خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت آخر

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت آخر

رمان اجازه هست برایت بمیرم پارت آخر
3.5 (70%) 4 vote[s]

رمان اجازه هست برایت بمیرم

جهت مشاهده به ترتیب پارت اول تا اخر (رمان اجازه هست برایت بمیرم)از داخل پارانتز قرمز رنگ ضربه زنید

به کانال تلگرام بپیوندید و از رمان های جدید و خاص آنلاین لذت ببرید منتظرتون هستیم ای دی کانال تلگرام ما: [email protected]

#ایناز

بعد از بیرون رفتن فریبا از اتاق به سمت کشوی

داروهام رفتم!

باید نقشمو عملی میکردم نباید کیان و از دست

میدادم!

قرصا رو توی لیوان اب حل کردم و منتظر شدم

وقت نهار برسه!

مطمئن بودم فریبا برای صدا کردنم تو اتاق میاد.

نزدیک نهار بود که لیوان ابی که توش قرص ها رو

حل کرده بودم رو سرکشیدم خیلی طول نکشید

که بدنم بی حس شد و چشمام سیاهی رفت و

دیگه هیچی نفهمیدم!

 تا اینکه تو بیمارستان چشم باز کردم و از درد

شدیدی که تو گلوم بود فهمیدم معده ام رو

شستشو دادند.

 هیچی یادم نمیومد!با وارد شدن دکتر جوونی

به اتاقم نگاهش کردم!

 نشست و کلی حرف زد و به اصطلاح خواست

به من روحیه بده!

خودم هم میدونستم خودکشی مزخرف ترین کاره

اما برای عملی شدن نقشه تم مجبور  بودم اینکار

رو بکنم!

 منکر این نمیشم که مرگ پدر و مادرم واقعا

ضربه ی بدی بهم واردکرده بود اما مجبور

بودم پیاز داغش و زیادکنم تا کیان و به دست

بیارم!

حالا که دنیا کنار سهیل داره به زندگیش ادامه

میده و فکر میکنه منو کیان با هم ازدواج کردیم

چرا شکش رو به واقعیت تبدیل نکنم؟!

  کیان وقتی بفهمه که دنیا از سهیل باردار شده

نمیتونه باهاش زندگی کنه!

بعد از بیرون رفتن دکتر هومن و فریبا و کیان وارد

اتاق شدند.

هومن طبق معمول شروع به مزه پروتی کرده بود

به زور جلوی خند هام رو گرفته بودم!

 خدا رو شکر کیان به دادم رسید و با نزدیک

شدنش بهم هومن و فریبا از اتاق خارج شدند.

وجودش کنارم دلگرمم میکرد وقتی کنارم نشست

و خودم رو تو بغلش انداختم ؛ حس کردم بار

سنگینی از روی دوشم برداشته شده!

 حس ارامش عجیبی بهم دست داد! عطر بدنم

رو نفس کشید!چقدر این مرد رو دوست داشتم!

گذشتن از کیان کار من نبود از پسش بر نمیومدم

 با حرفی که زد خوشحالیم دو برابر شد!

وقتی فهمیدم قرار منو ببره پیش مادرجون دنیا رو

بهم دادند.

 مطمئن بودم که چیز زیادی نمونده تا به هدفم

برسم!

#کیان

صبح زود از خواب بیدار شدم و برای ترخیص

ایناز به ‌بیمارستان رفتم و تا ظهرکارهای ترخیصش

رو انجام دادم!

 امیدوارم زودتر حالش خوب بشه و بتونم از زیر

زبونش اسم دوستش رو بیرون بکشم!

 از هومن و فریبا خواستم به کارشون برسند و

نیاند!خودم همه کاراشو انجام میدم….

بعد از ترخیص همراه ایناز سوار ماشین شدیم و

مثل یه مرده متحرک شده بود!

 هیچ حرفی نمیزد و عکس العملی نشون نمیداد

فقط به رو به رو خیره شده بود خیلی نگرانش

بودم !

با لبخند نگاش کردم و گفتم:داریم میریم دیدن

کیاناز دلت براش تنگ نشده؟؟؟

به سمتم برگشت و نگاهم کرد از سردی نگاش دل

منم یخ بست!

ماشین و روشن کردم و به سمت خونه مادرجون

رفتیم .

جلوی در ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم!

ایناز اما چشمم به خیابون بود!

 مطمئن بودم یاد اون روز افتاده همون روزی که

تو گوشش زدم .حس عذاب وجدان به سراغم

اومده بود و ماشین و دور زدم !

درو براش باز کردم و درحالی که دستم رو به

سمتش دراز کرده بودم گفتم:گذشته رو فراموش

کن ایناز بیا پایین عزیزم!

بهم زل زد که قطره اشکی از گوشه چشمش چکید

 با سر انگشتم اشک رو از روی گونش برداشتم و

گفتم:نبینم دیگه اشک بریزی!

دستم رو گرفت و از ماشین پیاده شد با هم وارد

خونه شدیم

مادرجون تو حیاط نشسته بود و موهای پرپشت

و سیاه کیانازو می بافت!

 با اینکه یک سال و خورده ایش بود اما موهاش تا

روی شونه هاش رسیده بود و حسابی پر پشت بود

موهاش منو یاد موهای دنیا می انداخت کپ دنیا

شده بود روز به روز خوشگل تر هم میشد !

با دیدن من و ایناز از تخت پایین اومد و مادرجونم

کمکش کرد و همراه هم به سمتمون اومد !

مادرجون اینازو بغل کرد و گفت:خوبی دختر

خوشگلم؟!

ایناز سرش و پایین انداخت و بی صداگریه کرد

مادرجون دوبار بغلش کرد و گفت:نبینم تو این

خونه گریه کنیا از دستت ناراحت میشم!

کیاناز که بعد چند ماه اینازو میدید با تعجب بهش

زل زده بودکه ایناز دست دراز کرد و دست کوچیک

و تپل کیانازو گرفت

خوب میدونستم که عاشق کیانازه لبخندی زدم و

گفتم:بقیه لاو ترکوندنتون باشه داخل خونه

مادرجون خندید و گفت:براتون قرمه سبزی پختم

اونم قرمه سبزی سفارشی!

رو به اینازکردم و گفتم:اااااخ جووون ایناز بریم تا

سرمون بی کلاه نمونه یه حسی به من میگه الان

سر و کله هومن و فریبا هم پیدا میشه!

هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای زنگ حیاط

شنیده شد

به مادرجون نگاه کردم و گفتم:خود ورپریدشه

 درسته؟؟

مادرجون درحالی که به سمت در حیاط میرفت

گفت:چی از جونش میخای میگی ورپریده؟!

 یعنی از من عزیزتره

هومن و فریبا وارد حیاط شدن و هومن سریع

گفت:بله پس چی فکر کردی معلومه که از تو

عزیزترم؟!

 لامصب گوش که نیست راداره اسرائیله

 مرگ بر اسرائیل خون جوانان ما میچکد از

دیش او!

همه جز ایناز با هم خندیدم و به وارد سالن داخلی

خونه شدیم

فریبا و مادرجون یک سره وارد اشپزخونه شدند تا

برای پذیرایی به سمیه خدمتکار خونه کمک کنند.

ایناز روی اولین مبل توی سالن نشست و شروع به

بازی با انگشتهای دستش کرد!

منم رو به روش نشستم و کیاناز با قدمهای لرزون

به سمتم اومد و تو بغلم نشست و به رو به روش

زل زد هر چی باهاش حرف میزدم ؛ بهم توجه

نمیکرد!

رد نگاهش رو که گرفتم دیدم به ایناز خیره شده

 لبخندی زدم و در گوشش گفتم:میری با خاله

بازی کنی؟

بهم نگاه کرد و با زبون بچگو نه اش حرف هایی

زد که طبق معمول نفهمیدم!

 از بغلم بیرون رفت و به سمت ایناز رفت رو به

روش ایستادو شروع به حرف زدن باهاش کرد!

 ایناز کم کم سرش و بالا اورد و به کیاناز خیره شد

کیاناز همچنان روی منبر بود و داشت به زبون

خودش با ایناز حرف میزد !

به هومن نگاه کردم اونم با ذوق داشت به حرکات

و حرف های کیاناز نگاه میکرد!

با کاری که ایناز کرد جفتمون تعجب کردیم

دستشو به سمت کیاناز بلند کرد و گفت:سلام

خانم کوچولو

کیانازم سریع دست اینازو گرفت و بعد یک قدم به

ایناز نزدیک شد و شروع به خندیدن کرد!

 ایناز خم شد و بعد بوسیدن پیشونیش بغلش کرد

و شروع به بو کشیدن موهاش کرد !

خداروشکر کیاناز تونسته بود اینازو کمی از اون

حالت در بیاره!

با صدای مادرجون من و هومن به در اشپز

خونه نگاه کردیم

 تو حیاط سفره رو پهن کنم یا تو سالن؟!

تو حیاط بهتره مادرجون!

 باشه پسرم

از جا بلند شدم و سفره رو از دست مادرجون

گرفتم و به سمت حیاط رفتم تا سفره رو روی

تخت بزرگی که تو حیاط بود پهن کنم!

نهار حسابی به هممون چسبید کیاناز همچنان به

ایناز چسبیده بود و  قبول نمیکرد ازش دوری کنه!

کیاناز همچنان به ایناز چسبیده بود و قبول

نمیکرد ازش دوری کنه…

همه متوجه لبخند کم رنگی که نامحسوس

روی لبهای ایناز جا میگرفت شده بودیم!

