت ولی دست خودم
نبود، نمیتونستم اونجور که اون میخواد رفتار کنم!
از بچگی همین رفتارم بود!
هومن تنها مردی بود که با اخلاقم کنار اومده بود!
 همه مردها و پسرهایی که تو این سال ها اطرافم
بودند و خواستند بهم نزدیک بشند، بعد از دو تا
برخورد فرار کردند و دیگه پشت سرشونم نگاه
نکردند!
هیچکس تحمل اخلاق خشک و مقررات زیاد من
رو نداشت اما هومن با همه فرق داشت!هر بار
ناراحتش میکردم اما اون باز کوتاه میومد و
حرفهای قشنگی میزد.
دلم میخواست ببینم تا کی میتونه این وضع رو
تحمل کنه و تو افکارم غرق بودم که بوی کیک رو
جلوی بینیم حس کردم!
سرم و تکونی دادم و به هومن که یک تکه کیک
رو با چنگال جلوی صورتم گرفته بود نگاه کردم و
گفتم:این یعنی چی؟
لبخند جذابی زد و گفت:انقدر رفته بودی تو بحرم
که خودم عاشق خودم شدم!
_لطفا این چنگال و بگیر اونور همه دارند نگاهمون
میکنند مگه بچه شدی؟!
_اره بچه شدم! میخوام خودم بهت کیک بدم
بخوری!
صورتمو جمع کردم و گفتم:حرفشم نزن!
سرم و عقب کشیدم و تکه کیکی برداشتم و به
دهنم بردم!طعم تلخ شکلات کیک دهنم رو
حسابی خشک کرد و کمی از کافی خوردم!
شیرینی اش به دل مینشست و با طعم تلخ
شکلات کیک عالی بود!
اشتهام تحریک شد و کیک و کافی رو کامل
خوردم! لحظه اخر که داشتم ته مونده کافی رو
میخوردم چشم تو چشم هومن شدم که با ذوق
نگاهم میکرد و سوالی نگاش کردم که گفت:کافی
شیرین چطور بود؟
سرفه ای کردم و گفتم:بدک نبود!
قهقه ای زد و گفت:یکی دیگه سفارش بدم
 نه …کالریش زیاده چاق میشم!
فداسرت دوبار حرصت میدم کالری اضافه هات
میسوزه!
خواستم اعتراض کنم که سریع سفارش داد و
گارسونم زود اماده کرد و اومد!
اون روز انقدر شوخی کرد و حرفهای قشنگ زد که
طعم اون کیک و کافی به دلم نشست و چهار بار
سفارش کیک و کافی دادیم !
به سمت میز کارم رفتم لیوان کافی رو برداشتم و
شروع به مزه کردنش کردم!
و همراه با طعم تلخ کافی اشکهای منم سرازیر شد
خودمم حال خودم رو درک نمیکردم!
نه توان زنگ زدن بهش رو داشتم نه توان تحمل
دوری شو!
.
.
.
#کیان
هنوز دستم به زنگ در خونه اش نرسیده بود که
صداش رو شنیدم:در بازه بیا بالا!
 کشیک ایستاده بودی
اره عشقم بی تاب اومدنت بودم!
خدا بخیر بگذرونه!
درو هول دادم و وارد ساختمان شدم !در واحدشم
باز بود! وارد شدم و صداش کردم: هومن کجایی؟!
با صدای خجالتی و ارومی گفت:اینجام اقا کیان!
پوزخندی زدم و به سمتش رفتم.روی کاناپه دراز
کشیده بود و یه پتو هم روی خودش کشیده بود
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:الان دقیقا چرا
عین مریضا که رو به قبله ان روی کاناپه خوابیدی؟
سر جاش سیخ نشست و گفت:زبونت رو گاز بگیر
یعنی چی رو به قبله؟! من بمیرم کی دخترهای
مملکتم رو تامین کنه؟!
درحالی که کنارش می نشستم گفتم:الان یعنی
تو دخترهای ایران رو تامین کردی؟!
شک نکن اقا کیان!البته از پس همه اشون كه
بر نمیام!
 عالیه! خدا خیلی بهمون رحم کرد تو رو فرستاد
واقعا!حالا این مسخره بازیا رو بذار کنار بگو چیکارم
داری؟!
 باید یکی رو تحریک کنی؟!
با بهت نگاهش کردم و گفتم:چی!!!!!!!!!
 باید فری رو تحریک کنی کیان!
 نه تو عقلت و از دست دادی!دیوانه شدی بخدا!
یعنی چی؟؟؟مگه عشق تو نیست ؟!چرا من باید
این کار رو بکنم خاک بر سر بی غیرتت بکنن!
هومن که معلوم بود خنده اش گرفته سر جاش
نشست و با دو تا دستاش محکم زد تو سرم و
گفت:میگم منحرفی میگی نه!
 عه چرا میزنی خو؟!
 منظورم اون تحریک نبود منظورم یه تحریک
کردن دیگه است
 گیجم کردی بخدا!
 ببین این تلفن و بگیر دستت شماره فری رو
بگیر بهش بگو من حالم بده ازش بخواه به دیدنم
بیاد!
 بچه شدی هومن ؟!اینکارا مناسب سنت نیستا!
 تو چرا عین فری حرف میزنی؟!
 اگه کار مهمی نداری من برم میخام کیانازو
ببینم دلم براش تنگ شده؟!
خواستم بلند بشم که دستم رو کشید و مجبورم
کرد بشینم!
 بهم نزدیک تر شد و گفت:این همه من بهت حال
دادم یه بار تو یه کار بکن من جگرم حال بیاد!
 هومن زنگ بزنم چی بگم؟!
 ناسلامتی بازیگریا کیان!….بابا این الان دلش
حسابی برام تنگ شده اما انقدر مغروره که روش
نمیشه بیاد! منتظره من پا پیش بذارم!
_تو که تا الان زن ذلیل بودی از این به بعدشم
باش برو خودت پا پیش بذار!
 نمیفهمی خو…باید یه چند بارم اون پا پیش
بذاره!
 امان از دست تو!
 فدات شم خیلی مردی به مولا بدو بزنگ دیگه
خودت پیاز داغش رو زیاد کن
تلفنم رو از جیبم خارج کردم و شماره فریبا رو
گرفتم.
دو بوق خورد که سریع جواب داد و هومن با
چشم و ابرو اشاره کرد رو اسپیکر بزارم و بعد
از لمس قسمت اسپیکر صدای فریبا تو سالن
پیچید:سلام اقا کیان!
خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم:سلام فریبا
خانم خوبین شما؟!
ممنونم شما خوبین ایناز جان خوبن؟!
_ما خوبیم ولی راستش…
سکوت کردم که صدای نگرانش از گوشی پخش
شد:اتفاقی افتاده اقا کیان؟!
 والا چی بگم فریبا خانم میترسم بهتون بگم
هومن ناراحت شه!
 چیشده؟؟؟
_هومن حالش خوب نیست!
سکوت کرد هومن به من نگاه کرد و عین پیرزنها
تو صورتش زد و لب زد:خاک عالم بچه ام از حال
 رفت!
جلو خنده ام رو گرفتم و با صدای ناراحتی گفتم:
فریبا خانم هستین
بعد چند لخظه سكوت صدای ضعیفش اومد که
مضطرب گفت:بله اقاکیان هومن چش شده
 راستش چند وقتیه شدیدا گوشه گیر شده و من
اونو به مسافرت بردم شاید حالش خوب بشه اما
فایده نداشت دکترش گفت اینجور پیش بره
افسردگی اش شدیدتر میشه!
