خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۴

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۴

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

دیگھ گریھ اجازه نداد چیز دیگھ ای بگم نشستم رو زمین و ھق زدم  کیارش رو بھ روم نشست ھرکاری میکرد نمی تونست جلوم رو بگیره انقدر حالم خراب شده بود کھ خود زنی میکردم حتی بھ صورت و بدن کیارش ھم چنگ می   نداختم کھ کیارش مجبور شد دوتا دستام رو پشت سرم نگھداره

  کیارش: آروم بگیر دیگھ چھ مرگتھ  با این کارات  چیزی برنمی گرده

  من: خودم کھ آوم می شم

  کیارش: نمی شھ یھ جور دیگھ آروم بشی بھ جای وحشی بازی

 من: چرا می شھ اما تو اجازه نمی دی

 کیارش: چھ جوری ؟؟

  من: مامانم رو برام بیار مرحم دردام رو برام بیار فرشتھ ای کھ ھفت ماه از دیدنش محرومم رو برام بیار

  با شنیدن حرفام اخماش رفت تو ھم بلند شد و وایستاد و گفت : نھ امکان نداره

 نالیدم: آخھ چرا ؟؟؟؟

  کیارش: بیارمش کھ بھش زخمات رو نشون بدی بگی باھات چیکار کردم کھ باعث سقط بچھ شدم کھ باھاش برگردی

من: نھ بھ خدا نھ ، من اصلا بھ این چیز ھا فکر نکردم فقط می خوام پشم باشھ فقط چند وقت ببینمش ھمین بھ خدا

ھمین. قول میدم قسم می خورم کھ بھش نگم  ھچی نگم بھش می گم بچھ خود بھ خود سقط شده بھ خدا ھمین جور می   گم

کیارش: اون ھیچی بقیھ رو چیکار میکنی میفھی اگھ مادز بزرگ یا از اطرافیانم بفھمن برای منو وتو مادر تو حتی  خانواده ھامون بد می شھ. میفمی ؟؟

  من: خب نمی زاریم بفھمن  فقط چند روز  کیارش تو رو خدا  دیگھ ھیچی ازت نمی خوام تو را خدا تو رو جون مادرت

 کیارش: باشھ باشھ  امشب میرم  زاھدان اما اگھ پدرت اجازه نداد یا خودش نمیومد بھ من ربطی نداره

 [۲۳:۳۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت ۶٧

  وقتی قبول کرد انگار دنیا رو بھم دادن از خوشحالی زیاد پریدم بغلش با خوشحالی جیغ می زدم

روزش خیلی خوشحال بودم سر از پا نمی شناختم تا کیارش بره و با مامانم بیاد من دلم آب می شد کیارش و مامانش  تو  سالن بودن من تو اتاق دراز کشیده بودم

   صدای در اومد  انگار یکی اومد یا رفت توجھی نکردم چشمام تازه سنگین شده بود کھ مامان اومد توی اتاق

  مامان: بلند شو عزیزم تو شانس آرامش نداری

 من: چی شده مامان کی اومد؟؟

  مامان تا اومد جواب بده در باز شد کیارش اومد تو اتاق  معلوم بود عصبانھ

 کیارش:  اینا اومدن بمونن ؟؟

  مامان: نمی دونم  یکم آروم حرف بزن

کیارش: مار از پونھ بدش میاد در خونش سبز می شھ  اچبھ خاطر این من نمی تونم بیام خونھ شما. باز اومده خونھ من   کھ چی بشھ

  مامان: ھیس صدات رو می شنون چیکار می تونی بکنی  مجبوریم تحملشون کنیم

  کیارش: آخھ الان وقت اومدن بود

  مامان:  شنیدن  فاطمھ بچھ سقط کرده مثلا اومد ازش مراقبت بکنھ کمک ھم آورده

  کیارش:  این ؟؟  این اومده از فاطمھ مراقبت بکنھ ؟؟  اگھ بھ کشتنش نده خیلیھ

 دفعھ قبل کھ  یھ آب خوش نمیزاشت از گوش بره پایین

 از حرفاشون حدس می زدم کھ کی اومده بازم برای اطمینان خاطر پرسیدم. کھ کی اومده

  مامان: مادرشوھر وخواھر شوھرم  اومدن پیش تو  برای مراقبت از تو

 !!! من: کیارش ، مامانم

  کیارش: ای وای …مامان من قرار بود برم دنبال مامان فاطمھ  برای امشب ھم بلیط گرفتم

  مامان: با وجود اینا کھ نمی شھ باید بزاریم اینا برن بعد  من: نھ کیارش تو قول دادی

  کیارش: می بینی کھ بلای جونم اومده

  با عصبانت از اتاق زد بیرون مامان ھم پشت سرش رفت و بھم گفت از جام تکون نخورم تا خودشون بیان پیشم

 بغضم گرفتھ بود اینم شانسھ کھ من دارم  ای خدا

 [۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٧٧

بھ شدت عصبانی بودم بھ تخت تکیھ دادم  نھ نباید گریھ کنم اینا کھ رفت کیارش میره دنبال مامانم  ھھ اومده از من  مراقبت بکنھ چھ چیز خنده داری اونم این افریتھ  یھ نقشھ ای داره قطعا

تو فکر بودم کھ در باز شد و مادربزرگ و یھ خانم نسبتا جون و مامان وارد شدن  اون خانم قیافش برام آشنا بود خیلی   اما بھ یاد نمی آوردم

  مادربزرگ: بلد نیستی سلام کنی احترامم کھ سرت نمی شھ ما باید بیاییم پشت  حالا چرا ماتت برده

بیا ھنوز نیومده شروع شد  مامان اومد جوابش رو بده کھ خودم جوابش رو دادم  کسی کھ احترام خودش رو نگھ نداره   منم احترامش رو نگھ نمی دارم

من: یھو اومدین تو اتاق یادم رفت سلام کنم  بعدشم من بچھ سقط کردم اگھ می تونستم بلند بشم بیام پیشتون کھ مامان  جون نمی اومد برای مراقبت از من  شماھم نمی اومدین برای عیادت  مگھ نھ؟؟

  مادربزرگ:  تو این وضعیتم باز ھم خوی گستاخیت رو کنترل نمی تونی بکنی

من: ھر زمان کھ شما خوی تحقیر کردن دیگران رو تونستین کنترل کنین من ھم جلوی شما گستاخی نمی کنم  اما تا   زمانی کھ شما  اینحوری بمونین منم ھمینم

  چپ چپ نگام کرد و از اتاق رفت بیرون  اون عمھ خانم اومد کنارم نشست

با مھربونی دستم رو توی دستش گرفت اما یھو تو صورتم دقیق شد و چشماش رو ریز کرد. بعد ھم صورتم رو بھ یھ  طرف  برگردوند

[۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت٧٨

عمھ: دیدی گفتم این سقط جنین اونم تو سھ ماھگی  مشکوکھ بیا  این پسره آدم نمی شھ  اون از اون دفعھ اینم از الان    ببین با صورت این دختر چیکار کرده

مامان: ھیس مامانت خواھشا نفھمھ   چیکار می تونیم بکنیم   حاضر ھم نیست با ما زندگی کنھ البتھ نیاد بھ نفعھ   دوتاشونھ  اونجا مامان آرامش رو ازشون می گیره

عمھ: واقعا نمی دونم از دست کار ھای عجیب غریب خانوادم چیکار کنم تا میام یکم آروم بشم یھ بلایی آسمونی دیگھ نازل می شھ  من حساب این کیارش رو می رسم خون بس بودنش بھ یھ طرف کھ بھش رحم نکرد درست الاعقل بھ بچھ   خودش رحم می کرد  وقتی میدونست حاملس

باز ھم شکستم خون بس بودنم رو چقدر تحقیر آمیز زد تو سرم  این محبتش محبت خالھ خرسس  سرم رو بھ شدت از   دستش بیرون کشیدم و سورتم رو بھ طرف مخالفش کشوندم

  با این کارم چند ثانیھ بھم زل زد بعد بلند شد و رفت  منم اخم کرده بود  سرم رو تو دستام گرفتم و موھام  رو کشیدم

مامان اومد کنارم نشست و دستام رو از موھام جدا کرد و گفت : باید باھاشون کنار بیایی ھرچقدر این خانواده محبت

بھت نشون بدن قطعا چند لحظھ بعدش زھرشون رو میریزن  طول میکشھ تا عادت کنی عزیزم بخصوص کھ تو وضعیتتم    حساسھ

بھم لبخند زده و از اتاق رفت بیرون

[۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٧٩

چند روزی ھمش تو اتاق بودم راستش جرعت نمی کردم برم بیرون حوصلھ زخم زبون زدن اونا رو نداشتم   حالم نسبت  بھ قبل خیلی بھتر شده بود

دیگھ باید بھ حالت قبلم در بیام  بشم ھمون فاطمھ قبلی ، با کیارش الان یکم سرسنگین تر شده بودم  باھاش حرف نمی    زدم. اگرم اون چیزی میکفت کوتا جواب میدادم و خودم رو با چیز ھای دیگھ سرگرم می کردم

اون عمھ خانم ھم  دو روز پیش تشریف بردن خونشون دیگھ بعد اون روز نھ اومد تو اتاق نھ باھام ھم کلام شد مثل این   کھ خیلی بھش بر خورد

اما مادر بزرگ. زخم زبونش کم تر نشد کھ ھرچی ھم کھ من می گفتم  بھ غرورش بر نمی خورد کھ بر نمی خورد  کھ   ھیچ بدتر از قبل می شد  مامان ھمش بھم تذکر می داد کھ یکم مراعات کنم

بھ خاطر مامان یکم جلوی زبونم. رو گرفتھ بودم کیارش بھ خاطر این کھ از سر این کھ لج مامان بزرگ رو در نیارم و  گوشی رو یھ جوری نشونش ندم گوشی رو ازم می گرفت

و شب  تو اتاق بھم می داد و  تا زمانی کھ گوشی دستم بود نمی زاشت از جام تکون بخورم تا این کھ گوشی رو    تحویلش بدم

کلا یھ وضعیتی بود ھمھ باھم درگیر بودیم منم کھ ھرچقدر انتظار این رو می کشیدم  کھ بره اون دل رفتن رو نداشت

 [۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨٠

  دیگھ ھمین مونده بود اشکم در بیاد تو خونھ خودم از دست این مادر بزرگ خانم  آسایش نداشتم

تو اتاق نشستھ بودم و داشتم یھ مجلھ. خانواده رو میخوندم کھ مامان اومد تو اتاق و حاضر و آماده بود. ازش پرسیدم   جایی میره

   مامان: بابای کیارش زنگ زد گفت بسھ دیگھ مامانم ھست تو بیا

  من: نھ مامان من رو با این تنھا بزارین من رو می کشھ

مامان: این طور نیست عزیزم  ھر چقدر متلک و طعنھ زد تو اصلا حق جواب دادن نداری  ھیچی نمی گی  اونجوری   خودش از حرفی کھ میزنھ خجالت می کشھ  خودمم ھر شب بھت زنگ میزنم اگھ اوضاع خراب بود دوباره میام  باشھ؟؟

  من: باشھ

مامان: آفرین عروس نازم دیگھ سفارش نکنم. الانم حالت خوب شد می تونی آشپزی کنی  سعی کن نزاری چیزی دست کنھ  اگھ ھم چیزی درست کرده بود کھ بخوری اصلا لب نمی زنی  من چشمم از این زن خیلی می ترسھ  باشھ سفارش   نکنم. خودت غذا درست کنی

من: چشم نگران نباشین مامان   من زورم میاد نصف روز باھاش تنھا باشم اون چیزی بھ جوابش رو ندم  ھمون دفعھ  قبل آخراش کیارش رو ھم عاصی کرده بود

 مامان: مجبوری عزیزم تحمل کنی  باشھ سفارش نکنم فاطمھ  مراقب خودت باشی. من برم دیگھ خدا نگھدار

با مامان رو بوسی کردم و تا دم در ھمراھیش کردم. مادر بزرگ ھم  از جای کھ نشستھ بود نکون نخورد. فقط دستش  رو تچبرای مامان تکون داد ھمین  بعد این کھ در رو بستم  خودم رو بھ خدا سپردم

 [۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨١

یک ھفتھ پر جنگ عصاب و نا آرومی گذشت زخم زبون ھاش خیلی اذیتم می کرد بخصوص کھ میزاشت کیارش بره بعد    شروع می کرد

ھمھ چی دیگھ مزخرف شده بود  دلم دیگھ از ھمھ چیز گرفتھ خستم از ھمھ خستم  تو اتاق نشستھ بودم و موسیقی گوش  می کردم  و برای دل خودم اشک می ریختم  یھو کیارش وارد شد

  ھندزفری ھا رو از گوشم بیرون کردم کھ عصبانی شد و شروع کرد داد و فریاد زدن

کیارش: دوساعتھ ھنجرم پاره شد بس صدات کردم فکر کردم برات اتفاقی افتاده  نگو خانم ھندزفری تو گوششھ و  داره برای شوھر مردش گریھ میکنھ بعدم ھمھ انتظار دارن من با زندگی با این آینھ دق  دل خوش باشم بھ اینم میگن زن

 …ھیچی از زنونگی ھا نمی دونھ اصلا نم

 دیتام رو رو گوشام گذاشتم جیغ زدم و گفتم: بس کن بس کن،

من: لعنتی زندگیم رو خراب کردی وجودم رو آب کردی. دیگھ چی میخوای ؟؟آخھ لعنتی تو کی مرد بودی و مردونگی   کردی کھ ازم انتظار داری زن  باشم و زنونگی کنم

