خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت10

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت10

Rate this post

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

چند روزی کھ کیارش رفتھ طفلک داداش ھام منو ھمھ جا میبردن می گردوندن اما بھ من خوش نمی گذشت  حتی فکرش   ھم نمی کردم انقدر بھ کیارش وابستھ شده باشم

ھمھ ھمش مسخرم میکردن اما چھ کنم دیگھ بقول داداش باختم اون قلب بی صاحاب رو

درصورتی کھ کیارش ھر روز بھم زنگ میزد و وعدھای سر خرمن میداد کھ امروز میام فردا میام

فقط میخواست بیاد اما نمی رسید  دلم آب شد اما مگھ میاد  داشتم اتاقم رو جمع و جور میکردم کھ گوشیم زنگ زد   وکیارش بود

من: الو

کیارش: جون

من: وا کیارش باز چت شده

کیارش: با شما نبودم

از لفظ حرف زدنش بدم اومد گفتم :پس با کی بودی

کیارش: با خانومم

من: خب چرا اذیت میکنی

کیارش: اذیت نکردم با خانومم بود دیگھ

من:  اه لوس

کیارش: عزیزم من  جز شما یھ خانم دیگھ ھم دارم ندارم؟؟

چیزی نگفتم دوباره با حرف ھای بی توجھش حالم وخراب کرد و بغضم گرفت

کیارش: حالا بغد نکن خب چیکار میکنی  خانوم خانوما بی ما

من: ھیچی میگذرونم

کیارش: الان چرا ناراحت شدی

من: نارحت نشدم تو خوش باش مثل این کھ بھ تو خیلی خوش میگذره

کیارش: یعنی الان بی من بھ تو پیش خانوادت خوش نمی گذره

من: الان من بھ تو چی بگم من یھ شب یھ روز دلم میخواد پیش خانوادم باشم شوھرمم پیشم باشھ  نھ این کھ اگھ پیش   شوھرم باشم  خانوادم نیستن و برعکس کخ الان ھمون حالو دارم

کیارش: خب عزیزم قول میدم بیام ھمین امروز فردا میامبعد تا یھ ھفتھ در روز  باھم میمونیم کل زاھدان رو میگردیم    فقط کارھام یکم سبک تر بشھ

من: من فقط میخوام بدونم کارھای شما کی سبک میشھ

کیارش: جان فاطمھ من دیشب دوساعت خوابیدم. از وقتی اومدم من دوبار رفتنم خونھ اونم برای پوشیدن لباس الان    ھمش تو کارگاھیم  یا تو خونھ یا مغازه وفروشگاھای مشتریامون

من : یھ چیز می پرسم  راستش روبگو

کیارش: جانم بگو

من: دقیق کی میایی؟؟

کیارش: شاید فردا شاید پس فردا. نمی دونم

من: مثلا گفتم دقیق

دوباره از اون خندھای بلند فاطمھ کوشش زد کھ تو دلم قند آب شد

[00:09 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت٨۵١

کیارش: خب عزیزم  نمی دونم اما باور کن تا چند روز آینده میام قول

من: ببینیم و طریف کنیم

نزدیک نیم ساعت بود کھ باھم حرف میزدیم  ھنوز کم بود

کیارش: راستی کی خونس الان مامانت ھست

من: مھمون کھ نھ صاحب خونھ  ھا ھست  زن عمومو ودختراش با مامان پایینن منم قرار بود برم کھ الان داریم حرف  میزنم در رفتم

کیارش: خب پس برو پایین گوشی رو بده بھ مامانت  یکم

باھاش حرف بزنم

بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون سمت پلھ ھا رفتم

من: قضیھ چیھ کھ انقدر با مامانم اوخت شدی

کیارش: مشکلیھ یکم با مادر زن خوب باشیم

من: او یس قبول ھمون قضیھ مادر زن سلام

کیارش: زدی تو ھدف آفرین

دیگھ رسیدم تو سالن پیش مامان اینا

من: خب از طرف من خدانگھدار

. کیارش: نھ باھات حرف دارم بعد مامانت گوشی رو برداری

من: نوچ شما برو با ش میم میم حرف بزنید

گوشی رو دادم بھ مامان و کھ  ھمھ چشمشون روی من بود  دختر عموم گفت: کلک رمزی ھم کھ حرف میزنی ش میم میم کیھ نکنھ ھووتھ

اون یکی با لودگی تمام  گفت: نھ منظورش معشوقھ شوھرش بود

با یھ قیافھ ای کھ معلوم بود از حرفاشون خوشم نیومده نگاشون کردم و صورتم رو سمت مامانم کردم کھ غرق حرف  زدن با دامادش بود

[00:09 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت٩۵١

از رفتارھای مامان معلومھ کھ امروز فردا کیارش میاد  بھ من کھ چیزی نمیگھ موندم چھ زود این داماد ومادرزن باھم   شیش شدن منم کھ کرم بروکلی

امروز از صبح کھ بیدار شدم انرژی داشتم یھ حسی بھم می گفت کیارش امروز میاد از بین لباس ھای بلوچیم یھ لباس    فیروزه ای برداشتم

روسری ھم رنگشم برداشتم  یھ دوش اساسی گرفتم  لومدم شروع کردم آرایش کردن  دوباره انگار شدم ھمون دختر شر   و شلوغ. گذشتھ

