خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۱۱

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت۱۱

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

کیارش پایھ ھمھ وسیلھ ھا بود خیلی کیف داد  من بھ ھرسمتی کھ میرفتم کیارش ھم باھام می اومد نھ نمی آورد

دیگھ ھر دومون خستھ شده بودیم داشتیم تو محوطھ قدم میزدیم کھ کیارش گفت

کیارش: فاطمھ !! با تونل وحشت چھ طوری؟؟

!!کیارش من از تونل وحشت خیلی میترسم _

کیارش: واقعا؟؟ باشھ پس بریم خونھ؟؟

من: اره بریم

سوارشدیم و کیارش حرکت کرد خیلی آروم میرفت  خیلی خیلی خوب بود چون راحت بھ ھمھ جا نگاه میکردم

کیارش: چیزی میخوای برات بخرم؟؟

من: اوووم  یھ پفک و یھ چیپش بخریم با یھ نوشیدنی خنک بعد بریم پشت بوم  تا نصف شب ھمون جا بشینیم و بگیم و  بخندیم

کیارش: پشت بوم ؟؟؟

من: اره ما ھمیشھ کھ  میرفتیم خونھ داییام ھمھ ھمین کارو میکردیم خیلی کیف میداد  خونش طبقھ پنجم بود این کھ   ھفده ھجده طبقس عالیھ

کیارش: باشھ پس پیاده شو بریم خرید حلھ وھولھ

کنار یھ فروشگاه وایستاده بود باھم پیاده شدیم یھ سبد برداشتم و رفتیم سمت قفصھ ھا یھ پفک و یھ چیپس بزرگ   برداشتم  کیارش یھ بستھ تخمھ برداشت  رفتیم سمت یخچال ھا و یھ چندتا نوشیندی ھم برداشتیم

رفتیم حساب کنیم کھ  میز کنار حساب داری انواع لواشک و آلوچھ گذاشتھ بود با عشق داشتم نگاشون میکردم  برگشتم   سمت کیارش. سرم رو کج کردم چشمامم مثل گربھ شرک کردم

کیارش یھ چیزی زیر لب گفت و خندش گرفت بعد بھم اشاره کرد بردارم

از ھر مدلی کھ بھ چشمم قشنگ و خوشمزه اومد برداشتم. تا یھ ماه ھم اگھ میخوردم بسم بود

دستام پر شده بود وقتی بردم کھ بزارمون کنار بقیھ خرید ھا دیدم انواع کاکائو و شکلات  از تلخ و شیرین  کنار خرید ھا   گذاشتس ھنوز یھ مدلی ھم دست کیارش بود داشت یھ چیزیش رو میخوند

خوشحال شدم خوبھ  کیارش سرش گرم بود بھ فروشنده اشاره کرد تا از اون تافی ترش ھا برام بزاره

فروشنده کھ پلاستیک  رو سمتم داز کرد کیارش برگشت یھ لبخند دندون نما زدم کھ یھ فوشی بھم زد و یھ لبخند جیگر   زد  بعد حساب کردن رفتیم خونھ

چایی دم کردم تو فالاکس ریختم  یھ سبد برداشتم ھرچی کھ لازم بود رو گذاشتم توش  خرید ھا رو ھم گذاشتم توش کھ فقط یھ بستھ کاکائو برداشتم و چندتا لواسک بقیھ رو گذاشتم تو یخچال. کیارش ھم یھ زیر انداز مسافرتی آورد  دوتا   بالشت و یھ پتو ھم برداشتیم برای احتیاط کھ اگھ سرد شد سگ لرز نزنیم

کیارش کم کم وسایل ھا  رو تو آسانسور برد   ھمھ چیز رو کھ چک کردم دروکھ قفل کردم رفتیم بالا

[۲۰:۱۴ ۲۲٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١٧

زیر انداز رو پھن کردیم خودمونم نشستیم  یھ آھنگ آروم گذاشتم و گوشی رو گذاشتم وسط مشغول حرف زدن شدیم   کیارش از خاطرات دوره دانشگاه و نوجوانیش شد

از خنده روده بر شده بودم این جور کھ معلوم بود کیارش یکی از پسر ھای شر و شیطون دانشگاشون بود

یکم کھ گذشت از نشستن خستھ شدم بلند شدم رفتم کنار  دیوار شھر قشنگ بود  (دیدیت تماشایی شھر از بالا چھ  آرامشی بھ آدم میده )

ھمون جور داشتم شعر رو تماشا میکردم کھ آھنگ عوض شد و آھنگ فرزاد فرخ _لبخند اومد خیلی این اھنگ رو    دوس داشتم

ھمون لحظھ دستای کیارش دور کمرم حلقھ شد سرش رو روی سرم گذاشت اونم بھ شھر نگاه میکرد

اون اھنگ و این پرستیز واقعا عاشقانھ شده بود ھیچ کدوممون قصد حرف زدن نداشتیم  خیلی ھم از اون حالت  راضی    بودیم

دستام رو روی دستایی کیارش گذاشتم و چشمام رو بستم از لحظھ لحظھ این لحظھ ھا داشتم لذت میبردم

!!کیارش_ کیارش:جانم ؟؟

این کیارش رو خیلی دوس دارم ، این کیارشی کھ الان منو بغل کرده بھ حرفام توجھ میکنھ باھام حرف میزنھ منو _

