خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۵

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۵

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

[۲۳:۴۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٩٩

کیارش: باشھ باشھ قیافت رو اونجوری نکن صبر کن برم یھ چی بیارم

کرمم گرفتھ بود اذیتش کنم و خودم ویکم لوس کنم برای ھمین دستام رو بھ حالت این کھ می خوام بغلم کنھ باز کردم و قیافم رو باز پژمرده کردم

با تعجب نگام کرد و لب زد بغلت کنم منم سرم رو بالا پایین کردم کھ اره
اونم بھ ناچار خم شد تا بغلم کنھ کھ پاھام رو سری دورش پیچیدم دستام رو ھم سفت دور گردنش کردم زیر لب یھ چی گفت کھ نشنیدم و بلندم کرد و از تاق اومدیم بیرون

کیارش: فاطمھ خیلی سبکی چند کیلویی مگھ ؟؟

من: آخرین بار کھ خودم رو وزن کردم ۴۵کیلو بودم الان فکر کنم زیر چھل کیلو شدم

منو نشوند روی اپن و خودشم رفت سمت یخچال تا برام چیزی بیاره ھمون جوری کھ تو یخچال رصد می کرد پرسید چرا؟؟

من: نسبت بھ دوران مجردیم خیلی لاغر شدم الان

نون و پنیر و یھ لیوان شیر برام گذاشت منم مشغول خودنشون شدم یکم کھ خودم عقب کشیدم و دستام رو بھ ھم مالیدم

من: خب خب چی میخوای امشب درست کنی ؟؟

کیارش: مثل اینکھ خیلی جدی گرفتی من یھ چی گفتم بچھ

من: کیارش اذیت نکن دیگھ ھمیشھ من مثل کوزت کاری خونھ رو میکنم و ھمشم در حال درست کردن غذا ھای جور واجورم یھ شب اذیت یھ چی خواستم

کیارش: خب تولھ من کھ بلد نیستم چیزی درست کنم

من:مگھ من مردم خب من بھت میگم تو انجام میدی. بھ ھمین راحتی بھ ھمین خوشمزگی

کیارش: آخ از دست تو خداشاھده اگھ حالت بد نمی بود من میدونستم تو …خب چی میخوای درست کنیم ؟؟؟

من: اوووم. قورمھ سبزی و شیوید پلو با ماھی و قیمھ ھم باشھ خوبھ خیلی وقتھ نخوردیم یھ کرم کارامل ھم برای دسر

بعد این کھ اینا رو گفتم یھ لبخند پت و پھنم زد و بھ کیارش نگاه کردم کھ عین شیر زخمی نگام می کرد

[۲۳:۴۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٠

کیارش: دیگھ چیزی نمی خوای بچھ پرو واسھ من لیست درست کرده حقتھ خوراک بزنمت تا آدم شی. دست تنھا این ھمھ چیز رو مگھ میشھ درست کرد ؟؟
من: ھا چیھ عصبانی شدی وقتایی کھ باھام میکردی و یھ عالمھ غذای مزخرف و جور واجور سفارش میدادی تا اذیتم بکنی یادتھ منم حق اعتراض نداشتم وگرنھ .یھ تو دھنی ھوالم می کردی ، منم دست تنھا بودم

کیارش با خنده گفت: پس دلت پره کھ این ھمھ سفارش دادی

من: بلھ کھ دلم پره وقتی کھ یخچال رو پر می کرد و میگفتی باید تا اخر ھفتھ خالی بشھ و ھر شب چند مدل غذا می خواستی ناھارم غذای مونده نمی خوردی منم اذیت میشدم

کیارش: خب باشھ تسلیم عصبانی نباش خانم کوچولو الان تو تلافی میکنی فقط گریھ نکن جان مادرت

من: راستی کیارش الان میری دنبال مامانم ؟؟؟

کیارش: نمی دونم ببینم چی میشھ

من: این یعنی نھ نمیری

کیارش: میرم قول میدم اما یکم باید تحمل کنی حالا من اول چیکار کنم

من: اچل پیش بندرو از اون کابنت بردار بیار برات ببندم

کیارش ھرکاری میگفتم رو انجام میداد بعدشم فقط یھ قورمھ سبزی فتم درست بشھ. البتھ دھنم گف کرد بس بھش گفتم این کارا بکن اون کارا نکن. دیونم کرد تا غذا رو آماده کرد

من: کیارش بزنج ھا بھ سروصدا اومدن الان شعلش رو کم کرد تا خوب دم بکشن

وقتی شعلی برنج ھا رو کم کرد برگشت سمت من اخ کھ قیافش سوژه ی خنده بود مثل این کھ دستش سبزی داشت زده بود بھ پیشونیش موھاشم ژولیده از پیش بندش ھم کھ نگم …آشپزخونھ ھم کھ اگھ توش بم می ترکید وضعش از این بھتر بود

من: ای بیا برو حموم بیا برو کھ حالم از سرووضعت بھ ھم خورد بیا برو

کیارش: فاطمھ ول کن ببین آشپز خونھ رو باید بھ سرو وضع آشپز خونھ برسم

من: اول بھ خودت برس بعد با ظرفای بعد شام آشپز خونھ رو ھم جمع جور کن بیا جون مادرت برو حموم کھ دارم بھت آلژی پیدا می کنم

با عصبانیت پیش بند رو کند و رفت سمت اتاق منم پشت سرش از روی اپن پرید پایین وسری شرچع کردم بھ جمع وجور کردن آشپز خونھ بعدم تمام ظرف ھا رو شستم آخر سر ھم مشغول چیدن میز شام شدم

داشتم میز رو می چیدم کھ کیارش از پشت بغلم کردم و سرش رو تو گردنم فرو کرد

کیارش: آخ من قربون خانم مھربون وکدبانوم بشم کھ دلش نمیاد آقاش اذیت بشھ

اول بھ گوش ھای خودم شک کردم شاید من اشتباھی شنیدم این کیارش نیست اما نھ خودشھ ولی کیارش و این ھمھ محبت عجیبھ

[۲۳:۴۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠١

ھمون جور کھ دستاش دورم بود چرخیدم سمتش و چشمام رو ریز کردم تو صورتش با خنده و برقی کھ بدنم رو میلرزوند نگام می کرد دستم رو گذاشتم رو پیشونیش

!!من: نھ تب ھم کھ نداری پس مطمئنن یھ فکرای تو سرتھ مشکوکم مشکوکم بھت
کیارش: خلی دیگھ باید ھمش باھات دعوا کنم دوس نداری بھت محبت کنم؟؟