تو اتاقم یھ اسپیکر صورتی بزرگ  کنار کامپیوترم داشتم  کھ عاشقش بودم یھ عروسی رو می تونستم باھاش بگردونمگوشیم رو وصل کردم بھش و آھنگ ھای جدیدم رو پلی کردم و صداشم بیشتر کردم  آھنگ ھا دونھ دونھ رد می شدن

یھ آھنگ عربی اومد  شالم رو دور کمرم بستم و مشغول رقص شدم  عاشق رقص بودم حتی چند بار کلاس ھای مختلف   ھم رفتم

بعد ھم شعیب یا سام و صدرا رو مجبور میکردم باھام تمرین کنن

در صورتی کھ دختر نسبتا محجبھ ای بودم اما آزادی زیادی داشتم و خیلی دل شاد بود ھمیشھ تو دورھمی ھا آھنگ   میزاشتم و ھمھ رو مجبور می کردم باھام برقصن

ھیچ وقتم خستھ نمی شدم  ھمون جوز در حال  رقص بودم کھ مامانم اومد و گفت دختر عمو ھا  اومدن ھمھ پایینن

گوشی رو برداشتم و رفتم پایین  سام وصدرغ ھم مثل من عشق اسپیکر و ضبط بودن تو سالن اصلی ھمون پذیرایی

رو کمد دیواری بود کھ توش یھ ضبط نسبتا قدیمی با دوتا بلند گو بود

آھنگ ھا رو پلی کردم ھمھ رو مجبور کردم بھ رقصیدن حتی تازه عروس ھامون رو

زن عموم خندید و گفت : خوبھ فاطمھ جان اومدی دوبارھربھ این خونھ رنگ و بو دادی  این خونھ بدون تو اصلا بھ   خونھ شباھت نداشت

زن عموی دیگم گفت: اره  خوبھ مثل این دخترای دیگھ ازدواج کھ میکنن کلی اخلاقاشون عوض میشھ. فاطمھ اخلاقش  تغییر نکرد

[00:09 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١٠۶

از زن عموم ھام بعید بود از من تعریف کنن  جالبھ  در جوابشون یھ لبخند ملیح زدم و از کنارشون گذشتم و  یھ آھنگ   پلی کردم و در حال رقص بودم

کھ صدای در اومد توجھی نکردم و مشغول رقصم بودم  دختر عموم ھمش اشاره میزد. برگشتم  پشت سرم و رو نگاه   کردم

کیارش بھ چھار چوب در تکیھ داده بود منو نگاه میکرد  بھ زور خودم رو کنترل کردم کھ بپر بپر نکنم و نرم بغلش

عین دختر خجالتی ھا. سرم رو بین دستام گرفتم و تکون دادم و. رفتم نزدیکش

کیارش: کھ بھت خوش نمیگذره نھ؟؟

چیزی جواب ندادم کھ اشاره  زد برم بغلش منم از خدا خواستھ رفتم تو بغلش و طولانی بغلش کردم

از بغلش کھ جدا شدم عین بچھ آدم رو بوسی  کردیم و برگشتم سرجام  کھ مامان اومدو کیارش باھاش رو بوسی کردبا ھمھ دونھ دونھ احوال پرسی کرد ضبط ھمون جور درحال خوندن بود کھ وقتی ما نشستیم

ھمون آھنگی رو رو گذاشت کھ من و کیارش تو تالار باھاش رقصیدیم

با صدای آھنگ برگشتم سمتش کھ با یھ لبخند جذاب نگام کرد

یکم کیارش نشست و بعد خستگی رو بھونھ کرد کھ بره بالا  منم پشت سرش رفتم چمدون کوچیکش رو برداشت رفت    سمت پلھ ھا

منم پشت سرش رفتم وارد اتاق کھ شد چمدون رو دم در ول کرد و خودش روپرت کرد  رو تخت

من: یعنی انقدر خستھ ای کھ یھ احوال پرسی از خانومت نمیکنی

کیارش: خانومم بزار بعد این کھ بیدار شدم بعد یھ احوال پرسی جانانھ میکنم  من تو دو سھ روز چند ساعت نخوابیدم  من: خب توی ھواپیما دو سھ شاعت وقت داشتی

کیارش: اخ یادم ننداز کھ یھ پسری سوسول کنارم بود کھ ھمش بالا میاورد مگھ گذاشت کھ من بخوابم  ھمچین با اب و   تاب ھم بالا میاورد کھ کل آدمای  ھواپیما بھ ما نگاه می کردن

من: ایی

یھ خمیازه بلند بالا کشید کھ دلم براش سوخت رفتم کفش ھا و جوراباش رو در آوردم با زور بلندش  کردم و کتش رو ھم  کشیدم

ھنوز برنگشتھ  بودم کھ  دراز کشید کتش رو کنار تخت گذاشتم و  چمدونش رو بردم کنار کمد گذاشتم

اومدم یھ چیز بگم کھ چشماش بستھ بود دلم براش ریش شد. رفتم صورتش  رو بوسیدم و ملافھ رو کشیدم روش

.پنجره رو ھم باز کردم کھ ھوای  اتاق خنک و بھاری بشھ بعد خودمم اومدم پایین پیش بقیھ