دیگھ ھق ھقم انقدر بالا گرفت کھ دیگھ نای حرف زدن برام نمونده بود  اما باز ھم ادامھ دادم بلند شدم و رو بھ روش   وایستادم و حرفای دلم  گفتم  انگار تازه یھ موقعیتش پیدا کرده بودم

من:  تو کی تکیھ گاه بودی کھ من بشم ھمدم ، من برای تو از یھ خون بس بیشتر بودم   شده بود من یھ بار باھات حرف بزنم و خون بس بودنم رونزنی تو سرم، یھ بار شده بود ببینی دارم گریھ میکنم  بغلم کنی آرومم کنی  بغل نھ    حرف بزنی  فقط باھام حرف بزنی شده تا آروم بگیرم

من : دیگھ از چی بگم   تو ھفت ماه زندگی مشترک  ھفت سال پیر شدم. منو ببین بھم میخوره ١٧ سالم باشھ،  کسی باور میکنھ تو این سن سرم ھوو  بیاد اونم ۴ ماه بعد ازدواجم فقط ۴ ماه ھمش با خودم میگم مگھ چی کم داشتم اخھ 

ھرکاری کھ اون میخواست می کردم ھرچی اون میگفت انجام می دادم   ھرچقدر اون سرد بود من گرم بودم و میخواستم  زندگیمون رو بسازم  تا دوام داشتھ باشھ

 [۲۳:۴۲ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت ٨٢

من: فقط با خودت یکم فکر کن  چیکارا باھام کھ نکردی  اخھ مگھ غرور چیھ  شوھرت بھت بگھ  حالم بھم میخوره  بخوام باھات بخوابم  بھم میگھ خجالت میکشم تو جمع دوستام نشونت بدم. دوست ندارم کنارم تو خیابون قدم بزنی بھم میگھ بچھ کھ مادرش  خون بس باشھ رو نمی خوام بچھ خودش رو … دیگھ چی میمونھ از غرور اخھ زنونگی ھای کھ زیر پاھای مردم لھ شدن  رو چھ جوری دوباره بسازمش اخھ … میدونی چیھ من از ھمون اول ھمون اول اول میدونستم  کھ  این کارای تو برای اینھ کھ من برم کھ از زندگیت برم  اما بی انصاف بھ اینم فکر کردی کھ چھ جوری برم وقتی  راھی نیست

کیارش ھمون جور عصبانی بھم نگاه می کرد ھیچ تغییری تو حالتش بھ وجود نیومد ھھ این حرف ھا آب تو ھاونگ

 …کوبیدنھ. ھیچ تاثیری رو کیارش نمی زاره ھیچ تاثیری

    نا امید رفتم رو تخت نشستم  سرم رو توی دستام گرفتم بھ معنی واقعی بھ پھنایی صورت اشک ریختھ بودم

 کیارش در رو بست و اومد جلوم بازوم رو گرفت بلندم کرد از سر نا پام رو نگاه کرد و با اخم  ھای در ھم گفت

کیارش: فقط برای بردن آبرویی من جلویی این ھا این ھمھ اشک تمساح ریختی ؟؟

من: ھھ… اینم یھ چشمھ ای از مردونگیت

   کیارش: دارم خودم رو کنترل میکنم کھ فکت رو داغون نکنم آبروی خودت و منو جلویی شقایق بردی

 من: چی مگھ شقایق اینجا بود ؟؟

  کیارش: اگرم اون نبود مادربزرگ من کھ بود  من بھ حساب تو بھ وقتش می رسم

 ھولم داد کھ پرت شدم رو تخت  وای اصلا حواسم بھ اون نبود  ای خدا شقایق الان چھ فکرای کھ نمی کنھ

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨٣

 نمی دونستم چیکار کنم خفھ سر جام نشستھ بودم خاک تو سرت فاطمھ … گند زدی، گند

تو فکر بودم ھیچ غلطی نمی تونم  دیگھ بکنم کاریھ کھ شده بعدشم دروغ کھ نگفتم… وای شقایق یھ طرف لاعقل    مادربزرگ نباید این حرفا رو می شنید

رو تخت دراز کشیدم صورتم از اشکام کھ خشک شده بود می سوخت اما حس رفتن بھ حموم رو نداشتم  انقدر تو فکر   بودم کھ وقتی شقایق وارد شد اصلا متوجھ نشدم

 وقتی صدام کرد عین برق گرفتھ سر جام نشستم و  با لبخند کنار در وایستاده بودم و اجازه خواست بیاد بشینھ

شقایق: تو فکر بود ھرچی در زدم متوجھ نشدی

  من: اھوم  بھ گندی کھ زدم دارم فکر می کنم

 :شقایق: دعوای کھ باکیارش کردی

  من: آره اصلا حواسم نبود کھ دور وبرم رو نگاه کنم

شقایق:  من از زندگی تون میدونم  تمام این حرفایی کھ زدی کیارش بھم گفتھ من بھت حق میدم  نگران نباش  بھ کسی   نمی گم

  من: نگرانی من مادربزرگشھ  اون نباید می شنید

شقایق: اره سوژه دادی دستش  کیارش گفت اون فکر میکنھ تو کیارش زندگی خوبی دارین ولی امروز لو رفتین وقتی   داشتی حرف میزدی  صدات می اومد  اون داشت پوزخند میزد

 من: بھ کیارش نمی خوره انقدر دھن لق باشھ

 شقایق: مگھ از من بھ تو نمی گھ ؟؟؟

   من: کیارش اصلا باھام حرف نمی زنھ چھ برسھ از تو بگھ یا از چیز دیگھ ای

 شقایق: تو چقدر صبوری چھ جوری تحمل میکنی   انقدر بھت بدی میشھ

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۴٨

من: خودمم توش موندم چرا اینجوری شدم  اما باید ساخت چون  اگرم بخوام نمی تونم ازش دست بکشم

 !!شقایق: کیارش رو دوس داری؟؟ مطمئنم

  من: بگم نھ خوب دروغ گفتم  انقدر خلم کھ با تموم بدی ھاش باز ھم بھش دل بستم اونم دیوانھ وار  دست خودمم نیست

شقایق: خب نقطھ ضعف تمام ما دختر ھا ھمینھ  خیلی زود دل می بندیم باھمھ بدی ھا و خوبی ھا طرف مقابل بدتر از   اون اینھ کھ وقتی دل می بندیم دیر دل نمی کنیم چون اصلا دل نمی کنیم  برای ھمین  بد ضربھ می خوریم