!!میبره میگردونھ از ھمھ مھم تر مھربون و شیطونھ رو خیلی دوس دارم خیلی

کیارش: یھ زمانی فکر میکردم با اذیت کردنت با آزار دادنت با تحقیر کردنت آروم میشم. فکر میکردم کھ زندگی رو باید برات زھر کنم اما الان میفھمم این جور نیست اینجوری بھ علاوه این کھ تو خیلی صدمھ میبینی خودمم بھ ھیجا نمیرسم   ھیچ آرامشی ھم نمیگیرم

!!من: کیارش

!!کیارش: جانم

. من: ھمیشھ ھمین جور بمون

!! ھیچی نگفت کھ ادامھ دادم : خیلی دوست دارم

!! کیارش: منم ھمین طور

[۲۳:۲۹ ۲۳٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧٧

از حرفش غرق لذت شدم  دستم رو گرفت برم گردوند  آروم و طولانی پیشونیم رو بوسید ازش جدا شدم و تو صورتش    نگاه کردم

اونم داست نگام میکرد کھ سرش کم کم اومد پایین و لب ھاش روی لباھم قرار گرفت

اول ھمرایش نمی کردم کمرم رو کھ گرفت و کشیدتم بالا  من رو مجبور کرد باھاش ھمراھی کنم  وقتی باھاش  ھمراھی    کردم  اتشش بیشتر شد و  خشن تر می بوسید

وقتی ازم جدا شد چشمام رو بستھ بودم اما سنگینی نگاش رو حس می کردم آروم چشمام رو باز کردم کھ با لبخندش   نگام میکرد

خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم کھ سفت بغلم کرد و زیر گوشم گفت: عاشق این شرم و حیاتم بھ مولا

. خندیدم گھ گفت : دیونھ این قندی خندیدنتم

خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون گفتم : بسھ زیادی خوب بودنت بھ من نمی سازه

کیارش تک خنده ای کرد و گفت چرا؟

چون ھمیشھ کھ تو باھام خوب شدی  روز بعد یھ اتفاق بد افتاد تو دوباره ابوس و بداخلاق شد طوری کھ اون روز _  باید چند بار گریھ میکردم

چیزی نگفت و رفت نشست یکم دیگھ ھم نشستیم و حلھ حولھ خوردیم  بعد من پشت سر ھم خمیازه کشیدم

چشمام باز نمی شد  برای ھمین سرمون رو گذاشتیم تا بخوابیم  با کیارش کلا فیس تو فیس بودیم

منی  کھ ھمش ول میخورم  کیارشی کھ یھ طرف ثابت میخوابھ  اصلا باھم نمی  ساختیم

چند بار صدای کیارش بالا اومد و تذکر داد اما من یھ طرف مثل اون خواب نمیرفتم

اخرشم تحمل نکرد و منو محکم تو بغلش گرفت تا بخوابیم  خیلی سختم بود اما خواب منو ربود و یھ خواب شیرین و

. خنک اومد سراخم

[۲۰:۴۷ ۲۵٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧٨

وقتی بیدار شدم ھوا تازه روشن شده بود نمازم کھ نتونستم بخونم  کیارش ھنوز خواب بود ھوا خنک بود طوری کھ   لرزه بھ تن آدم می انداخت

بھ چھره کیارش نگاه میکردم  خندم گرفت  عین این رمان ھا کھ میگن چھره طرف معصوم شده بود اما چھره کیارش   ھیچ معصومیتی نداشت ھمون قیافھ بود با فرق این کھ چشماش بستھ بود

کرمم گرفت اذیتش کنم  اگھ صداش میکردم صددرصد بیدار میشد چون خوابش سبکھ پس بھترین کار اینھ کھ یکم   بترسونمش

ھر فکری کردم  نمی شد بھ دور و برم نگاه کردم  تو یھ لیوان نصفھ دلستر بود  خنده شیطانی کردم و تو یھ حرکت   ھمش رو روی صورت نانازش خالی کردم

عین جن زده ھا سیخ سر جاش نشست خیلی خنده دار شده بود موھای جلوی صورتش چسپیده بود بھ پیشونیش  از سر   وصورتش ھم دلستر می چکید

ولو شده بودم رو زمین ھر ھر می  خندیدم کھ چشمم بھ قیافھ برزخی کیارش افتاد  جدی سر جام نشستم  و جلوی خندم   رو گرفتم

اما چشمم کھ بھ قیافش افتاد دوباره زدم زیر خنده کھ یھو یورش آورد سمتم و محکم گرفتم  بعدم روی شکمم نشست

یھ قوطی آب انبھ برداشت و ھمش رو از سر صورتم ریخت تا روی شکمم عوضی

یھ جیغ فرا بنفش زدم و خودم رو از دستتش کشیدم بیرون

تمام بدنم چسپناک شده بود قیافمم شبیھ میر غضب شده بود کھ این بار کیارش بھم ھر ھر میخندید

بھ فوش زیر لب بھش دادم و دنبالش کردم

[۲۰:۴۸ ۲۶٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧٩

ھرچی دنباش دویدم نتونستم بگیرمش وایستادم و و بلند گفتم : ھمھ اینا رو جمع میکنی میایی خونھ

بعدم برگشتم رفتم تو.  ھمین کھ وارد خونھ شدم یھ راست رفتم تو  حموم از سرتا پام چسپنده شده بود

حس میکردم الاناس کھ مگس ھا بیان رو بشینن بس چسپنده شده بودم

وقتی از حموم اومد بیرون کیارش ھمھ وسایل ھا رو دم در گذاشتھ بود خوبھ ترسیدم لج کنھ نیارتشون

رفتم تو آشپز خونھ صبحانھ رو آماده کنم کھ کیارش ھم اومد تو آشپز خونھ و روی صندلی نشست