 وای نه…یعنی چی اقا کیان ؟!چرا یه دفعه
اینجور شد اون که حالش خوب بود!
 نمیدونم حدس زدم بخاطر شما حالش بده
اخه چند بار بهش گفتم به فریبا خانم بگم بیاد
شدیدا مخالفت کرد!
فریبا با صدای بغض داری گفت:میخوام اونو
ببینم همه اش تقصیر منه!
میترسم بیاین عکس العملش تند باشه
_مهم نیست حق داره هر جور دوس داره با من
رفتار کنه من خیلی اذیتش کردم!…شما الان
کجایین؟!
 خونه هومنم ،هومنم تو اتاقشه درو بسته از
دیشبم هیچی نخورده
 من تا بیست دقیقه دیگه اونجام
 خوش اومدین!
همین که تماس و قطع کردم هومن پرید بغلم و
شروع به بوسیدنم کرد!
هولش دادم و گفتم:چته دیوانه ؟! کنترل روانی
نداریا!
_باورم نمیشد فریبا اینجور نگرانم باشه!
 دیوانه ای بخدا تو که تحمل دوریشو نداری
غلط میکنی تریپ قهر کردن به خودت میگیری
خب دیگه فیلم بازی کردن تمام شد من برم
دخترم و ببینم بلایی سر دختر مردم نیاریا!
هومن طبق معمول عین خانومها لب پایینش رو
به دندون گرفت و با صدای ارومی گفت؛:اون
بلایی سر من نیاره من بلایی سرش نمیارم به مرگ
 کیان!
_پاشو تو هم برو تو اتاقت خودت و به مردن بزن
الان پیداش میشه
 باشه عشقم فقط تو فعلا نرو بذار فریبا بیاد
بعد برو
 باشه
سرجام نشستم هومنم به حالت دو خونه اش رو
جمع و جور کرد و به سمت اتاقش رفت عجب زندگی شده…
با عجله به سمت خونه ى هومن روندم !
دل تو دلم نبود که زودتر به اونجا برسم !
من با غرور بی جام هومن رو به این روز انداخته
بودم!
چطور تونستم با کسی که عاشقانه منو میپرستید
 این کارو بکنم ؟!
بعد از حدود یک ربع به خونه ى هومن رسیدم و
زنگ واحدش رو زدم که صدای کیان شنیده شد:
بفرمایید داخل فریبا خانم
 ممنونم
وارد ساختمان شدم و به سمت واحد هومن رفتم
در باز بود و  بدون لحظه ای تردید وارد شدم!
 خونه هومن همیشه روشن بود و ادم توش حس
زندگی بهش دست میداد.
 اما اینبار مثل خونه ای متروکه تو سکوت
وحشتناکی فرو رفته بود و نصف بیشترچراغ ها
خاموش بودند.
 کیان از داخل اشپزخانه سینی به دست وارد سالن
شد و با دیدن من اروم سلام کرد و گفت:بفرمایید
 بشینید!
 هومن کجاست اقا کیان؟؟؟؟
 تو اتاقشه ….ولی فکر نکنم حالش انقدر خوب
باشه که شما بخواین برین پیشش!
کیفم و روی مبل رها کردم و به سمت اتاق هومن
 رفتم و جلوی درایستادم و دستگیره رو تو دستم
فشردم !
یاد یکی از روزهایی افتادم که پا تو خونه هومن
گذاشته بودم و چون ازم خواست وارد اتاقش
بشم حسابی باهاش بحث کردم و اخر سرم از
خونه اش بیرون رفتم!
 لبخند تلخی روی لب هام نشست و باچشمایی
که سعی میکردم بارونی نشن وارد اتاقش شدم
همین که در اتاق و باز کردم  صدای ضعیف
هومن رو شنیدم: کیان تنهام بذار حالم خوب
نیست!
وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم.
 فکر کرد از اتاق خارج شدم.چون دیگه حرفی
نزد. پرده های اتاق رو کشیده بود و چراغ ها
خاموش بودند.
 اتاقش تاریک تاریک بود! دلم گرفت از این حال
و روزش و به سمت تختش رفتم !
جرات حرف زدن نداشتم! حس کرد کسی تو اتاقه
بدون اینکه دستش و از روی چشماش برداره
گفت:تنهام بذار کیان بذار به درد خودم بمیرم!
حرفش مثل تیری تو قلبم بود !
کنار تختش روی زمین نشستم و به صورتش که
نصفش فقط از زیر دستش مشخص بود نگاه
کردم!
دستم و بلند کردم و روی دستش گذاشتم!
 حس کردم چطور جا خورد و اروم دستم و با
انگشتاش لمس کرد و بعد دستش و از روی
چشماش برداشت و با ناباوری بهم نگاه کرد
میدونستم از دیدنم حسابی جا خورده؛لبخندی
زدم و گفتم:سلام!
هنوز تو شک بود! سرجاش تکونی خورد و نشست.
 فقط بهم نگاه میکرد.هیچ حرفی نمیزد. چقدر
دلم براش تنگ شده بود!
 کنارش روی تخت نشستم و نگاهش کردم:حالت
خوبه؟
بازم جوابم فقط نگاه متعجبش بود!
 سرم رو پایین انداختم که صداش رو شنیدم:واقعا
خودتی فریبا یا دارم خواب میبینم؟!
اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و گفتم:خیلی
بهت بد کردم!
با تردید دستش و بلندکرد وا شکم و پاک کرد
و گفت:من لیاقت این اشکارو ندارم!
دستم و روی دستش که روی گونم بود گذاشتم
و با بغض گفتم: دلم برات خیلی تنگ شده بود
چرا رفتی و دیگه نیومدی؟!
 میخواستم ببینم تو هم عاشقمی یا نه…
میخواستم یه بارم که شده خودت پا پیش بذاری
 دوریت برام سخت بود انگار چیز مهمی رو گم
کرده بودم
 نمیخواستم وادار به کارایی بشی که دوست
نداری… حس میکردم رفت و امد برات با من
سخته!دلم نمیخواست همچین فکری درباره
رابطمون داشته باشى!
من عاشق گشت و گذار باهاش بودم اما اخلاقم
جوری بود که نمیتونستم مثل هومن راحت باشم
اما اینبار دلم خواست بیخیال قوانین خاص
زندگیم میشدم!
چی میشد منم مثل اون هر جور دلم میخواست
رفتار میکردم؟! خودمم نفهمیدم این همه بی
پروایی رو از کجا اوردم!
 تنها چیزی که مد نظرم اومد ودلم خواست برای
بار دوم تجربه اش کنم طعم لبهای هومن بود!
چشمهامو بستم و لبامو روی لباش قرار دادم!
تا حالا از این کارها نکرده بودم و فقط لبهامو
مماس با لبهاش قرار دادم !
خشکش زده بود و هیچ حرکتی نمیکرد !…
اون بار که حسابی لبهامو کبود کرد پس الان چرا
اینجور میکرد ؟!
نکنه دیگه دوستم نداره….اشکم باز جاری شد که
با کاری که هومن کرد لبهام به خنده باز شد!….
#هومن
از اومدنش به خونه ام، بعد به اتاقم، بعدشم زدن
اون حرفادلم میخواست بلندشم و بندری برقصم
 اما اینجور لو میرفتم !
