خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۶

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۶

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

 انگار می خواست منو بھ جنون برشونھ واقعا تحملم رو از دست داده بودم  زیرش ھمش ول می خوردم

لبام رو بھ ھم فشار میدادم کھ صدام در نیاد اصلا دلم نمی خواست صدای من رو ھم شقایق بشنوه فاصلھ این اتاق ھا  خیلی کمھ و صدا ھا راحت شنیده میشھ

کیارش ھم انگار قصد جونم و کرده بود ھر لحظھ بی طاقت ترم می کرد. دیگھ آروم و قرار نداشتم و مثل مار بھ خودم   می پیچیدم

لباش کھ بھ شکمم می خورد انگار برق سھ فاز بھم وصل کردن زبونش رو وقتی رو نافم می چرخوند کھ کلا می   خواستم فرار کنم

دیگھ صبرم لبریز شد و نالھ ھام از بین دندون ھای کلید شدم شنیده می شد این کاراش  جدا از لذتش یھ لذت آزاردھنده   ھم داشت

وقتی ازم جدا شد فکر کردم تموم شده دستام رو آوردم پایین کھ دوباره برد بالای سرم و بلند شد اول یکی از شال ھام   رو برداشت بعد پشیمون شد و تو کمد گشت و یھ کربات برداشت و اومد دستم رو باھاش بست

کیارش:  دفعھ بعد کھ دستت رو از بالایی سرت یک سانتم  آوردی پایین دوباره از اول شروع می کنم گفتھ باشم انقدر   رو مغز من نرو

  سرم رو پایین انداختم و بقد کردم کھ خم شد و لبم رو کوتاه و محکم بوسید و رفت بین پاھام نشست

قلبم دیوانھ وار می کوبید بگم من دلم نمی خواست دروغ گفتم چند ماه ھست کھ ازش دور بودم و باھم بودنھ  ھرچند     دردناک و تلخ بھ علاوه یھ کوچولو لذت رو تجربھ نکردیم

با کار ھای کھ کرد نفسم بھ یکباره قطع شد و دوباره بر گشت دستش رو کھ بین پاھام نوازش وار  عقب جلو می کرد   داشت تحریکم می کرد

پای راستم رو روی شونش گذاشت و خم شد و مشغول بوسھ ھای ریز و مک زدن ھای عمیق روی رون پام شد و کم کم   می اومد بھ سمت بالا

   بین پاھام کھ رسید. پای چپم رو بالا برد ھمین کارا با اون کرد

  از مک زدن ھا و نفی نفس زدن ھاش معلوم بود خیلی تحریک شده منم برای اولین بار تشنیھ یھ سکس شدم حتی  خشن

اما با کار کھ کیارش کرد انکار بھ اوج رسیدم رو تخت نیم خیز شدم و خودم رو محکم کوبیدم بھ تخت  ولی کیارش دست  بردار نبود. نالھ ھا و جیغ ھای خفم دست خودم نبود  اما لذتی بالاتر از این رو حس نکرده بودم تا بھ حال

 [۲۳:۵۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٢٢

 … اصلا نفھمیدم چی جور گذشت کھ بھ آرگاسم رسیدم وکیارش رو صدا کردم وبھ خودم لرزیدم

حالا نوبت کیارش بود باز ھم تورابطھ  از این رو بھ اون رو شد دوباره شد ھمون کیارشی کھ در حین  رابطھ خشن و   ترسناک می شد و ھیچ چیزی رو ھم نمی شنید

 تمام لذتی رو کھ بھم منتقل کرده بود بھ بدترین نوع ازم پس گرفت خیلی داشتم اذیت می شدم  اما حرفی ھم نباید بگم

کیارش این جوری ارضا می شھ و رابطھ معمولی و ساده ارضا نمی شھ  وقتی کارش تمپم شد خودش رو بی حال روی   من پرت کرد تحمل وزنش کھ خیلی سخت بود

اما اصلا حال اینو کھ بھش بگم از روم بلند بشھ رو نداشتم و تکون نمی تونستم بخورم نفسم دیگھ داشت بند می شد   ھمیشھ این کارشھ