برگشتم کھ  لبخند روی لبش بود. خودمم خندم گرفت عمیق ھمو نگاه کردیم و زدیم زیر خنده عین این بچھ ھا خنگولک

من: کیارش خیلی بدی من دلم آب انبھ میخواست ھیچی ازش نخورده بودم چرا ھمش رو ریختی روم

کیارش: می خرم برات

اون روز تا کیارش رفت سر کار انقدر اذیتم کھ کھ بھ گریھ افتادم از دستش

روز ھا پشت سر ھم میگذشت و کیارش بھتر از روز قبل می شد خیلی خوب بود کھ انقدر مھربون و عالی شده بود

ھرجایی کھ میگفتم باھم میرفتیم  ھرچی کھ میخواستم رو برام فراھم میکرد  یھ زن از زندگیش چیزی جز محبت ھمسر   نمیخواست. کھ من ھمش نصیبم شده بود

ترس این کھ این محبت ازم دریغ بشھ  رو ھر لحظھ داشتم حتی بھ کیارش ھم گفتھ بودم  خیلی خوب بودیم باھم

اما وجود شقایق ھمیشھ گند میزد بھ حالم  ھر روز ھرجور شد یا یھ اسمی یا یھ پیامی یا زنگ ھاش روزم رو خراب   میکرد

خودخواه شده بودم دلم نمیخواست کیارش رو باھاش تقسیم کنم  بھ قول کیارش حسودی ھای زنانم بیش از خد شده

.بودن

نمی دونم دیگھ ھرچی بود خیلی حس بدی بود ھمش فکر میکنم اون میخواد کیارش رو ازم دور کنھ فکر میکنم تمام این  محبت ھای کیارش قرار نصیب اون بشن. و از من دریغ  بکندشون

[۱۹:۱۳ ۲۸٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨٠

جمعھ بود من و کیارش تو خوتھ تنھا بودیم قرار بود امروز کیارش بھم کباب بده  بساط کباب رو توی تراس  راه انداختھ   بود

منم کار ھای عقب افتادم رو داشتم انجام میدادم. یکمم اتاق ھا رو داشتم گرد گیری می کردم

کیارش تو آشپز خونھ و من تو اتاق خواب  از اونجا بلند بلند باھم حرف میزدیم پخش رو ھم روشن کرده بودم  کلا   وضعی بود برای حرف زدن دوتامون ھوار می کشیدیم

سرگرم کارھام بودم کھ زنگ واحد رو زدن  توجھی نکردم کھ کیارش رفت درو باز کرد

صدای حرف زدن کیارش می اومد ولی  صدای مخاطبش رو نمی شنیدم فکر کردم کسی اومد  برای ھمین سر و وضعم   رو مرتب کردم و یھ شال انداختم رو سرم و رفتم تو ھال

کیارش پشت بھ من بود و رو بھ روش ھم کسی واستاده بود یھ خانم بود  اسم کیارش رو آروم صدا کردم کھ وقتی    برگشت طرف مقابلش رو دیدم

فرشتھ عذابم اومده بود سراغم شقایق ، با یھ قیافھ زار رفتم سراغش باھاش رو بوسی کردم  و خیلی سنگین تعارفش   کرد بره بشینھ

اونم رفت نشست کیارش ھم ھمین طور منم پشت سرشون رفتم  رفتم و کنار کیارش نشستم  یھ نگاه پر کینھ بھ ھر    دومون انداخت و خیلی عصبی دستاش رو بھ ھم مالید

معلوم بود خیلی عصبانی بود  برای ھمن خواستم یکم تنھاشون بزارم بلند شدم رفتم تو آشپز خونھ

میخواستم چایی دم کنم کیارش انقدر آشپز خونھ رو بھ ھم ریختھ بود کھ دلم میخواست سیخ ھا رو تو چشمای نازش فرو   کنم

نفس عمیق کشیدم و کتری رو آب کردم و گذاشتم رو اجاق ھمون جا نشستم تا بھ جوش بیاد صدای حرف زدنشون می  اومد اما خیلی مشخص نمی شد  وقتی آماده شد یکم شیرینی تو جا شیرینی گذاشتم  رفتم تو سالن

با وارد شدنم دوتاشون ساکت شدن   چایی رو بھ ھردوشون تعارف کردم و بعد گذاشتن شیرینی روی میز سر جای اولم   نشستم

شقایق: شرمنده فاطمھ جون  خلوط دونفرتون رو بھ ھم زدم

من: این چھ حرفیھ  خوب شد اومدی  امروز قرار  آقا کیارش بھمون ناھار بده  دورھم خوش میگذره

ساکت شدم و چایی رو تعارف کردم خودم برای خودم شیرینی برداشتم و مشغول خوردنش شدم کھ یخ شقایق ھم آب    شد و اونم مشغول پذیرای از خودش شد

کیارش چایش رو کھ خورد لم داد رو مبل  برگشتم نگاش کردم کھ یھ نگاه بی تفاوت بھم کرد و صورتش رو برگردون     برگشتم سمتش و نگاش کردم کھ توجھی نکرد

یھ ویشگونی کوچولو از بازوش گرفتم کھ سیخ سرجاش نشست و چپکی نگام کرد یھ خنده کیارش کش زدم

عزیزم نکنھ انتظار داری  من برم ناھار رو آماده کنم  ساعت یک شد بلند شو دیگھ_

کیارش دماغم رو کشید و گفت : باش شقایق بلند شو یھ تکونی بھ خودت بده گوجھ ھا رو بھ سیخ بزن  مفت بھت کباب  کیارش ساز نمیدما