من: محبتی کھ دوامش فقط رسیدن بھ تخت باشھ …نھ نمی خوام

اومد حذفی بزنھ کھ پستم رو گذاشتم روی دھنش و نشستم رو صندلی رو بھ روش

من: کیارش ، شوھرمی مثل کف دست میشناسمت ولی تو را خدا گولم نزن دلم دیگھ طاقت اینجور چیزا رو نداره

اومد رو بھ روم نشست چند دقیقھ ای رو بھم نگاه کرد بعد لب باز کرد و شمرده شمرده شروع کرد حرف زدن

کیارش: روزی کھ شقایق رو آوردم پیشت ، عصبانی بودم سرت داد زدم ، با بغض رفتی بیرون، شقایق داشت باھام
… بحث می کرد ، یکم شیطنت کرد ، بوسیدمش
اون روز ھروقت چشمت بھ کبودی ھای لب و گردنش می افتاد با یھ غم یھ حسرت نگاه می کرد وقتی باھات حرف
. میزد بھ جای این کھ بھش نگاه کنی بھ کبودیاش نگاه می کردی ھمش بغض می کردی ، رفتی تو حموم گریھ کردی

با تعجب نگاش می کردم باورم نمی شد یعنی انقدر حواسش بوده کھ ریز بھ ریز رفتار ما رو تحت نظر داشتھ وقتی دید دارم اونجوری با تعجب نگاش می کنم گفت

کیارش : فاطمھ ، زنمی مثل کف دست میشناسمت… ازاون روز عذاب وجدان داشتم بھ خصوص وقتی یاد زمانای کھ اذیتت می کردم و ھمیشھ ازم می پرسیدی چرا انقدر نامردی
با خودم گفتم واقعا خیلی نامردم کھ وقتی یکدومتون رو تو جھنم انداختم و عذابش می دم یکی رو تو بھشت بردم و بھترین زندگی رو براش ساختم

[۲۳:۴۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٢

من: من گلھ ای ندارم کیارش دلمم نمی خواد محبت گدایی کنم پس التماست میکنم از روی ترحم مھربونی نکن من اون کیارش بد اخلاق رو ترجیح میدم بھ کیارشی کھ تک تک رفتاراش بوی ترحم بده

کیارش: فاطمھ تا آخر این زندگی کھ نمی شھ من تو اینجوری زندگی کنیم بلاخره باید از یھ جای شروع کنیم

من: باشھ حرف تو درست … خب از کجا شروع کنیم

کیارش: نمی دونم تو بگو چی میخوای تو زندگیت داشتھ باشی کھ نداری

من: یعنی واقعا بگم قبول می کنی

کیارش: اھوم

من: دوس دارم درس بخونم نمی خوام یھ زن بی سواد باشم

کیارش: الان نزدیک دو ماه از شروع مدرسھ می گذره چند وقت دیگھ امتحان ھای ترم اول دبیرستان شروع میشھ

من: مثل ترم دوم کھ فقط سر جلسھ ھای امتحان ھا بودم شرکت می کنم
کیارش: اونجوری سختھ

من: تو کمکم می کنی مگھ نھ

کیارش: می تونی بھ جای درس سرگرمی ھای دیگھ ای رو انتخاب کنی خب ولی باشھ من مشکلی ندارم ھمھ رشتھ ھارو بھ جز ریاضی فیزک آوردی الان میخوای چھ رشتھ ای بخونی؟؟؟

من: از زبان متنفرم اما مشکل اینھ کھ زبان تو تمام رشتھ ھا ھست

کیارش: باید تلاش کنی برات برای کلاس ھای مشاوره وقت می گیرم الان بلند شو شام رو بکش درمورد بقیھ چیز ھا بعد حرف میزنیم

[۲۳:۴۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٣

چند وقت گذشتھ بود بھ کمک کیارش چند جلسھ کلاس مشاوره رفتم و انتخاب رشتھ کردم و با کیارش رفتیم کتاب ھا ولوازم تحریرم رو خریدیم

عین اون موقعھ ھا کھ دبستان بودم بابام یا داداشم منو میبردن فروشگاه لوازم تحریر. منم عین چیز ذوق داشتم ھی اینو بر میداشتم ھی اونا بر میداشتم آخرشم نصف وسایلم بھ دردم نمی خوردن

بھ چند تا پاکت و کارتون کتاب وارد خونھ شدیم کیارش واقعا نسبت بھ قبل عالی شده بود

…درستھ بعضی وقت ھا جنگ ودعوا می کردیمو بحث داریم اما باھم میسازیم زیاد بھ پرو پای ھم نمی پیچیم مثل قبل کیارش : یعنی خدا شاھده این ھمھ زحمت کشیدم معدلت پایین ھیجده بشھ تیک تیکت میکنم

من: نمی شھ اگھ کمکم کنی

کیارش: خدا بھ داد من برسھ کارای خودم کمھ باید معلم خصوصی خانم ھم بشم

من: ایش اصلا نخواستم بھ ھوو جونم میگم کمکم کنھ

کیارش: آخ از دست شما دوتا میترسم آخرش ھمین شما منو زمین گیر کنین

من: میخواستی دوتا زن نگیری مجبورت کھ کردیم

کیارش: برو تولھ تا نیومدم بھ جونت

یھ خنده پھن زدم و رفتم تو اتاق وسایل رو جا بھ جا کردم و لباس ھام رو عوض کردم اومدم کیارش تو سالن نسشتھ بود و با گوشیش ور می رفت

براش چای دم کردم و بردم. کنارش نشستم اما اون اصلا متوجھ نشد شیطون خم شدم و نگاھی بھ گوشیش انداختمکھ لبخندم ناپدید شد عکس ھمون دختر رو نگاه می کرد ھمونی کھ چند ماه اول زندگی شده بود کابوسم تا کیارش عکس ھاش رو نگاه نمی کرد نمی خوابید

نمی دونم چرا بعد این ھمھ وقت بھ یاد اون افتاده بود و دوباره رفتھ بود سراغش الان کھ بھ جز من بھ یکی دیگھ ھم تعھد داشت

[۲۳:۴۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴١٠

کیارش سرش رو از گوشیش بلند کرد کھ متوجھ من شد حا خورد لبخند بی جونی زدم و بھ چایی اشاره کردم

من: برات چای دم کردم خستھ شدی بخور تا خستگیت در بره

اما اون ھمون جوری نگام می کرد و چیزی نمی گفت بلندشدم کھ برم تو آشپزخونھ کھ صداش رو شنیدم

کیارش: تصمیم دارم عکس ھاش رو پاک کنم اما نمی دونم چرا یھ چیزی مانع می شھ

من: من میدونم چون ھنوز بھش فکر میکنی چون ھنوز دوسش داری. چون نھ من نھ شقایق حتی نتونستیم جاش رو یھ کوچولو ھم بگیریم