[00:12 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت١۶١

چند روز ھست کھ کیارش اومده از روزی کھ اومده ما تو خونھ بند نمی شیم ھمھ جای زاھدان رو گشتیم

بعد شام پسرا رفتن بیرون منم رفتم تو حیاط دلم برای خلوت ھام تو حیاط تنگ شده بود

شیطون رفت تو جلدم و ب یاد قدیم ھا رفتم پشت ساختمون ، پشت ساختمون یھ حیاط قشنگ و ساعتھ کھ یھ درخت   اونجاس

و در پشتی کھ بھ پشت حیاط عموم باز میشھ ھمون جاست ناخداگاه بھ ساعتم نگاه کردم غرق خاطراتم شدم چھ شبایی   کھ اینجا بھ انتظار نمی نشستم

با فکر کارام لبخند اومد رو لبم کھ یھو کنار زدمش و سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم

نھ نھ فاطمھ تو شوھر داری نباید بھ اون فکر کنی این میشھ خیانت

بلند شدم و رفتم کنار درخت نشستم  یھ آھنگم پلی کردم و گوش می کردم  تو حال ھوای آھنگ بودم کھ در ی کھ بھ   حیاط عموینا راه داشت بازشد

ھنگ داشتم بھ در نگاه می کردم ناخداگاه بھ ساعت گوشیم نگاه کردم  دقیق ساعت٠٠:٠٠ بود ساعت عشق

تو چھار چوب در نمایان شد و در رو بست خودش بود با ھمون استایل و حالت ھمیشگیش مثل ھمیشھ آستین ھای لباس   ھای بلوچیش را تا آرنج تا زده بود

محسن: سلام دختر عمو رسیدن بخیر

من: س ..سلام  مرسی

اومد نزدیکم  دستاش رو باز کرد. ترسیده نگاش کردم

محسن: آخ یادم رفت شما الان متعحد شدین ازدواج کردین  شوھر داری دیگھ بچھ نیستی کھ تو بغل پسرعموی ارشدت   ورجھ ورجھ کنی

من: ھنوز نیومدی شروع کردی ھنوز ھم زبونت عین نیش عقرب تیزه

محسن:اوو  لاعق زبون من عین نیش عقرب تیزه مثل بعضی ھا عین مار زھر نمی ریزم و آروم نمی خزم نمی رم   سراغ یکی دیگھ

منظورش رو خوب متوجھ شدم اما خودم رو زدم بھ نشنیدن و پرسیدم: زن عمو گفت اینجا نیستی  چطور یھو اومدی ؟؟ محسن : مرخصی داشتم  اونا رو اومدم بھم نگفتن حکم آزادیت رو دادن کھ بیایی اینجا

من: باشوھرم اومدم برای عروسی داداشام  من زندانی نبودم فقط یھ ناراحتی کوچیک بود در ھر صورت کسی بھم نگفتھ   بود نرو

محسن: خوبھ مثل این کھ خونھ شوھر بھت خوش میگذره

[0012: 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت٢۶١

دوباره پیچوندمش و پرسیدم: این تابی کھ بھ تنھ درخت بستھ بودیم کجا شده

محسن: کندمش

من: چرا

محسن: یعنی تو نمی دونی ؟؟

من: بھتر گذشتھ ھا رو فراموش کنیم بھ زندگی الانمون برسیم

محسن : فراموش ؟؟ھھ اره حتما فراموش باید بکنیم مخصوصا  تو کھ الان کشتھ مرده شوھرت شدی  راستی کجاست این توفھ

من: بھتره احترام خودت رو خودت نگھداری و درشت صحبت کنی در مورد شوھر من

برگشت سمتم و بد نگام کرد. چیزی نگفت و پشتش رو سمتم کرد و دستش رو تو موھاش کرد

محسن: لیاقت زندگی کھ من میخواستم برات بسازم رو نداشتی  لیاقت اون آرزو ھا و فکر وخیال ھای کھ تا نصف شب کنار ھمین درخت باھم می بافتیم رو نداشتی  ھمھ بھم می گفتن  بابا زندگیت رو پای یھ بچھ نزار. این فردا روز بزرگ میشھ میره تو جامعھ میره دانشگاه از تو بھتر رو میبینھ  دلش رو بھ یکی دیگھ می بازه خودت رو گول نزن  بزرگترھا یھ چیزی گفتن رو حرف چکی ای کھ اونا زدن اعتباری نیست می گفتم مگھ میشھ الکی کھ نیست  فاطمای من دنیاش رو   فقط وفقط با من ساختھ باید بسازه

سرم پایین بود چیزی نمی تونستم بگم  حرفی نداشتم  اونم الان عصبیھ برگشت سمتم و ادامھ داد

محسن: تو زندگیم خبط کردم حرفت رو گوش کردم دانشگاه افسری کھ عرشیا رفت منم ھمون جا رفتم از خونھ دور شدم   اولین بار قلبت رو عمل کردن بھ نامزده دختره ھم پدربزرگ عوضیمون  قول تو را داد بود کھ زنش بشی

اومد  رفتم سراغ پسره بلایی سرش آوردم کھ بھ بھانھ سفر رفت و دیگھ نیومد پشت سرش رو نگاه کنھ دومین بار رفتم   وقتی اومدم چند ھفتھ از عروسیت گذشتھ بود