  من: اره اما ھیچ وقت نابود نمی شیم چون می تونیم تحمل کنیم

شقایق: حرف تو درست اما من تو زندگیم بدجور ضربھ خوردم برای ھمین دلم اصلا نمی خواد  یھ من دیگھ تکرار بشھ ،چند وقتھ دارم با خودم کلنجار می رم  کھ اگھ من با کیارش نامزد نمی کردم تو انقدر اذیت نمی شدی بھ خدا حتی با کیارش ای موضوع رو کھ از ھم جدا بشیم رو مطرح کردم چون نمی خوام رو بنای زندگی کسی دیگھ ای زندگیم رو   بسازم

   یھ لبخند بھ روش پاشیدم و دستش رو تو دستم گرفتم دستش بدتر از دست من بھ شدت سرد بود

من: شقایق جان  چھ تو پیشنھاد کیارش رو قبول می کردی چھ نمی کردی  کیارش با یکی دیگھ ازدواج می کرد الانم !!!اگھ تو ازش جدا بشی باز ھم  کیارش می ره سراغ یکی دیگھ می ره  چون مشکل کیارش منم،فقط من و زندگی با منشقایق : اره کیارش خودشم  ھمین حرف رو زد

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت۵٨

اون روز با شقایق از ھر دری حرف زدیم انقدر غرق حرف زدن و بگو بخند بودیم کھ زمان از دستمون در رفتھ بود شقایق باھام صادق بود مھرش بھ دلم نشستھ بود  وقتی از زندگی سخت درناکش برام می گفت دلم براش آتیش می   گرفت

قبلا فکر می کردم من دارم زندگی سختی می کشم اما زندگی اون از من بدتر بود یھ جاھای باھم گریھ می کردیم یھ جا   بلند بلند می خندیدم  ھردومون از خانواده ھا و زندگی ھای  مجردیمون گفتیم

 شقایق: باورم نمی شھ تو دوران مجردیت  اونقدر آزاد بودی  این محدودیت ھا آزارت نمیدن

  می خواستم جوابش رو بدم کھ در باز شد و کیارش خان با اخم ھمیشگیش وارد شد و با  اخم بھمون تشر زد

کیارش: بگو بخندتون بھ راه فکر این کھ دونفر دیگھ ھم تو این خونھ گرسنھ ھستن نمی کنین فاطمھ خانم راز دل  کردنتون رو بزار برا بعد بیا برو یھ چی درست کن  مفت خوری بھت ساختھ دیگھ

  بد داشت باھام جرف میزد بغضم گرفتھ بود  سرم رو پایین انداختم و از تخت اومدم پایین کھ شقایق دستم رو گرفت

  شقایق: وا کیارش چرا تا بھ این بیچاره میرسی ھاپو می شی میبینی کھ مریضھ  نمی تونھ زیاد سر پا وایستھ

  از لفظ بیچاره ای کھ بھم نسبت داده بود  در حال انفجار بودم اما چشمام رو روی ھم فشار دادم تا آروم باشم

کیارش:  مدافعھ حقوق  دیگران اگھ راست میگی بلند شو غذا درست کن  امروز ھم ھوس ماھی و فسنجون کردم .

  دوتاشون رو درست کن ماھی تازه ھم گرفتم باید  شکم ھاشون رو خالی کنی

 شقایق: کیارش؟؟؟؟

  کیارش:  پس بشین سر جات. و تو چیزی کھ بھت مربوط نیست دخالت نکن

شقایق رفت رو بھ روش وایستاد تا جوابش رو بده حوصلھ شنیدن. حرفشون رو نداشتم از کنارشون گذشتم رفتم سمت  آشپز خونھ

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت۶٨

مثل ھمیشھ بغضم گرفتھ بود اما نمی خواستم ضعفم رو بھ شقایق یا مادربزرگ نشون بدم برای ھمین شیر آب سرد رو   باز کردم و آب پاشیدم رو صورتم  بعدم مشغول کارام بودم

  کھ شقایق و کیارش از اتاق اومدن بیرون  شقایق اومد تو آشپز خونھ  کیارش ھم رفت سمت پذیرایی

 شقایق: من چیکار کنم ؟؟؟

اومدم بھش بگم سالاد درست کنھ کھ چشمم مستقیم بھ کبودی رو لبش خورد  پاھام سست شد و رو صندلی  ول شدم  تا  قبل این کھ. من تو اتاق پیشش بودم این کبودی نبود بود؟؟

  نمی تونم چھ جوری اون حالم رو توصیف کنم  تا کسی تو اون شرایط نباشھ نمی تونھ حال اون لحظم  درک کنھ

فکر این کھ آخرین باری کھ شوھرم ، ھمسر شرعی وقانونیم من رو بوسیده بود  بیش از چند ماه پیش بود  حالم رو   بدتر می کرد

  بغضی کھ بھ سختی جلوش رو گرفتھ بودم دوباره اومد بھ سراغم  مطمئنم حالم از چھرم معلومھ بود

 شقایق: فاطمھ با توم چی شد حالت خوبھ ؟؟؟

   من: آ. آره  اگھ می تونی سالاد درست کن

  مشغول گاز گرفتن لبام شدم  انگار یھ حملیھ عصبی بھم وارد شد کارام رو تند تند انجام می دادم

زیر برنج ھا روکم کردم  قورمھ سبزی ھم جا افتاده بود اما یھ شعلھ کوچولو زیرش  روشن گذاشتم  و  ماھی ھا رو  گذاشتم تو فر

تو ھمون حالت  شقایق نشستھ بود و کارام رو از نظر می گذروند این بیشتر عذابم می داد  درستھ با ھم خوبیم اما این   فرقی کھ کیارش بینمون میزاره سوحان روح منھ

  برگشتم سمتش : من برم یھ دوش بگیرم  بو ماھی می دم حواست بھ  غذا باشھ

  شقایق: باشھ عزیزم برو خیالت راحت

 اون داشت حرف میزد اما نگاه من بھ  جای جای گردن کبودش بود کھ تازه دیده بودم

 [۲۳:۴۴ ۱۱۸٫۰۹٫۱] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨٧

 ھیچ کاری نتونستم بکنم جز یھ آه خیلی سرد و جیگر سوز کھ جیگر خودم برای خودم سوخت و شقایق متعجب نگام کرد

  عقب گرد کردم و از آشپز خونھ زدم بیرون  رفتم تو اتاق حولھ رو برداشتم و اومدم تو حموم  بیرون اتاق

  از وقتی کھ اون اتفاق تو حموم برام افتاده بود  چشمام دید نمی کرد برم تو ھمون  حموم  برای ھمین ھمیشھ میام اینجا

داشتم آتش می گرفتم ھمین کھ رفتم زیر دوش بغضم سر باز کرد جلوی دھنم رو گرفتم کھ صدام بیرون نره اما گریھ    کردم اونم چھ گریھ کردنی