همه خوشحال بودند جز من!…

نگران بودم؛ نگران از اینکه باز دنیا داره ازم دور

 میشه !

بعد از نهار فریبا همراه مادرجون اینازو بردند که

کنار کیاناز تو اتاقش استراحت کنه !

هومن سینی چای رو جلوم گذاشت و گفت:نگران

نباش همه چی درست میشه!

 دست خودم نیست هومن میترسم با برداشتن

یه قدم اشتباه همه معادلاتم بهم بریزه!

 نترس من پیشتم اگه روزی سوتفاهمی برای

دنیا پیش اومد!من هستم تا همه چیزو درست

کنم!

__ دمت گرم داداش

#دنیا

با حس ضربه های ارومی که به صورتم میخورد

 چشم باز کردم و اون دوتا چشم گرد خوشگل رو

دیدم!

صبح زود وقتی اخرین بار بهش شیر داده بودم

اونو کنار خودم روی تخت اورده بودم.

الانم بیدار شده بود و با دستش به صورتم میزد

دو ماهش شده بود و تازه کم کمك داشت جون

 میگرفت!

سهیل و فتانه دیوانه وار عاشق کیانا بودند و گاهی

اونو از من میگرفتند و باهاش بازی میکردند.

 وقتی این رفتارشون رو میدیدم حسودیم میشد و

میرفتم اونو ازشون میبردم.

سر جام نشستم و اونو محکم بغل کردم و شروع

به بوسیدنش کردم !

وای که چه لذتی داشت! بغل کردن و بوسیدنش

وقتی بغلش میکردم یاد کیاناز میفتادم و چشمام

خیس میشد!

تو فکر کیاناز بودم که در اتاق باز شد و سهیل وارد

شد!

 تازه از سر کار اومده بود از صورت خسته اش

کاملا مشخص بود:کیانا بیداره؟؟؟

بله بیداره

به سمت تخت اومد و کیانا رو از بغلم برد و

گفت:سلام عروسک بابا!

محکم شروع به بوسیدنش کردکیانا فقط نگاش

میکرد و بادستش به صورتش میزد!

 همین زدنا باعث ذوق زدگی سهیل میشد:نکن با

دل من اینکارا رو دختر بابا!

کنارم روی تخت نشست و رو به من کرد و

گفت:حال داری شام بریم بیرون؟!

نه خسته ام

 تو که تازه از خواب بیدار شدی

فعلاحوصله بیرون رفتن رو ندارم

_باشه هر طور راحتی

دوباره مشغول بازی با کیانا شد منم برای اینکه

جلوی چشمش نباشم به سمت کمد لباسم رفتم

تا خودمو الکی با مرتب کردن کمدم مشغول کنم!

 دلم نمی خواست با سهیل زیاد هم کلام بشم

پشت بهش مشغول بودم که احساس کردم کسی

پشت سرم ایستاده !

صدایی از سهیل و کیانا هم نمیومد حتما کیانا

خوابیده بود با حلقه شدن دستای سهیل دور

کمرم تکون محکمی خوردم که کنار گوشم صداشو

حس کردم: منم نترس!دلم برای لمس کردن بدنت

تنگ شده بود

دستهامو روی دستهاش گذاشتم و سعی کردم

از روی شکمم بازشون کنم:ولم کن سهیل!،.. الان

وقتش نیست

چقدر دیگه باید صبر کنم دلم برات تنگ شده

گلاره اذیتم نکن!

سرش رو تو موهام فرو کرد و شروع به بو کشیدن

 موهام کرد!

از برخورد نفس های گرمش به گردنم حالم بد

میشد!حس بدی بهم منتقل میکرد!حس تجاوز

داشتم!

خودمو ازش جدا کردم که حلقه دستاشو محکم تر

کرد و گفت:بسه هر چی باهات مدارا کردم دیگه

نمیتونم این فاصله رو تحمل کنم !

_گفتم ولم کن سهیل!.. نمی خوام چرا نمیفهمی؟!

منو به سمت خودش برگردوند و گفت:نمی خوام

بفهمم…نمیتونم بفهمم …قلب من عاشقه!….

 میفهمی؟! قلب من دیوانه وار تو رو دوست داره

گلاره انقدر اذیتم نکن!

شروع کردم به تقلا کردن و فشار دست هاش روی

بازوهام درداور بود .

منو به دیوار چسبوند و با یه حرکت یقه پیراهنم

 رو پاره کرد.

مثل ادمهای دیونه به جون لباسام افتاده بود دلم

می خواست مثل گذشته ها جیغ بکشم و شروع

به تقلا کردن بکنم اما از ترس وحشت کردن کیانا

سکوت کرده بودم و بی سروصداتقلا میکردم از

دستش خلاص بشم !

بعد از پاره کردن لباسام سرش و نزدیک گوشم اورد

و گفت:یا با میل خودت همراهیم میکنی یا مثل

گذشته به زور کار خودم و بکنم؟!

_بمیرمم باهات همراهی نمیکنم ولم کن!…

منو روی زمین پرت کرد و گفت:به تو خوبی

نیومده!…

شروع به دراوردن پیراهنش کرد! دستش که به

کمربندش رسید روی زمین شروع به خزیدن

کردم و خواستم ازش فرار کنم که خم شد  و

پامو محکم کشید و خودش و روی بدنم انداخت

با برخورد بدنش به بدنم مور مورم شد!…

روی زمین شروع به خزیدن کردم و خواستم ازش

فرار کنم که خم شد و پامو محکم کشید و خودش

رو روی بدنم انداخت!

با برخورد بدنش به بدنم مورمورم شد اما دست

از تقلاکردن برنداشتم.

اشکم در اومده بود؛ از وضعی که دچارش بودم!

 با کاری که کرد اخم دراومد؛ضربه اول رو با تمام

قدرتش بهم زد تا تسلیمش بشم و  به حدی درد

داشتم که شروع کردم به هق هق کردن!

اما اون اصلا براش مهم نبود دارم درد میکشم

ضربه هاش پی در پی بودند و محکم!

 انقدر به کارش ادامه داد تا بلاخره به خواسته اش

رسید و نفس زنان کنارم روی زمین دراز کشید!

زیر شکمم و جای عملم خیلی درد میکرد و با هر

تکونی که میخوردم دردم بیشتر میشد!

انقدر دردم زیاد بودکه از جام دیگه بلند نشدم

و فقط تونستم تو خودم جمع بشم و اروم گریه

کنم.

با بلندشدن صدای کیانا ؛ سهیل که به حمام رفته

بود درحالی که حوله رو دور خودش پیچیده بود

بیرون اومد و به من که روی زمین دراز کشیده

بودم نگاه کرد و بعد به سمت تخت کیانا رفت !

کیانا رو بغل کرد و سعی کرد ارومش کنه و من

رومو ازش گرفتم و تو خودم مچاله شدم!

#سهیل

انقدر بدنم تمنای بدنش رو کرده بود که نفهمیدم

دارم چیکار میکنم!

 اخرین ضربه رو که زدم تازه فهمیدم چیکار کردم

پشیمون بودم اما لذتی که ازش بردم بدجور به

دلم نشسنه بود!

 پشت به من تو خودش مچاله شد و شروع به

گریه کرد!

به سمت حمام رفتم و یه دوش درست حسابی

گرفتم و تازه داشتم خودم رو خشک میکردم که

صدای گریه کیانا رو شنیدم.

.

از حمام خارج شدم. گلاره هنوز روی زمین دراز

کشیده بود.

کمی نگرانش شدم. زیاده روی کرده بودم و به

سمت کیانا رفتم و بغلش کردم .

زیر چشمی حواسم به گلاره بود فقط شونه هاش

می لرزید معلوم بود داره هنوز گریه میکنه کیانا

که خوابیداونو داخل تختش گذاشتم و به سمت

گلاره رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و گفتم:

حالت خوبه؟!

جوابی نداد؛نگرانش شدم.اونو برگردوندم سمتم

که دیدم دستش روی شکمشه و داره گریه میکنه

 پاشو ببرمت دکتر

اروم و با صدایی که معلوم بود درد داره گفت:

فقط ولم کن…خوب میشم

 من نگرانتم گلاره پاشو ببرمت حموم

 گفتم ولم کن

لجباز بود و یک دنده اونو بغل کردم و به سمت

حمام رفتم.انقدر درد داشت که تقلا هم نمیکرد

اونو زیر دوش گذاشتم و اب رو باز کردم .

حوله تنپوشم کاملا خیس شده بود و روی شونه

 هام سنگینی میکرد.

 اب و کمی گرم تر کردم تا دردش کمتر بشه

گرمای اب که به بدنش خورد؛ خودش رو تو

اغوشم رها کرد و چشمهاش رو بست!

 پیشونیش رو بوسیدم که لب زد:ولم کن خواهش

میکنم

 باشه ببخشید قول میدم خودمو از این به بعد

کنترل کنم

ارومتر که شد اب و بستم و بعد کندن حوله ام از

حمام بیرون رفتم دوتا حوله برداشتم و به حمام

برگشتم.یکی رو خودم تن کردم ؛دومی رو هم تن

گلاره کردم.

به اتاق که برگشتیم براش یه تاب شلوار بیرون

اوردم و تنش کردم.

 دستش به شکمش بود و دلا دلا راه میرفت.

حسابی از کارم پشیمون شده بودم و کمکش کردم

روی تخت خواب دراز بكشه.