پس عین سیب زمینی فقط بهش زل زدم و مظلوم
حرف میزدم که لباشو روی لبام گذاشت!
 یعنی من عاشقتم خدا جونم!….
حتی تو خوابم اینکارو برام نمیکرد!….اول کمی
صبرکردم تا باورم شه خواب نیستم که اشکی
رو گوشه ى چشم فریبا دیدم که روی گونه اش
لیز میخورد!
 دیگه طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم و شروع
 به بوسیدن لبهاش کردم!
با اینکارم لبهاش به خنده باز شد که حرارت بوسه
هامو بیشتر کردم!
 میدونستم از این کارها بلد نیست!
خیلی نابلد  بود و به طرز بچه گانه ای داشت
همراهی ام میکرد !
از همراهی ناشیانه اش ذوقی کرده بودم!
هیچی دلچسب تر از این نیست که بدونی اولین
تجربه عشقت با خودت باشه!
اولین بوسه و اولین اغوش…
هر دو نفس کم اورده بودیم اما دلمون
نمیخواست از هم جدا بشیم !….
با مشت شدن دست فریبا روی سینه ام فهمیدم
نفسش بند اومده!
 برخلاف میلم ازش جدا شدم که با خجالت سریع
سرش رو پایین انداخت و محکم بغلش کردم و
گفتم: خجالت نکش خانمم!….
سرش همچنان پایین بود که پیشونیم و به پیشونی
 اش چسبوندم و گفتم:نگام كن!
دقایقی بعد سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد !
همینکه با هم چشم تو چشم شدیم نگاهشو
ازم دزدید.
 دلم ضعف رفت برای این هم حیا و دلبری فریبا!
صورتم رو به صورتش نزدیک کردم که زودچشماشو
بست و نفس عمیقی کشید!
نمیخاستم باز لبهاشو ببوسم اما بااین کارش
وسوسه شدم باز طعم لبهاشو بچشم!
پس دوباره لبهاشو به دهن گرفتم….
.
.
.
#کیان
بعد رفتن فریبا به اتاق هومن و نشنیدن صداشون
فهمیدم نقشه هومن ورپریده گرفته !
لبخندی به این همه شیطنت هومن زدم و از خونه
خارج شدم !
اونجا دیگه جای من نبود!…
یاد دنیا افتادم و کلافه تر شدم. سوار ماشین شدم
که عکس سه نفرمون کنار اینه ماشین نظرم و به
 خودش جلب کرد.
با حسرت به صورتهای خندونمون نگاه کردم.
چقدر روزهای خوبمون کم بودند!
به سمت خونه مادرجون رفتم دلم حسابی برای
کیاناز تنگ شده بود!
.
.
.
#فاطمه
هومن بهم خبر برگشتشون رو داده بود!
 ازش خواستم برام بگه چیکار کردند. چون این رو
خوب میدونستم برای کیان باید سخت باشه برام
توضیح بده!
هومنم همه چیزو بهم گفت.از اینکه دخترم و پیدا
نکرده بودند خیلی دلم گرفته بود و  از طرفی
خوشحال بودم که الان یه سر نخ گیرشون اومده
و قراره برند تویه کشور دیگه دنبالش بگردند.
تو همین افکار بودم که با صدای گریه کیاناز از جا
بلند شدم و به اتاقش رفتم!
 وقت بیدار شدنش بود و تا در اتاق رو باز کردم
دستهاشو بالا گرفت تا بغلش کنم!
 به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و شروع
به بوسیدن دست و صورتش کردم.
 همین که مطمئن شد کنارشم و تنها نیست اروم
گرفت!
خیلی از تنهایی میترسید و این قضیه همیشه
ناراحتم میکرد اونو به سمت در اتاق بردم که
گفت:ماما!
به صورتش نگاه کردم و گفتم:جان ماما
اما اصلا به من نگاه نمیکرد. به پشت سرم خیره
شده بود و با حالت عجیبی پشت سر هم میگفت:
ماما
با تعجب به پشت سرم نگاه کردم که رد نگاهش
رو دنبال کنم.
خیره عکس سه نفره ی پدر و مادرش و خودش
بود!
داشت به دنیا میگفت ماما! خدای من!یعنی خواب
دنیا رو دیده بود كه گریه میکرد ؟!
با صدایی گله مندی به عکس اشاره کرد و با بغض
گفت:ماما
پاهام منو به سمت قاب عکسشون کشوند به
محض رسیدن به عکس کیاناز سرش رو به قاب
عکس چسبوند و اروم با کف دستش روی عکس
میزد و اسم ماما رو صدا میزد!
 اشکهام دونه دونه از چشمام شروع به باریدن
کرده بودند. کنترلی روشون نداشتم!
عکس العمل کیاناز داشت دیونه ام میکرد انقدر
کنار قاب عکس ایستادم تا کیاناز بلاخره خودش دست از عکس کشید و بهزصورت خیسم نگاه کرد و زیر گریه زد.
شروع به نوازشش کردم تا ساکت بشه و از اتاق بیرون رفتیم.
دم در اتاق با کیان چشم تو چشم شدم كه با چشمای خیسش داشت به در اتاق نگاه میکرد.
اشکامو پاک کردم و گفتم:کی اومدی مادر؟!
سرش رو پایین انداخت و از جا بلندشد و گفت:
سلام نیم ساعت پیش سمیه درو برام باز کرد!
__خوش اومدی پسرم خسته نباشی
به سمتم اومد و کیانازو ازم گرفت و سر جاش نشست !
سوغاتی های کیانازو جلوش گذاشت و کیانازم با دیدن کیان و اون همه لباس و عروسک رنگ و وارنگ ماما گفتن رو فراموش کرد و شروع به ورجه ورجه کردن کرد!
حسرت دنیای بچگانه اش رو خوردم!
ای کاش دنیای ما هم مثل دنیاش محدود بود و زود غمهای روی دلمون رو بادیدن یه عروسک یا یه لباس گل منگلی فراموش میکردیم!
کیان نهارو کنارمون خورد و منم چون از هومن همه چیز رو پرسیده بودم دیگه از کیان سوالی نپرسیدم !
نمیخواستم ناراحتش کنم و بعد نهار کیان همراه کیاناز به اتاقش رفت تا کنار هم یه چرتی بزنند.
 منم وضو گرفتم و به اتاقم رفتم!
#دنیا
با گریه چشمهامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم!
از بس تو خواب فریاد کشیده بودم و زجه زده بودم
حس میکردم تو بیداری هم گلوم درحال سوختنه!
با حسرت به اتاق نگاه کردم و یادم اومد که خیلی وقته از دخترکم دورم….
به خوابم اومده بود!چقدر بزرگ شده بود !
خدای من!چطور تونسته بودم با نبودنش بسازم…
چطور تونستم شبها بدون بغل کردن کیاناز بخوابم
با به یاداوری کیاناز باز شروع به گریه کردن کردم!
هر چقدربیشتر گریه میکردم؛دلتنگ‌تر میشدم‌!
گریه هم دیگه ارومم نمیکرد!
نمیدونم چقدر گریه کردم‌ که در اتاق باز شد و سهیل وارد شد!
با دیدن‌ چشمهای خیسم نگران به سمتم اومد
 و کنارم نشست و گفت:چیشده گلاره درد داری؟
اتفاقی افتاده؟ رومو ازش گرفتم!
 دلم‌ نمیخواست نگاش کنم.