شقایق ھم لبخند زد و روسریش رو انداخت کنار کیفش و مانتو جلو بازشم گذاشت کنارش

میدونستم میخواد باھاش حرف بزنھ منم گفتم میرم بھ کارام میرسم. رفتم تو اتاق و تا گردگیریش رو کامل کنم

[۱۹:۳۶ ۲۹٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤

:ناھید

از روز شنبھ تحریم ملی خرید خودروھای صفر و طلا وسکھ و ارز و لوازم خانگی و موبایل  ھمزمان در سراسر ایران

.آغاز میشھ! با نخریدن بھ مدت دو ماه قیمت ھا واقعی میشھ، کافیھ دو ماه نخریم

خواھش میکنم بخوانید، منتشر کنید و پایبند باشید یکبار بیائیم مثل ملت ھای توسعھ یافتھ عمل کنیم لطفا این پیام رو بھ تمام گروه ھاتون بفرستین لطفا کم کاری نکنید و علیھ گرانی متحد باشیم ارسال بھ ١٠٠٠ نفر برای این پویش ملی

[۲۱:۴۶ ۲۹٫۰۹٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨١

کارم تموم شد اومدم برم تو تراس پیش کیارش وشقایق کھ دیدم دارن بحث میکنن. در تراش بستھ بود از پشت شیشھ   میدیدمشون

عقب گرد کردم از اونجا دور شدم رفتم  تو آشپز خونھ کھ ماشا بن باران آشغال شده بود خودم رو با تمیز کردنش  سرگرم کردم

بعدم مشغول چیدن میز شدم  کارم کھ تموم شد رفتم تو سالن و نشستم تلوزیون رو روشن کردم  بحث اونا خیلی طول  میکشھ

کھ در تراس باز شد وانا اومد تو کیارش چند بار صدام کرد منم چون رو کاناپھ پشت بھ اونا دراز کشیده بودم معلوم نمی   شدم

میز روچیدم شما برین منم الان میام بعد چند لحظھ تلوزیون رو خاموش کردم و رفتم سر میز  شقایق کنار کیارش _  نشستھ بود دوست نداشتم  منم عین اون رفتار کنم برای ھمین رو بھ روی کیارش نشستم

و تو سکوت مشغول  خوردن شدم گاھی از  کار، اون دو نفر حرف میزدن  اما من حتی توجھی نمی کردم زودتر از ھر   دوشونم غذام رو تموم کردم

از کیارش تشکر کردم و بھ صندلیم تکیھ دادم  مشغول نگاه کردن  بھ غذا خوردنشون شدم کیارش بی خیال داشت  ناھارش رو میخورد اما شقایق معلوم بود معذب شده چشم ازش برداشتم و خودم رو با نمک دون سرگرم کردم

غذا رو کھ خوردیم من و شقایق میز رو جمع کردیم بعدم برای شستن ظرفا یکم تعارف کردیم دیپم اگھ ھمینجو ادامھ بدم  میزاره میره برا ھمین عقب کشیدم چون واقعا خستھ بودم

ظرف میوه رو برم تو سالن و کنار کیارش نشستم  اون داشت با گوشی ور میرفت منم یھ رمان کھ تو کتاب خونھ بود رو  برداشتم داستانش چندان جذاب نبود اما بھ ناچار از بی حوصلگی خوندمش

شقایق اومد کنارم نشست و با جلد کتاب یکم ور میرفت

کیارش: فاطمھ بدش میاد وقتی تو فکر یا قرق کاریھ کسی ھی تو کارش سرک بکشھ و  دورو برش ورجھ ورجھ کنھ

شقایق صاف نشست. خودمم خندم گرفتھ بود کیارش بدجور حالش رو گرفتھ بود تاحالا خودمم بھ این ویژگیم دقت نکرده  بود

فکر کنم حوصلھ شقایق ھم سر رفتھ بود چون اونم گوشیش رو برذچداشت مشغول شد

[۱۸:۵۰ ۰۱٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨٢

فکر کنم نزدیک یک ساعت بود  کھ ھر سھ نفرمون سرمون بھ کار خودمون بود کیارش گوشی رو گذاشت کنار و یھ   کش و قوسی بھ کمرش داد

کیارش: حوصلتون سر نرفت؟

شقایق ھمون طور کھ سرش تو گوشی بود یھ خیلی کشدار گفت منم بھ کیارش نگاه کردم و سرم رو تکون دادم

. کیارش: پس بلند بشین تا پارک پیاده روی کنیم

دلم نمیخواست با شقایق برم چون مطمئن بودم از اول تا اخر بھ کیارش می چسپھ اما بھ ناچار بلند شدم

یھ آرایش ملایم گردم و یھ مانتوی بادمجونی تیر پوشیدم یھ روسی ساتن کھ نقش ھاش بھ رنگ بادمجونی وصورتی بود رو مدل لبنانی بستم بعد چادر سر کردن  کیف کوچیک مشکیمم رو دوشم گذاشتم و کفش ھای ساده دخترونم کھ مشکی   رنگ بود پوشیدم  کیارش ھم اومد یھ تیشرت مشکی با شلوار مشکی پوشید و عینکشم زد با ھم رفتیم بیرون

شقایق حاضر بودن  ھمون مانتو جلو بازش رو تنش کرده بود روسری نخی بزرگشم  انداختھ بود سرش کفش ھای    پاشنھ بلندشم پوشیده بود ارایشم کھ تجدید کرده بود. کیفش رو رو دوشش انداختھ بود