 از روی دراور یه قرص مسکن برداشتم و تو دهنش

گذاشتم و بعد خوردن اب سرش و روی بالشت

 گذاشت و چشمهاش بسته شدند.

 بالای سرش ایستادم و گفتم:من بیدارم کاری

داشتی خبرم کن!

جوابم رو نداد منم اون سمت تخت دراز کشیدم

 و محو صورت خوشگل و ناز کیانا شدم!

 انقدر نگاش کردم تا خوابم برد…..

بعد از اون شب یک هفته گلاره سکوت کرده بود

 و تو خودش بود!

نه با من حرف میزد و نه فتانه!… رو به روز لاغرتر

میشد.تحمل دیدن اب شدنش رو نداشتم بعد از

اینکه کارهای رستوران تمام شد به خونه برگشتم

و یک سره به اتاق خوابمون رفتم.

 کیانا خوابیده بود و گلاره به تاج تخت تکیه زده

بود و نگاهش میکرد.

بدون سلام کردن به سمتش رفتم و گفتم:این روزه

سکوت رو قراره کی بشکنی گلاره؟!

بدون اینکه نگام کنه گفت:مگه قرار نبود طلاق منو

 از کیان بگیری؟؟؟

تعجب کردم از حرفی که زد به سمتش رفتم و

گفتم:واقعا موافقی از کیان طلاق بگیری؟؟؟

 نمیدونم چطور میخای اینکارو بکنی فقط طلاق

من و ازش بگیر! یه طلاق اجباری که به یه ازدواج

اجباری تبدیل بشه برام قابل هضم تر از تجاوزهای

 که بهم میشه هست

 گلاره من بخاطر اتفاق اونشب معذرت میخوام

واقعا !…نمیخواستم اذیتت کنم!

 خوابم میاد لطفا مزاحمم نشو

از اتاق بیرون اومدم.

 بلاخره قبول کرد زن من باشه به سمت اتاق کارم

رفتم و شماره اتاش رو گرفتم:بله اقا

 اتاش میتونی طلاق  گلاره رو از شوهرش که تو

ایرانه بگیری

 به شدن که میشه اما کاریه روز و دو روز نیست

 چقدر طول میکشه؟!

 اگه شوهرش نخواد طلاقش بده یکی دو سالی

طول میکشه

 و اگه قبول کنه طلاقش بده چی؟؟؟

 چند ماه طول میکشه

_من میخوام برگه های طلاق گلاره روی میزم باشه

 هرچی سریعتر بهتر!

 اقا ببخشید اسم اصلی گلاره خانم و فامیلشون

 رو بدین لطفا!

سکوت کردم و به فکر فرو رفتم اسم واقعی گلاره

دنیا بود که چند بار وقتی عصبانی شده بود گفت

اسمش دنیاست نه گلاره!

اما فامیلش رو نمیدونستم با صدای اتاش از فکر

بیرون اومدم : اقا یه مسِئله ای رو میتونم بهتون

بگم

 بگو اتاش

_اگه خانواده اش بفهن زنده است و اینجاست

میان دنبالش. دولت شما رو به عنوان گروگانگیر

توقیف میکنه!

 حرفات بد و بیراهم نیستند !باید یه راهی پیدا

کنی باید به گلاره بقبولونم که  کیان طلاقش داده

 قربان میتونیم مدارک رو جلع کنیم

 این راه حلشه !…پس انجامش بده!..

__ از فردا دنبال کار رو میگیرم !

تلفن رو قطع کردم و به سمت تخت خوابم رفتم

بعد کندن لباس ها روی تخت دراز کشیدم با فکر

اینکه با مدارک قلابی طلاق میتونم بلاخره گلاره

رو برای خودم داشته باشم لبخندی روی لبام

نشوند.

#ایناز

بیشتر وقتم رو با کیاناز میگذروندم !

همه بهم توجه نشون میدادند. مخصوصا کیان

توجه های کیان از همه بیشتر به دلم می نشست

باید زودتر کاری کنم که این توجه ها به ازدواج

ختم بشه!

 من فقط درصورتی میتونستم کیان رو برای خودم

داشته باشم که زنش باشم!

باید نقشه ای میکشیدم برای مطرح کردن قضیه

ازدواج!

حالم واقعا خوب شده بود و حتی ذره ای احساس

افسردگی و ناامیدی نمیکردم.

اون روز طبق معمول تو حیاط نشسته بودم و

کیاناز هم روی پاهام دراز کشیده بود و خوابش

برده بود.

 کیان پتو به دست وارد حیاط شد و گفت:سرما

نخورین

لبخندی زدم و گفتم:نه هوا خوبه

پتو رو روی کیاناز انداخت و گفت:اره جون میده

 برای گردش!…کیاناز کی خوابید؟

 نیم ساعتی میشه

کیان کنارم نشست و دودل بود .

از کارهاش میفهمیدم که میخواد حرف هایی رو

بزنه که برای زدنشون هنوز تردید داشت.

به سمتم برگشت و گفت:کیاناز به مادر احتیاج

داره مادرجون روز به روز پیرتر میشه دیگه توان

نگه داری از کیانازو نداره.

جوری حرف میزد انگار میخواست ازم خواستگاری

کنه!

 میدونم که تو عاشقشی و اونو مثل دختر

خودت دوست داری

 کیاناز برام خیلی بیشتر از این ها ارزش داره

 میدونم برای همین ازت کمک میخام

چشمام برق زد و با لبخند گفتم:قول میدم با همه

 وجودم کمک کنم……

 ایناز روزی که اومدبم ترکیه رو یادته؟! همون

روز جشن؟!

 اره یادمه همون روز فهمیدم که پدر و مادرم

تصادف کردند!

 بله خدا بیامرزتشون

 ممنونم خدارفتگان تو رو هم بیامرزه!

 ایناز اون روز تو رو یکی از دوستات دعوت

کرده بود مگه نه؟!

 بله درسته چطور مگه

 من ادرس و شماره تماس اون دوستت رو

میخوام!

اخمام تو هم شد و گفتم:برای چیته؟؟؟

 اون روز من دنیا رو دیدم اونم منو دید ولى

چند نفراونو با زور سوار ماشین کردند و بردند.

 باهاشون گلاویزم شدم اما از پسشون برنیومدم…

ایناز همه امیدم دوست تو هست!

تو دلم لعنتی نثار بخت بدم کردم و با خودم گفتم:

پس بگو همه ی این مهربونی هاش واسه خاطر

این بود از زیر زبونم حرف بکشه!

کور خوندی جناب کیان داغ دیدن دنیا رو به دلت

میذارم!

 من این همه بخاطرش خودمو به اب و اتیش

 میزنم دریغ از دیدن این همه عشقم!

 با صداش از فکر و خیال بیرون اومدم

 ایناز چرا ساکتی؟؟؟

باید جوری وانمود کنم که شک زده شده باشم

با ناباوری به کیان نگاه کردم و گفتم:واقعا دنیا

تو اون مهمونی بود؟؟؟پس چرا من ندیدم؟! من

دو ساعتی قبل شما تو مهمونی بودم

اینم از بدشانسی ماست اگه تو اونو دیده بودی

 حتما بهمون میگفتی!

 اره حتما چرا که نه….بلاخره اون مادر کیانازه

باید برگرده بالای سرش

 میشه شماره دوستت رو بدی

خودم و ناراحت نشون دادم و گفتم:متاسفانه

دوستم ساکن ترکیه نیست از اروپا اومده بود

اونجا وقت بگذرونه که با هم اشنا شدیم دختر

سر به هوایی بود اونم مثل من مهمون بود

فکر نکنم بتونه بهت کمکی بکنه ولی من شماره

اش رو دارم میتونم بهت بدم خودت بهش زنگ

بزنی

چشماش برقی زد:اره عالی میشه کوچک ترین

چیز میتونه برام روزنه ای امیدی باشه برای پیدا

کردن دنیا!

تو دلم پوزخندی بهش زدم و بعد درحالی که

گوشیمو میگشتم گفتم:ایناهاش خودشه شماره

اش رو پیدا کردم

سریع روی خط دومم که تو ترکیه خریده بودم

اسم لیا رو نوشتم و رو به کیان گفتم:بیا بهش

زنگ زدم اسمش لیا هست باهاش انگلیسی حرف

بزن

 باشه واقعا ممنونم

با چه ذوق و شوقی گوشی رو گرفته بود با پخش

شدن صدای منشی اوپراتور بادش خالی شد و

گفت:خاموشه

 وای چه بد باور کن همین شماره رو فقط

داشتم

 بازم بهش زنگ میزنم ناامید نمیشم

 کار خوبی میکنی امیدوارم بتونی زودتر دنیا

رو پیدا کنی

 میتونم شماره لیا رو داشته باشم

 بله حتما…باید شماره اش رو داشته باشی که

بتونی هی بهش زنگ بزنی بلکه خدا خواست و

خطش رو روشن کرد

 دعاکن ایناز…دعاکن دوستت خطش و روشن

کنه و من بتونم دنیا رو پیدا  کنم

 حتما پیداش میکنی

__ ممنونم که بهم دلگرمی میدی

لبخندی به روش زدم که دستم و تشکر امیز

فشاری داد و بعد گفت:من برم کیانازو سر جاش

بخوابونم

_اره ببرش سرما نخوره

کیانازو با پتوش بغل کرد و به سمت سالن داخلی

خونه رفت .