دستش تو موھاش فرو کرد کلافھ نفسش رو بیرون فرستاد گوشیش رو پرت کرد کنارش رفتم کنارش و جلو پاش نشستم
من: کیارش صدبار کھ عکس ھاش رو پاک کنی فایده نداره چون تصویرش خاطراتش ھمھ تو ذھنت ھک شدن مطمئن باش نھ من نھ شقایق نمی خوایم تو تظاھر کنی فراموشش کردی اما شب و روز بھ فکرشی

کیارش : خب میگی چیکار کنم ؟؟

من: ھیچی نیاز نیست کاری کنی بھ مرور زمان کمرنگ وکمرنگ میشھ تصویر وخاطراتش اونم وقتی خودت بخوای

گوشیش رو برداشتم و جلوش تکون دادم و ادامھ دادم: ھر وقت تونستی یکم خاطراتش رو از خودت دور کنی اون وقت جرعت میکنی اینا رو ھم پاک کنی چون اول باید تو ذھنت ھذفش بکنی بھ از تو این

بھ روش لبخند زدم و بلند شدم و ھمون جور کھ داشتم می رفتم تو آشپز خونھ ازش پرسیدم : حالا نظرت چیھ قبول داری حرفام رو ؟؟

کیارش: بعضی وقت ھا حس می کنم خیلی بیشتر از سنت میفمی

برگشتم و با لبخند تلخی گفتم: چون خیلی زودتر از سنم بزرگ شدم

[۲۳:۴۸ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵١٠
ھرروز مزخرف تر از دیروز می گذشت کاری ھم نمی تونستم بکنم خودمو غرق درس ھا و امتحانام کرده بودم امتحان ھام شروع شده بودن و منم بی وقفھ درس میخوندم

ھمھ امتحاناتم رو فوق العاده دادم جز زبان کھ عصابم رو خراب کرد روزش انقدر گریھ کردم کھ کیارش ھم دلداری میداد ھم مسخرم می کرد

بعد امتحان ھام ھم شدم ھمون آدم افسرده و گوشھ گیر تا کیارش دو کلمھ باھام حرف می زد منم بھ حرف می اومدم اگھ اون حرفی نمی زد منم سکوت سکوت بودم و ھیچی نمی گفتم

یھ چند بازی ھم شقایق مامان کیمیا و اردلان وکیارش با خانوم بچھ ھاشون تشریف آوردن کھ مغزم رو بیشتر میخوردن تا این کھ حالمو بھتر کنن

چند ھفتھ از امتحانام گذشت از صبح بی حال بودم آھنگ گذاشتم و خودمو رو با زمزمھ آھنگ ھا مشغول کردم یھ جای کار اومد آھنگ ھای غمگین بود نمی دونم چی شد فکرم رفت سمت بچھ ای کھ نتونست پا تو این دنیا بزاره

دیگھ اشکام دست خودم نبود اون روزی کھ سقطش کردم چھ روز سختی بود چھ بلاھای کھ سرم نیومد آخ کھ اگھ بود چند وقت دیگھ بھ دنیا می اومد و می شد عمر مامانش

تو خودم بودم کھ کیارش درو باز کرد اومد توبا دیدن من شکھ نگام کرد واخماش رفت تو ھم

کیارش: باز چی شده کھ سیل راه انداختی

من: ھیچی یاد بدی ھات افتادم
کیارش: ھھ یعنی فکر کنم ھر وقت دلت بگیره بدی ھامو رو چماق میکنی تا بکوبی توسرم من: کیارش طعنھ وکنایھ رو بزار کنار حوصلھ ندارم

اومد کنارم نشست و سرم رو بلند کرد

[۲۳:۵۰ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١٠

تو چشمام نگاه کردو گفت: دقیق بگو حال بدت دقیق مال کدوم کارمھ کھ از گریھ زیاد سرخ شدی

من: کیارش اگھ بچمون سقط نمی شد الان ۶ماھش بود نھ؟؟

بعد شنیدن حرفم چشماش رو روی ھم گذاشت و فشار داد و لب زد : پس درست حدس زدم

من: اگھ بود می تونستیم بریم دکتر تا تشخیص بده کھ دختره یا پسر ، می تونستیم صدای قلبش رو بشنویم ، می تونستیم براش لباس بگیریم چند ماه دیگھ بھ دنیا می اومد. دیگھ من تنھا نبودم و خودم رو باھاش سرگرم می کردم

کیارش: خیلی دوست داری تا من زجر بکشم ؟؟

من: نھ اما ھرکاری بکنم یادم نمیره اون دو روز نحث رو نمی شھ فراموش کرد

کیارش: میدونم من خیلی بد کردم و نمی شھ کارھام رو توجیح کنم اما باور کن فاطمھ من خودمم پشیمون شدم اون موقعھ اون کار احمقانھ رو انجام دادم

…من: کیارش من نمی خوام تو رو

کیارش: ھیس میدونم ، میدونی خود من چند بار بھ این چیز ھای کھ تو گفتی فکر کردم چقدر حسرت خودم اما کاریھ کھ شده مطمئن باش ما خیلی فرصت داریم فقط کافیھ تو بخوای

شیطون خندید وگفت : اون وقت من دست بھ کار می شم چھ طوره؟؟

با گریھ و خنده و حالتی جیغ جیغو صداش کردم کھ بلند و مردونھ برام خندید کھ دلم قنچ رفت واسھ خنده ھاش

کیارش: راستی اصلا یادم رفت چرا اومد برات خبری دارم تا بلکھ از افسردگی در بیایی

[۲۳:۵۰ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٧

من: چیھ خبرت؟؟

کیارش: من یھ ده روزی بیکاری دارم من و تو شقایق باید یھ سفر بریم

من: کجا قراره بریم حالا؟؟

کیارش: مثل این کھ خوشحال نشدی

من: نھ… دو دفعھ پیش کھ رفتیم سفر جز این کھ زھرم شد ھیچ اتفاقی نیفتاد اصلا بھم خوش نگذشت بھ خاطر من مجبور می شدی تو ھم زودبرگردی بھتر تو شقایق برین بھتون خوش بگذره
کیارش: این سفر فقط بھ خاطر این کھ تو باشی ترتیب داده شده

من: منظورت چیھ ؟؟

کیارش: مادربزرگ من ترتیب این سفر رو داده اونم فقط بھ خاطر تو

من: مادربزرگت ؟؟؟ حتما یھ نقشھ دیگھ داره

کیارش: نھ بابا اون رو نمی گم مادربزرگ مادریم یھ زن فرشتھ ھمیشھ بھ عشق اون میرم لواسون ازم خواستھ کھ تو رو ببرم پیشش شقایق رو ھم خواست کھ ببرم واستون فکر کنم نقشھ ھای زیادی داری