انگار چندین سالھ منتظر یھ تلنگر بودم کھ بغض چندین وچند سالم رو باز کنم حالم ھمش دستم رو دھنم فشار میدام   صدام بالاتر نره و بیشتر از این جلوشون رسوا نشم

   حالم کھ خوب شد بغضم کھ بھتر شد  لیف رو برداشتم و تمام عصبانیتم رو روی پوست بدنم خالی کردم

  حمام کھ تموم شد حولھ رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و رفتم سمت  اتاق

کھ مادربزرگ از اتاق مھمان اومد بیرون یھ نگاه بد بھم انداخت و گفت: اتاق خودتون مگھ حموم نداشت یا خواستی بھ   ھووت نشون بدی چقدر زلیلی کھ با این حال ھوو اومده سرت

  حرفاش برام بی سرو تھ بود  انقدر بھ پرو پای من میچیچھ کھ حرفی ھم براش باقی نمونده

  بھش توجھ نکردم و رفتم تو اتاق بدنم رو  خشک کردم  یھ شلوار و تیشرت ساده از تو کمد برداشتم کھ بپوششم

کھ تو یھ تصمیم ناگھانی پشیمون شدم و  یھ شلوارک مشکلی  و تاپ صورتی  برداشتم و پوشیدم بھ آرایش خوشملم   کردم موھام رو با کریپس بھ ھمون جور خیس و بھ ھم ریخت جمع کردم کھ جذابتر شدم

 اینھ…کیارش خان تشنت می کنم صبر کن و ببین

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨٨

  وقتی رفتم تو آشپز خونھ  شقایق یھ جوری نگام می کرد من: چیھ یعنی انقدر تغییر کردم کھ اینجوری نگام می کنی؟؟؟

  شقایق: تاحالا با این تیپ ندیده بودمت ھمیشھ نسبتا باحجاب بودی

  من: بیشتر موقعھ ھا تنھا کھ باشیم اینجوری می پوشم خیلی دوس ندارم بقیھ اینجوری ببیننم

شقایق: ھا… یھ چی میگم بین خودمون بمونھ این کیارش فکر کنم مغز خری الاغی گورخری چیزی خورده آخھ آدم  ھمچین زن جیگری رو ول میکنھ یھ سلیتھ ای مثل من رو می گیره ؟؟

از حالت صورت و مدل حرف زدنش ریسھ رفتم از خنده  خیلی خنده دار حرف میزد  صدام فکر کنم بیش از حد بلند بود   چون کیارش اومد تو آشپزخونھ

وقتی دیدمش بلافاصلھ خندم رو جمع کردم  با دیدن من یھ تای ابروش رفت بالا و یھ خنده مزحک کرد  و از آشپز    خونھ رفت بیرون وقتی رفت حرصی زیر لب یھ عبضی نثارش کردم کھ شقایق شنیدو خندید

  شقایق : وای وقتی حرصی حرف میزنی چقدر بانمک میشی

با ھمون حالت نگاش کردم و  چشمام رو ریز کردم   تند تند گفتم : یالا یالا بلند شو بریم میز رو بچینیم این دفعھ  صدای   خندمون رو بشنوه  میاد با ساتور تیکھ تیکمون میکنھ

با کمک شقایق میز رو با سلیقھ فوق العاده چیدیم  کارامون عین پت ومت بودیم  ھمش کارای ھم رو خراب می کردیم    بعدم ھمو نگاه می کردیم و کر کر می خندیدیم

خندھامونم مادربزرگ کیارش رو بھ شدت حرص میداد کھ ھمش چپ چپ نگامون می کرد تا این کھ میز آماد شد و غذا  رو چیدیم

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٨٩

صداشون کردیم و اونا اومدن نشستن یھ نقشھ باحال ھم برای کیارش ریختم و بھ شقایق گفتم کھ کر کر خندید و گفت من   از خدامھ

من و شقایق کنار ھم نشستیم   کیارش و مادر بزرگش ھم رو بھ رومون  یکم کھ از غذا خوردنمون گذشت  یھ چشمک    بھ شقایق زدم و بھش اشاره کردم

  اول من از زیر میز پام رو بھ پای کیارش می مالیدم دوتامون قیافھ ھامون رو بی خیال نشون میدادیم

   ھمین کھ پام بھ پای کیارش خورد خشک شد  بھ دوتامون عمیق نگاه  کرد  ماھم مثلا مشغول حرف زدن باھم بودیم

پام رو نامحسوس بھ پای  شقایق زدم و پای دیگم رو جمع کردم کھ اون پاش رو بھ پای کیارش می مالید  خدایش قیافھ   کیارش دیدنی بود

شقایق ھم کھ بھ نظرم شیطنتش بیشتر بود چون کیارش با سر وصدا آب دھنش رو قورت داد  بھ زور دادشتم خندم رو    کنترل می کردم

  وقتی شقایق دستش رو رو دستم نامحسوس گذاشت  منم دوباره دست بھ کار شدم  قیافھ کیارش واقعا دیدنی بود

   مادربزرگش نشستھ بود دست وبالش بستھ بود وگر نھ این کار ما رو تلافی می کرد

  دوتای کھ داشتیم اذیتش می کردیم اخماش بیشتر رفت تو ھم و چپ چپ بھ دوتامون نگاه می کرد

خوبی این میز این بود کھ عرضش کھ ما نشستھ بودیم خیلی کم بود وما خیلی راحت بودیم و کارامون رو راحت تر    انجام میدادیم

یعنی بھ معنی واقعی غذا رو کوفتش کردیم  یھو از غذا خوردن دست کشید و بھ صندلی تکیھ. زد و بھ زیر میز نگاه    کرد کھ خیلی سری پاھامون رو جمع کردیم

خبیث خندیدو تو ھمون حالت مشغول غذا خوردن شد  ما اگھ پاھمون رو تکون می دادیم اون می تونست ببینھ سر   جامون عین بچھ آدم نشستیم

آرام آروم داشتم با شقایق حرف میزدم مادربزرگ تا اون موقعھ ساکت بود  یھ تیکھ ماھی کھ تو بشقابش بود رو دوباره   انداخت تو دیس ماھی و اخم کرد

 [۲۳:۴۴ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩٠

  اروم طوری کھ شقایق بشنوه گفتم: نگاه الان چھ بھونھ ھای بنی اسرائیلی از توش در میاره

  مادربزرگ:  شکم ماھی رو تا جای تونستی تند کردی پرفلفل  اما گوشتش بی مزه مونده

  من: ببخشید یادم نبود براتون پوستش رو بکنم و گوشتش رو بامزه کنم

عین پلنگ زخمی داشت نگام می کرد کھ یھو منفجرشد وگفت: دختره خیر سر داری من رو مسخره میکنی حالا ھمین   مونده تو بدبخت من رو مسخره کنی