  من: کیارش… کیارش بلند شو کمرم درد میکنھ

خودش رو پرت کرد کنارم و چشماش رو بست منم خستھ تر از اونی بودم کھ خودم رو بکشم بالا و یھ چیزی روی خودم   بندازم

چند دقیقھ بعد کیارش بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون اتاق بعد چند قیقھ با یھ حولھ کھ دور کمر و یکی دور گردنش   بود برگشت و کنارم نشست

  کیارش: فاطمھ بلند شو دختر خوب بلند شو برو حموم سبک میشی

  من: نھ نمی تونم درد دارم نمی تونم یھ چیز بنداز روم  یکم استراحت کنم بعد می رم

  کیارش: می خوای یھ قرص از مامانی برات بگیرم

  من: نھ بعد سینجیم ھاشون شروع میشھ یکم بخوابم خوب میشھ

کیارش یھ شلوارک پوسید و خزید تو تخت و منو کشید سمت خودش و مشغول ماساژ دادن کمر و شکمم شد کھ منم کم کم خوابم برد

[۲۳:۵۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت١٢٣

با صدای کیارش از خواب بیدار شدم  داشت لباس ھاش رو می پوشید وقتی می خواستم بلند شم  کمر و زیر شکمم تیر    کشیدم یھ آخ آروم زیر لب گفتم کھ کیارش برگشت سمتم

 کیارش:چی شد؟؟

  من: درد دارم

 کیارش: چرا؟؟؟

 من: نمی دونم شاید بھ خاطر این کھ بعد سقط بچھ دیگھ رابطھ ای نداشتیم

  کیارش: اگھ فکر میکنی دردت خیلی ھست بریم دکتر… اذیتت میکنھ؟؟

 من: نھ لازم نیست  یھ دوش آب گرم  بگیرم خوب می شم

 کیارش: باشھ کمکت کنم ؟

  من: نھ لازم نیست بلند می شم

  بلند شدم دردم یکم بیشتر شد وکمرم تیر کشید انگار اولین رابطم بود

 کم کم حالتم یکم عادلی شد لباس برداشتم و رفتم تو حموم انقدر زورم می اومد چرا تو اتاق ھا حموم  نیست

  وقتی از حموم اومدم یکم حالم بھتر بود اما کم و بیش درد داشتم صبحانھ رو دور ھم خوردیم و رفتیم تو سالن نشستیم

مادربزرگ از دوران جوانیش و ازدواجش و این چیزھا برامون خاطره ھای قشنگ و جالبی تعریف کرد خیلی خوشم می   اومد

اینجور کھ معلوم بود بود اون موقعھ ھا مادربزرگ خیلی شوخ و شیطون بوده تا جای کھ تونستھ پدربزرگ کیارش رو   دست می انداختھ

  مادربزرگ: بچھ ھا بیایم یھ مسابقھ بزاریم

  کیارش: چھ جور مسابقھ ای

 مادربزرگ: یھ مسابقھ رقابطی بین فاطمھ و شقایق

من و شقایق با ھم گفتیم چی کھ مادر بزرگ تعریف کرد با ھر کلمھ ای کھ می گفت ما دوتا از ترس بھ خودمون می  لرزیدیم

 [۲۳:۵۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۴١٢

 شقایق: واگھ یکی از ما کلبھ رو پیدا نکرد و گمشد چی ؟؟

 مادربزرگ: مسیرش با درختا معلومھ فقط نباید عجلھ کنین وآروم آروم برین تا گیج نشید  نیم ساعت راه نیست

 کیارش: مامانی ول کن تورا خدا یھ بلایی سرشون نیاد

  مادربزرگ: من تضمین می کنم چیزی نمی شھ باشھ

  شقایق قبول کرد  منم گفتم: برام فرقی نداره اما کسی کھ زودتر رسید بھ کلبھ وبرنده شد  چی بھش می رسھ

 !! مادربزرگ: کیارش

 من : یعنی چی ؟؟

مادربزرگ: واضعھ کیارش بھش می رسھ بیست و چھار ساعت با کیارش وقت می گذرونھ و جاھای تفریحی اینجا رو   میگردن کھ ھمھ رو کیارش میشناسھ و بعد اونی کھ میبازه با من میاد خونھ  ھمین