من:من مقصرنبودم اجباری بود خودمم چند روز قبل عروسی فھمیدم  نھ تو بودی نھ عرشیا

محسن: آخھ لامصب  تو این خونھ چندتا گوشی تلفن بود خودت گوشی نداشتی  یھ زنگ یھ پیام نمی تونستی ھا

من: گوشی رو ازم گرفتھ بودن ھم بھ تو زنگ زدم ھم بھ عرشیا اون رو یکدومتون ھم جواب ندادین کھ گوشی رو ازم  گرفتن حتی پیام تو رو مامانم خونده بود باور کن

[00:12 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت٣۶١

دیگھ حرفی نزد رفت بھ درخت تکیھ داد دیگھ بس بود کالبد شکافی  گذشتھ کنارش رو زمین نشستم

من:زن عمو گفت چندتا دختر برات نشون کرده  کھ وقتی اومدی یکی رو انتخاب کنی درموردشون باھات حرف نزد

محسن: حالا کھ چی ؟؟

من: میگم یکی رو انتخاب کن  تا من ھستم نامزدیک رو ببینم

محسن: آفرین زرنگ شدی  تو بھتر باغچھ خودتون رو بیل بزنی تا وقتی ھستی نامزدی یا عروسی عرشیا رو ببین اون   از منم بزرگتره

من: عرشیا کھ میگھ من با کارم عروسی میکنم  ھرکی رو براش نشون میکنیم رد میکنھ

محسن: منم ھمین نظریھ رو دارم

من: ھھ…این نظریھ ھا برای خودت ضرر وگرنھ ھمھ دارن زندگی خودشون رو میکنن و بھ فکر تو نیستن ما آدم ھا  فقط بھ فکر خوشبختی خودمونیم من یھ فکر زندگی خودمم تو بھ فکر زندگی خودت باش

برگشت سمتم طوری کھ فقط چند سانت بینمون فاصلھ بود یھ جورای انگار روم خم شده بود خودم رو کشیدم عقب کھ   اچن بیشتر روم خم شد

محسن: دختر عمو، فاطمای من  زندگی تو و اون زیاد دوام نداره بھت قول میدم

بلندشد و تا بره خونشون کھ گفتم: این حرفت تحدید بود؟؟

محسن: نھ حقیقتھ  مطمئن باش

ھنگ حرفش بودم برگشت سمتم و نگام کرد بعد در رو باز کرد ورفت تو درم پشت سرش محکم بست خدایا خودت بھ   خیر بگذرون    این چی گفت یعنی چی

بھ پست کنار درخت دراز کشیدم و چشمام رو محکم بستم

نیم ساعتی تو  حیاط پشتی بودم و دراز کشیده بودم چشمام سنگین شده بود

بین خواب بیداری بودم کھ صدای چند نفر رو نامفھوم میشنیدم تنبلیم می شد چشمام رو باز کنم و نگاه کنم

صدای کیارش بود کھ صدام می کرد چشمام رو باز کردم و نگاش کردم  کھ با لبخند بھم نگاه کرد

کیارش: اینجا جای خوابھ بلند شو بریم تو بلند شو

بغل دستش شعیب وایستاده بود می خندید بلند شدم  و باھم رفتیم تو خونھ منم کھ گیج خواب بودم

[00:12 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤             پارت۶۴١

چند روز دیگھ اونجا موندیم  کیارش ھم فکر کنم از یکی در مورد من ومحسن  شنیده بود. روس رقتارم جلویی بقیھ   خیلی حساس شده بود

چند دفعھ ھم بھ خاطر این موضوع باھم بحث جدل کردیم بھ این موضوع کیارش خیلی  اھمیت داده بود

اما خداراشکر تونستم  قانعش کنم امروز قرار حرکت کنیم سمت تھران بعد  بیست  روز قرار برگردم خونھ خودم دلم   برای خونمون تنگ شده

با ھمھ خدا حافظی کردیم وسوار ماشین عرشیا شدیم   وقتی بھ فرودگاه رسیدیم  با عرشیا ھم کھ خداحافظی کردیم

و رفتیم سمت سالن انتظار دلم یھو گرفت دلیلش رو نمی دونم چی بود و چرا  فکرھای منفی رو از خودم دور کردم

رو صندلی ھامون کھ نشستیم کیارش غرق فکر بود  دلم میخواشت بدونم بھ چی فکر میکنھ

من: کیارش بھ چی داری فمر میکنی ؟؟

. کیارش: تو این موندم خدا چرا منو تو را از دوتا دنیایی جداگانھ سر راه ھم گذاشت

من: کیارش!!بھ نظرت زندگیمون تا آخر کنار ھمھ  پایانش خوشھ نیست ؟؟

کیارش: اگھ خدا بخواد و قسمت دوتامون باشھ  با ھم زندگی میکنیم اما اگھ قسمتمون نباشھ دیدی  ھمین الان ھواپیما  سقوط کنھ ھمھ بمیریم  یا من تصادف کنم بمیرم یا برعکس

من: شقایق رو بیشتر دوست داری امکان این کھ  بھ خاطره اون رو من پا بزاری  خیلی زیاده

کیارش: فاطمھ تو یھ سالھ کھ زنم شدی الکی کھ نیست زندگیمون بھ خاطر یکی دیگھ بخوام این یھ سال رو بھ فنا بدم