من: نقشھ؟؟

کیارش: نترس فکر بدی تو سر اون فرشتھ نیست مطمئن باش این سفر خیلی برات خاطره انگیز و لذت بخش میشھ

من: کی میریم ؟؟؟

کیارش: چمدون رو بستی میریم. من میرم دوش میگیرم تو ھم آماد شو

سری رفتم تو حموم و دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون کیارش داشت موھاش رو خشک می کرد

منم با ھمون حولھ بدون خشک کردن موھام شروع بھ جمع کردن چمدون شدم لباس برای خودم و کیارش ھم کنار گذاشتم چمدون رو گذاشتم زمین تا کیارش ببره
کیارش کھ آماده شد چمدون رو برد تو ماشین منم مشغول خشک کردن وعوض کردن لباسام شدم بعدم یھ آرایش
ملایم کردم و با برداشتن لوازم آرایشیم و ساک کوچک چند تا وسایل دیگھ بعد از چک کردن خونھ از خونھ زدم بیرون و درم قفل کردم

[۲۳:۵۰ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٨

وقتی سوار شدم کیارش یھ موسیقی لایت گذاشتھ بود و گوش می کرد چنان عشقی ھم باھاش می کرد کھ نگو

نزدیک خونھ شقایق اینا کھ رسیدیم کیارش زنگ زد بھش تا بیاد پایین برام سوال شده بود کھ کیارش چرا نمیره خونشون ولی تا خواستم ازش بپرسم

در خونھ شقایق اینا باز شد و شقایق با یھ چمدون اومد بیرون کھ کیارش رفت چمدونش رو گذاشت تو صندوق منم بھ احترامش پیاده شدم و باھاش رو بوسی کردم

وقتی سوار شدیم من جلو نشستم و شقایق پشت وقتی راه افتادیم صدای موزیکھ بالا رفت کھ شقایق پوف کشدار کشید

شقایق: رو عصابی کیارش با این موزیک ھات

کیارش: صد دفعھ گفتم ھر وقت موسیقی داشتی بیار من میزارم وقتی نداری زیپ اونم بکش

من: من دارم بدم می زاری ؟؟

کیارش: بده
رمم رو از تو گوشیم بیرون کردم و تو جا رمیم گذاتشتم و وصل کردم بھ پخش ماشین دلبریت رو کمترش کن از شھاب مظفری پخش شد

صداش رو بالا بردم و شروع کردم بھ ریتمش رو دستام و پام ریتم گرفتم

چند تا آھنگ گذشت ھمھ آھنگ ھا نسبتا شاد بودن معلوم بود کیارش و شقایق تعجب کردن شقایق بلخره بھ حرف اومد

شقایق: فاطمھ اصلا بھت نمیاد ھمچین آھنگ ھای باحالی گوش بدی

من: چرا؟؟؟ بھ قیافم میخوره کھ ھمش مداحی گوش کنم ؟

کیارش با شنیدن حرفام زد زیر خند و دوباره بلند ومردونھ خندید ھمون خنده ھای کھ دل منو آب می کرد و دلم برای خندش قنچ می رفت

چند ساعتی تو راه بودیم کھ کیارش یھ جای نسبتا سرسبز ماشین رو کنار یھ رستوران و چندتا مغازه پارک کرد تا استراحت کنیم

[۲۳:۵۰ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠٩

اونجا یھ جیگرکی بود دلم یھو جیگر خواست ، کیارش داشت می رفت سمت رستوران کھ صداش کردم وقتی برگشت قیافمو مظلوم کردم و گردنم رو سمت جیگرکی کج کردم و لب زدم

!! من: دلم جیگر می خواد
خندید و اومد کنارم و دستم رو گرفت و برد سمت جیگرکی بھ مرده گفت ده تا سیخ جیگر برامون درست کنھ
بعدم بھم گفت ھمین جا وایستم با شقایق رفت داخل رستوران منم شروع کردم کنار پیرمردی کھ جیگر درست می کرد قدم میزدم و بھ کار پیرمرده نگاه می کردم

کیارش اومدو پول جیگر ھا رو حساب کرد و جای کھ شقایق نشستھ بود رو نشونم داد تا منم جیگرھا رو گرفتم برم اونجا

بعد غذا خوردن دوباره راه افتادیم تو مسیر کیارش انقدر از مادربزرگش برامون تعریف کرد کھ خیلی خیلی مشتاق شدم ببینمش

بخصوص کھ کیارش انقدر داره تاکید می کنھ مادربزرگش ازش خواستھ منو ببره پیشش بھ قول معروف دست بوس
مادربزرگش دارم می رم نمی دونم چرا یکم می ترسم کھ این مادربزرگش ھم مثل اچن یکی باشھ اما جلوی فکرای منفیم رو می گیرم

یھ مسیر خیلی طولانی رو تو یھ جاده ای کھ ھر دو طرفش درخت بود رفتیم. خیلی قشنگ بود کھ یھو کیارش پیچید سمت راست بین درختا یھ جاده خاکی بود

وقتی ھمین جوری نگاش می کردی اصلا فکر این کھ جاده باشھ رو نمی کردی اما یھ جاده ای بود کھ با درختا مسیر رو معلوم می کرد

یھ مسیر خیلی طولانی و پر پیچ و تاب رو رفتیم تا این کھ بھ یھ در آھنی رو بھ رو شدیم اونجوری کھ کیارش میگفت ما ھنوز میون بور زدیم وگر نھ یک ساعت بیشتر باید تو جاده می بودیم

کیارش پیاده شد ودرو باز کرد خونھ فوق العاده بود ھم مسیرش ھم خونھ دار و درخت ھم خیلی داشت خونھ انگار بین سبزه ھا پنھون شده بود
فکر نمی کردم اینجا ھمچین خونھ ھای باشھ اما این خونھ عالی بود عالی

از ماشین پیاده شدیم و ھم من ھم شقایق در حال نگاه کردن بھ دارو درخت ھا و ظاھر خونھ بودیم کھ صدای یھ خانم رو شنیدیم

کھ بھ کیارش گفت: صد بار گفتم از اون مسیر نیا اگھ ماشین خراب بشھ کسی نمی تونھ بیاد کمکت کنھ وسط اون دارو درختا کو گوش شنوا

وقتی در خونھ باز شد و یھ خانم اومد بیرون من و شقایق دھنمون اندازه قار علی صدر بازشد باورم نمی شد این مادربزرگ کیارش باشھ