ادعا میکرد دوستم داره ولی اجازه نمیداد به خواسته هام برسم با کشیده شدن بازوم بهش نگاه کردم و با اخم گفتم: چرا دست از سرم بر نمیداری؟
ابروهاشو بهم گره زد و گفت:چقدر زود خوبیامو فراموش میکنی!
با به یاد اوردن دیروز کمی خجالت کشیدم! اگه
سهیل نبود خدا میدونه شیخ عدنان چه بلاهایی سر من میاورد!
سرم و پایین انداختم!روم نشد دیگه چیزی بگم!
صدای پوزخندشوشنیدم
از تخت پایین رفت و گفت:امشب از اینجا میریم!
 این شهر برای تو امن نیست ! شیخ عدنان هنوز
دنبالته!
با شنیدن اسم شیخ عدنان وحشت زده به سهیل
نگاه کردم که با مهربونی لبخندی زدو گفت:نگران
نباش من تنهات نمیذارم! میبرمت یه شهر دیگه!
شیخ عدنان رو که گیر اوردم بعد برت میگردونم
اینجا پیش خودم!
 بذار برم ایران فقط اونجا برای من امنه
جوری به سمتم برگشت که گفتم گردنش رگ به
رگ شد و با اخم شدیدی گفت:حاضرم تو رو دبی
 به كنار عدنان بفرستم ولی نذارم بری ایران!
انقدر خودخواه نباش!… تا کی میخوای منو از
خانواده ام دور نگه داری؟تا کی میخوای منو پیش
خودت اسیر کنی !؟دلم برای دخترم تنگ شده
برای مادرم برای…
جرات اوردن اسم کیان رو نداشتم!… تا الان حتما
زنشم حامله شده…
اهی کشیدم که سهیل به سمتم اومد و بازوم رو
محکم گرفت که صدای اخم در اومد با چشمای
سرخ از عصبانیتش بهم نگاه کرد و گفت:هزار بار
بهت گفتم تو دیگه حق برگشت به اون خراب
شده رو نداری !دختر، مادرت و حتی اون شوهر
عوضیت وو باید کلا ببوسی و كنار بذارى!یه بار
دیگه مجبورم کنی این حرفا رو بهت یاداوری کنم
 مطمئن باش برخوردم اینجور اروم نیست!
بعد تموم شدن تهدیدش محکم روی تخت پرتم
کرد و از اتاق خارج شد.
مثل همیشه پناه بردم به گریه کردن تنها کاری بود
که از دستم بر میومد !
من توان مقابله با سهیل رو نداشتم و دستم به
هیج جا بند نبود!
.
.
.
#ایناز
از رستوران هتل خارج شدم و به سمت تراموا
ایستگاه سلطان احمد رفتم!
 میخواستم به گرند بازار استانبول برم و اون یکی
از قشنگترین بازارهای سنتی استانبول بود.
توی این سه ماهی که استانبول بودم خیلی روحیه
ام بهترشده بود !
کمتر به کیان فکر میکردم و این خیلی خوب بود.
پدرم هر ماه مبلغ زیادی برام پول میفرستاد تا
دچار کمبود نشم.
ماه پیشم با اصرار زیاد مادرم بهشون اجازه دادم
ده روزی به دیدنم بیاند!
 بعد نیم ساعت به بازار رسیدم معماری خاصی
داشت همه جای بازار شلوغ بود و رنگ و وارنگ
بود!منو یاد بازارهای سنتی ایران انداخت!…
 لبخندی زدم و مشغول گشتن تو مغازه های
قشنگ بازار شدم!
.
.
.
#سهیل
به عکسش خیره شدم!
 چقدر زود سه ماه گذشت!…سه ماه بود که اونو
ندیده بودم و دلم حسابی براش تنگ شده بود!
 ولی به خاطرشیخ عدنان نمیتونستم کاری کنم!
چندین بار افرادمون مامورهای خصوصیش رو
اطراف شرکت و رستوران و ویلا دیده بودند.
اتاش شب و روز سعی میکرد پیداش کنه اما هر
بار از دستمون به شکلی فرار میکرد.
کلافه موبایلم و از جیبم خارج کردم و شماره ى
فتانه رو گرفتم!
بعد از دو تا بوق جواب داد:سلام سهیل
 سلام خوبی؟!
ما خوبیم هر سه تامون!… تو چطوری؟
 گلاره کجاست!؟
 همین الان رفت تو اتاقش استراحت کنه بدنش
خیلی ورم میکنه !…دکتر گفت بهش برنامه غذایی
داد تا ورمش کم بشه!
 خطرناک که نیست؟؟؟
 نه تحت نظر دکتر هست ولی پسرت حسابی
اذیتش کرده!
 با شنیدن لفظ پسر لبخندی زدم و گفتم:خیلی
مواظبشون باش!
 کی میای؟
 خیلی دلم برای گلاره تنگ شده!… منتظر یه
فرصتم که پنهانی به اونجا بیام!
 شیخ عدنان چیشد؟
 همچنان داریم دنبالش میگردیم هنوز استانبوله
 دبی نرفته!
خیلی مواظب خودت باش !
 چشم…خب دیگه من برم به بقیه کارام برسم
با اتاش حرف میزنم و تو اولین فرصت بدیدنتون
 میام!
 خوشحال میشیم
لبخند تلخی زدم و گفتم:تو اره اما فکر نکنم گلاره
 خوشحال بشه !تو این سه ماه حتی یه بارم باهام
تلفنی حرف نزد!
 بچه که بدنیا بیاد اونم کم کم نرم میشه
 امیدوارم بازم میگم خیلی مواظبشون باش
 فتانه !
 خیالت راحت پسرجان
__ فعلا بای
بعد قطع تماس تصمیم گرفتم سری به بازار بزنم
 و کمی وسایل بخرم و بعد تو اولین فرصت به
دنیزلی برم !
طی یک پیام کوتاه با اتاش هماهنگ کردم و به
سمت بازار رفتم!
 قرار شد اتاش هم دنبال من به بازار بیاد!حوصله
بازارهای مدرن و نداشتم.
 هوس کردم به بازارسنتی برم بهترین گزینه هم
گرند بازار بود!
 نیم ساعت بعد کنار ورودی بازار بودم!
.
.
.
#اتاش
بعد از خوندن پیام اقا به سمت گرند بازارحرکت
 کردم! بد نبود کمی حال و هوای منم عوض بشه
چند ماه بود که حسابی درگیر کار بودم!
 با ورود به بازار یاد چند سال پیش افتادم! وقتایی
که با مرام و تیکین به بازار میومدیم و مثل بچه
های کم سن و سال از خرید و سر به سر گذاشتن
 مردم لذت میبردیم!
 هر گوشه ى بازار برای من خاطره ای داشت که
یاداور اون روزهای قشنگ بود!
انقدر غرق گذشته بودم که‌ متوجه دختر جوان
رو به روم نشدم و محکم بهش خوردم و اون هم
تو یه لحظه تعادلش رو از دست داد و نزدیك بود
 بیفته که ‌محکم بغلش‌کردم و از افتادنش
جلوگیری کردم!
 با اخم به من نگاه کرد و خودش و از بغلم خارج‌
کرد و به زبان ‌انگلیسی‌ شروع به نق زدن ‌کرد
 حواستون کجاست نزدیک بود بیفتم!
محو زیباییش شدم !
یه دختر بور که‌ موهاشو مشکی ‌کرده بود!