من: اما من اجباریم و اون خواستیھ دلت

کیارش: کی گفتھ اون خواستھ دلمھ  فاطمھ زندگی من الان بھ زندگی دوتا زن بستھ شده  من تو این زندگی بین تو واون   ھیچ فرقی نمیزارم مگھ این کھ خودتون با ھم درگیر بشین

من: کیارش زندگی باتو سختھ تو این یھ سال  انگشت شمار  روز ھای خوبی با ھم داشتیم  اما تا دلت بخواد روز ھای تلخ و بد داشتیم

کیارش: اما از آغاز این شال کھ داریم خوب پیش میریم بھ امید خدا از این بھ بعدشم خوب پیش میریم. باشھ؟؟

لبخند بھ روش زدم و دستم رو تو دستش  جلوم گرفتھ بود گرفتم و گفتم :باشھ

بعد سرم رو گذاشتم رو شونش و  چشمام رو بستم  اگھ زندگیمون بد بود ونبود الان باید خودمون بسازم

[00:15 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤

پارت۶۵١

من:کیارش

کیارش: جانم

من: دلم میخواد برای بچھ ای کھ از دست دادیم یھ جایگزین  بیاریم

برگشت و سرم رو از روی شونش برداشت دقیق تو چشمام نگاه کرد

کیارش: متوجھ ای چی میگی

سرم رو بھ نشونھ اره تکون دادم کھ  چپ چپ نگام کرد خندم گرفتھ بود اما جلوی خودم رو گرفتم

کیارش: بابا تو ھنوز بچھ ای بچھ میخوای چیکار؟؟

من: ھنوز دلم برای اون جنین چند ماه میسوزه

کیارش: ھنوز ھم برای اون کارم پشیمونم اما زندگی من و تو خیلی مونده  ھمونی بشھ کھ ما میخوایم بعدشم تو تازه   میخوای درست رو بخونی  بزار دیپلمت رو بگیر ی بھ از این فکر ھا بکن

من: تا اون موقعھ کھ تو پیر میشی  من نگران توم

کیارش: نگران من نباش من مثلا یھ زن دیگھ ھم دارما

با این حرفش تھ قصھ رو خوندم  اما بھ روی خودم نیاوردم و سرم رو بھ صندلی تکیھ دادم این بار ھم زندگیم و ادامش   رو سپرم دست خدا

خودش صلاح تمام بندھاش رو میدونھ

رسیدیم خونھ کیارش چمدون ھا رو کھ گذاشت تو خونھ خودش رفت پیش شقایق

کم کم بارون ھم می بارید رفتم تو تراس تو کانال  محبوبم بود کھ یھ آھنگ فرستاده بود دانلودش کردم

آھنگ کھ پخش شد مخصوص حال الانم بود دلم یھ کوچولو گرفتھ بود و دونھ دونھ خاطراتم رو داشتم  زیر رو میکردم  تو ذھنم

چشمام رو بستم رو رفتم جلو دستم رو زیر بارون گرفتم و گفتم:خدا  صدام رو مطمئنم امروز میشنوی  ازت ھیچی نمی خوام فقط چیزی رو بھ صلاحم بزار کھ طاقتش رو داشتھ باشم بیشتر از این ضربھ  نخورم  خودم و زندگیم رو میسپارم   بھ خودت

خدایا شکرت

بزن باران   بباراز چشم من  بزن باران  بزن باران  بزن  بزن باران  کھ شاید ازچشم من پنھان بماند

بزن باران کھ منم ھم ابریم بزن باران کھ پر از بی صبریم بزن باران کھ این دیوان سرگردان بماند

بھانھ ای بده بھ ابرکوچک نگاه من در اوج گریھ ھا فقط تو میشوی پناه من بھ داد من برس  ھوا ھوای خاطرات اوست

دلم گرفتھ است بھ این دل شکستھ جان بده چراغ خانھ  بھ پای خستھ ام نشان بده  بھ داد من برس ھوا ھوای خاطرات  اوست

[00:16 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶۶١

روزھا خیلی زود می  گذشت  طوری کھ اصلا متوجھ گذر شون نمی شدم  ھمین جوری ھم کیارش ازم دور می شد دور   و دورتر منم عین زن ھای وسواسی ھر روز افسرده تر از روز قبل می شدم

تو خودم بودم کھ کیارش  وارد خونھ شد اصلا متوجھ اومدنش نشدم  تا این کھ کنارم نشست

!!کیارش: غرقیا

ھا؟س سلام_

کیارش:علیک سلام  چی شده چند وقتیھ دقت می کنم  خیلی تو خودتی  چی شده بگو ؟

راست بگم یا بپیچونمت ؟_

کیارش: مگھ قرار رو من ناثیر بذاره کھ تردید داری راست بگی یا نھ

بستگی بھ تو داره _

کیارش: بگو نترس سعی میکنم منطقی باشم

!پوزخند زدم و بھ مبل تکیھ دارم آروم طوری کھ بشنوه گفتم : حسودیم شده  ، دلم گرفتھ  ھمین