[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١٠

یک خانم میان سال با لباس ھای ورزشی فیروزه ای کھ موھاش دم اسبی پشت سرش بستھ شده یعنی باورکنیم این
!!!مادربزرگ کیارشھ اونم مامان مامان

مامان کیارش اگھ الان بغلش وایستھ کسی باور نمی کنھ دختر این زن باشھ مادربزرگ پدریش نسبت بھ این خانم خیلی پیر وشکستس

انقدر منو شقایق بھش زل زدیم کھ متوجھ این کھ کیارس رفتھ پیشش نشیدم بھ خودمون اومدیم و ماھم سری رفتیم پیشش
بھش رسیدیم خیلی با کلاس باھامون دست داد و یھ رو بوسی مجلسی ھم کرد و با لبخند تو چھرامون نگاه کرد کھ دوتامون معذب شدیم

بھ من دقیق نگاه کرد و گفت: تو فاطمھ ای
بھ شقایق ھم نگاه ی کرد وگفت: وتو شقایق درستھ؟؟

با لبخند و دوتامون تایید کردیم کھ لبخند شیرین وجذابی زد و راھنمایمون کرد تو خونھ

من کھ خیلی معذب بودم از رفتار شقایق ھم این رو می شد پی برد کھ اونم ھمینجوری معذبھ مثل من

کنار ھم نشستیم کھ مادربزرگ روبھ رومون و کیارش رو مبل تک نفره کنار مادربزرگش

کیارش ومادربزرگش باھم حرف میزدن و من وشقایق تو بدترین حالت معذبی سرمون پایین بود و با یھ چیزی خودمون رو سرگرم می کردیم

شقایق بھ سمتم متمایل شد وگفت: مثل این کھ نمی خواد ازمون پذیرایی کنھ و بلند بشھ بره آشپز خونھ تا بلکھ ما یھ نفس راحتی بکشم

بھش چشم غره ای رفتم و سعی کردم لبخندم رو پنھون کنم تا مادربزرگھ نبینھ

… من: زشتھ. میشنون
شقایق: مگھ دروغ میگم
با صدای مادربزرگھ دوتامون ازجا پریدیم و بھ بدبختی آب دھنمون رو قورت داریم شقایق زمزمھ کھ کھ شنید

مادربزرگ: دخترا… مشکلی پیش اومده چیزی لازم دارین

[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١١

شقایق چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت برای جمع کردن قضیھ گفتم :شقایق تشنست و آب میخواد

مادربزرگ: او عزیزم روی اپن یھ پارچ شربت ھست با چندتا لیوان بیارش

شقایق شدید جا خورد ولی بلند شد و رفت شربت ھا رو آورد وقتی می اومد از صورتش معلوم بود عصبانیھ با شیطنت بھش چشمک زدم کھ بھم چشم غره ای رفت

یکم مادربزرگ کیارش باھامون حرف زد و بعد ازمون پرسید: داشتن ھوو براتون سخت نیست باھم می تونید کنار بیایین ؟؟

شقایق یھ بلھ آروم گفت. اما من با لبخند گفتم: خداراشکر ما باھم بد نیستیم برعکس با ھم خیلی صمیمی ھم شدیم ھم دیگھ رو دوس داریم بھ ھم دیگھ حسادتی نمی کنیم

مادربزرگ: نھ این طور فکر نکن ھنوز مونده تا متوجھ بشی پس الکی بھ خودتون امید اینجوری ندین

من: نھ این طور نیست میشھ یھ آدم رو با یھ با حرف زدن بشناسی من و شقایق ھیچ مشکلی باھم نداریم
مادربزرگ: مطمئنی ؟؟؟
من: بلھ مطمئنم

مادربزرگ: یعنی مطمئن باشم از این حرفای کھ میزنی پشیمون نمی شی

من: بلھ مطمئن باشید

مادربزرگ: باشھ پس چھ طوره امشب کیارش و شقایق تو یھ اتاق باشن و تو تو یھ اتاق

اخ از دست این پیر زن ھای خبیث می خواد منو تحت فشار بزاره برای ھمین بدون فوت وقت سری درجوابش گفتم

من: باشھ من مشکلی ندارم در ھر صورت شقایق وکیارش یھ شبی از ھمین شب ھا باید باھم باشن

شقایق از خجالت سرخ شد خودمم تعجب کردم چھ طور ھمچین حرفی زدم

مادربزرگ: چھ طوره اون شب امشب باشھ؟؟ھا کیارش امشب شب اول تو شقایق باشھ خوبھ؟؟؟

دھنم آسفالت شد چی داره میگھ این وای خدای من اینا فقط میخوان پوز منو بھ خاک بمالن نھ چیز دیگھ ای

کیارش: چی داری میگی مامانی ما فقط عقد کردیم ازدواجی صورت نگرفتھ

مادربزرگ: خب عیبی نداره مشکلی ھم بھ خاطر شقایق نداری اون باکره کھ نیست

شقایق غمگین شد و سرش رو پایین انداخت مطمئنا بھ خاطر من کھ مشکلی نداشت چون خودش بھم گفتھ بود کھ قبل
…فوت نامزد قبلیش باھام رابطھ داشتن اما مادربزرگ اخ گندت بزنن کیارش کھ انقدر دھن لقی
[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت١١٢

چپ چپ بھ کیارش نگاه کردم سرزنش گر بھش خیره بود کھ شونھ ای بالا انداخت ومنم بھ شقایق اشاره کردم کھ متوجھ شد

بعد یکم بحث بین مادربزرگ و کیارش مادربزرگ موفق شد حرفش رو بھ کرسی بنشونھ

مادربزرگ: خوبھ پس من فاطمھ جان میریم تا اتاق امشب شماھا رو تزیین کنیم

اخ خدا چرا منوبین این بنده ھای عوضیت گذاشتی فقط میخوان منو عذاب بدن
بلند شد و بھ منم اشاره کرد کھ دنبالش برم عصابم بھ شدت خورد شده بود ولی ناچار بلند شدم ودنبالش رفتم تو یھ اتاق

رفت بیرون منم بھ اتاق نگاه کردم یھ اتاق با کاغذ دیواری ھای کالباسی با کمد و تخت سفید. ھمین ھیچی دیگھ تو اتاق نبود چندان قشنگ و جذاب نبود

مادربزگ با یھ عالمھ شاخ گل سرخ برگشت و اونا را داد بھ من تا ھمھ رو پر پر کنم او خدای من خودشم مشغول طورھای سفید وصورتی بالای تخت شد عجب دل خجستھ ای داره این زن

راستش یکم حسودیم شده بوذ فکر این کھ کیارش امشب پیش من نباشھ و پیش یکی دیگھ بخوابھ یکم قلبم رو اذیت می کرد اما بھ روی خودم نمی آوردم