 من: ببخشید مادربزرگ اما فکر نمی کنین با این کاراتون دارین بین ماھا فاصلھ می ندازین ؟؟

  مادربزرگ: نھ چون اون کسی کھ لیاقت کیارش رو داره می بره

  من: جواب من این نبود

 .مادربزرگ: بھش فکر کن جوابت رو از توش در میاری حالا ھم بلند بشین آماده بشین کھ بریم

عصابم خراب بود خیلی ھم خراب بود  با این کاراش می خواد چی رو ثابت کنھ آخھ ھھ لیاقت اره دیگھ( ھرکی لیاقت   کیارش رو داشتھ باشھ)

چی می تونستم بگم اصلا چیکار می تونستم بکنم یھ لباس ساده پوشیدم و یھ آرایش خیلی ساده ام کردم چادرم رو سر   کردم و رفتم بیرون

تنھا چیزی. کھ منو از این جماعت جدا میکرد ھمین چادر مشکی بود  توشون تک می شدم  اما چرا ھیچ وقت نباید مثل   این جماعت خوشحال نباشم ھمیشھ بعد یھ لبخند. غم ھای زیادی سراغم می اومدن

  مادربزرگ دم در واستاد و یھ مسیر رو نشون داد

مادربزرگ: این مسیری است کھ من و کیارش می ریم شما دوتام  از اون دوتا مسیری کھ این طرف اون طرف ھست و کنار درخت ھا ربان بستم میرین   مسیر صاف و ھمواره درختا پشت سر ھم قرار دارن و راحت می تونین برسین خب  برین

 [۲۳:۵۶ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۵١٢

خیلی دلم رضا نبود بھ رفتن  اما رفتم واقعا مسیر رو درخت ھا معلوم می کردن  خیلی بی حوصلھ بودم با این کھ مسیر   سرسبز و قشنگی بود اما من اصلا حس و حال نداشتم

  بعضی از درخت ھا خشک بودن و ھنوز شکوفھ نزده بودن اما بعضی ھا خوب سبز نشدده بودن

کمرم خیلی درد می کرد گاھی ھم زیر شکمم تیر می کشید ناچار مسیر رو می رفتم یھ جا دیگھ واقعا کشش رو نداشتم   کنار یھ درخت سر خوردم و نشستم

باید مسیر رو می رفتم  لاعقل تا دردم بیشتر نشده خودم رو بھ اونا برسونم ھر قدمی کھ برمیداشتم بھ ناچار و سنگین بود از بین درختای خشک و تازه جونھ زده می شد کلبھ ی رنگ و رو رفتھ ای رو دید کھ از ھمین جا داغونی کلبھ بی    داد می کرد

وقتی بھ در کلبھ رسیدم ثدای صحبت کردن ازش می اومد درو ھل دادم و رفتم تو کھ کیارش و مادربزرگش و شقایق رو   دیدم کھ باصدای در  کلبھ ھمھ برگشتن سمت من

کیارش با اخم. قدم تند کرد و اومد سمت من  و داد زد : ھیچ معلوم ھست کجا بودی شقایق بیست دقیس کھ رسیده  مگھ   چھ غلطی می کردی کھ انقدر لفت دادی

  من: ھزار بار بھت گفتم  سر من  اینجوری داد نزن برو کنار می خوام بشینم

کیارش رو ھل دادم و روی یھ صندلی چوبی چرکی بھ ناچار نشستم تو کلبھ ھیچی جز یھ تخت و یھ میز و سھ چھارتا   صندلی  چوبی کھ از سر و روشون چک می بارید بود خیلی ھم بو می داد

  سرم رو بین دستام گرفتم درد کمرم و شکمم خیلی بیشتر شده بود بھ خاطره راه رفتن زیاد کیارش انگار فھمیده بود

 کنارم پام زانو زد و تو چھرم نگاه کرد انگار می خواست با نگاه کردبھ چشمام. حالم رو بفھمھ کھ این طورم شد

 کیارش: مگھ ھنوز درد داری ؟؟

  من: اره. فکر کنم بھ خاطره این کھ زیاد راه رفتمھ چون از صبح بدتر شده

  کیارش : بلند شو بریم خونھ می برمت دکتر

   من: دکتر نمی خوام فقط یھ جا باشھ کھ دراز بکشم اینجام کھ چرک از سر روش می باره آدم اوقش می گیره