بعد رفتنش عصبی دستم و مشت کردم و گفتم:

ایناز نیستم اگه گذاشتم دنیا رو پیدا کنی .باید بعد

ناامید شدن کیان سریع یه نقشه میکشیدم که

کیان منو عقد میکرد! تا عقدم نکنه نمیتونم به

اهدافم برسم جای دنیا ترکیه پیش سهیل بود!

 جای منم ایران پیش کیان…..

#دنیا

یک ماه از اون روزی که تصمیم گرفته بودم از

کیان جدا بشم میگذره و روز به روز افسرده تر

میشدم.درست بود تو این مدت پیش کیان نبودم

 و باهاش در ارتباط نبودم ؛ اما همینکه اسمش

روی اسمم بود و همینکه میدونستم هنوز  زن

عقدیش هستم بهم دلگرمی میداد از اینکه ازش

جدا بشم میترسیدم. هر روز منتظر این بودم که

سهیل برگه های طلاق رو بیاره اما نیاورد!منم

چیزی نپرسیدم.اون روز سهیل برعکس همیشه

خوشحال به خونه اومد و دلیل خوشحالیش رو

میتونستم حدس بزنم!

حتما کارهای طلاقم رو انجام داده بود. به اتاقم

پناه بردم.

دلم گریه میخواست و روی تخت نشستم و گریه

کردم.

با شنیدن صدای نق نق کردن کیانا به تختش نگاه

کردم بیدار شده بود و بهم نگاه میکرد. دلم ضعف

رفت برای به اغوش کشیدنش!…

 اونو از تختش بیرون اوردم ومحکم بغلش کردم

عطر تنش رو بو کشیدم؛ چقدر ارومم میکرد! به

صورتش نگاه کردم و گفتم:فرشته ی کوچیک من

خدا تو رو به من ببخشه به جای همه چیزهایی

که از دست دادم!

سرش و به سمت یقه لباسم کج کرد و فهمیدم

گشنشه لبخندی زدم و سینه ام رو ازیقه لباسم

بیرون اوردم که با ولع شروع به مکیدن سینه ام

کرد.

براش لالایی خوندم کیاناز عاشق این بود!…

موقع شیر خوردن براش لالایی بخونم کیانا هم این

کارودوست داشت ! یاد کیاناز باز چشمامو تر کرد

الان حتما بزرگتر شده بود!

از دیدن روزهای قشنگی محروم شدم دلیلشم

خودخواهی سهیل بود!

خدایا حاضرم همه چیزم رو بدم باز کیانازم بغل

 کنم!

با باز شدن در به سمت در برگشتم! سهیل بود!…

پوشه به دست با دیدن کیانا تو بغلم گفت:بیداره

 میخواد بخوابه

 بذار بخوابه کلی کار داریم

سوالی نگاش کردم که لبخندی زد و کنارم روی

تخت نشست

پوشه رو روی پاهام گذاشت و گفت:خودت ببین

کیانا رو اروم کنارم روی تخت گذاشتم و با

دستهایی که سعی میکردم سهیل متوجه لرزششون

 نشه پوشه رو از روی پاهام برداشتم و داخلش رو

نگاه کردم.

برگه ها رو بیرون اوردم و با خوندن هر سطرحالم

خراب و خراب تر شد.

نمیدونم کی اشکهام شروع به ریزش کردند و وقتی

روی اخرین برگه امضای کیان رو دیدم؛ دنیا در

نظرم تیره و تاریک شد و از حال رفتم و نفهمیدم

چیشد!….

#سهیل

وقتی اتاش پوشه رو دستم داد ؛از خوشحالی روی

پاهام بند نبودم !

با اینکه مدارک جعلی بودند اما از اینکه گلاره

بلاخره داشت مال من میشد اونم به خواسته

خودش خوشحال بودم.

وقتی وارد خونه شدم به من نگاهی انداخت

و به سمت اتاقش رفت.

 شنگولیم تابلو بودکه هر کسی با دیدنم میفهمید

که بزرگترین ارزوم بروارده شده !

کمی تو سالن کنار فتانه نشستم و بعد دنبال گلاره

به اتاقش رفتم. روی تخت خواب نشسته بود و به

کیانا شیر میداد.

 از چشمهاش میشد فهمید که ساعت ها گریه

کرده و وقتی کنارش نشستم پوشه رو بهش دادم!

 با دستایی که میلرزید پوشه رو به دست گرفت

وقتی برگه ها رو میخوند صورتش مثل گچ سفید

شده بود.

یک لحظه ترسیدم بلایی به سرش بیاد!…

وقتی چشمش به امضای جعلی کیان افتاد

اشکهاش جاری شد !..باورش نمیشد کیان اون

برگه ها رو امضا کنه رو به من کرد و گفت:چطور

راضیش کردی طلاقم بده؟؟

 اون ازدواج کرده اینو که فراموش نکردی به

نظرت میاد زندگی جدیدش رو بخاطر زنی که

نزدیک به دوساله ازش هیچ خبری نداره و الان

یه بچه تو بغلشه از عروسش جدا بشه؟!

من به خواست خودم بچه دار نشدم

__ گلاره هیچ مردی مثل من عاشق تو نیست من

با وجود همه چیز عاشق توام! من تو رو با همه

گذشتت دوست دارم یکم منو نگاه کن من کسی

ام که لیاقت خوشبخت کردنت رو دارم!

بدون اینکه نگام‌کنه گفت:خودکار داری؟

لبخندی زدم و خودکارم رو از جیبم بیرون اوردم و

جلوش گذاشتم ….خودکار رو گرفت !…اما تردید

داشت !

میدیدم چطور چند بار خوکار رو روی برگه میذاره

اما امضانمیکنه صورتش از گریه خیس شده بود.

کلافه از جا بلند شدم و سیگاری برای خودم روشن

کردم و پک های عمیقی به سیگار میزدم!

 از اینکه شخصی رو انقدر بیشتر از من دوست

داره عصبی میشدم با حرفی که زد به سمتش

برگشتم: لطفا تنهام بذار

پوشه رو با دستش به سمتم گرفته بود. جلوتر

رفتم پوشه رو از دستش گرفتم و به اولین برگه

نگاه کردم.با دیدن امضاش چشمهام برقى زد!…

بلاخره کوتاه اومده بود.هر چند همه چی جعلی

بود اما این تنها راهی بود که قبول میکرد پیشم

بمونه!

با ذوق بهش نگاه کردم که زیر پتو خزید!…چیزی

بهش نگفتم؛  باید میذاشتم خودش با وضع

جدیدش کنار بیاد!

 از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم که

استراحت کنم انرژی زیادی امروز مصرف کرده

بودم…..

#دنیا

باورم نمیشد همه چی تمام شده و من دیگه زنش

نیستم!انتظار داشتم حداقل طلاقم نده!

انتظار داشتم حالا که فهمیده من زنده‌ام پی من

رو بگیره و پیدام کنه!

 اما خیلی راحت فراموشم کرد و طلاقم داد.

چطور تونست اینجور راحت از من بگذره؟! مگه

‌عاشق من ‌نبود؟! مگه اون عاشق شدن و عاشق

بودن رو بهم یاد نداد ؟!

چطور خودش بی وفایی کرده بود؟!چطور من و

كنار گذاشت؟! انقدر گریه کردم که خوابم برد!

.

.

.

#کیان

یک ماه بود که مدام زنگ ‌میزدم اما خطش

خاموش بود!دیگه خسته شده بودم !

هر چی بیشتر میگشتم از دنیا دورتر میشدم.ایناز

همه این روزها کنارم بود و بهم دلداری میداد و

ارومم‌ میکرد!

 هنوز با مادرجون زندگی میکرد و همه توجه اش

رو به کیاناز داده بود و من بخاطر این توجه هاش

واقعا ممنونش بودم!

.

.

.

#ایناز

یک ماه تمام کیان تلاش میکرد؛ از دوست خیالی

من سراغ دنیا رو بگیره اما موفق نشد تا تونستم

خودم رو بینشون جا کردم.

اون روز بعد خوابوندن کیاناز روی تخت خوابی

که کیان برام گوشه اتاق کیاناز گذاشته بود دراز

کشیدم و درحال کشیدن نقشه بودم که در اتاق

بی هوا باز شد و کیان داخل شد.

با دیدن من گفت:معذرت میخوام یادم رفت تو

اتاقی

 اشکالی نداره

 اومدم کیانازو ببینم

 تازه خوابید اونم خیلی بهونه اتو گرفت

 کارم تازه تموم شدهمینکه تونستم اومدم

 شام خوردی؟؟؟

 بله مرسی

از جا بلند شدم و گفتم:پس من میرم برات چایی

 بریزم!

 نه دیر وقته مزاحمت نمیشم بخواب

 مزاحم نیستی بشین تا برم برات چایی دم بدم

به اشپزخونه رفتم و سریع یه چایی زعفرونی براش

دم دادم

و به اتاق برگشتم روی تخت دراز کشیده بود و

دستهاشو روی چشماش گذاشته بود!

 انگار خوابش برده باشه اما میدونستم بیداره !

الان وقت عملی کردن قسمتی از نقشه ای بود که

داشتم….سینی روی میز کنار تخت گذاشتم و لبه

 تخت نشستم

به خودم کمی فشار اوردم و تا بلاخره گریه ام

گرفت و قطره های اشکم روی دست کیان میفتاد

وقتی تو اون تاریکی حس کردم تکون میخوره

گفتم: دلم برای اون روزا تنگ شده…اون روزایی

که عشق بین من و تو جوونه زده بود!میدونی

کیان اون روزا فکر میکردم مال هم میشیم و کنار

هم خوشبخت میشیم اما نشد!.. ببین تو بیداری

جرات ندارم این چیزا رو بهت بگم الان که خوابی

این حرفا رو میزنم!من خیلی تنها و بی کسم کیان

 خیلی! تنها دلخوشی من تو این دنیا تو و کیاناز

هستین ولی تو منو هیچ وقت نمیتونی کنار

خودت قبول کنی هیچ وقت….اعتراضی ندارم

 این بار مثل اون دفعه سعی نمیکنم بهت نزدیک

بشم من به همین کنار تو بودن قانعم امیدوارم

زودتر دنیا رو پیدا کنی!