کیارش ھم مثل من بھ مبل تکیھ داد و پرسید: بھ کی حسودی میکنی ؟ دلت از چی گرفتھ؟

بھ شقایق بھ آزادی کھ داره بھ راحتیش بھ خوش بودنش اصلش بھ این کھ تو را داره تو دوسش داری  آزادش  _  گذاشتی بھ روش میخندی  باھاش خوبی … از اینا دلم گرفتھ

کیارش: مگھ من الان تو را بھ بند و زنجیر کشیدم کھ بھ آزادی اون حسودی میکنی ھا؟ اصلا تو مطمئنی اونا بیشتر از   تو دوست دارم

ھھ معلومھ تو الان وجدانن اونا با من مقایسھ کن این روزھا کھ تو ذھنش تصویرش پرنگ تره ھا؟ _

کیارش بی برو برگشت توی صورتم نگاه گرد و گفت:تو

[00:16 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧۶١

ھنگ داشتم نگاش می کردم یھ لبخند قشنگ زد کھ کامل  برگشت سمت من  و دستام روگرفت

کیارش: شقایق رو ھر روز جلو چشممھ ھر روز میبینمش  وقتی میام خونھ تا صبح  چند بار باھاش  تلفنی حرف میزنمکسی کھ از صبح تا خود شب نمی بینمش توی  آزادی اون فقط اومدنش بھ شرکتھ از اونجام یھ راست میره خونشون ،یادتھ چند  وقت پیش  تو اون نقشھ ھا اون شب کمکم کردی فھمیدم یھ استعدادی داری  خیلی راحت می تونستم بھ عنوان کارآموز ببرمت تو شرکت  اما این کار رو نکردم  چون فاطمھ فرقش با شقایق. تو ھمین یھ چیزه  کھ وقتی خستھ وکوفتھ میام خونھ خانم خونم میاد استقبالم  غذا حاظره خودش شیک و ناز روبھ رومھ  ھر روز یھ مد و قشنگ تر از روز قبل  اما شقایق رو ھر روز با یھ مانتوی فرم و درحال عصاب خوردکردن منھ  توی کھ آرومم می کنی. قبول دارم کھ ھمھ خستگی ھام و بداخلاقیام رو برات میارم اما فاطمھ تو برای من خیلی از شقایق جلوتری  اوایل  نمی دونستم الان فھمیدم حتی بھ خود شقایق تمام این حرف ھا رو گفتم صدتا زن دیگھ مثل شقایق بگیرم ھیچ کدوم برام تو نمیشن اینا رو دارم بھت صادقانھ میگم ھمھ چی معلومھ تو حالت چشمام  علاقھ رو باید از طرز نگام بفھمی  بعدشم الان روت فشار

اومده یھ چھل روز دیگھ تحمل کن بعد دیگھ میشی یھ خانوم محصل کھ غرق درسات می شی  فکر نکنم اون وقت بھ منم   دیگھ توجھ کنی

…پس من بھ نظرت فقط _

کیارش: ھیس تو برای من فقط خانوممی ھمین تاج سرمی  یھ زن ١٧ سالھ  صافو  ساده و مھربون ، فرق تو برای من با زنای دیگھ با شقایق اینھ کھ مثل اون سیاست زنانھ نداری  لوندی بلد نیستی عشوه اومدن رو یاد نداری اینا رو

دوست دارم  چون برام یھ دختر بچھ صاف وساده می مونی …متوجھ می شی چی میگم من فقط بھ یاد تو میام خونھ   برای بودن کنار تو

اما من دارم تو این خونھ دق میکنم از در دیوارش تنھایی می باره_

کیارش: خب برو تو ھر کلاسی کھ دوست داری ثبت نام کن  برو خرید بگرد برو خونھ اردلان و کیارس پیش فرشتھ و

آیدا  برو پیش خانواده من  اون دورانی کھ زندانتیت می کردم گذشت خانومی حالا ھم اخمات رو جمع کن و بلند شو برو   یھ چیزی بیار برام کھ از خستگی دارم میمیرم

نوچ نمیخوام_

کیارش: ببین من کھ مھربون میشم چقدر اذیتم میکنی بلند شو برو قول میدم جمعھ کل روز ببرمت کل تھران رو بگردیم  خوبھ

[00:16 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٨۶١

بلند شدم  رفتم سمت آشپز خونھ وسط را برگشتم سمت کیارش کھ داشت کنترل تلوزیون رو برداره

ھی آقاھھ !! من خر نشدمااا برو سر اون یکی زنت شیره بمال_

سرش رو بلند کرد و از اون خنده ھای فاطمھ کش کرد کھ دلم ضعف رفت بعدشم گفت: برو تولھ  انقدر دلبری نکن

ھمین الان گفتی از این چیزا مثل زنای دیگھ نمی کنم  ببین دروغ گفتی_

کیارش: دروغ نگفتم گفتم مثل زنای دیگھ سیاست زنانھ نداری  عشوه لوندی نمی کنی  اما دلبری  کھ تو وجودتھ

دستم رو گذاشتم کنار لبم رو سرمم رو کمی کج کردم حالت فکر کردن بھ خودم گرفتم بعدم گفتم: توجیحت قابل قبولھ

برگشتم و رفتم تو آشپز خونھ  مشغول  گرم کردن غذا شدم و براش یھ شربت بردم تا فعلا بخوره خداراشکر امروز از   دنده راست بلند شده بود بد اخلاقی اخم جاش رو بھ مھربونی خند داده بود