بھ خون سری داشتم نگاش می کرد کھ این بیشتر عصبانیش کردو دوباره شروع کرد: یھ نگاه بھ سرو وضعت بکن

 …انقدر بھ اون قیافھ عنترت بنداز  انقدر بھ خودت مالیدی باز ھم  شوھرت تو نکبت رو ن

  کیارش یھو پرید تو حرفش ووخشن و بلند گفت: ساکت

  دوباره مادربزرگ خواست یھ چیز بگھ کھ گفت: گفتم ساکت  یعنی حرفی نباشھ

 مادربزرگ: خوبھ دیگھ بھ خاطر این  جلو روی منم  وایستی

 !! کیارش: مامان بزرگ خواھش میکنم

 ..مادربزرگش بی حرف بلند شد و رفت تو اتاق

 چشمام رو رو ھم گذاشتم و نفس عمیق می کشیدم کھ بغضم نگیره انگشتام رو توی ھم فشار میدادم کھ آروم باشم

اما مگھ میشھ برای ھزاموین بار غرورت بشکنھ و یھ پیر زن عوضی ھرچی از تو دھنش در میاد بھت بگھ و تو نتونی   حرف بزنی میشھ آروم بود میشھ خونسرد بود. نھ نمی شھ

 دست شقایق کھ رو دوستم نشست بھش نگاه کردم .یھ لبخند بی جون زدم و گفتم: ببخشید  روز تو ھم خراب شد

  شقایق: این چھ حرفیھ  تو رو ناراحت کرد

 یھ لبخند ھیستیرک زدم و گفتم: من عادت کردم امکان نداره یھ روز خنده رو لبای من باشھ واین جماعت زھرم نکنن

 [۲۳:۴۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩١

  بلند شدم و ظرف ھا رو کم کم جمع کردم  شقایق ھم بلند شد و ھمش سعی می کرد من رو بخندونھ

کیارش ھم ھمونجا کھ نشستھ بود و بھ ما نگاه می کرد  حالم رو کھ گرفت مادربزرگش اما باز ھم دلم می خواست یکم   شیطونی کنم

   داشتیم ظرفا رو می شستیم بگو بخندمونم بالا بود. کیارش ھم عین جغد بھمون چشم دوختھ بود

کارمون کھ تموم شد اومدم نشستم رو بھ روی کیارش چایی ھم شقایق دم کرد ھمین کھ شقایق ھم نشست کیارش ما رو  بھ رگبار بست

کیارش:  این رو میگم دوتاتون آویزه گوشتون کنین بار آخرتون باشھ  کسی اینجا باشھ شما دوتا از این شیرین کاریا   بخواین بکنین بھ خدا از سقف آویزونتون می کنم

 شقایق: فقط از سقف آویزون می کنی؟؟؟؟؟

 … کیارش: نھ. میبرمتون تو اتاق

  با این حرف کیارش من سرخ شدم از خنده وخجالت اما شقایق بشکن میزد و رو صندلی مثلا قر میداد

  کیارش: بشین دختر سر جات

 بعد سرش رو سمت من کردو گفت: نقشھ این قضیھ رو تو کشیدی مطمئنم شرارت از چشمات می بارید

 .ریز خندیدم و خودم رو با چایم سر گرم کردم. با کیارش یکم ھنوز سر سنگین بودم

 راستش ھنوز ازش بھ خاطره بچمون و بحث صبح دلگیر بودم برای ھمین زیاد باھاش ھم کلام نمی شدم

 ….امروز ھم نمی دونم چرا یھو شیطنتم گل کرد و فکر این کار افتاد تو سرم  وگر نھ منو چھ بھ این کارا…والا

روز خیلی خوبی بود جز چند باری کھ مادر بزرگ اومد و بھمون  گیر داد و طعنھ ھای ریز و درشتی کھ بار من می کرد   خوبیش این بود کھ بعضی جاھاش کیارش ازم دفاع می کرد

این بھم بیشتر دلگرمی می داد و خوشحالم می کرد  ھرچی نباشھ وقتی ببینی شوھرت بعضی جاھا پشتتھ دلت گرم می  شھ

 [۲۳:۴۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩٢

  نزدیک یک ماھھ مادربزرگ کیارش اینجا  توی این یک ماه برام حسرت شده  یھ شب سرم رو آروم بزارم روی بالشت

خدا نکنھ کیارش بره بیرون ھر مدلی باشھ متلک ھا و طعنھ ھاش رو بھم می رسونھ خیلی اذیتم می کرد حرفاش خیلی

 …نیش داشت خیلی

از اون زن ھای افریتھ بود چند بار حتی من و کیارش رو ھم تا مرز جنگ و دعوا برده بود من حرفی میزدم نمی زدم   شیش تا میزاشت روش و می رفت بھ کیارش می گفت

با وجود اون حتی تو خونھ راحت نبودم نھ من نھ کیارش  اونم چندان از مادربزرگش خوشش نمی اومد دلش ھم ازش   پر بود

صبح کیارش کار داشت زود قرار بود بره با صدای آلارم گوشی کیارش کھ برای نماز صبح گذاشتھ بودمش بیدار شدم    وضو گرفتم و مشغول نماز خوندن شدم

بعد نماز  دوباره رفتم سرم رو گذاشتھ بودم بخوابم کیارش بھم گفت برای ساعت ھفت دوباره بزارمش رو ھشدار اما   یادم رفت وخوابیدم

داشتم یھ خواب عجیب می دیدم کھ انگار یھو از یھ صخره پرت شدم ،پرت شدنم مساوی شد با یھو بیدارشدن کیارش ،

 … گیج داشتم نگاش می کردم کھ شروع کرد فوش دادن من

 من: اه چی میگی تو چی شده؟؟

 کیارش: آخھ بیشرف  مگھ من بھت نگفتم گوشی بزاری رو ساعت ھفت ھا ؟؟ الان ساعت ھفت و چھل  دقیقست

ھمین جور کھ داشت می رفت تو حموم منو خودش و زمین زمان رو فوش میداد  منم سری پریدم پایین و بدو رفتم تو  آشپز خونھ تا براش صبحانھ درست کنم

 [۲۳:۴۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩٣

  سری چای ساز رو زدم بھ برق و یھ صبحانھ ساده درست کردم چای رو کھ دم کردم یھ استکان چای براش ریختم

  وقتی از  اتاق زد بیرون رفت چند تا برگھ از اتاق کارش برداشت و یھ راست رفت سمت در خونھ کھ دویدم سمتش

 !!من: ای ای ای کجا؟

 کیارش: بھ نظر تو کجا؟؟؟

  من: ھرجا بیا اول صبحانھ بخور بعد برو

  کیارش: فاطمھ دیرم شده ساعت نھ شد

دستش رو گرفتم و کشوندمش سمت آشپز خونھ و گفتم: دیرت کھ شده حالا ده دقیقھ یا نیم ساعت دیر شده صبحانھ بخور بعد برو ھمین جور ھمیشھ  برج زھرمار تشریف داری روزکھ صبحانھ ھم کھ نخوری گرسنھ باشی از ھاپو ھم خطرناکتر   می شی