کیارش یھ نگاه از سرتا پا بھ اون کرد یھ نگاه ھم بھ من کرد خندم گرفت داشت مقایسمون می کرد  بعد خودشم جلوتر از   ما رفت سمت در ماھم پشت سرش

از ساختمون کھ اومدیم بیرون  ھر سھ نفرمون کنار ھم راه میرفتیم ھوا ھم یکم خنک شده بود ھوای بعدظھر واقعا عالی    بود

تو راه کیارش انقدر گفت و ما خندیدیم کھ اصلا مسیر برامون معلوم نشد  وقتی بھ پارک رسیدیم من و شقایق رفتیم رو   چمن ھا نشستیم کیارش رفت و بستنی گرفت

بعد خوردن بستنی  خواستیم تو محوتھ قدم بزنیم بلند شدیم و ھمین جور کھ داشتیم راه میرفتیم  یھ خانواده رو نیمک ھا  نشستھ بودن یھ خانوم و آقای سی سی و خوردی با یھ پسر بچھ پنج شیش سالھ و یھ نوزاد کھ تو کالسکھ بود

پسر کوچولو بدو بدو داشت میرفت سمت تاب ھا کھ افتاد و جیغ زد پدر و مادرش ھردو بلند شدن و دویدن سمتش

نوزاد تو کالسھ ھم داشت گریھ میکرد کیارش و شقایق رد شدن اما یھ چیزی مانع می شد برم برگشتم سمت کالسھ و  نوزاد رو از توش برداشتم از شکل وقیافش و لباس صورتیش فھمیدم دختر خیلی ناز بود عین برف سفید شده بودبلندش کرده بودم و رو بھ روم نگھش داشتھ بود خودم باھاش اشک می ریختم اگھ بچھ منم مونده بود الان قطعا ھمھ   اندازه این نوزاد بود

بھ روش لبخند زدم با اشک چون ساکت داشت نگام می کرد و یھ انگشتشم تو دھنش بود این حالتش رو کھ دیدم دلم قنچ  رفت براش

کھ داغ دلم تازه تر شد تو بغلم محکم فشارش دادم کھ صدای کیارش رو شنیدم و کنارم کھ بازوم رو گرفت و اسمم  رو   صدا زد

برگشتم وبچھ رو سمتش گرفتم _کیارش ببین اگھ بچمون می موند الان ھم سن این نوزاد بود

[۱۹:۱۲ ۰۲٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨٣

باغم نگام کرد چشماشم بارونی شد صورتش رو برگردوند و دستش رو تو موھاش کرد برگشتم و بھ صورت ناز نوزاد   نگاه کردم

محکم تو بغلم فشارش دادم دستی رو شونم نشست  وقتی برگشتم مادر نوزاد بود لبخند زدوگفت: عزیزم تو کھ جونی   ایشا خدا بھت دوباره بچھ میده امیدتت رو از دست نده

دلم نمیخواست بچھ رو بھش بدم  بھ ناچار بچھ رو دادم و اشکام رو پاک کردم

ممنون_

صورت نوزاد رو نوازش کردم دوباره بغضم گرفت برگشتم و ازشون دور شدم

تند تند راه میرفتم صورتم خیس از اشک بود فکر میکردم ھمھ دارن نگام میکنن  یھ شیر آب دیدم رفتم سمتش رو چند   مشت آب یھ صورتم پاشیدم

کنار سکوی شیر آب وایستادم کیارش اومد کنارم وایستاد دستش رو رو کمرم گذاشت شرمندش بودم

کیارش: بھتری؟

! من: بخشید …ھمیشھ ھمھ جا آبروت رو میبرم

کیارش: این جور میگی تا بیشتر شرمندت بشم

دوباره بغض کردم کھ بغلم کرد و سرم رو سینش فشرد دیگھ نمی خواستم بیشتر از این خودم رو اینجوری نشون بدم   کیارشم عذاب بدم

میدونم ھنوزم کھ ھنوزه عذاب وجدان داره وھنوزم خودش رو مقصر میدونست آخ کھ چھ روزای سختی بود

از بغلش جدا شدم و لبخند زدم  دستش رو گرفتم و رفتیم سمت شقایق ھنوز بغض داشتم کیارش بازم نگام میکرد

نمیخوام روزمون خرابربشھ بعد این ھمھ روزھای خوب وشیرین _

صورتم رو نوازش کرد و راه افتادیم شقایق ساکت بود حرفی نمیزد کیارش یھ پشمکی دید ورفت دوتا پشمک بزرگ   برای من و شقایق گرفت

خجالت می کشیدم یھ پشمک دستم باشھ و ازش گاز بگیرم  اما چیزی نگفتم وبرداشتم

[۱۷:۵۸ ۰۸٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴١٨

ھوا کم کم داشت تاریک می شد. کیارش تا یھ رستوران ھمون نزدیکی ما رو پیاده برد من کھ زیاد مشکل نداشتم اما   برای شقایق خیلی سخت بود با اون کفش ھا این ھمھ راه رو  پیاده بره

ھمش اعتراض میکرد کھ نمیخوام نمی تونم خستھ شدم پاھام  ماشین بگیریم اما کیارش اصلا توجھی نمی کرد تا دم رستوران بھ زور خودش رو رسوند دیگھ اشکش داشت در می اومد

یھ میز رو انتخاب کردیم و نشستیم شقایق اخم کرد و نشست ھمش پاھاش رو ماساژ میداد

کیارش: از این بھ بعد متوجھ باشین با من میایین بیرون عین این کھ میخواین برین مھمونی تیپ نزنین اسپرت یا ساده   رو بیشتر می پسندم  تا این ھمھ تجملات دردسر ساز

