خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۹

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۹

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

سرم رو بلند کردم بھ کیارش نکاه کردم کھ چشمای اونم رو در بود و یھ پوزخند ھم رو لباس نمایان بود

من:کی بود؟؟

مامان: کی بودش رو نمی دونم اما دو سھ تا دختر بودن  من وتو رو با این وضع دیدن جیغ کشیدن رفتن

بھ وضع خودم و کیارش نگاه کردم کیارش دراز کشیده منم رو سینش سرم رو گذاشتھ بودم پای چپم  بین پاھاش و پای   راست اون روی پای من  دست چپشم دورم پیچیده بود

من: یعنی بھ خاطر این وضعیتمون اینجوری رم کردن ؟؟

کیارش: توھین نکن بھ دخترای مردم خجالتی بودن حتما شایدم بھ خاطر این کھ مجرد بودن و با این وضعیت ھا اشنایی   ندارن

من: او یس  قانع شدم تو الان بخواب  تا یک دو ساعت دیگھ من بیدارت میکنم ببریم آرایشگاه

!! کیارش: ماشین ندارم کھ

من: پیدا میشھ کسی کھ بھت بده ماشینش رو

کیارش: راستی عرشیا رو ندیدم کجاست

من: از وقتی کھ اومدم منم ندیدم گفتھ بود اگھ بتونم خودم رو یرسونم شب عروسی بتونم

کیارش: اونم از زندگیش خیری نمی بینھ خودش رو بھ کل غرق کارش کرده

من: چی بگم  انگار با کارش عروسی کرده ھمھ چیزش ھمونھ اصلا بھ فکر چیز ھای دیگھ نیست

کیارش: ولش کن من بخوابم کھ گیج گیجم

من: منم برم بیرون کارای عقب موندم رو انجام بشم اماده بشم

وقتی رفتم یھ راست رفتم پیش دخترا و گفتم: زود تند سری اعتراف کنین   کدوماتون اومدین تو اتاق ھمشون کر کر خندیدن و پخش سدن کسی ھم جچاب منو نداد بچھ پرو ھا

رفتم پیش مامان و یکم کمکش کردم بعدم  رفتم دوش گرفتم و اماده شدم و کیارش رو بیدار کردم تا منو ببره برسونھ

[۰۰:۰۶ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١۵١

تو آیینھ خودم رو نگاه کردم قیافم عالی شده بود ساده اما شیک وقشنگ  اومدم پیش آرایشگری کھ عروسیم آرایشم    کرد کارش حرف نداشت

من: مرسی الھھ خانم عالیھ

الھھ: قربونت عزیزم  خوشحال شدم دوباره اومدی اما خداراشکر مثل روز عروسیت بد اخلاق و گریون نبودی کھ اذیتم  کنی  الان زندگیت خوبھ ؟؟

من: بلھ خداراشکر خوب شده

الھھ: تو کل این دوره آرایشگریم عروسی بھ لجبازی تو کھ انقدر اذیتم کنھ ندیده بودم

خندیدم و بھ کیارش زنگ زدم  تا بیاد دنبالم  یھ ده دقیقھ بودم کھ کیارش زنگ زد کھ نزدیکھ  چادری مجلسی کھ از   دوران مجردیم تو کمدم بود و برداشتم سرم کردم

یکم نازک بود اما ھوا داشت تاریک می شد  پول  آرایشم بھ الھھ خانم دادم و بامیسکال کیارش خداحافظی کردم و رفتم  بیرون

وقتی سوار ماشین شدیم  کیارش خودش چھادرم رو عقب کشید و از سرم انداخت  موھام یھ تیکش شنیون بود یھ   تیکش فر درشت و ریز بود  کھ رو شونھ سمت چپم ریختھ شده بود

کیارش:  واوو …میگن لولو تحویل بده ھلو تحویل بگیر  مناسب این آرایشگر و آرایشگاست

بھ حالت جیغ و حرص اسمش رو صدا کردم کھ خندید و دستاش رو بالا گرفت و بعد ماشین رو روشن کرد  چادرم رو   سرم کردم

من: الان کجا میریم

کیارش: تالار دیگھ

من: یھ دقیقھ بریم خونھ من لباس ھام رو بزارم بعدم چند تا چیز یادم رفتھ اونا رو ھم بردارم