ریشه موهای طلاییش در اومده بود و چهره اش
و خاص ترنشون‌ میداد!
 لبخندی به این همه زیبایی و طراوت زدم که
اخمش شدید تر شد و گفت:به چه‌ میخندی؟
دستی به گردنم‌ کشیدم و جنتلمنانه گفتم:
ببخشید قصد نداشتم‌ ناراحتتون کنم
اوکی
خواست از کنارم رد بشه که جلوشو گرفتم
میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟!
ابروی پهن و کوتاهش رو بالا داد و گفت:انوقت
به چه مناسبتی؟
اهل قرار مدار با دخترا نبودم اما تو همین برخورد
کوتاه این دختر به دلم‌ نشسته بود و دلم
میخواست باهاش وقت بیشتری بگذرونم!
 شما فکر ‌کن به مناسبت عذرخواهی
 لازم نیست بخشیدمتون!
قهقه ای از لحنش زدم و گفتم:وای شما خیلی
بخشنده ای!
از خنده ام اونم خندید و گفت:باشه بریم یه
چایی بخوریم!
 مهمان من…
 فکر خوبیه!…
با هم ‌هم قدم شدیم!
  اونو به سمت کافه شمالی بازار بردم ! یه کافه
سنتی خیلی شیک !…
با وارد شدن به کافه دوربینش رو از گردنش جدا
کرد و شروع به عکس گرفتن کرد!
منم از فرصت استفاده کردم و حسابی اونو دید
زدم!
چشمهاى درشت و رنگیش؛بینی  کشیده اش و
لبهای غنچه ای گوشتیش؛پوست خیلی روشنش
و موهای لخت دو رنگش هر مردی رو وادار میکرد
که بهش نگاه کنه!
 بعد از مرگ مرام چقدر من چشم چرون شده
بودم؟!
با به یاداوری مرام اخمی کردم که دختر با تعجب
به من نگاه کرد و گفت:اتفاقی افتاده؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه چطور مگه؟؟
 اخه یه دفعه اخم کردی
 یاد کسی افتادم
چشماشو ریز کرد و گفت:کی؟؟؟عشقت؟؟
با اوردن لفظ عشق با تعجب بهش نگاه کردم که
با دو تا دستش
کفی زد و گفت:زدم به هدف بعد ریز خندید و
گفت:بذار حدس بزنم ولت کرده الانم حسابی
افسرده و تنهایی!
از حرفها و استدلالش خندیدم و گفتم:یه جورایی
ولم کرده!
به اطرافش نگاه کرد و گفت:باید به قلبامون یاد
بدیم دلتنگ هرکسی نشن و ازش انتظار عشق
نداشته باشند
 تو هم عشقت ولت کرده؟
چشماشو ریز کرد و گفت:اره الانم اومدم ترکیه
فراموشش کنم!
 موفق شدی؟
 یه جورایی باهاش کنار اومدم
 کسی رو جایگزینش کردی؟
قهقه ای زد و گفت:هیچ وقت برای فراموش کردن
کسی،کسی رو جایگزینش نکن!
لبخندی زدم و گفتم:این نصیحتت یادم میمونه
لبخندی زد و گفت:خوبه
با صدای زنگ تلفن همراهم رو ازش گرفتم و
تماس و جواب دادم:سلام اقا…بله من رسیدم
یکی از دوستان و دیدم اومدیم چای بخوریم…
نه اقا لازم نیست الان میام..اما…اخه..باشه من
کافه سنتی هستم ….بله خودشه..
دختر جوان بهم نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت
لبخندی از حرکتش زدم وگفتم:رئیسم بود داره
میاد اینجا
 پس من مزاحمتون نمیشم
دلم میخاست میموند اما از طرفی هم دوست
نداشتم اقا بفهمه با یه دختر تو کافه بودم!
 کلافه نگاهش کردم و گفتم:میتونم قبل رفتنت
اسمت و بپرسم؟
لبخندی زد و دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:ایناز هستم…
بر خلاف ظاهر بور و طلایی كه نشون از یه دختر
 غربى میداد؛یه دختر شرقی بود !
دستش و به گرمی فشار دادم و گفتم:اتاش هستم!
 فکر نمیکردم شرقی باشی!
 من باید برم !از آشنایى باهات خوشحال شدم!
خواستم ازش درخواست شماره تماس بکنم که
صدای اقا روشنیدم:پا قدمم سنگین بود خانم
 میخوان برند!
هر دو به سمتش برگشتیم و با دیدن اقا از سر جام
بلند شدم که ازم خواست بشینم و رو به ایناز کرد و
دستش و دراز کرد و گفت:هاکان هستم!
 خوشبختم اینازم
 لطفا بشین!نمیخوام مانع قرار شما و اتاش باشم
 نه من دیگه داشتم میرفتم
 بشین یه چایی بخوریم! من میخوام برم خرید
ایناز سردرگم به من نگاهی کرد که با سر ازش
خواستم بمونه و اونم قبول کرد و سر جاش نشست.
 از موندنش اگه بگم خوشحال نشدم،دروغ گفتم !
کمی با هم گپ زدیم که اقا از سر جاش بلند شد و
گفت:اتاش تو با خانم برو تو بازار یه گشتی بزن
من چند تا سیسمونی دیدم !…خیلی لباس های
قشنگی دارند! برای پسرم بخرم!
ایناز با ذوق به اقا نگاه کرد و گفت:شما ازدواج
کردین؟
اقا لبخندی زد و گفت:بله به زودی هم پدر میشم!
 وای مبارکه
 ممنونم میخوام برم به دیدن خانمم قبل رفتن
میخوام براشون خرید کنم !البته زیاد نمیدونم باید
چی بخرم!
 میتونم بهتون کمک کنم!
 واقعا؟!….اما نمیخوام مزاحمت بشم!
 نه مزاحمتی نیست! خودمم دوس دارم تو خرید
کمک کنم!
 پس اتاشم به همراهمون بیاد سه نفری بریم
از سر جام بلند شدم و باهاشون هم قدم شدم.
ایناز با ذوق به سهیل نظر میداد که کدوم لباس
قشنگ تره و کدوم یکی جالب نیست !
منم فقط نظاره گر بودم!… دلم میخاست بیشتر اون
دختر رو تماشا کنم تا تو خریدشون دخالت كنم
.
.
.
#ایناز
از شخصیت اروم اتاش خوشم اومده بود! پسر با
ادبی بود!
هاکان برخلاف اتاش خیلی شوخ طبع و پر حرف
 بود!
دلم میخىاست زنش رو ببینم!حتما باید خیلی عاشق
هم باشند که هاکان اینطور برای دیدنش ذوق
داره!
بعد از کلی خرید بلاخره هاکان از بازار دل کند و
پیشنهاد داد به رستورانشون بریم!
 من که حسابی خسته بودم،لب و لوچه ام رو جمع
کردم و گفتم:نه مرسی!من واقعا خسته ام!باید برم
بخوابم و الا از هوش میرم!
هر سه با هم خندیدم که هاکان رو به اتاش کرد و
گفت:من تنها میرم! توخانم رو برسون!
اتاش هم مودبانه لبخندی زد و گفت”چشم
اما من تند گفتم:نه من مزاحمتون نمیشم
آتاش با لبخند مهربونى گفت: مزاحم نیستین
هاکان باهام دست داد و گفت:خیلی لذت بردم
از خرید باهات !حتما بازم به دیدنم بیا! یه روز باید
با گلاره هم اشنات کنم!