سر غذا انقدر منو خندوند  کھ کلیھ ھام درد گرفتن اصلا نتونستم درست حسابی غذا بخورم

بعد شستن ظرف ھا برای کیارش چایی دم کردم و بردم مشغول  خوردن چایی شدیم

کیارش: میخوای بریم بیرون تا شب بگردیم

اوم  بریم اما شام بیاییم خونھ میخوام امشب ماھی درست کنم چند وقتھ نخودیم_

کیارش: خب میریم رستوران ماھی سفارش میدیم

نھ ھمون دفعھ کھ خوردم دیدی چقدر شدید مسموم شدم_

کیارش: دارم برای خودت میگماگھ تا یکی دو ساعت دیگھ نرفتیم یھ قوشون آدم میریزن اینجا

با کنجکاوی ازش پرسیدم کی ؟

کیارش: پدرم و اردلان و کیارس  ھمراه زن و بچھ ھاشون

خب بیان قدمشون سر چشم  پدر و مادرت  کل و جمع تو این یک سال و نیم چھار بار بیشتر نیومدن …واسھ ھمین _ میخواستی فرار کنی ؟؟

کیارش: نھ عزیرم چون میدونم واسھ چی میان میخوام بپیچونیم وگرنھ من مشکل ندارم تو دپرس میشی

[00:18 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤

❤ از این بھ بعد پارت ھا رو بھ صورت عادی می نویسم  شب یک پارت

[23:55 12.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٩۶١

واسھ چی میان مگھ؟ :_

کیارش: نھ لازم نیست بدونی قدمشون سر چشم الان بلند شو بھ قول خودت عین کوزت کار کن

خب نگو من کھ مشکلی ندارم  خودشون میان میفھمم شما ھم بلند شو تو ھم امروز باید عین کوزت کار کنی من دست _  تنھام

کیارش: برو بچھ ھمین مونده پیش بند ببندم کنار اجاق پیاز سرخ کنم

نھ عزیزم کاردک بگیر دستت رو صندلی بشین  سالاد خورد کن_

! کیارش: ببین بھ روت کھ خندیدم چھ طور پرو شدی عزیز دلم

! بلند میشی میایی کمکم میکنی یا بازم آب پیاز بریزم روت عزیز دلم_

خشمگین نگام کرد کھ دیدم اینجوری نمیشھ. سرم رو کج کردم و مثل ھمیشھ مظلوم گفتم : دست تنھام خستھ میشم بھ

!! ھمھ کار ھا نمیرسم لطفا

یھ لبخند محو میزنھ و بلند میشھ میاد تو آشپز خونھ رو میز میشینھ  تا الان  فھمیدم کیارش آشپز ماھریھ خیلی آشپزی دوس داره اما غرورش احازه نمیده بیاد جلو من آشپزی کنھ ھمیشھ کھ مھمون داریم. یھ کمکی میکنھ بعضی از   شگردھای آشپزیش رو ھم بھم یاد داده

اون جورکھ فھمیدم تو دوران دانشجویش  یاد گرفتھ  چند باری ھم برام غذا درست کرد دستپختش ھم عالیھ

چند مدل غذا درست کردم کیارش ھم  سالاد را خیلی با آروم و با سلیقھ درست کرد کھ من فقط حرص خوردم بس رو سالاد لفت داد بعدم یھو جیم شد رفت با چند بستھ ژلھ اومد عین بچھ ھا خودش  ژلھ ھا رو درست کرد اونم چھ ماھرانھ   با سلیقھ من خودم رو میکشتم  انقدر با حوصلھ ژلھ درست نمی کردم

لیوان ژلھ ھا عین  رنگین کمان شده بود تھ و بالاشم میوه چیده بود خیلی خوب بود

منم ھم ماھی درست کردم ھم قیمھ ، قیمھ رو گذاشتم روی گاز  شعلھ رو ھم کم کردم  برنج ھم دو مدل دم کردم  معمولی   و شیوید پلو زیر شعلھ اونا رو ھم کم کردم

خودم رفتم تا دوش بگیرم دوش کھ گرفتم  حولھ رو دورم پیچیدم اومدم بیرون یادم اومد کھ آشپز خونھ خیلی بھم ریختھ    بود

ھمون جور اومدم رفتم تو آشپز خونھ کھ دیدم کیارش داره چای میخوره آشپز خونھ ھم تمیز تمیزه حتی ظرفی ھم نمونده

[22:02 14.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤

پارت١٧٠

الھی بگردم ببین چقدر بھ فکرمھ با قدردانی نگاش کردم و گفتم : دستت درد نکنھ خودم جمع می کردم

بعد ھم رفتم تو اتاق با خیال جمع آماده شودم  کار من کھ تموم شد رفتم بیرون کیارش جلویی تلویزیون نشستھ بود. منم   رفتم کنارش نشستم

یھ فیلم مزخرف  داشتیم نگاه میکردیم  تا این کھ مھمون ھا اومدن خونھ تو یھ چشم بھ ھم زدن  شلوغ شد

بھ نحو احسنت ازشون پذیرای کردم دور ھم بگو بخند داشتیم میز رو ھم از قبل آماده کرده بودم فقط باید غذاھا رو    میچیدیم روشون