کیارش: چی ؟؟؟

من:   سرویس طلام رو بعد اصل کاری سنجاقم رو  و تاج

کیارش: سنجاق؟؟

من: اره دیگھ نمی بینی لباس بلوچی تنمھ این لباس ھم سنجاق نداشتھ باشھ نمی شھ

کیارش: تاج؟؟

من: اوو علامت سوال بریم بھت نشون میدم فقط سری

وقتی رسیدیم یھ راست رفتم تو اتاقم لباس ھای کھ تنم بود. و تو آرایشگاه عوض کردم رو گذاشتم تو کمد بعد سرویس   رو کھ ھنوز از تو چمدون بیرون نکردم رو برداشتم

چون این چند روز  اینجا لباس ھای دوران مجردیم رو می پوشیدم اصلا سمت چمدونم نرفتم

سرویس رو انداختم و کشوی جواھراتم رو باز کردم  جواھر زیاد نداشتم جز یھ سنجاق و گشواره بلوچی و  یھ دسبند و   دوتا انگشتر بلوچی

کھ اونا رو بعد عروسیمون خانواده کیارش ھم نیاوردن با خودشون مامانمم برام گذاشتھ بود کنار اصلا بھشون دست     نزده بود فقط  چندشب پیش اوردشون بھم داد ھمھ رو انداختم

و تاجی کھ مامان بھم داده بود رو برداشتم و سرم گذاشتم. کیارش با چشم ھای گرد شده نگام کرد

کیارش: اون چیھ مگھ ملکھ الیزابتی کھ تاج گذاری میکنی ؟؟

من: اه کیارش اذیتم نکن دیگھ

کیارش: خب چیھ تاج طلا میزاری؟؟

من: مامان بھم داد این رو ھمون موقعھ ھا کھ بابام تازه طلا فروشی باز کرده بود خود مامانم برای دختر نداشتش گرفتھ   بود تا روز عروسی بھش بده اما عروسی ما نشد الان داده

کیارش: جالبھ شما بلوچ ھا بھ طلای زرد زیاد اھمیت میدین

من: خیلییییییییی

[۰۰:۰۶ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت٢۵١

کارم کھ تموم شد کیف دستیم رو برداشتم گوشیم رو گذاشتم توش بعدم از کیارش یھ مقدار پول گرفتم. کھ موقعھ رقص   دستم خالی نباشھ مثلا یھ دونھ خواھر دامادھا ھستم

وقتی تو ماشین نشستیم کیارش گفت: فاطمھ ولی تو تو ی لباس بلوچی یھ تیکھ ای میشیا  این لباس ھا رو برداری    چند تا ھم بدی برات بدوزن خوشم اومده اینجوری دوس دارم بگردی

از این کھ ازم تعریف کرده بود غرق در خوشی شدم تو دام از اون کارخونھ ھای معروف شروع بھ کار کرد

من: تو فکرم بود برای کیمیا و کتایون فرشتھ و آیدا از ھمین لباس ھا بدم بدوزن  سوغاتیشون  مامانم یھ لباس شیک  کرپھ مدل ھمون رو ھم میخوام واسھ مامان بخرم  بدم بدوزن اما میدونی چیھ

کیارش: چیھ ؟؟

من: خرجش زیاد میشھ اندازه اونا رو ھم نداریم

کیارش: ای تو روحت تولھ این ھمھ ردیف کردی کھ اینو بگی پولش مھم نیست اندازھاشون رو چیکار میکنی

من: نمی دونم

مشغول حرف زدن بودیم کھ کیارش نگھداشت

کیارش: رسیدیم پیاد شو  قسکت خانوم ھا برو

من: اه کیارش این تالار گیلانھ تالاری کھ عروسی ما رو توش گرفتن

کیارش: اره  ھمونھ

من: خب من برم خداحافظ

کیارش: صبر کن

من: جانم ؟؟

کیارش: نمی خوای بھ آقات یھ لب بدی

من: نوچ آرایشم خراب میشھ

کیارش: اینجوریاس  باشھ پشیمون میشی

خندیدم و پیاده شدم   وارد تالار شدم کھ یکی صدام کرد. برگشتم عرشیا بود

ذوق زده دویدم طرفش رو رفتم تو بغلش کھ کیارش ھم اومد بھم نگاه نمی کرد بعد احوال پرسی با عرشیا. رفتم تو   مھمون ھنوز خیلی نیومده بود  بیشتر مھمون ھای نزدیک اومده بودن  با دونھ دونشون احوال پرسی می کردم