بغض دروغینم و دوباره شکوندم و از اتاق بیرون

رفتم !

مطمئن بودم حرفام روی کیان اثری که میخوام

رو میذارند!

#کیان

بعد شنیدن حرف های ایناز کلافه شده بودم و

وقتی زیر گریه زد و از اتاق خارج شد.

 سر جام نشستم و پوفی از سر کلافگی کشیدم

عصبی شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم

 خدایا خودت کمکم کن !

خودت منو از این دوراهی هایی که سر راهم قرار

میدی نجات بده…..

خدایا دنیا تو یه قدمی من بود چرا وقتی دست

دراز  کردم که اونو بگیرم باز ازم دورش کردی….

دنیا رو از من دور میکنی اینازو بهم نزدیک چرا؟!

سرم و روی بالشت گذاشتم بلکه بتونم بخوابم و

کمی اروم بگیرم…

.

.

.

#سهیل

ده روز فقط خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و

گریه میکرد.

باید دست به کار میشدم حالا که گلاره اون طلاق

نامه جعلی رو قبول کرده بود!

باید عقد نامه جعلی من رو هم قبول میکرد از

رستوران که برگشتم ماشین رو به سمت یکی از

مجتمع های تجاری کج کردم.

 میخاستم از گلاره خواستگاری کنم !

لبخند یه لحظه هم از روی لبام کنار نمیرفت!

ذوق و شوق خاصی داشتم دلم میخاست زودتر

اونو مال خودم بکنم !

وارد مجتمع که شدم چشم گردوندم ؛ اول باید

براش حلقه میخریدم.

 مگه همین نبود ؟!مگه مردها برای خواستگاری

کردن حلقه نمیخرند؟!

لبخندی زدم و گفتم :اره همینه برم یه حلقه ای

براش بگیرم که کیف بکنه!

بعد از گشتن تو چند تا مغازه بزرگ طلا و جواهر

فروشی بلاخره اون چیزی که مد نظرم بود رو پیدا

کردم .

از طلای سفید بدم میومد معتقد بودم حلقه باید

زرد رنگ باشه!

یه حلقه زرد رنگ‌ساده تک نگین براش خریدم!

مطمئن بودم که خوشش میاد و در حالی که به

جعبه ىکوچیک حلقه نگاه میکردم به سمت

فروشگاه لباس رفتم!

 یه کت و شلوارحریر به رنگ کرمی نظرم رو جلب

کرد.

کتش کوتاه بود و استین بلند شلوارشم دم پا گشاد

بود.زیر کت ام‌یه تاپ کاسه دار که دو درجه رنگش

پر رنگ تر از کت و شلوار بودگذاشته بودند.

 رو تن گلاره غوغا میکرد!…مطمئن بودم!

الان باید براش کیف و کفشم میخریدم و بعد خرید

بقیه وسایل به سمت ماشین رفتم و تلفنم رو

برداشتم و شماره اتاش رو گرفتم!

 بله قربان

 اتاش یه اتاقک تو اون رستورانی که امروز

عکسشو بهم نشون دادی برام رزرو کن!

 برای كى قربان؟

 برای امشب ساعت هشت به بعد

 چشم قربان چند نفرین؟؟؟

 من و خانم

__ چشم قربان

تلفن رو روی داشبورد پرت کردم و یه اهنگ

شاد پخش کردم و برای اولین بار دلم خواست

پشت فرمون قر بدم!

 از فکرهای که به ذهنم میرسید قهقه ای زدم و

سرعتم رو بیشتر میکردم!

.

.

.

#دنیا

کیانا بازیش گرفته بود!

اونو روی تخت خواب گذاشتم و شروع به بازی

کردن باهاش کردم!

حسابی خسته شده بودیم. دستهای تپل و

کوچیکش رو روی چشماش کشید و شروع

به نق زدن کرد.

 لبخندی زدم و گفتم:خوابت میاد دخملم؟!

بغلش کردم و سینه امو تو دهنش گذاشتم و از

دیدن سینه ام ذوقی کرد که باعث شد هوس کنم

گازش بگیرم.

کم کم چشمهای خوشگلش بسته شدند و تو

اغوشم خوابش برد.

 بلند شدم اونو توی تختش بذارم که در بی هوا

باز شد و سهیل وارد اتاق شد و با دیدنش سریع

انگشتم رو روی دهنم گذاشتم و گفتم:هیییس

لبخندی زد و دستهاشو به عنوان تسلیم بالا

گرفت و گفت:چشم هیییییس

کیانا رو داخل تخت گذاشتم و سر جام نشستم که

سهیل به سمتم اومد و گفت:بهم خسته نباشید

 نمیگی؟

سکوت کردم! حرفی نداشتم برای گفتن!…کنارم

نشست.

پاکت های خرید رو جلوی پاهام‌گذاشت و گفت:

زود لباس بپوش می خوایم بریم بیرون!

سوالی نگاش کردم و گفتم:کیانا خوابه؟!…

خریدها ر وجلوی پاهام گذاشت و گفت:

زود بپوش میخایم بریم

بیرون

سوالی نگاش کردم و گفتم:کیانا خوابه

_هم فتانه خونست هم پرستار کمکی زود پاشو

حوصله بیرون رفتن نداشتم اونم با سهیل سرم و پایین

انداختم و گفتم:خواهش میکنم ذاارش یه شب دیگه واقعا

امشب حال ندارم برم بیرون

اخمی کرد و گفت:میخام سوپرایزت کنم انقدر ناز نکن تا من برم

یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم تو هم برو لباساتو بپوش

اجازه نداد اعتراضی کنم از اتاق خارج شد به خریدهای توی

پاکت ها نگاه کردم مثل همیشه خوش سلیقه بود میدونستم

اگه الان به اراده خودم بلند نشم یکم دیگه با زور منو میبره

بیرون خودم از فضای خونه خسته شده بودم لباسها رو

رو به تخت گذاشتم و بعد قفل کردن در اتاق شروع به پوشیدن

لباس ها کردم جلوی اینه ایستادم لباس ها روی تنم فوق العاده

بودن انقدر بهم اومده بودن که بی اختیار لبخندی روی لبام

نشست

به لوازم ارایشی که روی میز بودن نگاه کردم …دلم تنوع

میخاست….به رژلب ها نگاه کردم و گفتم:چرا که نه

دستم به سمت رژ قرمز رفت با یاداوری اینکه کیان عاشق این

رنگ بود اخمی کردم  و اونو انداختم داخل سطل زباله باید

فراموشش میکردم حالا  که انقدر راحت منو کنار گذاشته بود

منم باید فراموشش کنم اما قول میدم یه روز میرم دنبال

دخترم رژ لب گلبهی رو برداشتم و به لبام زدم یه خط چشم

باریکم کشیدم به موهای بافته شدم نگاه کردم کیان عاشق

این بود موهامو ببافم موهای بافته شدم رو باز کردم و بعد

کشیدن برس روی موهام موهامو روی شونه هام رها کردم

خیلی خاص شده بودم با اون دنیای ساده پوش که اشکش

همیشه روی گونه هاش بود زمین تا اسمون فرق داشتم

با تقه ای که به در خورد به سمت در رفتم و درو باز کردم چشمم

به سهیل افتاد کت شلوار سورمه ای رنگی بتن داشت زیر

کتشم یه پیراهن ساده ی یاسی پوشیده بود از برق صورتش

معلوم بود تازه اصلاح کرده با دیدنم لبخندی زد و گفت:چقدر

زیبا شدی

سکوت کردم….از کیان جدا شده بودم اما هنوز هر کاری رو

خیانت به عشقم میدونستم سرم رو پایین انداختم نمیدونستم

در جواب اون نگاه مشتاق باید چی بگم ترجیح دادم سکوت

کنم سهیل دستم و گرفت و منو با خودش از خونه بیرون برد

ساکت بودم مثل همیشه حرارت دستش پوست دستم و

میسوزوند با هم سوار ماشین شدیم اهنگ قشنگی گذاشت

و گفت:امشب میخام ببرمت یه جای قشنگ قول میدم

سرم و به شیشه تکیه دادم و محو تماشای خیابونا شدم

چقدر این شهر قشنگ بود سهیل وقتی دید میلی به حرف زدن

باهاش ندارم صدای اهنگ رو بلندتر کرد و همراه خواننده

شروع به خوندن کرد ممنونش بودم از اینکه امشب رو داشت

با دلم راه میومد یاد روزهای قبل افتادم سهیل دفعه اولش

نبود که داشت با دل من راه میومد یعنی روزی میرسه که

عاشق سهیل بشم یعنی ممکنه یه قلب سه بار عاشق بشه

فرهاد،کیان…و حالا سهیل پوزخندی زدم که باعث شد سهیل

به سمتم برگرده و نگام کنه سنگینی نگاهش رو حس میکردم

ولی عکس العملی نشون ندادم بعد حدود ده دقیقه رانندگی

جلوی ساختمون بزرگ و قشنگی توقف کرد و گفت:پیاده شو

پیاده شدم اونم سوئیچ و به مردی که جلوی در ساختمون

ایستاده بود داد و به سمتم اومد و درحالی که باز دستم و به دست

میگرفت منو وارد ساختمون کرد با دیدن نمای داخل ساختمون

شگفت زده شروع به تماشا کردن کردم از بیرون ساختمون

مدرنی به نظر میرسید اما داخل که میشدی یه شهر کوچیک رو

میدیدی که پر از خونه های کوچیک بود هر خونه یه قرفه بود

برای غذا خوری همه ی خدمه لباس سنتی به تن داشتن

حس قشنگی رو به ادم منتقل میکردن سهیل بعد دادن اسمش

به دو خدمه ای که کنار در ایستاده بودن رو به من کرد و گفت:

اخرین خونه ی این شهر برای ماست

با هم به سمت اخرین قرفه رفتیم و بعد کندن کفشامون وارد شدیم

یه اتاقک نه متری بود که در و دیوارش کاملا سنتی بود و

حس میکردی که تو یه خونه نقلی هستی سهیل به یکی

از پشتی ها تکیه زد و گفت :بیا اینجا

سهیل به یکی از پشتی ها تکیه زد و گفت:بیا

اینجا!

