خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه

جلد سوم رمان دختر خونبس

جلد سوم رمان دختر خونبس

نویسنده:فاطمه

برای خوندن جلد اول وارد شوید

برای خوندن جلد دوم وارد شوید

 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت آخر

قسمتی از رمان:

کیارش رسید بھم در رو کامل باز کرد کھ عرشیا تو چھار چوب در کامل نمایان شد

دلم می خواست مثل اون موقعھ ھا کھ از ماموریت میومد جیغ بزنم وبپرم بغلش

از قیافھ کیارش معلوم بود کھ نمی شناسھ منتظره یھ عکس العمل از منھ ، منم انگار خشکم زده بود قدرت ھیچ کاری رو نداشتم

یھو بھ خودم اومدم نمی دونم چھ جوری خودمو تو بغل بھترین وخشن ترین برادر دنیا جا کردم

نمی دونستم از خوشحالی گریھ کنم یا بخندم اما چرا بغلش انقدر سرد بود چرا مثل قبل دستاش دور کمرم حلقھ نشد

چرا منو دور خودش نچرخوند چرا صدای از درنیومد اصلا چرا اینجوری شده

خودمو عقب کشیدم و بھ چشمای ھمیشھ یخیش نگاه گردم ولی چرا انقدر خشک چرا نمی خنده چرا خنثی داره نگام میکنھ

من: داداش؟؟؟؟

عرشیا: ھیس !!! نمی دونم چرا فقط اومدم ببینم حال روزت چھ جوریھ مثل این گھ خوبھ خوبھ

بعد این حرف بھ کیارش اشاره کرد

عرشیا: فقط بقیھ رو از پا در آوردی ھمین مگھ نھ
من:ن نھ بھ خدا داداش تو بیا تو

عرشیا: نیومدم خونت مھمونی فقط یھ خبرای بھ گوشم رسید اومدم ببینم درستن یانھ گھ اگھ درستھ دستت رو بگیرم باخودم ببرم کھ از این لبخندھا و شوخی ھاتون این وضع معلومھ غلطھ خداحافظ

من: عرشیا عرشیا

عقب گرد کرد و بی توجھ بھ من از پلھ ھا رفت پایین

[۰۰:۱۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢

برگشتم سمت کیارش و باگریھ وزاری بھش التماس میکردم بره دنبالش

من: تو راخدا کیارش توراخدا جلوش رو بگیر نزار بره توراخدا

اما اون گیج وبا تعجب داشت نگام میکرد انگار ھنوز تو ھنگ بود حتی یھ حرکتم نمی کرد گریم شدت گرفت

چادرم رو چنگ زدم و در آپارتمان رو باز کردم رفتم بیرون پشت سر ھم عرشیا رو صدا میکردم ھرچی دکمھ آسان سر رو می زدم نمیومد ولش کردم واز پلھ ھا رفتم پایین چند بار نزدیک بود پرت بشم

اما انگار برام مھم نبود مھم داداشم بود کھ ھفت ماه بود ندیده بودمش حتی صداشم نشنیده بودم

مھم برادرم بود کھ بھ خاطر ازدواجم باھم قھر بود اما بعد ھفت ماه اومد در خونم اومد دنبال من
ھمش سرم گیج میرفت اما مھم نبود داداشم مھم تر بود
نمی دونستم ھفده تا طبقھ رو چھ جوری اومدم پایین تو لاوی کھ رسیدم یک راست رفتم سمت در

داشتم از در خارج می شدم کھ یکی صدام کردصدای کیارش بود

برگشتم نگاش کردم چشمام از زور اشک تار میدید کیارش بود کھ داشت میومد سمتم

می خواستم برگردم برم بیرون کھ یکی پشت سر کیارش داشت میومد سمتم عرشیا بود وای خدا شکرت نرفتھ بود

پاھام دیگھ سست شده بودن سرمم بھ شدت گیج می رفت دلم داشت یھ جوری می شد انگار داشتم ضعف میکرد

کیارش کھ بھم رسید فقط تونستم دستش رو چنگ بزنم و بعدش نشستم

سرم داشت ناجور گیج می رفت عرشیا کھ این حالم رو دید پاگرد کرد وتندتر اومد سمتم

کیارش انگار فھمید چم شده بود بھ یکی ھمون جا گفت آب بیارن بعدشم منو کامل تو بغلش گرفت

عرشیا کھ بھم رسید دیگھ نفھمیدم چی شد کھ چشمام تار شدن

[۰۰۱۱: ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣

وقتی رو صورتم آب ریختھ شد یکم حالم بھتر شدم اما باز ھم بی جون رو دستای کیارش افتاده بودم

صدا ھارو گنگ می شنیدم اما جون اینو نداشتم کھ چشمام رو باز کنم حتی نمی تونستم دستم رو بلندکنم
خیالم راحت بود کھ تو بغل کیارش ھستم واسھ ھمین سعی برای بلند شدن نمی کردم

کم کم صداھا بیشتر شدن وقتی چشمام رو باز کردم دور و برم خیلی شلوغ بود این باعث می شد معذب بشم