تا اون لحظھ مادربزرگ و شقایق ساکت کنار ھم وایستاده بودن من و کیارش ھم آروم حرف می زدیم معلوم بود نمی  شنیدن

 [۲۳:۵۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۶١٢

  اون روز رفتیم خونھ در صورتی کھ کھ شقایق برده بود اما ۴٢ساعت نتونستن باھم باشن منم کم کم حالم خوب شد

اما مادربزرگ باز ھم کارای خودش رو انجام می داد چندتا مسابقھ مسخره ی دیگھ ھم گذاشت  چند روز آخر اصلا بھم

 … خوش نگذشت  خیلی مزخرف بود

منتظر این بودم کھ کیارش بیاد تا بھش بگم برگردیم تھران ھر چی باشھ از اینجا کھ بھتره  اینجا. نھ بھ من خوش

میگذره نھ چیز دیگھ ای البتھ بھ شقایق و مادربزرگ کھ عاشق ھمچین بازی ھای بودن. خیلی خوش میگذره  اما من  خونم رو بھ اینجا ترجیھ میدم

  تو اتاق مشغول بستن چمدون ھام شدم  کھ کیارش وارد اتاق شد یھ تای ابروش رو داد بالا

 کیارش: چی شد داری جمع می کنی کسی چیزی گفتھ ؟؟

 من: نھ مگھ باید کسی چیزی بگھ تو تصمیم نداری برگردی کار و زندگی نداری بلاخره کھ باید برگردیم خونمون

کیارش: مگھ عجلھ داری بر می گردیم من کھ فعلا کار ھا رو سپردم بھ بچھ ھا

 من: کیارش من اینجا معذبم بعدشم  دسگھ تحمل بازی ھای مادربزرگت رو ندارم

 کیارش: پس بگو مشکلت اینھ  چرا چون شقایق تو بازی ھا می بره  ؟؟ یا حسودی  میکنی ؟؟

  من:بحث این چیز ھا نیست

 !! کیارش: چرا بحث ھمین چیز ھاست دیگھ

  من: کیارش عزیز دلم  من  بیشتر از این بمونم  نسبت بھ شقایق کینھ ای میشم

 کیارش: چی؟؟؟؟؟

 [۲۳:۵۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٢٧

من:  درستھ مادربزرگت مقصدش اینھ کھ ما بدونم باید باھم کنار بیایم و نباید باھم در بیفتیم ھر دوتامون تو داشتن تو یھ  اندازه سھم داریم اما من این چیز ھا نمی ره تو کتم

کیارش مبھوت نگام می کرد  سست سر جام نستم و لباسی کھ تو دستم بود رو پرت کردم روچمدون با بغض گفتم

من: دارم بد می شم کیارش چند شبھ کھ ھمش فکرای بد تو ذھنمھ  بیشتر اینجا بمونم بدتر می شم  تو را خدا فقط منو  ببر خونھ

  کیارش: حالا چرا گریھ می کنی عروسکم  باشھ آماده شو امشب حرکت می کنیم

  من: شقایق ھم میاد

   کیارش: اره دیگھ باز دنبال اون جدا بیام  نکنھ دلت نمی خواد بیاد

  من: دلم می خواست یھ سفر تنھا باشیم

  کیارش: سفر دو نفره ھم می ریم نگران نباش این دفعھ رو تحمل کن  حسود خانم

مشغول جمع کردن ادمھ لباس ھا شدم کھ کیارش اومد کنارم و سرم رو بالا کشید و اشکام رو پاک کرد و آروم آروم  نزدیکم  شد و جای اشکام رو بوسید

  و آروم لبش  روی لبم لخزید و یھ بوسھ نسبت طولانی ازم گرفت عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون

مرد وحشی من حتی توی یھ بوسھ ساده ھم خشن بودنش رو ثابت میکنھ لبخند زدم و چمدون رو بستم و خودمم آماده   شدم

 بعد این کھ آماده شدم. رفتم بیرون ھمھ تو سالن بودن  مادربزرگ نھ ناراحت بود نھ خوشحال  حالتش معمولی بود