با کمی فاصله کنارش نشستم و پوفی کشید

اما توجه نکردم.

گارسون به سمت غرفه ما اومد و منو رو جلومون

گذاشت و منتظر ایستاد.

سهیل رو به من کرد و گفت:چی میخوری؟

 هر چی دوس داری سفارش بده فرقی نداره!

سهیل چیزی به گارسون گفت و گارسون بعد از

یادداشت کردن رفت.

 به من نگاه کرد کمی نزدیکم شد و دستم رو

گرفت:گلاره تا کی میخوای اینجور رفتار کنی؟!

 قبلا  مشکلت کیان بود الان که ازش جدا شدی!

با یاداوری کیان اهی کشیدم که باعث شد سهیل

اخم کنه!

 نمیدونم دیگه باید چیکار کنم که خوشحال

بشی و کمی بهم توجه کنی!

دلم به حالش سوخت اما هر چقدرهم در حقم

خوبی میکرد .دلیل اصلی جداییم از کیان خودش

بود.اون بود که با نگه داشتنم پیش خودش باعث

شد کیان با اون دختره ایناز ازدواج کنه!

با یاداوری ایناز رو به سهیل کردم و گفتم:راستی

ایناز برگشت ایران؟؟؟

 خبر ندارم اتاش باهاش در ارتباط بود

خواستم ازش بیشتر بپرسم که گارسون همراه دو

نفر دیگه اومد و غذاها رو جلومون چیدند.

 سهیل با اشتیاق خاصی بهم نگاه میکرد. شام رو

در ارامش خوردیم. خدا رو شکر سهیل عادت

نداشت موقع غذا خوردن زیاد حرف بزنه !

بعد تموم شدن شام سفارش چایی داد کنارم لم

داد و گفت:خوشت اومد از شام؟!

 مرسی خوب بود

به سمتم برگشت و گفت:دوست داری موهاتو

ببافی…صبحانه چیز شیرین دوست نداری

بخوری …برنج و با نون میخوری…مرغ سرخ

کرده رو که حسابی سرخ شده باشه و سوخاری

رو به بقیه گوشت ترجیح میدی…رژ لب قرمز

 رو دوست داری!حداقل روزی یه بار باید بری

حموم …..خوابیدن به پهلو رو بیشتر ترجبح

میدی….خوش خوراکی بیشترم عاشق فلفل و

ترشی هستی…نوشابه و شربت رو زیاد دوست

نداری!بازم بگم؟!

نگاهش کردم! خوب منو شناخته بود….حرفی

 برای گفتن نداشتم!

 کمی از چاییش و مزه کرد و گفت:بد شروع کردیم

 اما بذار خوب تمومش کنیم شرطتت برای بودن

باهام طلاق نامه ات بود!.. طلاقتم از کیان گرفتم

پس دیگه دردت چیه گلاره؟!

سرم و پایین انداختم و گفتم:سهیل خواهش

میکنم ادامه نده باور کن الان توان شنیدن این

حرف ها رو ندارم

 چاییتو بخور

استکان چایی مو  برداشتم و شروع به مزه کردن

چایی ایم کردم .

سهیل دوباره رو به روم نشست و دستمو گرفت و

جعبه ای کوچیکی از جیبش بیرون اورد و روی

پاش گذاشت.

با سر انگشتش در جعبه رو باز کرد و گفت:زیادی

 صبر کردم و باهات مدارا کردم!

حلقه ی زرد رنگی که تو اون جعبه میدرخشید

 رو دستم کرد و گفت:امروز ازت خواستگاری کردم

جواب تو هم مثبته تا دو روز دیگه هم میریم یه

محضر و عقد میکنیم من به عقد و طلاق اعتقاد

ندارم اما چون میدونم تو بهونه میاری عقدت

میکنیم.بعد از عقدم انتظار دارم خودت پا به

اتاقم بذاری دوست ندارم از این به بعد مثل

اخرین بار باهات رابطه داشته باشم!

به حلقه ی داخل دستم نگاه کردم ؛بهم دهن

کجی میکرد!

اون حس لعنتی رهام نمیکرد حس میکردم هنوز

 به کیان تعلق دارم.

 سرم و پایین انداختم تا سهیل اشکامو نبینه.دلم

نمیخواست بهانه دستش بدم باهام بحث کنه به

اندازه کافی تحت فشار بودم!

 سرتو پایین ننداز گلاره

__ اگه میشه بریم خونه الان کیانا بیدار میشه

عصبی از جا بلند شد و گفت:میریم خونه یادت

نره دو روز دیگه عقد میکنیم !….به نفع خودته

اخلاقت و عوض کنی!…

 عروس خانم‌وکیلم؟

دستهام میلرزید. حالا که داشت همه چی شرعی

میشد حالا که دیگه مرتکب گناه نمیشم چرا این

حس بد تنهام‌نمیذاره؟!چرا نمیتونستم یه زندگی

جدید رو شروع کنم؟!

خدایا خودت کمکم‌کن!

با حس گرمای دستش سرم و بالا اوردم و نگاهش

کردم…

این مرد داشت شوهر من میشد!به کیانا نگاه کردم

که بغل فتانه بود و به اطرافش نگاه میکرد.

 براى بله گفتن زیر لفظی میخوای؟!

چشمهای غمگینم رو به سهیل دوختم .الان باید

 میگفتم با اجازه بزرگترها بله اما من اینجا کسی

رو نداشتم که بخوام ازش برای بله گفتن اجازه

بگیرم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:بله

انقدر صدام اروم بود که خودمم تو شنیدنش

شک داشتم. با دست زدن فتانه و اتاش و بله

گفتن سهیل فهمیدم همه چی تموم شده و

فصل جدیدی از زندگیم ورق خورد!

دلم با این عقد صاف نمیشد! راست گفتن که دلت

با یکی دیگه باشه هزار خطبه هم بخونن حرامه…

تا شب تو رستوران سهیل جشن بود و رقص و

مشروب!

 یاد اون شب کذایی افتادم وقتی مست کردم و

سهیل منو به تختش برد.

از یاداوری بی شرمی اون شب لبمو به دندون

گرفتم و با حرفی که سهیل زیر گوشم زد کل

بدنم‌ گر گرفت:دیگه اون لبها صاحب داره خانم!

بهش نگاه کردم از خوشحالی روی پاهاش بند نبود

نگاهش چه اشتیاقی داشت!

 چرا من اشتیاقی برای بودن با این مرد ندارم تو

چشم‌ مهمونای خاتم یه حسادت و حسرت خاصی

میدیدم!یعنی سهیل انقدر خوب بود؟! پس‌چرا من

این خوبی به چشمم نمیومد!

یاد کیان افتادم… یاد روز عقدمون!

از درون سر خودم فریاد کشیدم….تو دیگه زن کیان

نیستی الان زن این مرد هستی!

فکر کردن به کیان درست نیست سعی کن با زندگی

جدیدت کنار بیای حداقل بخاطر کیانا…

از فکر کردن به کیانا لبخندی روی لبهام‌ نشست که

سهیل بغلم کردو گفت: مشتاقم زودتر به اتاق

خوابمون  بریم!

با این‌حرفش ‌گر‌،گرفتم سرم‌رو پایین انداختم.جشن

یک ساعت بعد تمام شد!

کیانا رو بغل‌کرده بودم. داشتم میخوابوندم. فتانه

به سمتم اومد و گفت:کیانا رو بده شوهرت

منتظرته.

سوالی نگاش کردم که  گفت :نکنه میخوای شب

عروسیت دخترتم با خودت ببری!

با ناراحتی نگاهش کردم که گفت:زود باش برو!

دلم نمیخواست شب رو با سهیل بگذرونم

 میترسیدم باز زیرخوابش بشم!

 هر چند الان محرم هم بودیم و با کشیده شدن

دستم به شخصی که دستم رو کشید نگاه کردم

سهیل بود لبخندی زد و گفت:زود باش بریم

منو به سمت ماشین جدید شاسی بلندش برد کل

ماشین گل کاری شده بود.

 همین که سوار ماشین شدیم مهمونا کف زدن و

سهیل بوق زنان ازشون دور شد.

تمام بدنم میلرزید استرستی که داشتم درست

شبیه استرس شب ازدواجم با فرهاد بود.