واسھ ھمون بھ ھر فلاکتی بود بھ پیرھن کیارش چنگ زدم وسرمو تو سینش پنھان کردم

میخواستم بھش بگم کمکم کنھ بلند بشم اما انگار اون خودش فھمیده بود واسھ ھمون زیر بازوھامو گرفت و کمکم کرد بلند بشم

اما پاھای من انقدر سست و بی جون بودن کھ نمی تونستم سر پا وایستم ضعف شدید داشتم انگار قرار الان بی افتم

کھ دستی زیر زانوھام رفت و با یھ حرکت بلندم کرد صدای چند نفر رو گنگ می شنیدم کھ حرف میزدن اما نمی تونستم چشمام رو باز کنم کم کم بی حال تر شدم کھ کامل بی ھوش شدم

***

وقتی بیدار شدم ھوا تاریک شده بود و اتاق ھم تاریک تاریک بود

بلند شدم کھ برم بیرون اما دست و پام کرخت و بی جون شده بودن

از تو سالن ھم سرو صدا میومد حتی نمی تونستم کیارش رو صدا کنم واسھ ھمون دوباره دراز کشیدم

چشمام رو بستم تا یکم آروم بشم اما ھنوز چشمام گرم نشده بود کھ یھو یادم افتاد
من رفتھ بودم دنبال عرشیا وای حتما رفتھ

[۰۰:۱۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴

با ھر زور و فلاکتی بود بلند شدم رفتم بیرون ھمش سرم گیج میرفت اما مھم نبود

دوباره اشکام از چشمام جوشید و گریم گرفت در اتاق رو باز کردم و با گریھ کیارش رو بلند بلند صدا میکردم

ھنوز از در فاصلھ نگرفتھ بودم کھ تھ دلم ضعف رفت و پاھام سست شدن و رو زانو افتادم چارچوب در و محکم گرفتم

دیگھ ھق ھقم بالا گرفتھ بود
کیارش از آشپز خونھ اومد بیرون این حال منو کھ دید دوید اومد سمتم

بازوھامو گرفت بلندم کرد ھرچی ازم دلیل گریم رو می پرسید باز ھم من گریھ میکردم

کھ آخر عصبانی شد داد زد
کیارش: بھ خدا فاطمھ خفھ نشی ھمچین میزنمت کھ دندونات بریزن تو دھنت چھ مرگتھ

با دادش دیگھ گریم بند اومد اما حالت ھق ھق داشتم نفسم می گرفت وقتی دیدم ھمون جور مثل میرقضب نگام میکنھ با ھق ھق گفتم

!!!!! من: داداشم رفت

با شنیدن حرفم یھ نفس راحت کشید و گفت: بمیری فاطمھ امروز ھمش سکتھ ناقص میدی منو نھ ھمینجاس
من: جدی میگی ؟؟؟
کیارش: نھ دارم باھات شوخی میکنم

!!!! باگریھ نالیدم: کیارش

کیارش: ای کوفت نرفتھ خوبھ نیم ساعت تو بغلش لم داده بودی کھ آوردت بالا بازم نفھمیدی

من: نھ مگھ منو تو بغل تو نبودم

کیارش: آره اما وقتی میخواستم بیارمت بالا اون بغلت کرد

من: الان کجاس ؟؟؟

[۰۰:۱۱ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵

کیارش: توی اتاق مھمان سردرد بود بھش قرص دادم رفتھ استراحت بکنھ

می خواستم برم پیشش کھ کیارش مانع شد و نزاشت برم

کیارش: بھتر بزاری استراحت کنھ باید آروم بشھ الان خیلی عصبانیھ

من: خب منم میخوام بدونم چرا عصبانیھ دلیل این رفتارش بامن چیھ

کیارش: فاطمھ بھتر بعضی وقت ھا بعضی چیزھا رو ندونی شاید فھمیدنشون بھ نفعت نباشنمن : منظورت چیھ ؟؟ تو چیزی میدونی کھ من ازش خبر ندارم ھا؟؟

کیارش: من از تو خیلی چیزھا میدونم کھ تو نمیدونی ، چیزھای کھ فھمیدنشون بھت آسیب میزنن روحیت رو خراب
!!!میکنن بفھم

!!! من: اصلا مھم نیست روحیھ من خودش خراب ھست، اندازه فھمیدن رفتار برادرم نسبت بھ خودمم گنجایش داره

کیارش: باشھ برو

از کنارم رد شد و رفت سمت آشپز خونھ یکم دو دل شدم کھ برم تو اتاق یا نھ اما دلمو بھ دریا زدم ودرو باز کردم رفتم تو اتاق

عرشیا رو تخت دراز کشیده بود ودستش رو چشماش بود این یعنی این کھ بیداره ھروقت اینجوری دراز میکشھ بیداره

رفتم بغلش رو تخت مثل خودش دراز کشیدم و بھ سقف چشم دوختم

ھرچقدر منتظر بودم اون حرفی بزنھ ھیچی نگفت حتی اعتراض ھم نکرد سکوت مطلق بود خودمم نمیدونستم چی بگم

یھ چند بار خواستم حرف بزنم کھ پشیمون می شدم کھ صدای عرشیا بلند شد

[۰۰:۱۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۶

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.