بعد گفتن حرفش گارسون رو صدا کرد ھمھ سفارش دادیم و بعد صرف شام میخواستیم بریم خونھ از رستوران زدیم   بیرون

شقایق: خب کیارش من برم دیگھ یھ ماشین برام میگیری

کیارش: صدبار تا الان گفتم خوشم نمیاد شب ھا تنھا جایی بری چھ با ماشین چھ تاکسی چھ آژانس مثل این کھ ھنوز

. متوجھ نشدی

شقایق: خب نمیشھ کھ بیام خونھ شما

کیارش: امشب رو استثنائن تشریف بیار چون منم حوصلھ ندارم این موقع شب برم برسونمت فردا با ھم میریم شرکت

اخ کھ زورم می اومد  اما چیزی ھم نمی تونستم بگم کیارش یھ ماشین گرفت و رفتیم خونھ

ھمین کھ وارد شدیم شقایق کفش ھاش رو پزت کرد و لنگون کنگون خودش رو بھ راحتی رسوند و روش نشست و با  پاھاش ور رفت  کیارشم رو مبل کنار تلوزیون نشست و کنترل تلوزیون رو برداشت

منم رفتم تو اتاق و لباسام رو با یھ تیشرت وشلوار  ورزشی دخترونھ عوض کردم چند مدل از این لباس ھای راحتی رو   کیارش برام خریده بود

بھم گفتھ بود دوس داره تو خونھ  ھمیشھ  لباس ھای دخترونھ و ناناز بپوشم یھ عالمھ ھم از شلوارک ھای رنگی و این جور لباس ھا و تشرت ھای  عروسکی برام خریده بود

موھامم  از وسط فرق کردم و نصفش رو باگیره ھای صورتی  یھ طرف بستم نصف دیگشم یھ طرف خرگوشی خودمون   البتھ پایین بستم

یھ شلوار و پیرھن ساده و قھوه ای کھ زیاد دوس نداشتمش رو ھم برداشتم و برای شقایق بردم  وقتی وارد سالن شدم شقایق یھ جوری نگام می کرد لبخند زدم و لباس ھا رو سمتش گرفتم

فکر کردم شاید با اون لباس ھا راحت نباشی نتونی راحت بخوابی_

شقایق: نھ عزیزم من با این لباس ھا راحتم موقعھ خواب ھم درشون میارم تا راحت بخوابم بدون لباس

دختری انتر ببین برا من چھ کلاسیم میزاره بدون لباس میخوابھ چندش لبخند زدم و لباس ھا رو بردم تو اتاق گذاشتم  لیاقت نداشت

رفتم تو آشپز خونھ چایی دم کردم ھمون شکلات ھا  رو کھ باکیارش گرفتھ بودیمم ھمھ رو برداشتم  بردم رو میز گذاشتم

[۱۸۰۰: ۰۸٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤

❤❤ شرمند بھ خاطر بدقولیم ولی چند وقت گرفتارم شاید دیر بھ دیر پارت گذاشتم ازم ناراحت نشین

[۲۳:۰۵ ۱۱٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵١٨

کیارش چشمک زد و بعد یھ تیکھ از کاکائو رو تو دھنش گذاشت شقایق دست  دست می کرد  حس میکردم یھ چی    میخواد بگھ

حتی حدسم زده بودم چی میخواد بگھ اما کور خونده بزارمش تا بھ این خواستش برسھ اون الان تو خونھ ما مھمونھبرگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم  لبخند زد و نشست کنارمون منم یھ چایی گذاشتم  جلوش و یھ لبخند مثلا مھربون زدم

ھمون مشغول تماشای فیلم شدیم. اما رفتار شقایق از دور معلوم بود میخواد یھ چیزی بگھ ھمش میرفت جلو و می اومد  عقب اصلا سر جاش نمی نشست و ھمش وول میخورد

کیارش حواسش اصلا نبود غرق فیلم شده بود منم اصلا توجھ ای نمی کردم تا خودش حرف بزنھ من و کیارش بغل ھم   نششتھ بودیم

ھمیشھ وقتی داشتیم چی میخوریم اگھ اون برمیداشت یھ تیکھ بھ من میداد ومنم بھ اون میدام کیارش ھر وقت کاکائو یا   شکلات برمیداشت یھ تیکش رو سمت دھنم میگرفت منم گاز میزدم

چندبار خواستم بھ کیارش بگم این کار رو نکنھ چون شقایق نشستھ و تو ذھنش فکرھایی میکنھ اما پشیمون شدم    میدونستم وقتی بخواد کاری رو بکنھ بھش نھ بگیم داغ میکنھ

بھمم نگاه نمی کرد تا بھش اشاره بزنم سمت شقایق منم دیگھ تلاشی نکردم چون این کارش رو دوست داشتم و عادت   کرده بودم

شقایق دیگھ کلافم کرده بود بگشتم سمتش و گفتم خوابت داره عزیزم ؟؟

لبخند زد و سرش و پایین انداخت و گفت :با کیارش یھ کار خصوصی دارم ،کیارش میشھ بیایی تو اتاق

کیارش: تو برو من الان میام ھمین تیکش رو ببینم

شقایق کھ رفت تو اتاق برگشتم سمت کیارش تا باھاش اتمام حجت کنم  اونم بھم نگاه کرد کھ دستم رو بلند کردم

کیارش یعنی بھ خداوندی خدا اگھ امشب رفتی پیشش بخوابی باور کن اونا میداندازم بیرون تو ھم دیگھ تو اتاق راه _ نمیدم قسم خوردم مطئن باش انجام میدم