با یاداوری فرهاد اخمی کردم و تو دلم چند بار

نفرینش کردم اگه منو نمیدزدید الان من اینجا

 نبودم خدا لعنتت کنه فرهاد!

با لمس دستم توسط سهیل سرم و بلند کردم و

نگاهش کردم!

لبخندی زد و گفت:امشب دوست ندارم اخم کنی

 لبخند بزن

سرم و پایین انداختم. دلم به حالش سوخت.

__ گلاره خواهش میکنم دیگه خودت رو ازم

دریغ نکن من الان شوهرتم!

اروم باشه ای گفتم که باعث شد سهیل غرق

لذت بشه و قربون صدقه ام بره

#سهیل

دستش رو گرفتم و از ماشین پیاده اش کردم.

متوجه خجالتش شده بودم دلم میخواست

محکم بغلش کنم و هی اونو ببوسم.

چقدر این زن برای من عزیز بود.درست بود که

همه چی تقلبی بود و طلاقش از اون مرتیکه و

عقدش با من!

اما اصلا این چیزها برام مهم نبود. مهم خودش

بود که الان فکر میکرد زن عقدی منه !

دل تو دلم‌ نبود زودتر اونو به اتاق خوابم ببرم وارد

سالن که شدیم از پشت بهش چسبیدم و گفتم:

گرسنه ات که نیست؟

با کمی مکث و تردید گفت:نه گرسنم نیست!

 کش دار گفتم:پس بریم اتاق خواب

لپاش گل‌انداخت و سریع گفت:نه… چیزه…یعنی

گرسنمه!

از هول شدنش قهقه ای زدم وگفتم:من فدای این

همه شرمت بشم بعد این مدت هنوز ازم خجالت

میکشی؟!

سکوت کرد. این سکوتش کمی عصبیم میکرد اما

انقدر عاشقش بودم که همه این ناز کردنها و لج

کردنهاش رو تحمل میکردم.

دستش و کشیدم و به سمت اتاق خواب رفتم

میونه راه گفت:اما من گرسنمه !

لبخندی زدم و گفتم:چیزی تا صبح نمونده صبح

صبحونه میخوریم

وارد اتاق شدیم رو بهش کردم و گفتم:اول تو دوش

میگیری یا من؟

به سمت حمام رفت و گفت:من اول دوش میگیرم

سریع وارد حمام شد و در حمام بست. لبخندی

زدم انقدر عجله داشت که با خودش حوله و لباس

هم نبرد.

 هر چند تو حمام دو تا حوله کوچیک بود از اتاق

خارج شدم تا تو حموم اتاق بغلی یه دوش بگیرم.

.

.

.

#دنیا

برای فرار کردن از دستش سریع وارد حمام شدم

انقدر تو فکر بودم که قبل از کندن لباسام دوش

اب رو باز کردم و کل تن و بدنم خیس شد.

از خیسی لباسها جیغی کشیدم و سریع شیر اب و

بستم اما خیس خیس شده بودم.

لعنتی گفتم و شروع به کندن لباسام کردم. زیر

دوش اب گرم‌نشستم .به حدی تو فکر بودم که

متوجه گرمای اب نمیشدم چشمم به سینه هام

افتاداز گرمای اب سرخ شده بودند‌کمی از گرمی

اب رو کم‌کردم.نشستن فایده نداشت حدود نیم

ساعتی تو حموم بودم از جا بلند شدم بعد شامپو

زدن تصمیم گرفتم از حمام خارج بشم.

به سمت قسمت رخت کن حمام رفتم با یاداوری

اینکه با خودم حوله و لباس نیاوردم ناله کردم:

خدا منو بکشه چطور یادم رفت اول لباس و حوله

بردارم!

یکی از حوله های نیم متری که گوشه حمام تا شده

بودن رو برداشتم و تنم رو خشک کردم و بعد اونو

دور خودم پیچیدم‌الان چطور برم بیرون…

صدایى از بیرون نمیومد حتما خوابش برده اروم

 لای در اتاق رو باز کردم .

کسی تو اتاق نبود نفسی از سر راحتی کشیدم و از

حمام بیرون اومدم.

خداروشکر سهیل تو اتاق نبود!…کجا رفته بود؟!

نمیدونستم با همون حوله نیم وجبی به سمت

کمد رفتم‌میدونستم که سهیل حتما برام لباس

اورده در کمدو باز کردم و دنبال یه لباس مناسب

میگشتم میخواستم قبل اومدن سهیل بخوابم اما

 با شنیدن صدایی دست هام تو هوا خشک شد

#سهیل

بعد از حمام کردن حوله ای دور کمرم‌ پیچیدم و به

اتاق برگشتم.

همین که در اتاق و باز کردم چشمم به گلاره افتاد

با یه حوله کوچیک که دور خودش پیچیده بود کنار

کمد ایستاده بود و درحال گشتن دنبال لباسی بود

که وارد اتاق شدم .از دیدنش اونجا تو اون وضع

غرق لذت شدم و هوس کردم برم جلو و محکم

بغلش کنم لبخندی زدم و بعد بستن در گفتم:

حق نداری لباس تنت کنی!

 دستهاش تو همون حالت که دنبال لباس

میگشتند خشک شد.

 یکی از دستهاش رو به در کمد زد و تو همون

حالت موند.

بهش نزدیک شدم.موهای خیس بلندش روی ‌شونه

هاش پخش شده بود.

 اروم بغلش ‌کردم که تکونی خورد سر شونه هاشو

اروم بوسیدم و گفتم:باورم نمیشه بلاخره مال من

شدی!

__ میشه بذاری بخوابم؟

اونو به سمت خودم برگردوندم و گفتم:فکر خواب

و از سرت بیرون کن فعلا‌ کار دارم باهات!

سرش رو پایین انداخت صورتش گل‌ انداخته بود

لبخندی زدم و بغلش‌کردم.

دستهام به سمت حوله بردم و اروم حوله رو

از دور بدنش باز کردم.

اول خجالت کشید.تو خودش جمع شد.این همون

زنی بود که من عاشقش بودم بعد اون همه رابطه

هنوز از من خجالت میکشید.

لبخندی زدم اونو به سمت تخت بردم سعی کردم

 ارومتر از همیشه باشم.

 گلاره هم برخلاف دفعات قبل اروم تر بود و

مقاومت نمیکرد.

اما یه حس نارضایتی تو چشماش میدیدم.

اعتراضی نمیکرد اما همراهیمم نمیکرد.ولى

همینکه گریه نمیکرد و تقلا  نمیکرد از دستم فرار

کنه برام‌کافی بود!

بعد زدن اخرین ضربه بیحال کنارش روی تخت

افتادم .

این رابطه عجیب به دلم نشسته بود و  لبخندی

زدم و گلاره رو که اروم بود بغل کردم و زیر گوشش

گفتم:اذیت‌که نشدی خانمم!

اروم نه ای گفت و روشو ازم گرفت.همچنان بغلش

کرده بودم و سرم و کنار سرش‌قرار دادم و کم کم

چشمام گرم شد و خوابم برد…

.

.

.

#دنیا

بوی کیک تازه میومد. بو کشیدم و با لبخندچشم

باز کردم و با دیدن خودم لخت توی تخت خجالت

زده ملافه رو روی سینه هام کشیدم و با یاداوری

دیشب حس بدی بهم دست داد…

چرا این حس گناه رهام‌نمیکرد؟! الان که دیگه‌

محرم سهیلم؛چرا دلم باهاش صاف نمیشد؟!

 اهی کشیدم و به سمت حمام رفتم و سریع غسل

کردم و از حمام بیرون اومدم و تازه به جای خالی

سهیل دقت کردم کجا رفته بود….

شونه ای بالا انداختم و سریع یه لباس راحتی

پوشیدم. سینه هام پر شیر شده بود و بدجور دلم

هوای کیانا رو کرد.

با ناراحتی روی تخت نشستم که سهیل سینی به

دست وارد اتاق شد.

با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام عروس خانم

سرم و پایین‌انداختم.خجالت میکشیدم از مردی

که نزدیک به دوسال منو کنارش نگه داشته و تا

حالا بیشتر از تعداد انگشتهام باهام رابطه داشت

خجالت میکشیدم. سینی صبحانه رو روی تخت

کنارم گذاشت و گفت:شنیدم خیلی مزه داره تو

تختت با عشقت صبحونه بخوری!

 جوابی نداشتم بدم اروم ازش تشکر کردم و دست

دراز کردم که لیوان چایی رو بر دارم که دستم رو

گرفت و گفت:تنها تنها!…

سوالی نگاهش کردم که خندید و گفت:با هم

بخوریم!

یه لقمه نون پنیر و گردو برام گرفت و دستش رو

به سمت دهنم نزدیک کرد.

یاد کیان افتادم اونم بیشتر وقتا این کارو میکرد

 قطره اشکی از گوشه چشمم چکید وقتی چشم

باز کردم نگاهم با نگاه پر عشق سهیل گره خورد.

 من الان زن شرعی این مرد بودم و فکر کردن به

کیان هم گناه بود هم عذاب اور!

 اون دیگه به من تعلق نداشت به ایناز تعلق داشت

به زن جدیدش!

 دهنم رو باز کردم و لقمه رو که تو دهنم طعم زهر

داشت رو از دست سهیل گرفتم.

سهیل که دید حالم خوب نیست سکوت  کرد و تو

جو بدی صبحانه ای که قرار بود برای سهیل

بهترین صبحانه عمرش باشه رو خوردیم.