یھ قسمت ھم بود کھ دوستام جمع شده بودن  کھ من رفتم پیش ھمون ھا و بگو بخند مون بالا بود  کم کم تالار داشت   شلوغ می شد

تو حال بگو بخند بودیم کھ یھو صدای اسپیکر رفت بالا ھمھ یھ متر پریدیم. دوستام و دختر عموھا و عمھ ھام ھمھ   ریختن وسط

ھمون دور پیست رقص جمع شدیم و ھرکی میرقصید خیلی کیف داد

[۰۰:۰۶ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت ٣۵١

تا این کھ مامان اومد دستم رو گرفت و یکم نصیحتم کرد انقدر جلف بازی در نیارم و برم با بعضی از فامیل ھا احوال   پرسی کنم. بھ ناچار ازشون جدا شدم

رفتم پیش فامیل و بغ دونھ دونشون احوال پرسی کردم  کھ اکثر اون ھا اولین جملھ ای کھ بھم میگفتن این بود  حاملھ نشدی ،بچھ دار نشدی، بچھ نداری، چرا بچھ دار نشدین ، یھ سال گذشت  دستبھ کار بشین

سری سری خودم رو خلاص کردم و در رفتم از پیششون  دیدم دارن اسفند میارن از مامان پرسیدم کھ گفت نزدیکن    دارن میان

برف ھای شادی رو  بین بقیھ تقسیم کردم و فش فشھ ھا رو دادم دست بچھ ھا گل ھای رز قرمز رو ھم خودم برداشتم صدای دست و جیغ و ھورا ھا بلند شدو و اومدن  اول فیلمبردار وارد شد بعد پشت سرش یھ جفت عروس داماد بعد  اونام جفت بعدی اومدن

چقد داداش ھام قربونشون بشم خوشتیپ و ناناز شده بودن  عروس ھا ھم کھ شنل رو شونھ ھاشون بود ھیچی ازشون  معلوم نبود. من جلو بودم و  گل ھای پر پر شده رو روشون می انداختم  فیلمبردار ھم عکس و فیلم می گرفت

حتی دختره فیلمبردار ھمونھ کھ واسھ عروسی ما اومده بود امشب قرار بود تمام خاطرات عروسیم کھ اصلا لذت نبردم   ازش رو یادآوری بکنن برام

بعد این کھ یکم نشستن  داماد ھا رفتن بیرون ماھم بساط رقصمون رو دوباره  بھ راه کردیم

چند ساعت بعد، بعد شام داماد ھا رو دوباره آوردن باھاشون بردارھام ھمھ اومدن عروس ھاھم. دوتا داداش خیلی   کوچیک  نھ سالھ و پنج سالھ داشتن

پدرامون اومدن و سری بعد دست بھ دست کردن اونا رفتن

اخر از ھمھ عرشیا اومد عروس دامادھا رو فرستادن تو جمع. رفتم پیش عرشیا

من: عرشیا کیارش کجاس

.عرشیا: فکر کنم دم دره

من: میگی بیاد

عرشیا رفت دنبال کیارش کھ دختر عموھام چوب ھای مخصوص  اتن چوب رو آوردن

یھ آھنگ پلی کردن و  ھمھ یھ دلیره بزرگ بستن و مشغول اتن با چوب کردن  تو نوع رقص دست جمعی. تو یھ حرکت .

چوب ھای ھم دیگھ رو بھ ھم  می کوبیدن  یھ صدای بلند و باحالی داشت

منم برن وسط منم داشتم اتن می رفتم کھ کیارش عرشیا وارد شدن  کیارش لباس بلوچی تنش بچد. سرجام ھنگ کرده   بودم. و نگاش می کردم

خیلی بھش می اومد لباساش سرتا پا سفید بود و کفش و کتش مشکی ساعت مشکی ھم کھ بابا براش گرفتھ بود دستش   بود

انقدر تو دلم قربون صدقش رفتم کھ نگو  رفتم پیشش  چقدر ناز شده بود  ھمھ توجھ ھشون بھ ما بود