بعد تموم شد کارام گلای توی سینی رو گذاشتم رو تخت و بھ مادر بزرگ نگاه کردم کھ کار اونم تمومشد با گلبرگ ھا دوتا قلب بھ ھم پیوستھ رو وسط تخت درست کرد کمی گلبرگ ھم دور تا دور تخت پخش کرد
با ھم از اتاق اومدیم بیرون مادربزرگ رفت زنگ زد بھ رستوران و برامون غذا سفارش داد

بعد خوردن شام کھ من ھیچی ازش نفھمیدم مادربززگ
و اونا رو راھی اتاق کرد اوناھم کھ معلومھ دوتاشون آمادگی رو داشتن و ھردوش حتی حموم ھم رفت خیلی خون سرد و شاد وارد اتاق شد و صدای چرخیدن کلید سوحان روح من کردن

مادربزرگ بھ اتاق بقل اتاق اونا اشاره کرد و منو تو اون فرستاد وقتی وارد اتاق شد. اتاق رو بھ رو تخت بود کنارش تراس کھ درش باز بود منم کھ عاشق تراس

رفتم تو تراس تا یکم عصاب متشنجم رو بھ راه بشھ اما با دیدن در تراس اتاقی کھ کیارش و شقایق توش بودن و باز
بودنش تعجب کرد اومدم برم تو ودر تراس رو ببندم کھ با در بدون شیشھ مواجھ شد. در تمامن شیشھای بود کھ شیشھ ای نداشت

[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١٣

نا امید رفتم تو اتاق اشکام نزدیک جوشیدن بودن واقعا سختھ ،شوھرت تو اتاق یغلست یا زن دیگش در حال معاشقھ
… باشھ و تو

ھر لحظھ منتظر این بودم کھ صدای جیغ و نالھ شقایق بلند بشھ حتم داشتم کھ کیارش از این کھ تو رابطھ چقدر خشن و بی رحمھ بھش چیزی نگفتھ

اما خیلی گذشت اما صدای نمی اومد کنجکاو شدم رفتم نزدیک کھ صدای نالھ ھای ریز شقایق از روی لذت می اومد پاھام رو متوقف کرد
کم کم صداش بالا رفت کھ سوحان روحم شد حرفای کھ میزدن واضع می شنویدم ، تو صدای جیغ ھای خفھ و نالھ ھای شقایق ھیچ اثری از درد نبود

صدای کیارش خشن و خش دار نشده بود فقط از ھمیشھ خمار تر شده بود و سرار لذت تو صداش موج می زد

حتما شقایق اونا بھ اوج رسونده بود. کھ دیگھ صدای جیغ ھا رو عصابش نمی رفت و نمی گفت خفھ شو
… بھ جاش زمزمھ ھای عاشقونھ میگھ

آخ فاطمھ بدبخت چقدر تو ساده ای کھ نمی فھمی این رابطھ فقط از روی محبت و عشقھ نھ چیز دیگھ اما رابطھ ھای کھ تو توشونی فقط از روی نیاز وشھوتھ

اونی کھ الان باھاشھ عشقشھ اما تو… اصلا تو چی ھستی کھ انتظار محبت و عشق رو داری تو فقط یھ خون بسی یھ اجبار پس خفھ باش

صداھا تو سرم می پیچیدن. ھرچی می خواستم گوش نکنم اما صدا نزدیک بود خواستم از اتاق بزنم بیرون کھ دیدم مادربزرگ کیارش تو سالن رو بھ روی اتاق ھا داره تلوزیون نگاه میکنھ. نا امید برگشتم تو اتاق

[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴١١

گوشھ اتاق کز کردم اتاق خیلی کوچیک بود و نسبتا خالی برای ھمین صدا ھمش پخش می شد

ھرچقدر منتظر بودم کھ صدا ھاشون بخوابھ نمی شد کیارشھ دیگھ دیر ارضا میشھ بھ این راحتی ھا ول نمی کنھ دیر رازی میشھ

دلم می خواست برم در تراس رو خودم ببندم اما مطمئنم تحمل دیدنشون را ندارم یھ لحظھ روح خبیث وجودم بھم گفت این خوشی رو یراشون کوفت کنم. اما دلم نیومد

نمی دونم چی شد کھ تو یھ تصمیم آنی گوشیم رو برداشتم و بھ تلفن کیارش زنگ زدم

طول کشید تا جواب بده اما پشیمون شدم اومد قطع کنم کھ وصل شد نزاشتم چیزی بگھ

من: در اون تراس لعنتی رو ببندید

حرفم رو زدم و قطع کرد دلم می خواست بفھمھ کھ دارم صداشون رو می شنوم تا یکم عذاب وجدان بگیر تا یکمم کھ شده امشب شب زھرش بشھ کھ فکرش رو نمی کنم

رفتم تو لیست آھنگ ھا یکی گذاشتم و صداش رو ھم تا تھ زیاد کردم و خودم رو انداختم رو تخت اشکام آروم آروم می ریختن

ھھ مادربزرگش بھ سبک خودش ضربش رو بھم زد ھنوز مونده ، مونده تا بقیھ عقده ھاشون رو سرت خالی کنن

اشکام ریز ریز میریختن تو یھ دنیایی دیگھ سیر می کردم نمی دونم چقدر تو یھ حالت بودم چشمام داست سنگین می شد کھ تخت بالا پایین شد

[۲۳:۵۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤
پارت۵١١

قطعا کیارشھ دیگھ دونھ دونھ رفتار ھاش رو از حفظ بودم دلم نمی خواست باھاش چشم تو چشم بشم

برای ھمین خودم رو زدم بھ خواب دستش رو صورتم نشست چشمام رو لمس کرد اه لعنتی میخواست بفھمھ گریھ کردم یا نھ کھ چشم ھای خیسم لوم دادن

صدای آھنگ قطع شد چند دقیقھ گذشت کھ لحظھ بھ لحظھ چشمام سنگین تر می شدن اما کیارش قصد رفتن نداشت

وقتی چشمام رو باز کردم تو ھمون اتاق مسخره بودم و البتھ تنھا نمی دونم کی خوابم یرد و نمی دونم کیارش کی رفت

بلند شدم تو این اتاق آینھ ھم نیست چمدون من ھم کھ نمی دونم اصلا کجاست مطمئنم چشمام بھ خاطر دیشب. خیلی تابلو شد

باید یھ جوری برم تو حموم کھ کسی متوجھ من نشن روسریم رو مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون یھ راست رفتم سمت سرویس
تو آینھ خودم رو نگاه کردم قیافم افتضاه بود انقدر آب یخ بھ صورتم زدم تا صورتم یکم نرمال شد رفتم بیرون