 بعد از تموم شدن صبحانه سینی رو برداشتم و

خواستم از اتاق خارج بشم که سهیل گفت:خودم

اونو میبرم!

سینی رو به دستش دادم و درحالی که به کف اتاق

نگاه میکردم گفتم:میشه  برگردیم خونه؟!

 چی؟؟؟ به این زودی

 دلم برای کیانا تنگ شده حتما الان بی تابی منو

میکنه اگه ممکنه بریم پیشش

__ دو سه روز دیگه میریم!

تصور دور بودن از کیانا داشت دیونم میکرد. با

ناراحتی سرمو پایین انداختم و دیگه چیزی نگفتم.

 بعد از بیرون رفتن سهیل از اتاق به سمت بالکن

رفتم و روی صندلی که تو بالکن گذاشته شده بود

نشستم و تو ذهنم کیانا رو تصور کردم که بغلمه

و از تصور کردن اون دخترک خوشگل تو بغلمم

دلم ضعف میرفت.

 با بسته شدن در اتاق به پشت سرم نگاه کردم

سهیل مهربون به سمتم اومد و گفت:پاشو!….

اماده شو!

سوالی نگاهش کردم که گفت:میریم خونه پیش

دخترمون!

از ته قلبم لبخند زدم ذوق زده دست زدم و گفتم :

مرسی واقعا ممنونم دلم واسه کیانا یه ذره شده

بود!

از کنارش رد شدم تا لباسامو عوض کنم که دستم

و گرفت و گفت:من به جای تشکر کردن بوس

میخوام

همیشه از من کارهای سخت میخواست چشماش

 و بست و گفت:زود باش خجالت نکش بوسم کن

تا بریم!

دو دل به صورتش نگاه کردم چشمهای بسته اش

باعث خندیدنم میشد اروم صورتش رو بوسیدم و

سریع ازش فاصله گرفتم که در برم ؛ اما اون منو

محکم بغل کرد و لبهامو شکار کرد.

 انقدر پرحرارت میبوسید که دلم رو زیر و رو کرده

بود.حسابی که لبای بیچاره منو چلوند ولم‌کرد و

گفت:تا کار دستت ندادم برو لباسهاتو عوض کن!

سریع لباس پوشیدم و همراه سهیل به خونه

برگشتم.

خدا میدونست چقدر خوشحال بودم. از بغل

کردن کیانا اونم انگار دلش برام تنگ شده بود

محکم بغلم کرده بود و میخندید دستش که

به یقه ام رفت قهقه ای زدم و گفتم:پس بخاطر

اینا برام اینجور دلبری میکنی شیطون مامان !

با صدای سهیل به پشت سرم نگاه کردم:به باباش

رفته باباشم عاشق اوناست!

 گر گرفتم از حرفی که زد سرم و پایین  انداختم و

خواستم ازش دور بشم‌که از پشت سر بهم چسبید

و گفت:کجا خانومم ؟!همینجا جلوی چشمم به

دخترمون شیر بده!

 از سر ناچاری لبخند محوى زدم و همونجا موندم

و به کیانا شیر دادم

#ایناز

سه ماه از اون شب میگذره!

 کیان خنثی شده بود و دیگه برای پیدا کردن دنیا

کاری نمیکرد.

 وقتم رو شب و روز با کیاناز میگذروندنم کیاناز هر

روز بیشتر از قبل به من وابسته میشد هنوز منتظر

بودم ؛منتظر این بودم که بلاخره‌کیان کوتاه بیاد و

به من درخواست ازدواج بده!

 اما انگار نه انگار که من رو به روشم!

 اون روزم طبق معمول بعد از خوردن شام به

اتاقش رفت.

به سمت اتاق کیاناز رفتم اونو تو بغلم گرفته بودم

 و براش لالایی میخوندم.

 قصد خوابیدن نداشت و تو چشاش نگاه کردم و

گفتم:تو هم قصد خوابیدن نداری؟!

دستش و روی صورتم گذاشت و گفت:مامان!

 مامانت تو ترکیه برای خودش یه زندگى جدید

داره! بچه دار شده و با هاکان زندگی میکنه اون

وقت من اینجا همه‌وقتم و با تو و کیان میگذرونم

‌و عشق گدایی میکنم شاید روزی به چشم کیان

بیام و عاشقم بشه!

کیاناز لبخندی زد و کم‌کم چشماشو بست.

پیشونیش رو بوسیدم‌و اونو تو تختش گذاشتم.

 پتو رو روش کشیدم که با شنیدن صدای کیان

خشکم زد: تو این همه وقت از جای دنیا خبر

داشتی؟!

اب گلوم رو بلعیدم و به سمتش برگشتم. تو

چارچوب در با همون لباس بیرونیش ایستاده بود

وقتی دید ترسیدم وارد اتاق شد و در اتاق رو اروم

بست و به سمتم اومد

انقدر ترسیده بودم که با هر قدمی که نزدیک

میشد منم قدمی به عقب بر میداشتم تا اینکه

به دیوار خوردم رو صورتم خم شدو گفت: این

همه مدت پر پر شدنم رو دیدی؟!دیدی چطور

 بال بال میزنم؟! برای اینکه خبری بگیرم از دنیا

انوقت سکوت کردی؟!

 کیان من…

هیس!هیچی نگو !هنوز روت میشه تو چشام‌

نگاه کنی و حرف بزنی؟!

اشکام سرازیر شد و روی زمین نشستم.پاشو با دو

تا دستام گرفتم و با گریه گفتم:من عاشقتم اما

هیچ وقت اینو نفهمیدی!همیشه منو پس میزنی

چرا؟!

 اروم هق زدم که گفت:عاشق واقعی خوشبختی

عشقش رو میخواد حتی اگه خوشبختی عشقش

 پیش رقیبش باشه تو خودخواهی ایناز تو عاشق

نیستی!

 من رفتم ترکیه تا تو رو فراموش کنم اما

نتونستم فراموشت کنم میشنوی؟!یعنی داشتم

فراموشت میکردم اما تا دیدمت باز دل صاحب

مردم یاد تو افتاد باز عاشقت شد!

رو به روم نشست و گفت:دنیا کجاست؟

 تو دیگه‌ نمیتونی دنیا رو داشته باشی!چون از

این مطمئن بودم بهت نگفتم کجاست

 چرا گذاشتی امیدوار بشم به پیدا کردن دوباره

دنیا؟!

 نمیخواستم تو رو از دست بدم!

 بهم جاشو بگو

 رفتن دنبال دنیا کار دستت میده

 تو به اونش کار نداشته باش فقط بهم ادرس و

بده

 دنیا حامله اس تا الانم حتما بچه ی اون مردو

به دنیا….

هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمی

به صورتم زد با خشم نگام کرد و گفت:دروغ

میگی…توی لعنتی دروغ میگی فقط سعی میکنی

ما رو از هم دور کنی بازم من و بخاطر دنیا خار و

ذلیل کرد!… باز من و تحقیر کرد!…

اشکهامو پاک کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

اره من همه سعیمو کردم از هم دورتون کنم خوب

 گوش کن کیان!…حتی از خونه ای که دنیا توش

زندگی میکنه هم خبر دارم! اما باور کن بهت

هیچی نمیگم!…حالا که من به تو نمیرسم

نمیذارم تو هم به  دنیا برسی!…

عصبی به سمت کمد لباس ها رفتم در کمدو

باز کردم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم .

هر لحظه منتظر این بودم که به سمتم حمله کنه

و کتکم بزنه!

 اما خبری ازش نبود.نگرانش شدم.وقتی وسایلم

رو جمع کردم مانتو پانچوم رو روی لباسم پوشیدم

 و به سمت در اتاق رفتم.

 قبل از خارج شدن برای بار اخر به سمتش

برگشتم به دیوار تکیه داده بود و نگام میکرد

 پوزخندی زدم و با سر انگشتم اشک توی چشمم

رو برداشتم و گفتم:هیچ وقت نمیتونی پیداش

کنی

کیان از سرجاش بلند شد به سمتم اومد .دروغ

چرا؛ ترسیدم! بازومو محکم گرفت و گفت:بهتره

از اینجا گم شی بری بیرون نمک نشناس!

 ول کن بازوم رو

منو به سمت در هدایت کرد ولی بهتره بگم منو

به سمت  در کشوند در حیاط رو باز کرد و  تو

خیابون هولم داد و گفت:همین فردا برمیگردم

ترکیه بهت قول میدم که دنیا رو پیدا میکنم و

همراهش برمیگردم ایران !

اشکم سرازیر شد بی توجه به حال خرابم درو به

روم بست.

باورم نمیشه این کارو کرد با بغض به سمت خونه

ی پدریم رفتم .

اخر قصه ی عشق من چقدر تلخ گذشت!…

ای کاش برمیگشتم ترکیه و با اتاش میموندم.

 اون  مرد فوق العاده اروم فقط میتونست حالم

 رو خوب کنه….

مطلب پیشنهادی

رمان استاد خاص من پارت 38

رمان استاد خاص من پارت 384.5 (90%) 2 vote[s] رمان استاد خاص من  جهت مشاهده …

2 دیدگاه

  1. سلام ادامه داستان نوشته نشده؟ چطور می تونم ادامه ش رو بخونم ؟

  2. من خیلی وقته که تو یکی ازکانای تلگرام دارم داستان دنیارو دنبال میکنم و باهیجان هرروز منتظر پارت جدید بودم انا الان اینحا تااخرشو خوندم ولی چرا ادامه نداره ؟نوشته نشده هنوز ادامه داستان؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.