وقت راه افتادن شد مامان بزرگ یھ عالمھ حرف زد و نصیحت کرد و بعد رضایت داد کھ بریم وقتی داشتیم سوار ماشین می شدیم

 من: شما ھم بیایین تھران

  مادربزرگ: یکی دو ھفتھ دیگھ یھ کاری دارم میام اگرم نشد بعد نوروز  میام

  سوار ماشین شدیم و یھ سمت تھران حرکت کردیم  فکرم نسبت بھ شقایق یکم عوض شده بود

  واقعا اگھ منطقی نگاه کنیم نمی شھ دوتا ھوو مثل خواھر زندگی کنن اما نمی خوام من بشم بد قصھ

 شقایق کھ بھ من بدی نکرده منم بھ اون بدی نمی کنم  تا ببینیم خدا چی میخواد

 [۲۳:۵۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٢٨

چند ھفتھ شده برگشتیم  تو آشپز خونھ داشتم شام درست می کردم کھ کیارش اومد. رفتم پیشوازش قیافش خیلی پکر   بود

  من: سلام خوش اومدی

  خستھ نگام کرد و لب زد سلام  خودش رو بھ دیوار کنار تکیھ داد  بازوش رو گرفتم

 من: کیارش خوبی چرا رنگ و روت پریده چرا اینجوری ھستی کسی چیزیش شده؟؟

کیارش: نھ نترس ھیچی نشده

من: پس تو چرا اینجوری ھستی ؟؟

 کیارش: یھ لیوان آب برام میاری

سری رفتم تو آشپز خونھ و براش آب برداشتم آوردم دادم بھش یھ نفس ھمش رو سر کشید بعدم آروم آروم رفت سمت   اتاق

رفتم زیر قابلمھ ھا رو خاموش کردم و پشت سرش رفتم تو اتاق خودش رو پرت کرده بود رو تخت مطمئنم یھ چیزی  شده  وگرنھ کیارش کھ اینجوری نمی شد

  کنارش نشستم و موھای روی پیشونیش رو کنار زدم چشماش رو باز کرد و نگام کرد

 من: نمی خوای بگی چی شده کیارش نگرانم کردی

  کیارش:نھ عزیز من ھیچی نشده نگران چی ھستی من یکم خستم

من: کیارش جان ھرکسی رو بخوای گول بزنی منو نمی تونی گول بزنی ھمون کھ وارد شدی من فھمیدم این حالت مال  خستگی نیست

ھیچی نگفت و چشماش رو بست بعد خودش رو کشید بالا و سرش رو روی بالشت گذاشت منم کنارش دراز کشیدم و   سرم رو گذاشتم رو سینش قلبش تند تند میزد

  من: ببین قلبتم داره میگھ یھ چیز شده بھم بگو دیگھ

  کیارش: پشیمون شدم خیلی پشیمون شدم

من: از چی !؟؟

کیارش: از این کھ با شقایق نامزد کردم

 [۲۳:۵۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٢٩

سری بلند شدم و نشستم بھ گوشام شک کردم تو چشماش نگاه کردم کھ حرف رو از چشماش بخونم  نگاش رو ازم    گرفت و چشماش رو بست

 من: کیارش جدی کھ نمی گی مگھ میشھ ؟؟

  کیارش: اره چرا نشھ

 من: من نمی فھمم یعنی چی  چیزی شده دعواتون شده؟؟

 کیارش: فاطمھ ولکن. اصلا حس وحال حرف نیست  حوصلھ توضیح ندارم  ھیچی نگو

 …من: کیارش ب

   بین حرفم پرید و گفت: گفتم ھیچی نگو یعنی خفھ شو

  دیگھ چیزی نگفتم و بلند شدم از اتاق اومدم بیرون  باز یھ داستان دیگھ  وای خدا  یعنی نباید یھ روز خوش داشتھ باشم

  یکم استرس گرفتم حتما یھ اتفاقی افتاده کھ کیارش بھ این حال افتاده و ھمچین حرفی زده