نشوندمش رو صندلی و کاغذ ھا رو ازش گرفتم و. چند تا لقمھ ای رو کھ جلو تر گرفتھ بودم رو بھش دادم  دو سھ لقمھ   خچرد و یھ چن. قلپ ھم چای خورد بلندشد  کھ بره باز ھم نزاشتم

 کیارش: فاطمھ دیرم شده ھمھ اونجا منتظر منن

من: خب عزیزم  با معده خالی بری اونجا بجای دکور آشپزخونھ دکور توالت بشون تحویل میدی اونم با جزعیات بخور   یکم

  کیارش: گندت بزنن با این مثال زدنت نمی خورم مگھ من بچھ مدرسھ ایم

  من: صد رحمت بھ بچھ مدرسھ ای لاعقل بھ بچھ مدرسھ ای. میشھ لقمھ داد دستش تو کھ اونم نمیخوای

بلاخره موفق شدم و چند لقمھ بھ خوردش دادم  تا دم در پشت سرش بودم  تا کفشاش رو پوشید ھمش  چای ھا رو بھ  زور تو حلقش می ریختم

واقعا اون شده بود بچھ مدرسھ ای منم مادرش برگھ ھا وکاغذ ھاش رو ازم گرفت کھ بره درو باز کرد کھ تازه موھاش    رو دیدم

  کھ خیس روی صورتش ریختھ بود

  من: موھاتم کھ خیس لاعقل خشکشون می کردی

 کیارش: می خوای تا ماشتینم بیا سشوار دستت بگیر خشکشون کن

  من: اگھ بذاری کھ میام

 یھ چیزی زیر لب نثارم کرد و ھولم داد تو خونھ و درم بست

 یھو صدای مادربزرگش بلند شد کھ زھرم ترکید و یھ متر از جا پریدم

 [۲۳:۴۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت۴٩

ماپربزرگ :جایگاھت  روپیش کیارش از دست دادی با این کارھا دوباره برنمی گرده چون جات رو یکی دیگھ گرفتھ   البتھ تو از اول ھیچ جایگاھی نداشتی

اوف خدایا بھم صبر بده تا جلوی زبونم رو بگیرم وچیزی نگم چیزی نگم کھ برای خودم  دردسر نشھ  راھم رو بھ سمت   آشپز خونھ کج کردم و انگار نشنیده بودم چی گفت

کھ دوباره متاسفانھ صداش بلند شد : من باتو حرف میزنن سرت رو عین گاو انداختی پایین و میری  بلھ دیگھ تو   خانواده ای کھ فرھنگشون کوچھ خیابونی باشھ بزرگ بشی احترام بھ بزرگتر حالیت نیست

این چی گفت این زنیکھ بھ خانواده من توھین کرد نھ دیگھ، دیگھ سکوت جایز نیست برگشتم سمتش خیلی جلوی خودم   رو گرفتم تا توھین نکنم بی احترامی نکنم

من: کسی کھ اسم خانوادی منو میاره باید دھنش رو اب بکشھ  خانواده من عرج وقرب زیاد دارن ارزش وفرھنگشون   ازخیلی ھا ھم بیشتر و بھتره پس بفھمید چی میگید

مادربزرگ: آفرین خوشم باشھ زبونت ھم کھ باز شد باز بلبل شدی  خانواده من، خانواده من نکن  جلوی من ھمچین   میگھ انگار کی ھستن

من: گفتم ھرکی کھ ھستن ھرچی کھ ھستن برای من ارزششون فرھنگشون ھمھ چیزشون بالاس ومی ارزه بھ صدا مثل   شما با فرھنگ ھا تازه بھ دوران رسیده

مادربزرگ: خفھ شو دختر سلیتھ اینم نشونھ ای از ادب و تربیتتھ  خانواده تو اگھ خوب بودن  ج…. مثل تو را تحویل  جامعھ نمی دادن

با شنیدن حرفش مغزام سوت کشید این چھ طور جرعت کرد بھ من ھمچین حرف بزنھ ھمش نفس عمیق می کشیدم تا   آروم باشم

 من: سفت خودتون رو بھ من نصبت ندین  من کار ھای  ش

حرفم تموم نشده بود کھ با پشت دست و اون انگشتر ھای مزخرفش خفم کرد. طوری محکم زد کھ برای لحظھ ای گونھ   وگوشھ لبم بی حس بودن

گونم می سوخت بھ شدت ھم می سوخت اما کاری نمی تونستم بکنم  برای جلوگیری از بالاتر رفتن درگیری عقب گرد  کردم و از سالن  رفتم تو اتاق

 [۲۳:۴۵ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت۵٩

 در رو محکم بستم و بھ در تکیھ دادم  صداش رفتھ رفتھ بالا می رفت و حرفاش ھرلحظھ بدتر و زشت تر می شد

گوشیم رو از توی کشو برداشتم و بھ کیارش زنگ زدم  ھمین کھ الو کرد  در رو باز کردم وگوشی رو سمت صدای   مادربزرگش کھ از سالن می اومد گرفتم دعا دعا می کردم بشنوه صدا رو

واقعا دلم درد میگرفت از سفت ھای کھ بھم می داد اینجوری وقتی بھ کیارش بگم باور نمی کنھ بھتره صدای  مادربزرگش رو بشنوه

از شدت عصبانیت دست وپام می لرزید صدای مادربزرگش کھ کمتر شد اومدم قطح کنم کھ دیدم قطح شده اه حتما صدای   نرفتھ  اونم قطح کرده

گوشی روانداختم گوشی تخت و خودم رو ھم پرت کردم رو تخت گونم می سوخت خیلی اما اصلا  حس و حال بلند شدنم   نبود ببینم صورتم چش شده

  اینبار ھم ساکت بھ یھ نقطھ نگاه می کردم انقدر از این پھلو بھ اون پھلو شدم عصابم خراب بود خراب تر شد

از گرسنگی معدم می سوخت اما نمی خواستم برم پیشش تا باز چیزی بگھ  بھتره دنبال دردسر نگردم بھتر منتظر باشم  تا کیارش بیاد

صورتم خیلی می سوخت رفتم جلوی آینھ ببینم چی شده کھ با صورت رخمی مواجھ شدم روی صورتم یھ خط بلند و یھ    خط کوتا افتاده بود یھ کم ھم خون خشک شده بود خدا لعنتت کنھ ببین با صورتم چیکار کرده