اونا دور ھم نشستھ بودن و داشتن صبحانھ می خوردن منم بھ جمعشون اضافھ شدم. صبح بخیر مادربزرگ و شقایق با نشاط جواب دادن

کیارش فقط نگام کرد لخر سر آروم طوری کھ خودم و خودش بفھمم لب زد و گفت خوبی؟؟
خوشحال شدم کھ لاعقل یکوچولو ھم کھ شد براش مھمم لبخند تلخی زدم و منم مثل خودش لب زدم و گفتم نمی دونم فکر نکنم

روبھ روی ھم بودیم پرسید چرا کھ ھنوز جوابش رو ندادم کھ مادربزرگش گفت: دیشب خوب خوابیدی. عزیزم ؟

من: اولش عادت نداشتم خوابم نمی برد بعد کم کم خوابم برد

مادربزرگ: بھ چی بھ اتاق جدید عادت نداشتس یا بھ دوری از کیارش عادت نداشتی کھ خوابت نبرد

[۲۳:۵۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١١

من: ھر دو ھم جام تغییر
کرده بود ھم یارم نبود اما شیشھ تراس شکستھ بود بیشتر از ھمھ اون نمیزاشت بخوابم

مادربزرگ: عزیزم یادم رفت بگم امشب برو تو اتاق بقلی اتاقی کھ شقایق و کیارش دیشب بودن توش سمت چپش …
راستی دخترا آدماده بشین ما باھم بریم تو باغ و یکم این اطراف بگردیم تا ما بیاریم کیارش کبابامون رو آماده کرده

کیارش: چیکار کردم ؟؟؟

مادربزرگ: برای من کھ جوجھ میزنی برای زن ھاتم ھمون کباب ھای رو کھ دوس دارن درست میکنی امروز ناھار رو میخوام تو درست کنی ببینم چیکار میکنی معلوم میکنی چقدر بھ زنات اھمیت میدی اگھ بدونی چی رو بیشتر دوس دارن!!! از خودشونم می پرسما؟؟؟

…کیارش: مامانی من الان کجا برم دنبال گو

مادربزرگ: از اسمائیل آقا بپرس آدرس میده خیلی بھ اینجا نزدیکھ

سمت ما برگشت و گفت: برید آماده بشین دیگھ برین ببینم پانزده دقیقھ دیگھ باید ھمینجا باشین

برگشتم سمت کیارش و بھش گفتم: چمدون ھا ھنوز تو ماشینن

کیارش: نھ من صبح آوردمش تو اون اتاقھ

رفتم چمدون رو برداشتم و بردم تو اون اتاقی کھ مادربزرگ کیارش گفت خوب بود نسبت بھ اون اتاق دیگھ خیلی بھتر بود سری آماده شدیم و با مادربزرگ زدیم بیرون

مادربزرگ: راستی ببینم شما چھ کباب ھای رو دوس دارین

شقایق : جوبھ

من: برای من کباب فرقی نداره

مادربزرگ خیلی سر زنده و شاد بود ما خستھ شدیم اما اون خستگی ناپذیر بود ھمھ اطراف رو بھمون نشون داد

وقتی داشتیم برمی گشتیم ساعت نزدیک دو بود کھ کیارش زنگ زد کھ کبای ھا رو درست کرده دارن سرد می شن

خیلی دوس داشتم بدونم کیارش برای من چی درست کرده فکر نکنم بدونھ من کباب خاصی دوس ندارم البتھ من جیگر رو از خانواده کباب ھا نمی دونم وگر نھ من از بچگی عاشق جیگر کباب بودم
وقتی رسیدیم کیارش میز رو چیده بود ھمھ دور میز نشستیم کیارش رفت تو تراس و چند دیس کباب ھای مختلف آورد برای مادربزرگ و شقایق جوجھ گذاشت اما برای من چیزی نذاشت

مادربزرگ: پس فاطمھ چی ؟؟

کیارش: اون براش این کباب ھا فرق نمی کنن از ھیچ کدوم چندان خوشش نمیاد

بھ این کھ انقدر خوب دقت کرده بود لبخند زدم کھ شقایق برام. از ھر مدل یکم می ریخت تو بشقاب

من: شقایق این ھمھ رو کھ من نمی تونم بخوردم

کیارش دوباره رفت تو تراس چند دقیق گذشت کھ نیومد مادربزرگ صداش کرد تا بیاد کھ گفت : دستم بند دارم گرجھ ھا رو کباب میکنم یکم صبر کنین

چند لحظھ گذشت کھ بایھ بشقاب و یھ دیس اومد یکی گوجھ بود کھ گذاشت وسط بشقاب منو برداشت و گذاشت کنارم و دیس دیگھ کھ چند تا سیخ توش بود رو گذاشت رو بھ روم باورم نمی شد کھ یادش مونده برای من جیگر درست کرده بود

[۲۳:۵۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١٧

بالبخند نگاش کردم و ازش تشکر کردم شیرین خندید و سرجاش نشست جیگرھا برام خوشمزه ترین غذایی بود کھ تو اون مدت خوردم خیلی لذت بخش بود

چند ساعت بعد مادربزرگ بھمون اطلاع داد کھ امشب یا من یا شقایق باید شام درست کنیم شقایق کھ در رفت
بھ ناچار رفتم تا مشغول درست کردن غذا بشم خیلی چیز ھا اینجا پیدا نمی شھ برای ھمین یھ لیست نوشتم و بردم برای مادربزرگ کھ این چیزھا رو کم داریم برن تھیھ کنن

بعد این کھ خرید ھا رو آوردن مشغول درست کردن غذا شدم تمام غذاھای کھ کیارش خیلی دوس داره درست کردم تا بدونھ منم حواسم ھست

وقتی داشتم شکم ماھی رو پاک میکردم دستم رو بریدم اونم عمیق ھیچی نبود کھ ببندم یھ تیکھ پارچھ پیدا کردم و دستم
… رو بستم غذا رو کھ ھمھ رو درست کردم رفتم یھ دوش گرفتم واقعا غذا درست کردن خستھ کننده بود اما

یھ میز خوشگل چیدم و غذا ھا رو ھمھ رو کشیدم و بقیھ رو صدا کردم شقایق کھ خدا خیرش بده خیلی تنبھ اصلا نمی دونھ کھ باید یکوچولو تنش رو تکون بده

کیارش وقتی غذا ھا رو دید خیلی خوشحال شد انقدر خورد کھ من ھمش حس می کردم الانھ کھ بترکھ مادربزرگ خیلی خوشش اومده بود چون ھمش تعریف می کرد