  برای شقایق زنگ زدم چند بوق خورد جواب نداد دوباره زنگ زدم باز ھم جواب نداد دیگھ مطمئن شدم یھ چیزی شدهرفتم تو اتاق  کیارش بھ سقف خیره شده بود بی توجھ بھش رفتم  شارژر رو برداشتم و گوشی رو زدم بھ شارژ  منتظر   بودم صدام کنھ و بھم بگھ چی شده

  اما نخیر این آقا قرار نیست حرف بزنھ نا امید رفتم سمت در کھ برم بیرون کھ صدام کرد

  با لبخند برگشتم سمتش  و با زیپ باز گفتم : جانم

 کیارش: خیلی خوشحالی نھ؟؟

 من: چی منظورت چیھ؟؟

 کیارش: خودت  خوب میدونی دیگھ از این کھ بین من و شقایق شکراب بشھ  تو فقط ذوق میکنی

 [۲۳:۵۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٣٠

 من: کیارس اصلا میفھمی چی داری میگی  من ھمچین آدمیم

  کیارش: ھھ نھ تو فرشتھ ای از تو بھتر پیدا نمی شھ مگھ نھ

  از شدت عصبانیت دست و پام می لرزیدن دستام رو مشت کرده بودم بھش نگاه می کردم کھ بلند شد و نشست

کیارش: تو دلت الان داره قند آب می شھ تو از اونایی ھستی کھ ظاھر فرشتھ دان و باطن شیطون جانماز آب کشیدنت   الکیھ

بغضم گرفتھ بود نمی تونستم چیزی بگم ساکت سرم رو پایین انداختم و از اتاق اومدم بیرون

رفتم تو آشپز خونھ و رو صندلی کنار میز نشستم کھ کیارس اومد و بھ چھارچوب آشپزخونھ تکیھ داد

  کیارش: باز شروع شد نوبت اشک تمسا ریختنھ دیگھ نھ میدونم عزیزم حقیقت تلخھ

  از دستش خیلی عصبانی بودم از بین دندون ھای کلید شد و با نالھ اسمش رو صدا کردم

من:  الان عصبانی ھستی و میخوای دق ودلین رو سر یکی خالی کنی و مثل ھمیشھ. تنھا گزینھ  مورد نظرت ھم منم    اما توراخدا بیشتر از این پیشروی نکن  حرفی نزن کھ بعد دیگھ نتونی جمعش کنی

 … بلند شدم و از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق خودم رو انداختم رو تخت و چشمام رو بستم

 [۲۳:۵۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٣١

  چند روزی گذشت کیارش ھمون جور تو خودش بود و زیاد حرف نمی زد حتی غذا ھم درست حسابی نمی خورد

  نگرانش بودم کارھاشونم فشرده تر شده بود حتی بعضی شب ھا خیلی دیر می اومد خونھ  و صبح ھم خیلی زود می رفت

با منم کھ اصلا حرف نمی زد بھ جایی این کھ من ازش ناراحت باشم اون ازم ناراحت بود تا منو میدید اخماش رو تو ھم   می کشید

منم نمی تونستم چیزی بگم دو سھ دفعھ ھم برای شقایق زنگ زدم کھ جواب نداد منم دیگھ زنگ نزدم  الکی برای این   دوتا ناراحتم  بزار ھر غلطی دلشون میخواد بکنن

تو خونھ بیکار بودم ھیچ کاری نمی کردم شام ھم کھ کیارش اینجا اصلا نمی خورد اخلاق کیارش ھم کھ این چند روز  انقدر گند شده بود کھ اصلا تحمل کردنی نبود

  نزدیک نوروز شده  منم در حال خونھ تکونی ھستم. دکور خونھ رو دلم میخواد یکم عوض کنم ولی دست تنھا نمی شھ

خونھ تکونیم رو کردم اما اونی کھ دلم میخواست نبود خونھ رو بھ قول معروف برق انداختم اما دکور اتاق ھا و مبلمان  رو نمی تونستم تنھایی تغییر  بدم برای ھمین بیخیالش شدم

  دو سھ روز مونده بود. برای نوروز منم خداراشکر ھمھ کار ھام رو کردم. و خیالم راحتھ فقط سفره ھفت سین می مونھ

  کھ اونم باید از ھفت خان رستم رد بشم وکھ اگھ کیارش خان گذاشتن بخرم اگرم نگذاشت بیخیالش بشم