من: وای کیارش  بارلباس بلوچی چقدر جذاب شدی

کیارش زیر گوشم گفت: پدرم در اومد تا قلق شلوارش رو فھمیدم و بند شلوار رو بستم

با این حرفش من و عرشیا زدیم زیر خند

من: الھی من بگردم کسی نبود کمکت کنھ جانکم

مامان صدام کرد کھ برم با داداش ھام برقصم

[۰۰:۰۶ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۵۴١

داماد ھا رو بردن وسط کھ اونا ھم از خدا خواستھ واسھ خودشون قر میدادن با ھم  منم بھ جمعشون اضافھ شدم  شعیبم   اومد و چھارتای با ھم می رقصیدیم

اما عرشیا وسعد خشک وایستاده بودن  اون دوتا رقص اصلا بلد نبودن اما ما چھارتا واسھ خودمون یھ پا رقاص بودیم

شعیب با این سن کمش انواع رقص رو بلد بود ھمچین مر رقصید کھ محمد خردادیان جلوش کم می آورد

ما ھمین طور درحال رقص بودیم  یھو یھ عالمھ پول رومون پخش شد  بچھ ھا دورمون جمع شدن و پول ھا رو بر    میداشتن

برگشتم بابا رو دیدم کھ پول تو دستش بود و رومون می انداخت  سام صدرا رفت دست مامان رو گرفتن آوردنش وسط

منم رفتم سراغ بابا  آوردمش وسط مامان ھم خیلی ملوس و ریز قر میداد  بابا ھم براش دست میزد و روش پول می   انداخت

مامان کھ عقب کشید  من رفتم پیش عرشیا و کیارش براشون می رقصیدم  عرشیا یھ ده تومنی در آورد کھ سرمو بھ     معنی نھ تکون دادم

یھ ده تونی دیگھ ھم گذاشت کھ این بارم قبول نکردم یھ چک پنجایی در آورد. کھ باز ھم گفتم نھ  گذاشت تو دھنم

عرشیا: برو سراغ شوھرت اونا تیغ بزن

پنجایی رو گذاشتم و رفتم نزدیک کیارش. کھ ھمون لحظھ یھ صد تونمی در آورد کھ صدا دست و جیغ رفت بالا برداشتم  و  باز ھم قر میدادم

طفلک کیارش ھم تو عچل افتاده بود  قشنگ کھ ازش شاباش گرفتم رفتم پیس سعد  کھ یھ ھزار گذاشت تو دھنم و حلم   داد  وسط

وسط با شعیب داشتم می رقصیدم کھ سام صدرا اومدن و اونام بھمون شاباش دادن

قشنگ کھ ما دوتا خستھ شدیم  کیک رو آوردن  یھ عالمھ لوس بازی دیگھ در آوردیم و کیک رو بین مھمون ھا پخش   کردیم

کم کم مھمون ھا رفتن فامیل ھای نزدیک مونده بودن. دیگھ مجلس مختلت شده بود پسر عمو دختر عمو  پسر دایی و   خالھ و عمھ و دختر مختر ھمھ  قر قاطی بودیم

ھمیشھ آخر عروسی ھامون ھمین جور بود ھمھ فامیل ھای نزدیک می اومدیم و  داماد می رقصید  پسرا می رقصیدن و   اکثرا دختر ھا ھم می رقصیدن

فامیل ھای زن داداشم اینا اومدن من مجبور شدم چادرم رو سر کنم اونجا فقط  دست می زدم

[۰۰:۰۶ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۵۵١

کیارش: چی شد انقدر سنگین شدی ؟

من: مگھ نمی بینی ھمھ مردا فامیل زن داداشام اومدن. نمی تونم جلو اونا

کیارش: عیب نداره گلم رفتی خونھ برقص

من: بعد کھ بھ ھیچ دردی نمی خوره

زن داداشام و داداش ھام رو آوردن وسط   جفت جفت با ھم می رقصیدن  با یکی از آھنگ  علیرضا طلیسچی

لباس عروساسون با عجاب بودن موھاشونم با طورھای زخیم  نصفشون پوشیده شده بود البتھ اگرم معلوم می شد

.شوھراشون راحت غیرت خرکی ندارن

انقدر  باھال می رقصیدن کھ نگو  اخر رقصشون بود کھ کم کم اکثر مردھا رفتن   رقصشون کھ تموم شد

دوتاشون پیشونی ھای زن ھاشون رو بوسیدن  کھ صدا دست و جیغ و سوت بلند شد دوباره آھنگ پلی شد کھ کیارش     دستم رو گرفت و بردم وسط