 مشتاق دیدارشم واقعا
همراه اتاش از هاکان جدا شدیم و به سمت
ماشینش رفتیم.
اتاش درحالی که ماشین رو روشن میکرد گفت:
خونتون کجاست؟!
 هتل هستم برین به این هتل(و كارت هتل رو
به دستش دادم)
 هتل عالی هست
 بله خیلی
نمیدونم چرا اما تمام مدت منتظر بودم حرف بزنه و
چیزی بگه!
اما برخلاف انتظارم سکوت کرده بود و رانندگیشو
میکرد.
به هتل که رسیدیم با قیافه ای اویزون به سمتش
برگشتم و گفتم:ممنونم لطف کردی!
خواستم از ماشین پیاده بشم که سکوت و شکست
 و گفت:ایناز؟!
به سمتش برگشتم:بله
 میتونم بازم ببینمت
تو دلم عروسی به پا شد لبخندی زدم و گفتم:چرا
که نه خوشحال میشم!
سعی کردم ذوق خودمو زیاد نشون ندم که پسره
بگه چه دختر هولی !
هر چند اون زرنگ تر از این حرفا به نظر میرسید
که ذوق زدگی‌ منو متوجه نشه!
کارتی به سمتم گرفت و گفت:شماره تماس منه
خوشحال میشم شماره تماست رو هم داشته باشم
کارت و از دستش گرفتم و گفتم:بهت تک میزنم
__ منتظرم
از ماشین پیاده شدم و سریع وارد هتل شدم
حسابی گر گرفته بودم و گرمم شده بود!
همین که وارد اتاقم شدم به اتاش پیام دادم و
خودم رو معرفی کردم که سریع جوابم رو داد !
شماره اش رو سیو کردم و روی تخت دراز کشیدم
حس خاصی داشتم که باعث میشد مدام لبخند
بزنم!
انقدر به اتفاقات امروز فکر کردم که خوابم برد!
#اتاش
حتى فکرشو نمیکردم به این راحتی قبول کنه!
از اینکه تونسته بودم انقدر سریع هم همه زندگیشو
بدونم هم شماره اش رو داشته باشم حسابی ذوق
زده بودم !
بعد رسوندن ایناز به سمت رستوران رفتم!
 باید شرایط رو مهیا میکردم که اقا بدون دردسر
به دیدن خانم به دنیزلی بره!
.
.
.
#سهیل
طاقت نداشتم بیشتر صبر کنم !
سه روز بعد اتاش کمک کرد که پنهانی به دنیزلی
برم!
ساعت حدود دوازده شب بود که به دنیزلی رسیدم.
فتانه خبر داشت ازش خواسته بودم که به گلاره نگه
دارم میام!
اروم درو با کلیدی که اتاش بهم ‌داده بود باز کردم
به محض ورود به ویلا فتانه رو، رو به روم دیدم !
با لبخند به استقبالم اومد!
محکم اونو به اغوش گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم
واقعادر حقم مادری کرده بود و تو این ‌مدت کمکم
کرده بود!
هیچ وقت فکر نمی کردم فتانه روزی انقدر من رو
همراهی کنه!
ازش جدا شدم و گفتم:خوبی؟؟
 ما خوبیم تو خوبی؟؟؟
 گلاره رو ببینم خوب میشم
 یک ساعت پیش رفت خوابید خیلی بی حوصله
شده!
چمدان های بزرگی که با خودم اورده بودم رو کنار
سالن گذاشتم و گفتم:من میرم بهش سر بزنم فردا
سوغاتیا رو میدم!
 برو استراحت کن!به خونت خوش اومدی!
به سمت اتاق گلاره رفتم !
چقدر دلم براش تنگ شده بود!
بی معرفت تو این مدت یک بارم باهام تلفنی حرف
نزده بود!
بدجور دلتنگش بودم!
 اروم در اتاق و باز کردم و وارد شدم!
مثل همیشه اتاقش تاریک بود و نور کمی از پنجره
به داخل  اتاق میتابید!
به سمت تخت خوابش رفتم.با یه پیراهن نخی
خوابیده بود.شکمشش جلو اومده بود و با دیدن
شکم برامده اش لبخندی زدم و اروم لبه تخت
نشستم !….چقدر مادر بودن بهش میومد!…
دلم میخاست محکم بغلش کنم و اونو ببوسم و
شکمش رو لمس کنم!
پسر من تو وجودش رشد میکرد و بزرگ میشد!
نتونستم بیشتر از این خودداری کنم و دستمو اروم
بلند کردم و روی شکمش گذاشتم!
به محض برخورد دستم با شکمش تکون خورد اما
بیدار نشد!
دستم و نوازش وار روی شکمش تکون دادم!
اروم کنارش دراز کشیدم و به صورت پف کرده اش
نگاه کردم!
 لبهاش بهم چشمک میزدند. دلم میخاست طعم
لبهاشو بچشم !اما میترسیدم بیدار بشه !
پس با تمام وجود سعی کردم بیدارش نکنم که
خوشبختانه موفق هم شدم و بیدارش نکردم !
کمی سر جام جا به جا شدم و با خیالی راحت کنار گلاره خوابیدم……
#دنیا
با کمر درد شدیدی چشمهامو باز کردم !
همیشه موقع بیدار شدن از خواب مکافاتی دارم
که نگو و نپرس !
به سختی سعی کردم بشینم که مجبور شدم برای
نشستن به سمت راست بچرخم!
همین که دستهامو تکیه گاه بدنم قرار دادم و به
سمت راست چرخیدم، با دیدن مردی که کنارم
دراز کشیده جیغ بلندی کشیدم !
انقدر بلند جیغ کشیدم که حس کردم حنجره ام
پاره شد و بچه ی بی گناهم از ترس یه گوشه ى
شکمم جمع شد!
مردی که روی تختم دراز کشیده بود،سراسیمه
سر جاش نشست و رو به من کرد و گفت:دنیا؟!
چیشده چرا جیغ میکشی؟!
با دیدن شخص رو به روم هنگ کردم!
 باورم نمیشد اومده باشه!
با دیدن صورتش و شناختنش اخمی کردم و گفتم:
تو تخت من چیکار میکنی؟!
انگار اونم تازه به خودش اومده باشه اخمی کرد و
گفت:این عوض خوش امد گوییته؟!
سعی کردم از تخت پایین بیام و در همون حالت
 گفتم:برات دعوت نامه نفرستاده بودم که الان
بهت بگم خوش اومدی!
با لحن مظلومی گفت:یعنی از اومدنم خوشحال
نشدی؟!
اول دلم به حالش سوخت اما بعد با به یاداوری
 اینکه اجازه نمیده هیچ وقت خانواده ام رو ببینم
مثل خودش بی رحم شدم و گفتم:نه خوشحال
نشدم خیلی هم ناراحت شدم!
پوزخندی به حرفش زدم و به سمت توالت رفتم
و زیر لب شروع به غرزدن کردم!
  چه حرفها!…خوشحال بشم از اومدنش انگار
خیلی دوستش دارم!
در توالت رو محکم بهم کوبیدم و تا جایی که
تونستم تو توالت لفتش دادم تا از اتاق خارج
بشه و با بسته شدن در اتاق فهمیدم که پایین
رفت!
بعد از اون با خیال راحت از توالت خارج شدم!
تو اتاق نبود!
لبخند بدجنسی زدم و گفتم:حالتو میگیرم!