 شب کھ اومد بھش گفتم کھ گفت خودم میخرم

 [۲۳:۵۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٣٢

امروز ٢٨اسفنده  اولین سالگرد ازدواج من وکیارش  یک سال پیش این موقعھ من با اشک و گریھ تو آرایشگاه نشستھ   بودم و اجازه نمی دادم آرایشگر  کارش رو شروع کنھ

یک سال گذشت چقدر زود یعنی یھ سالھ کھ من از خانوادم دورم یک سالھ تنھام یھ سالھ با این مرد خشک و بد اخلاق    دارم زندگی میکنم

  یکسال چقدر زود گذشت چقدر تلخ گذشت  چقدر فراز و نشیب داشت چھ بلاھایی کھ تو این یک سال سرم نیومد

صبح فقط مامانم زنگ زد و یاد آوردی کرد از طرف ھمھ خانواده اونا کھ یادشون بود ببینم این طرفی ھا کیا یادشون    مونده

  مطمئنم  کھ کسی یادش نیست اگرم یادشون باشھ براشون مھم نیست پس  خودشون رو میزنن بھ بی خیالی

یھو دلم خواست یھ غذای مفصل درست کنم  و بھ خودم برسم رفتم تو آشپز خونھ و چند ساعتی توش بودم کھ کارم تموم  شد

   بعد ھم رفتم حموم و وقتی اومدم ھمون لباسی کھ کیارش برام خریده بود و سرلج بازی باھاش نپوشیدم رو پوشیدم

  سشوار رو برداشتم تا  موھام رو کھ خشک کنم  و بابلیز رو برداشتم و فر درشت کردمشون و یکم حالتون دادم

  صورتم رو ھم یکم پودر زدم چون نمی خوام  خیلی مصنوعی بشھ بیشتر قیافھ اصلیم باشھ بھتره

  یھ خط چشم نازک کشیدم و کیمم رژ گونھ زدم و در آخر یھ رژ قرمز آتشین کارم رو تموم کرد  عالی شده بودم

  لبام زیاد تو چشم بود  در صورتی کھ با لباس ھا و ارایشم تضاد داشت اما خیلی زیبا بود

بھ ساعت کھ نگاه کردم ساعت نھ شده بود  دھنم وا موند مگھ من چیکار کردم کھ انقدر طول کشید  یکم  اسپره بدن بھ    خودم زدم و از اتاق اومدم بیرون

  میز شام رو با سلیقھ فوق العاده چیدم و  بعد ھم  منتظر کیارش نشستم  تا بیاد

  فقط دعا دعا می کردم کھ امشب از اون شبایی نباشھ کھ تا دیر وقت سر کار بمونھ

دیگھ واقعا عصبانی شده بودم شروع کردم زیر لب غر غز کردن رو معلوم بود امشب ھم مثل ھر شب دیر میاد خونھ چھ  انتظارب دارم یادش باشھ و زود بیاد عمرا

 [۲۳:۵۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٣٣

   انقدر منتظر بودم کھ ساعت ده و چھل دقیقھ آقا تشریف آوردن چندتا نفس عمیق کشیدم و رفتم استقبالش

  وقتی منو دید یکی از ابروھاش رفت بالا و. با تعجب وپوزخند حرص در آرش نگام کرد

  من:سلام چقدر دیر اومدی نگرانت شدم

  کیارش: نگران من شدی یا ترسیدی بمونی تو خماری

  چپ چپ نگاش کردم و صورتم رو برگردوندم و رفتم تو آشپز خونھ و مشغول گرم کردن غذا شدم

 کیارش:بھ بھ  فکر ھمھ جاش رو کردی  نکنھ میخوای چیز خورم کنی  ھوم ؟؟

من: می شھ ازت خواھش کنم فقط یھ امشب رو  اون نیش عقرب رو قلاف کنی فقط امشب رو نیش نزن زھر نریز  بزار   برای ھم من ھم خودت یھ شب شیرین بشھ

 کیارش: او او نیش عقرب ؟؟

  من: زبونت از نیش عقرب ھم زھری تره عزیزم خودت خبر نداری

  کیارش: باشھ تسلیم   شام رو بکش کھ بوش گیجم کرد شام رو کشیدم و اومد نشست  یکم بھتر شده بود