کیارش خندش گرفت دستاش رو بالا برو و گفت: من تسلیم بانو من تسلیم

بعد با خنده بلند شد رفت تو اتاق سراغ شقایق مطمئن بودم شقایق ھمینو میخوادحسای زنانم بھم اینو میگفتن

[۲۲:۴۲ ۱۴٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١٨

سرم رو بین دستام گرفتم اوف امروز عصبی شدم  شدید چھ روز مزخرفی بود خدا روزھای بعد دیگھ چھ جوری باشھ   خودت بھ خیر بگذرون

یکم دیگھ منتظر شدم اما خبری از کیارش نشد ھمش نفس عمیق می کشیدم وسعی می کردم خون سردی خودم رو حفظ   کنم

مطمئن بودم  اگھ تا ده دقیقھ دیگھ کیارش نیاد یھ حالی از دوتاشون میگیرم خوی خبیثم بیدارشده بود  از این حال   ناراضی نبودم چون دیگھ دوست نداشتم ھمیشھ من خوب باشم یھ وقت ھایی ھم باید بد بود

اومدم بلند بشم برم سراغشون کھ کیارش دست رو شونم گذاشت و مجبورم کرد بشینم  داشت کم کم میزد بھ سرم_

کیارش: تازگیا بد اخلاق شدی فاطمھ ھمین مونده منو بزنی

عزیزم انتظار کتک خودنم داشتھ باش اما اینجا نھ تو اتاق_

کیارش:  من ترجیح میدم روی کاناپھ بخوابم امشب رو ، با دو تا زن تو یھ خونھ تنھا بودن  انگار  تو جھنم با دوتا  ھوری جھنمی تنھام

!!!کیاررررش_

کیارش: جون کیارررش ؟؟

از زور حرص نمی دونستم چیکار کنم زیر لب یھ میکشمت زمزمھ کردم  خیز برداشتم سمتش کھ از جاش تکون نخورد   کھ ھیچ دستاشم باز کرد کھ برم تو بغلش

بالای سرش دست بھ سینھ وایستادم و با چشم ھای ریز شده نگاش میکردم کھ دستم رو کشید و پرتم کرد تو بغلش

سعی نکردم از بغلش بیام بیرون اما یھ گاز نسبتا محکم از بازوش گرفتم

کیارش: اخ باز وحشی شدی عزیزم

حقتھ حقتھ الانم ولم کن تا بلایی سرت نیاوردم_

کیارش: چرا؟؟

جوابش رو ندادم و از بغلش بلند شدم و رفتم تو  اتاق رو تخت پشت بھ در دراز کشیدم

[۱۹:۳۳ ۱۶٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤  پارت١٨٧

تو فکر فرو رفتھ بودم کھ در اتاق باز شد فھمیدم کیارشھ اما از جام تکون نخوردم  تخت بالا پایین شد و دست کیارش   روی شونم نشت

برگشتم وسوالی نگاش کردم سرش رو بھ علامت ھیچی تکون داد ودراز کشید  چشماش باز بود و یھ سقف نگاه می  کرد دلم براش ریش شد

خودم رو کشیدم سمتش و سرم رو روی سینش گذاشتم و دستم رو دورش حلقھ کردم  دست اونم وار موھام شد و   مشغول نوازش شد  بعدم موھام رو بوسید

این یعنی ھیچ کدوممنون از ھم دیگھ نھ دلگیریم نھ قھریم  با خیال راحت چشمام رو بستم و بھ خواب فرو رفتم

__________________

از خواب کھ بیدار شدم کیارش نبود  وقتی بھ ساعت نگاه کرده ده و ده دقیق رو نشون میداد عین جن زده ھا از جام   پریدم رفتم تو سالن ھیچ کس اونجا نبود  تو اشپز خونھ سرک کشیدم اونجاھم کسی نبود

اتاقی کھ بھ شقایق داده بودمم تمیز و مرتب و خالی بود  پس  ھردوشون باھم رفتن. بیخیال برگشتم تو اتاق وقتی وارد   سرویس شدم بھ آینھ یھ یاداشت چسپونده بودن

سلام بانو چھ عجب بیدار شدی  !!  عزیزم دیشب نھ من ساعت رو کوک کردم نھ توھر دومون  خواب موندیم  شانس ) آوردم شقایق بود وگرنھ منم تا الان کنارت خواب بودم  وقتی ھم بیدار شدم دلم نیوند بیدارت کنم  خانومم دیشب خواب ماھی ھی میدیدم امروز از ھمین الان ھوس ماھی کردم

( دوست دارم بھ فکرتم  بھ فکرم باش

یھ شکمو زیر لب بھش گفتم  در ھمھ حال بھ فکر شکمشھ  یھو یادم افتاد ما کھ ماھی نداریم

برای احتیاط بازم رفتم تو یخچال رو نگاه کردم بلھ نداریم حالا چیکار کنم  رفتم سراغ گوشی شمارش رو گرفتم

بعد دو سھ بوق جواب داد حتی نگذاشت من سلام بکنم  کیارش: عزیزم من یھ نیم ساعت دیگھ بھت زنگ میزنم

بعدم قطع کرد  توجھ نکردم رفتم برای خودم چایی دم کنم دلم صبحانھ نمیخواست

مشغول خوردن چایی بودم کھ صدای گوشیم بلند شد بھ ساعت نگاه کردم بیست و پنج دقیقھ گذشت جواب دادم