وسط وسط بودیم تو دید ھمھ  یکم خجالت می کشیدم  اما تو بغل کیارش کھ بودم  خیالم راحت بود  رقصمون ھم کھ جلب   توجھ نمی کرد

کیارش رقص تانگو رو خیلی ماھر بود منم چندتا حرکت یاد داده بود کھ ھمون ھا رو با ھم رفتیم  جز ما دوتا چندتا زوج   دیگھ ھم بودن

بعد تموم شدن اھنک ھمھ شروع کردن دست زدن

کم کم  داشتیم آماده می شدیم دوتا ماشین  رو گل زده بودن

اونا سوار ماشین ھاشون شدن کھ من و کیارش و عرشیا سوار ماشین عرشیا شدیم

ھرکی برای خودش گاز می داد و بوق بوق می کردن  راه خونھ رو نمی رفتن داشتن تو شھر دور دور می کردن

وقتی وارد طونل شدیم صدای ماشین ھا بھ علاوه صدای جیغ و سوت ھا تو طونل می پیچید

من از پشت خودم رو آویزون کرده بودم و ھمش بوق می زدم

وقتی بھ خونھ رسیدیم  یھ گاو بزرگ میخواستن زیر پای  عروس دامادھا سر ببرن

من سری تر از ھمھ پیاده شدم و اومدم تو خونھ از خون وحشت داشتم کیارش ھم پشت سرم اومد

کیارش: چرا فرار کردی اومدی

من: این موقعھ شب اگھ جون دادن اون گاو رو میدیدم. امشب تا صبح کابوس می دیدم

کیارش: اھا خب من لباس ھام رو بپوشم کھ کم کم باید برم

من: چی

[۰۰:۰۹ ۱۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۵۶١

کیارش: باید برم دیگھ

من: کیارش الان ؟؟

کیارش: فاطمھ این ھمھ با ھم حرف زدیم چند روز دیگھ میام

لباس ھاش رو برداشت و پوشید  و آماده شد برای رفتن من اخم کرده بودم ھیچی نمی گفتم  دستم رو گرفت و برد پایین

ھمھ بودن  با اونا خداحافظی کرد و عرشیا ھم بلند شد تا برسونتش عروسی کوفتم شد  تا دم در بدرقشون کردم

کیارش: اه فاطمھ اونجوری نکن قیافت رو نمی رم کھ بمیرم

من: اه خدا نکنھ

کیارش: باشھ الان تو اون اخمات رو باز کن بیا یھ بدرقھ درست حسابی بکن شوھرت رو

رفتم نزدیکش و خیلی خشک دستم رو سمتش دراز کردم یھ نگاه بھ من یھ نگاه بھ دستم کرد بعدم خودش منو تو بغلش   گرفت و زیر کوشم زمزمھ کرد

کیارش: حیف مجبورم برم امشب خیلی خوردنی شدی  عروسک بلوچ من

از لفظ عروشک بلوچ خوشم اومدبرای ھمون یھ لبخند رو لبم اومد  کھ اون سو استفاده کرد و یھ لب طولانی ازم گرفتمطمین بودم عرشیارداره نگامون میکنھ. بھ زور خودم رو عقب کشیدم و بھ عرشیا  اشاره کردم کھ خندید و برام دست   تکون داد و رفت سوار شد

عرشیا نگام کرد بعد دستش رو بھ خابت خاک تو سرت بلند کرد و سمتم گرفت و سوار ماشین شد الان مثلا مسخرم کرد

دمق رفتم تو سالن  عروس داماد ھا رو برده بودت اتاقشون  بقیھ نشستھ بودن بگو بخند میکردن

دیگھ حوصلھ ی این دورھمی رو ھم نداشتم  شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق موھام رو کھ باز کردم موھام خشک بھ ھم   چسپیده بودن

حتی حس وحال دوش گرفتنم نداشتم. لباس ھام چون سنگبچین بودن رو در آوردم و یھ شلوارک و نیم تنھ  برداشتم   پوشیدم در اتاق رو ھم قفل کردم

بعد ھم با دستمال مرطوبی آرایشی کھ کلی بابتش  خستگی کشیدم و پول دادم  اونم برای این چند ساعت رو  پاک کردم

رفتم دراز کشیدم و  چشمام رو بستم تو فکرو خیال گذشتھ سیر می کردم کھ  کم کم خوابم گرفت و چشمام سنگین شد

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.