تو همین لحظه بچه لگد محکمی به دلم زد که
صدای اخم در اومد !
با اخم دست رو شکمم کشیدم و گفتم:حق نداری
هیچ وقت از پدرت پشتیبانی کنی!
به سمت کمد رفتم و لباسامو عوض کردم!
 نمی خواستم پایین برم اما طبق معمول حسابی
گرسنه ام بود!
 کمی معطل کردم و بعد به سمت پایین رفتم سعی
کردم خونسری خودم و حفظ کنم و وانمود کنم که
انگار اتفاقی نیوفتاده اما واقعا سخت بود!
تازه به سالن رسیده بودم که صداشون رو شنیدم
 وای سهیل این لباسا خیلی نازن!
 سلیقه ایناز هستن نمیدونی چه دختر خوبیه!
واقعا ازش خوشم اومد!
باشنیدن اسم ایناز گوشامو تیز کردم این دختر کی
بودکه سهیل اینجور داشت ازش تعریف میکرد ؟!
حسودیم نشده بوداما اگه اون کسی رو پیدا کرده
 که انقدر به چشمش اومده چرا دست از سر من بر
نمی داشت؟!
 اخمی کردم و به سمت سالن رفتم.
هر دوشون روی کاناپه نشسته بودند و سوغاتی ها
رو نگاه میکردند.
 با دیدن من به من نگاه کردند و همزمان سلام
کردند که اخممو بیشتر کردم و بدون اینکه بدونم
اصل قضیه چیه؟! صدامو روی سرم گذاشتم و
مسلسل وار شروع به گله و شکایت کردم:وقتی یه
عشق جدید پیدا کردی چرا دست از سر من بر
نمیداری ؟! تو حق داری با هر کی که عشقت
میکشه باشی بعد من باید زندانی تو باشم؟ این
انصاف نیست حالا که انقدر اینازو قبول داری چرا
منو نگه داشتی؟ولم کن برم به زندگیم برسم خسته
شدم از این زندگی اجباری!برو و کنار ایناز جونت
باش اصلا بگو ببینم جرات داری با اونم مثل من
رفتار کنی هان؟
سهیل با چشمایی که در حال خندیدن بودند به
سمتم اومد و دستهاشو به علامت تسلیم بالا
گرفت و گفت:مهلت میدی منم از خودم دفاع کنم
یا همینجور میخوای با اون عقل فندقیت واسه
خودت ببری و بدوزی؟!
دستش که به سمتم دراز شده بود رو پس زدم و
در حالی که به سمت اشپزخونه میرفتم گفتم:حق
نداری دیگه به من دست بزنی!
بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم وارد
اشپزخونه شدم!
مرتیکه پیش خودش چی پیش خودش فکر
کرده؟!فکر کرده میمونم و کارهاشو بیشتر از این
تحمل میکنم ؟!نه خیر !…همین که پسرم به دنیا
بیاد از اینجا میرم!
با حرص شروع به خوردن صبحانه ام کردم که
صدای نحسش و شنیدم:شما بیخود میکنی بعد
به دنیا اومدن پسرم از اینجا بری!
اخم کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:تو حق
داری یه زندگی جدید برای خودت بسازی من
چرا نباید حق داشته باشم؟!
رو به روم نشست و گفت:فکر نمیکردم به من
حسودیت بشه
قهقه ای زدم و گفتم:کی…من…به تو؟؟؟!!!
 اره نکنه یادت رفته همین چند لحظه پیش
چه جوشی زدی!
 فک کنم سوتفاهم شده برات!من حرص
خوردم چون تو یکی رو تو زندگیت آوردى و
و هنوز دست از سر من برنداشتی!
__باشه باور کردم !
این حرفش و باطعنه زد!
قشنگ معلوم بود خرکیف شده بود.
ای خدا!…چرا اینها منظور منو بد متوجه میشن؟!
با دیدن دستنش که کنار دستم قرار گرفت تیز
نگاهش کردم که پوزخندی زد و گفت:ایناز دوست
اتاش هست!اونو  اتفاقی دیدم و اونم همراهم اومد وبرات کلی هدیه خریدیم!
اتاشم بود در ضمن من از ایناز زیاد تعریف میکردم
چون حس کردم این دختر میتونه جای مرام رو
برای اتاش پرکنه! مرامو که فراموش نکردی ؟!
همون دختری ک بما کمک کرد تو رو پیدا کنیم
وخودش مرد!
بابه یاد اوری مرام وشیخ عدنان احساس خفگی
بدی بهم دست داد.
  اشتهامو از دست داده بودم از پشت میز بلند
شدم وبهسمت حیاط رفتم!
 دلم تنهایی مبخواست! از بودن کنار سهیل حس
بدی بهم منتقل میشد!
.
.
.
#سهیل
بازم ازم فرار كرد!بازم  منو نادیده گرفت!
 اخمی کردم و به سمت سالن برگشتم و همه ى
سوغاتی ها رو داخل چمدان گذاشتم و به سمت
اتاق خواب گلاره رفتم!
 همه رو روی تخت چیدم. میدونستم بیاد همه رو
میبینه!
 دلم میخاست از اومدنم کمی خوشحال میشد
امااون هنوز همون زن اخمو بود كه من یک دل
نه صد دل عاشقش شده بودم!
.
.
.
#اتاش
سه روز از رفتن اقا گذشته بود!
دلم میخواست به ایناز زنگ بزنم اما میترسیدم …
 نمیدونم چرا اما ترس بدی به دلم افتاده بود !
از شروع  یه رابطه جدید، همچنان به گوشیم خیره
بودم که بازنگ خوردنش هول شدم وسریع جواب
 داد:بله بفرمایید؟
صدای ریز خندیدنش رو شنیدم وبعدش با تردید
 به  شماره نگا کردم !
وای ایناز بود!ابروم رفت!کمی سرجام جابجا شدم
و گفتم:سلام ایناز خانم! خوبین؟!
 هنوز صداش رنگ خنده داشت که جواب داد:
ممنونم!شماخوب هستین؟
 بله مرسی
سکوت کرد !منم سکوت کردم!دلم میخواست اون
شروع کنه!
اونم انگار متوجه شده بود! چون گفت:موافقی
 امشب بریم بیرون شام بخوریم؟!
نفسی از سر اسودگی کشیدم وگفتم:فکرخوبیه !
من بیکار هستم!
 خوبه شب میبینمتون
 ساعت هفت میام دنبالتون!
 مرسی مزاحمت نمیشم
 اصلا مزاحم نیستی
فعلا
 مواظب خودش باش
 چشم
گوشی رو روی میزپرت کردم ولبخندی زدم.
باید برای شب خودمواماده میکردم!
.
.
.
#هومن
بعداون نقشه فریبا حسابی عوض شده بود!
تو جمع همون فریبای رسمی سابق بود اما تا
فرصتی پیش میومد میشد یه دختر شیطون
وعاشق!
خیلی کارهارو ناشیانه انجام میداد که دلیلش
تجربه اولش بود که به من بیشتر میچسبید
این نابلدیش!
سرجام غلتی زدم وبه فریبا که غرق خواب
بود نگاه کردم!
ساعت هشت غروب بود و باید به خونه
برمیگشت.اروم سرسونه اش رو بوسیدم و گفتم:
فریبا بیدار شو باید بری خونه!
غلتی سرجاش زد و به سمتم چرخید.دستها
شو دور گردنم حلقه کرد و گفت:نمیخوام برم
خونه!