  یکم حرف زد  و بگو بخندش بالا رفت  خوشبختانھ فعلا خوبھ تا اخر شب  خدا کنھ ھمین جور بمونھ

بعد شام من مشغول شستن ظرفا شدم و کیارش ھم تو آشپز خونھ نشستھ بود و نگام می کرد  بعد تموم شدن کارم    برگشتم سمتش

 کھ تو فکر بود  زوم کردم روش کھ متوجھ شد و سرش رو بالا کرد و نگام کرد

کیارش: اخ کھ چقدر خوابم داره اما تو با این وضعیتت اجازه خواب رو بھم نمی دی برو تو اتاق آماده شو منم گوشیم   رو تو ماشین جا گذاشتم میرم بردارم

از لحن گفتنش بدم اومد  انگار با یھ زن خیابونی حرف میزد اما با این حساب ولکنش شدم بلند شدم رفتم تو اتاق و   لباسم رو با یھ لباس خواب سفید عوض کردم

چند دقیقھ گذشت کھ صدای د اومد منتظر بودم کیارش بیاد کھ نیومد منم نرفتم بیرون کھ چند دقیقھ بعد صدام کرد رفتم   بیرون کھ لامپ ھای  پذیزایی  روشن بودم

رفتم تو پذیرای کھ کیارش دست بھ سینھ کنار میز کھ روش یھ کیک و چندتا بستھ بود وایستاده بود باورم نمی شد یعنی  یادش بود سالگرد  ازدواجمون

 [۲۳:۵۹ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۴١٣

از ذوق زیاد دویدم سمتش و رفتم تو بغلش از خوشحالی یھ جیغ خفھ زدم و تو بغلش بپر بپر می کردم مثل بچھ   کوچولوھا

  من: وای کیارش باورم نمیشھ یعنی یادت بود

  کیارش: بلھ کھ یادم بود مگھ میشھ دردسر بھ این بزرگی کھ توش افتادم رو از یاد ببرم

من: کیارش!!! من دردسرم ؟؟

  کیارش: کم نھ

  من: خیلی پرویی

  بھ حالت قھر رو ازش گرفتم کھ از پشت بغلم کرد و سرش رو روی شونم گذاشت و گودی گردنم رو عمیق بوسید

 کیارش: اولین سالگرد ازدواجمون مبارک خانمم

  سرم رو بالا گرفتم و گفتم: ان شاﷲ تا صد سال دیگھ ھم ھمین طور این روز رو جشن بگیریم

  گونم رو بوسید و گفت : ان شاﷲ حالا بیا این شمع رو ھم فوت کنیم

کیارش شمعی کھ عدد یک بود رو روشن کرد کھ من فوتش کردم  یھ چندگال آوردم کھ کیارش ازم گرفت یھ تیکھ از    کیک رو گذاشت تو دھنم منم کارش رو تکرار کردم

سرم رو گذاشتم رو شونش و چشمام رو با لذت بستم کھ دست کیارش دورم حلقھ شد فرصت رو غنیمت شمردم و سوالم   رو پرسیدم

  من: کیارش!! این چند وقتھ چرا انقدر بد اخلاق شده بودی

کیارش: عزیزم شبمون رو خراب نکن باشھ خانمی

 من: باش چشم  اون کادو ھا کھ مال منن

  کیارش: نھ مال عممن

  بلند خنیدم و برشون داشتم دوتا بودن یھ جعبھ بزرگ  یھ جعبھ کوچیک ، اول جعبھ کوچیک رو باز کردم

یھ گردنبند ظریف و ناز بود کھ  پلاکش اسم کیارش خیلی ظریف و ناز بھ لاتین نوشتھ شده بود خیلی قشنگ بود  بلندش   کردم

  از ذوق پریدم تو بغلش بعد خودش گردن بند رو بھ گردنم بست

 من : وای کیارش خیلی نازه سند مالکیتت

 از اون خنده ھای فاطمھ  کشش زد و چیز دیگھ ای نگفت و بھ سمت جعبھ دیگھ اشاره کرد

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.