بعد شام و یھ چایی کھ دور ھم خوردیم من اومدم تو اتاق داشتم پارچھ دوز دستم رو درست می کردم کھ کیارش اومد تو ودید

کیارش: فاطمھ این زخم کی شد ؟؟

من: داشتم شکم ماھی ھا رو خالی می کردم کھ دستم رو برید ھیچی نبود کھ باھاش ببندم. مجبور شدم با این پارچھ ببندم

کیارش: جلو تر می گفتی تا برات برم باند گاز استیل بگیرم الان ساعت دوازده شب جای باز نیست اسن طرفا
من: عیب نداره نمی خواد تا فردا با ھمین می بندم

بلند شدم و موھام رو داشتم شونھ می کردم کھ کیارش اومد دستم رو گرفت بلندم کرد مجبورم کرد رو بھ روش وایستم

منو تو بغلش گرفت وگفت: بعد چند ماه خیلی تشنتم دیگھ بیشتر از این نمی تونم خود دار باشم

وقتی سرش رو نزدیک صورتم آورد تا ببوستم یاد دیشب افتادم و خودم رو عقب کشیدم کھ کیارش اول تعجب کرد بعد اخم کرد خودمم خوب یادمھ کھ از پس زده شدن بیزاره

[۲۳:۵۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١٩

سوالی نگام می کرد. خودمم نمی دونم چرا خودم رو عقب کشیدم اونم زنشھ حق داره

کیارش: چی شد ؟؟ چرا خودت رو عقب کشیدی؟؟

!! من: یاد دیشب افتادم

.کیارش: یعنی انقدر سخت بود ؟؟تو کھ حسود نبودی

من: حرف حسودی نیست این کھ شوھرت شب برای اولین بار کنار یکی دیگھ باشھ عذاب آوره جدا از اون تا خود صبح . صدای آه و نالھ از سر لذت ھووت رو بشنوی دیگھ خودت قضاوت کن چھ حالی دارم
کیارش: اما تو میگفتی کھ من و شقایق باھم خیلی خوبیم و بھ ھم حسودی نمی کنیم باور نمی کنم ھمچین حرفایی تو بزنی

من: کیارش مگھ من آدم نیستم تا حالا بھ ھیچ کس اجازه نمی دادم تا خودش رو تو چیزی با من شریک بدونھ اما الان باید باقی مونده عمرم رو با یکی دیگھ شوھرم رو شریک بشم

کیارش لبخند دندون نمایی زد و گفت: حالا چرا حرص میخوری ؟

من: جای من نیستی کھ، نمی دونی چقدر دیشب شب سختی بود

کیارش: میدونم دیشب شب
خیلی سختی بود برات از صدات کھ پشت تلفن اونجوری می لرزید. از چشمای خیست کھ محکم رو ھم فشارشون میدادی تا من نفھمم بیداری و اشکات لوت ندن از بدن یخ کردت و خیلی چیز ھای دیگھ می شد فھمید چھ حالی داشتی

من: ای کاش الاعقل صداتون نمی اومد عذاب می دیدم وقتی اون لذت می برد چون ھیچ وقت اون نازو نوازش ھا نصیب من نشدن من تو اونا ھیچ حقی نداشتم ھیچ وقت

برگشتم کھ برم بیرون کھ کیارش بازوم. رو دوباره گرفت و گفت : صبر کن ببینم

برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم صدلم بغض داشت مطمئن بودم حرفی میزدم لو می رفتم بھتر بود ساکت بمونم و فقط نگاش کنم اابتھ ھمون نگاه یھ عالمھ درد داشت اگھ بفھمھ

کیارش: حرفت دو پھلو بود واضع تر بگو ببینم
[۲۳:۵۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٢٠

من: حرف من کھ دو پھلو نبود دقیق بھت گفتم تمام رابطھ ھای کھ من و تو داشتیم رو جمع کنیم یھ درصد از لذتی کھ
…دیشب شقایق برد رو من نداشتم جز درد ، درد و درد ھمین

کیارش:من کھ مقصر نبودم شقایق میخواست اول اون بھ آرگاسم برسھ

من: ده حرف منم ھمینھ شقایق مھم کھ اجازه دادی اول اون ارضا بشھ بعد تو اما یھ بار فقط یھ بار با خودت فکر کردی
.تو این رابطھ ھا آیا من ارضا می شم یا نھ

کیارش: یعنی تو مشکلت الان ھمینھ باشھ امشب بھ تو ھم نشون میدم

شالم رواز دور گردنم برداشت و پیرھنم رو از تنم در آورد با رو سریم دستام رو بھ بھ ھم دیگھ صفت بست

من رو روی تخت انداخت و خودشم روم خیمھ زد انگار لال شده بودم واقعا دلم میخواست بدونم چیکار می خواد بکنھ

اول لب ھام رو نرم وطولانی بوسید دستام بالای سرم نگھداشتھ بودم ھمون جوری دور گردنش کردم کھ ازم جدا شد

کیارش: دستات رو بالای سرت نگھدار تکون ھم نخور

دوباره مشغول بوسیدنم شد کم کم رفت پایین و گردنم مک ھای محکمش انقدر با فشار بود کھ حتم داشتم فردا جاش می مونھ

کم کم رفت سمت سینھ ھام. انقدر حرفھ ای کاراش رو می کرد کھ واقعا حالی بھ حالی می شدم و داشتم صبرم و از دست می دادم

بھم گفت دستامم رو حق ندارم بیارم پایین این کھ خودم رو کنترل کنم آه و نالھ نکنم واقعا سخت سخت بود دلم می خواست جیغ بزنم اما خودداری می کردم

کم کم کارای کیارش داشت دیونھ ترم می کرد اصلا نمی تونستم خودم رو نگھدارم

زمانی کھ دستش رفت بین پاھام کھ نفسم واقعا برید دیگھ نمی تونستم خودم رو نگھدام و یھ نالھ از سر لذت کشیدن کھ کیارش با لبخند نگام کرد

دیگھ داشت جاش حساس تر می شد و کیارش می رفت پایین تر و پایین تر

نمی دونم چی شد کھ یھو دستم رو آورم پایین موھای کیارش رو لمش کردم. کھ کنار کشید و عین برج زھر مار نگام کرد کھ حسم ھمھ بھ یک بتره پر کشید

کیارش: مگھ نگفتم دستت رو حق نداری بیاری پایین

حرفی نزدم خودم رومظلوم گرفتم تا بیشتر از این ماخزم نکنھ تا این کھ خر شد و نگاه بد اخلاقش بھتر شد. ولی با حرفی کھ زد بادم خالی شد

کیارش: حالا دوباره از اول تا تو باشی و کاری کھ میگم رو انجام بدی

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.