به صدای خواب الودش خندیدم و گفتم: دختر
باید شب خونه ى پدرش بخوابه!
 اونجا دلم برات تنگ میشه!
دلم از حرفهاش ضعف رفت وهوس کردم که
لبهاشو محکم ببوسم!
 اما میدونستم الان انقدر بهش کشش دارم که
اخر این بوسه ختم بخیر نمیشه !
پس از تخت پایین رفتم وگفتم:اگه نمیخوای کار
دستت بدم بهتره زودتر بلند بشی لباس بپوشی و
بری خونتون!
همیشه تا این حرف و بهش میزدم مثل فنر از جاش
بلند میشد وفرار میکرد!
اما این بارحس نکردم که تکونی خورد .با تعجب
به سمتش برگشتم که دیدم توهمون حال دراز
کشیده و نگام میکته !به سمتش خم شدم وگفتم:
با دل و جرات شدى دیگه ازم نمیترسی؟
چشمهاش شیطون شد و گفت: نه
خندیدم وگفتم:اگه الان خانوم خودم بکنمتچی؟
 انقدرى بهت اعتماد دارم که میدونم تا خودم
نخوام کاری نمیکنی!
 ازکجا انقدر مطمئنی؟
دستهاشو به سمتم دراز کرد و گفت:بیا باز بخوابیم
 نه تو امروز هوس کردی یه بچه بندازم تو
دامنت!
با این حرفم سرخ شد و صورتش رو زیر لحاف قایم
کرد! قهقهه ای زدم و کنارش دراز کشیدم!
محکم بغلش کردم وگفتم:عاشق این خل بازیاتم
دختر!
لحاف و از روی صورتش کنار زد و در حالی که
سرش رو روی سینه ام میگذاشت گفت:هومن
من و تو چرا عقد نمیکنیم؟چرا زودتر ازدواج
نمیکنیم؟!
به لحن عجولانه اش خندیدم وگفتم:انقدر عجله
داری؟
به صورتم خیره شد و با جرات تو چشمهام خیره
شد و گفت:اره!میخوام باهات یکی بشم میخوام
زودتر خانم خونه ات بشم.
امشب چرا میخواست منو جنی کنه این دختر؟!
دیگه خوددارى رو جایز نمیدونستم! سرموکمی
جلوتر بردم و لبهاشو به دهن گرفتم.
 اروم همراهیم کرد و چقدر لذت بردم از همراهی
کردن اون!
اونو از خودم جدا کردم و گفتم: فردا میام خواستگاری!
 میترسم پدرم قبول نکنه!
 میدزدمت!
قهقه ای زد و گفت:عالیه
__ پاشو برسونمت خونتون
از اون روز بیشتر وقت رو تو خونه ام بودیم اما
هیچ وقت حدمون رواز بغل وبوس نگذروندیم!
 دلم میخواست شب عروسیمون واقعا اولین
رابطه مون باشه!
 دلم نمی خواست قبل شب عروسی رابطه مون
به اون حد برسه که باهاش یکی بشم!
 قشنگی ازدواج به این بود که اولین رابطه رو شب
عروسی داشته باشی!
ازیه طرف لحظه شماره میکنم که زودتر برم سر
خونه و زندگیم!ازیه طرف هم اوضاع زندگی کیان
ودنیا این اجازه رو بهم نمیده که فقط به
خوشبختی خودم فکرکنم…
ایناز
دقیقا دو ساعت بود که لباسهام رو روى تخت
ریخته بودم و مرتب عوض میکردم.
نمیدونستم باید چی بپوشم؟! دلم میخواست
تو چشم اتاش تیپم خاص و منحصر به فرد باشه!
انقدر لفتش دادم که بالاخره صدای گوشیم در
اومد و به سمت گوشی رفتم و با دیدن شماره
اتاش زار زدم:نه خدا ساعت مگه چنده؟
و با دیدن ساعت اخمی کردم و با صدای جیغ
مانندی گفتم:چقدر زود گذشت!… وای حالا
چی بپوشم؟! بهتره اول جواب اتاش رو بدم!
 جانم؟!
 سلام اماده ای؟
 اوووم دارم اماده میشم تو کجایی؟
 من پایینم جلوی در هتل!
_وای چقدر زود اومدی تا ده دقیقه دیگه پایینم!
اروم خندید و گفت: دستپاچه نشو اولین لباسی
که الان به چشمت میخوره رو تنت کن و پایین
بیا!هر لباسی بپوشی خوشگلی! اینو مطمئن باش!
با شنیدن حرفهاش گر گرفتم!… ابروم رفت! انقدر
هوول کرده بودم که از پشت تلفن هم فهمید حال
و روزم الان چیه!
به لباس های روی تخت نگاه گذرایی کردم و به
پیراهنی که گوشه ى تخت افتاده بود نگاه کردم.
 یه پیراهن كشی که بلندی استینش تا روی ارنجم
 میرسید! به رنگ کرمی روشن!…
لبخندی زدم و به سمتش رفتم.سریع اونو تنم
کردم و موهامو بالای سرم بستم!
 ارایشم از بعد از ظهر هنوز روی صورتم خودش
رو نشون میداد!
فقط رژ لب کالباسیمو تجدید کردم و سریع کیف
و کت چرمم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
جلوی در هتل اتاش و دیدم که به ماشینش تکیه
داده بود!
لبخندی زدم و به سمتش رفتم. تو اون کت شلوار
 سرمه ای محشر بود وقتی بهش رسیدم دستم و
به گرمی فشار داد و لبخند زد و ازم خواست که
سوار ماشینش بشم!
بعد از سوار شدن به سمت رستورانی که قرار بود
بریم حركت كرد.
.
.
.
#دنیا
بعد از یکی دو ساعت قدم زدن تو باغ بزرگ خونه
به سمت ساختمون برگشتم!
 سهیل تو سالن کنار فتانه نشسته بود !
بادیدنشون پا تند کردم و به سمت اتاقم رفتم .
خوشبختانه سهیل جلومو نگرفت. فتانه هم ازم
 نخواست که پیششون بشینم!
با بازکردن در اتاق خشکم زد!
روی تخت کلی لباس و بسته های کادویی چیده
 شده بود !
به سمت تخت رفتم لباس های یک وجبی که
روی تخت چیده شده بودند بهم چشمک میزدند
 یاد کیانازم افتادم !
وقتی برای اولین بار براش یه دست لباس نوزادی
 خریدم.
تا صبح لباس ها رو بغل کردم و بوسیدم!
 با چکیدن اولین قطره اشک سیل اشکهام جاری
شد و با هق هق ارومی لباس ها رو لمس میکردم
اخر سر لباس ها رو محکم چنگ زدم و با صدای
بلندی زار زدم:خدایا دلم برای دخترم تنگ شده…
دلم میخواد الان پیشم بود!
لباسهارو بغل میکردم و بو میکردم !
اونو به خودم میچسبوندم و از بودنش کنارم لذت
میبردم…..خدایا چرا من حق ندارم کنار کسی که
دوست دارم زندگی کنم؟! اول فرهاد عذابم داد!
حالاهم سهیل…چرا؟؟؟؟مگه من چه گناهی کردم
 که مستحق این همه عذابم؟!… خدایا صدامو
میشنوی!… من چرا باید از دخترم دور باشم؟!
 چرا باید برای بچه ای مادری کنم که نطفه اش حرامه چرا…….
#سهیل

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.