الو_

کیارش: سلام بانو شرمنده با چند نفر از ھمکارام سر یھ نقشھ بودیم کھ بھ مشکل بر خورده بود  نمی تونستم جواب بدم  جانم کاری داشتی ؟؟؟

( یعنی خوشم میاد اینجوری ازم حساب میبره و ریز بھ ریز کاراش رو برام شرح میده)

سلام جانم  خستھ نباشین …کیارش ماھی نداریم  متاسفانھ_

کیارش: کارت انصار ھست تو کشوی برش دار ھرچی لازم داشتی بخر

اول بھ گوش ھام شک کردم یعنی ازم میخواد تنھایی برم خرید  اونم کیارش

کیارش من برم خرید تنھا؟؟_

کیارش: مگھ مشکلی داره  زنگ میزنی آژانس  اگرم دوست نداری من خودم راننده میفرستم دم در لیست خرید بھش بده   تا خودش بخره

راننده بفرست بیاد تنھای دلم نمیخواد برم بیرون_

کیارش: عاشق ھمین اخلاقتم خودم نوکرتم میام دنبالت  منتظر باش فعلا

گوشی رو قطع کرد منم با تعجب بھ گوشیم نگاه میکردم این چرا امروز اینجوری شده

[۲۲:۵۷ ۱۹٫۱۰٫۱۸] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨٨

ذھنم تا آماده شدم مشغول حرف ھا و رفتار کیارش بود منظورش چی بود بھتر صبر کنم بیاد  وقتی اومد یھ زنگ زد   گفت برم پایین منم کیفم و  برداشتم و رفتم پایین کیارش رو بھ روی مجتمع پارک کرده بود

رفتم سوار شدم و نشستم و بھش سلام دادم  کھ اونم با روی باز جوابم رو داد وقتی حرکت کرد منتظر بودم چیزی بگھ   کھ از لبخند گوشھ لبش معلوم بود یھ جای کار بد جور میکنگھ کیارش ھم میخواد من رو تو خماری بزار

کیارش چی شده امروز یھ مدلی ھستی  وقتی زنگ زدی حرفای پشت تلفنت میگفتی تنھا برم بعد یھو گفتی  میایی  _ دنبالم نمی فھمم  دلیل رفتارت چیھ ؟؟

کیارش: فاطمھ یادتھ چند ماه پیش رفتیم یھ کافھ کھ دوستامم بودن با خانوماشون ؟؟

اره ھمون روز مزخرف البتھ ھمھ با خانوماشون نیومده بودن. بعضی ھا با  دوست دختراشون  و معشوقھ ھاشون _ اومده بودن

کیارش: حالا ھرچی ھمون روز برای چندمین باز عاشق پوششت شدم بین تمام خانوم ھا تو تک بود ساده بی آلایش و با   پوشش مناسب

جز من حتی بقیھ پسر ھا ھم شیفتھ پوشش و رفتار متینت شدن وقتی بچھ ھا ازت تعریف کردن دلم میخواست کلھ  ھمشون رو بکنم  بعدم تو رو قایم کنم کھ چشم ھیچکس بھت نخور  یھ حس متفاوت بود

بعد عین بچھ ھای کوچیک بھ بقیھ فخر فروشی کردم از رفتارت اخلاقت ھمھ چی براشون گفتم. باورشون نمیشد علی حتی برگشت بھم گفت زنت فقط ظاھر مناسبی داره وگرنھ امکان نداره اخلاقشم عالی باشھ گقت سنش کمھ این چیز ھا   حالیش نیست فکر کردن دروغ میکن

روزی نبود تو شرکت باھم جدال نداشتھ باشیم گذشت امروز خودت زنگ زدی ھمھ بچھ ھا بود  میدونستم ھمھ چی تموم شده تو خونھ ھیچ مواد غذایی نداریم  بھ ذھنم رسید این پیشنھاد رو بھت بدم  البتھ مطمئن بودم قبول نمیکنی تو تاحالا اصلا تنھای از خونھ نیومدی بیرون الانم برای اولین بار این کار رو نمی کنی اونم خرید خونھ  بعدم چون ھمھ بچھ ھا  بودن بھشون گفتم گوش کنن زنگ زدم و بھت و تو جواب باب میلم رو دادی

یعنی چی باب میلت؟_

کیارش: بشون گفتم خانوم من دوست نداره بدون من بره بیرون و از تنھایی رفتن بھ جای متنفره گفتن نھ زن ھا منتظر  یھ فرصت ھستن کھ یھ جوری مردھا رو بپیچونن و برن خرید و ددر  کھ منم زنگ زدم بھت تا بھشون صابت کنم

با خشم نگاش می کردم کھ خنذش گرفت و گفت خب چیھ منم بدون این کھ چشم ازش بردارم گفتم: مگھ زنت وسیلھ

شرط بندی وتفریح تو و دوستاتھ اصلا از این کارت خوشم نیومد چرا باید درمورد اخلاق و خلق و خوی من بھ دوستات  بگی آخھ

کیارش: جونم جزبھ  اخھ تو نمی دونی خانومم چھ حالی داره با زنت پوز ھمکارھا و دوستات رو بمالی بھ خاک  از فردا ھم ھمش تو رو می کوبن تو سر. زناشون کھ خانوم کیارش الھ خانوم کیارش بلھ یعنی تھ لذت بود امروز قیافھ ھاشون   رو دیدم زن زلیل ھای یدبخت. داشتن از حسودی می پوختن

عین این زنایی حسود داشت برات غیبت. میکرد و از جلز و ولز زدن دوستاش می گفت خندم گرفت از این حالتش

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.