  چند ساعت گذشت تا این کھ صدای در شد خیالم راحت شد کھ کیارش اومد  در اتاق باز شد

 کیارش: باز چی شد کھ دعوا کردین ؟؟؟

  برگشتم سمتش  می خواستم براش توضیح بدم کھ با تعجب نگام کرد

 کیارش: صورتت چی شده؟؟

[۲۳:۴۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۶٩

  من: شاھکار مادربزرگتھ

 کیارش: چرا این کار روکرد ؟؟

  من: چون صفت ھای خودش رو بھ من نسبت داده بود جوابش رو دادم

 کیارش: با چی زد کھ اینجوری شد؟؟

من: باپشت دستش  انگشتراش صورتم رو پاره کرد تازه جای کمربند جناب عالی ناپدید شده بود  اما این یکی تا آخر می  مونھ  من با این صورت چیکار کنم آخھ ؟

  کیارش: میرم باھاش حرف بزنم حق نداری بیایی بیرون

من: کیارش من دیگھ نمی تون باھاش بسازم  تا چشمت رو دور میبینھ  طعنھ ھا وکنایھ ھاش شروع میشھ الانم با  صورتم این کارو کرده این صورت دوباره صورت قبلی میشھ ؟؟

عقب گرد کرد و از اتاق زد بیرون صداش نا مفھموم کھ داشت با مادربزرگش جرف می زد می اومد صداشون رفتھ    رفتھ بالاگرفت خودمم ترسیده بودم

   نباید با مادربزرگش دعواش بشھ وگرنھ تمام کاسھ کوزه ھا آخرش روی سر من می شکنھ رفتم بیرون

  بازوی کیارش رو گرفتم و بھ زور آوردمش تو اتاق

  کیارش: چرا اینجوری میکنی

 من: بھت نگفتم بیا اینجا باھاش جنگ دعوا راه بنداز این کار رو کھ خودمم ھمیشھ می تونم بکنم

 کیارش: میگی چیکار کنم؟؟

من: داد نزن ،نمی دونم چیکار کنی ولی لطفا باھاش دعوا نکن حتی بحث ھم نکن  چون اینجوری فقط اسم من بد می  شھ بعد میگھ من تو رو شوروندم کھ بری با مادربزرگت دعوا کنی

 [۲۳:۴۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩٧

زنگ زد واسھ  مادرش و باھاش حرف میزد  منم رو صندلی میز آرایش نشستم و نگاش می کردم حرف زدنش کھ تموم   شد گوشی رو قطع کرد و خودش روپرت کرد رو تخت

یھ چند ساعت دیگھ ھم گذشت کیارش خوابش برد منم از گرسنگی  رو بھ موت بودم اما نمی خواستم  برم بیرون    صدای در اومد

  کیارش رو بیدار کردم کھ بره در رو باز کنھ انقدر گیج بود کھ بھ در اتاق خورد  قیافھ شولیدش خیلی برام شیرین بود

  در رو کھ باز کرد از صداشون متوجھ شدم مامان و باباش اومدن  خجالت می کشیدم با این صورت برم پیششون

کیارش صدام کرد تا برم پیششون  یکم بھ سر و وضعم رسیدم و رفتم تو سالن مامان بلند شد تا باھام رو بوسی بکنھ    کھ صورتم رو دید و ھین کشید

!! مامان: فاطمھ صورتت

لبخند بی جونی زدم و  رفتم پیش بابا …بابا ھم با عصبانیت بھ صورتم و مادرش نگاه می کرد فضای خیلی خفھ کننده   بود بھ بھانھ چایی بردن بلند شدم و اومدم آشپز خونھ

اونام داشتن باھم بحث می کردن استرس گرفتھ بودم ای کاش بھ کیارش چیزی نمی گفتم دلم نمی خواد باعث دلخوری   بینشون من باشم

  قطعا مادربزرگش ھمھ اینا رو از چشم  من می بینھ اما واقعا تحمل کردن رفتارش برام سخت بود

  انقدر صداھاشون بلند بود کھ دلم می خواست فریاد بزنم نشستم رو صندلی وسرم رو روی میز گذاشتم

 کھ کیارش وارد آشپز خونھ شد ازم پرسید چرا اینجوری شدم

  من: کیارش من نخوام بین شماھا خراب بشھ چرا بھ پدر و مادرت گفتی

  کیارش: چیزی بود کھ باید می گفتم تو نگران چیزی نباش مامان بزرگ رفت وسایلش رو جمع کنھ

 من: دلم نمی خواد اینجوری از خونم بره نمی خوام از من دلگیر باشھ

 [۲۳:۴۷ ۱۱٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤       پارت٩٨

بابا:  دخترم مادر من ھیچ وقت با ھیچ کدوم از عروس ھای خانوادش نمی ساخت  با تو کھ ازھمھ بدتره ما ھمھ میدونیم   خود مادرم مقصره تو نگران نباش

از اومدن یھوی بابا بھ آشپزخونھ یکم معذب شدم  بلند شدم وگفتم: آخھ بابا اینجوری عذاب وجدان می گیرم  من اصلا   نمی خواست کسی متوجھ بشھ اما کیارش بھتون گفت

بابا : میدونم دخترم نگران نباش اصلانم عذاب وجدان نداشتھ باش من خودم دو روز پیش برای مامانم زنگ زدم گفتم  این چند روز میام دنبالش

  قبل این کھ برن مامان بھ کیارش گفت فردا میاد دنبال من کھ باھم بریم دکتر پوست برای صورتم

  بعد رفتن اونا ھوا  ھم کھ نزدیک بھ  تاریک شده بود منم کھ چیزی درست نکرده بودم از گرسنگی ھم جون نداشتم

وقتی  میخواستم برم تو آشپز خونھ چیزی درست کنم. سرم گیج رفت خودم رو بھ کاناپھ تکیھ دادم  حس بیھوش شدن

 ….داشتم فقط تونستم  کیارش رو صدا کنم و تمام

************

  وقتی  چشمام رو باز کردم کیارش بایھ لیوان آب بالاسرم نشستھ بود

 کیارش: خوبی ؟؟؟

  من: نھ از گرسنگی حالت تھو گرفتم

  کیارش:مگھ چیزی نخوردی

من: نھ ھمون صبح کھ پشت سر تو. با مادربزرگت دعوا کردم  از اتاق نیومدم بیرون  تا با مادربزرگت چشم تو چشم   نشم

  کیارش: دختری خل و چل. صبر کن من برم زنگ بزنم چیزی بیارن

من: نھ .یھ نون پنیر  چیزی بیار  دلم غذای بیرون رو نمی خواد بعدشم بلند شو یھ چیزی درست کن من یھ شب دست   پخت تو رو بخورم

  کیارش: دیگھ چی امر دیگھ ای نیست

 قیافش برام خیلی بانمک شده بود و دیدنی  اما خودم رو پژمرده گرفت کھ دلش بسوزه و این طور ھم شد

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.