کھ اونا رو ھم  با کمک کیمیا و آیدا چیدم رو میز ، ھمھ رو صدا کردم  ھمھ دور میز جفت جفت نشستیم

پدر: من میگم چرا کیارش ھر روز چاق تر از دیروز میشھ نگو انقدر بھ شکمش میرسی دخترم

کیارش: کجام چاق شده باباجان ؟؟

پدر: میگی نھ باشھ بھت ثابت میکنم!!  گوشیش رو برداشت  بعد یکم گشتن گوشی را داد دستم

یھ عکس از کیارش  بود کھ صورتش استخونی و لاغره  ھیکلشم ھمون جور بود یھ نگاه بھ عکس میندازم یھ نگاه بھ   کیارش واقعا با اون عکس زمین تا آسمون فرق کرده بود

الان صورتش و بدنش نسبت بھ اون عکس خیلی تو پر تر شده بود کھ بھ نظر من قشنگ تر و پختھ تر بھ نظر میرسید

گوشی رو آیدا از دستم گرفت و دست بھ دست چرخوندن و ھر کدوم یھ نظر دادن

اردلان: خدایی چاق شدی کیارش ،این عکش مال کی ھست داداش ؟؟

پدر: دقیق یادم نیست اما مطمئنم قبل ازدواجش بود

کیارش: واقعا ھمین قدر فرق کردم فاطمھ ؟چاق شدم خدایش ؟؟

من: نھ زیاد فقط یکم تو پرتر شدی کھ ھم قشنگ تر  ھم جذاب تر و  پختھ تر بھ نظر می رسی کھ من اینجوری بیشتر از   اون نی قلیون می پسندم

ھمھ با ھم اووو کردن و آیدا و  شوھرش با ھم اوق زدن

[22:02 14.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧١

کیارش یھ لبخند و یھ چشمک زد و مشغول غذاش شد …بعد شام ھمھ از غذا تعریف کردن با کمک دخترھا میز رو جمع   کردیم

میخواستیم ظرف ھا رو بشوریم کھ بابا ھمھ رو صدا کرد رفتیم تو ھال کھ بابا بھم گفت برم کنارش بشینم رو مبل کناری    بابا و مامان نشستم خیلی کنجکاو بودم کھ بدونم چرا صدام کردن

تو ذھنم ھمش مشغول خیال بافی بودم کھ بدونم میخوان درمورد چی حرف بزنن تا این کھ بابا منو مخاطبش قرار داد و  مشغول حرف زدن شد

بابا: ببین دخترم توی خانواده ھای ما اصلا این وجود نداشتھ کھ نامزدی بھ یک سال بکشھ جز ناف بریده ھا کھ اونم   دلیلش معلومھ

ھمین رو کھ گفت تا تھ ماجرا رو فھمیدم پس بگو چرا کیارش میخواست ھمھ رو بپیچونیم و بریم بیرون

داشتم با خودم حرص و جوش میخوردم کھ با ادامھ حرفای بابا نگاھمو بھش دوختم

بابا: شقایق کیارش خیلی وقتھ کھ نامزد کردن من و مادرش ھرچی می گفتیم کیارش پشت گوش می انداخت برای ھمین

…صلاح دونستیم بھ تو بگیم ھمون طور کھ تو تونستی مجبورش بکنی برای بار دوم بخواد ازدواج کنھ میتو

پریدم وسط حرف و با تعجب پرسیدم :مجبورش کردم؟؟من کیارش رو مجبور بھ ازدواج کردم ؟؟ خودتون خوب میدونین پسرتون تا چیزی بھ خواست خودش نباشھ ھیچ بنی بشری نمی تونھ مجبورش کنھ کاری رو انجام بده کھ نمیخواد ، پس   نگین من مجبورش کردم

مامان: فاطمھ چرا از کوره در رفتی  تو خودت بھ کیارش پیشنھاد ازدواج دوم رو دادی

من: توی دعوای زن و شوھر حرفایی میزنن کھ بعد یک ساعت پیشیمون میشن ،من توی عصبانیت بھ کیارش گفتم اگھ راضی نیست یھ زن دیگھ بگیره  پسرشما حتی یھ ھفتھ صبر نکرد از حرف من بگذره شما ھا رفتین خاستگاری توھمون جلسھ اول بلھ رو گرفتین ده روز از حرف من نگذشتھ بود بساط نامزدیش فراھم شد ھم شما میدونین ھم من کھ کیارش قبل حرف من شقایق رو زیر سر داشت فقط منتظر یھ فرصت بود …الان اومدین از من میخواین کیارش رو راضی  برای ازدواجشون   وقتی رفتین خواستگاری چرا کسی نیومد پیش من ؟وقتی نامزدش رو برگذار کردین چرا نیومدین از من  نپرسیدین؟ الان کھ کاری ازم بر نمیاد  اومدین اینجا و میخواین جیگرم رو بسوزونین ؟؟

ھمھ ساکت بودن و حرفی نمیزدن کیارش از دست ھای مشت شدش معلوم بود عصبی شده از این ھمھ زبون درازی   اما  سرش پایین بود نمی تونستم خشم تو نگاش رو ببینم

[23:48 16.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧٢

خیلی جلویی خودم رو گرفتم کھ گریم نگیره و اشک نریزی اما خیلی سخت بود برای ھمین  سرم رو انداختم پایین    دستام رو روی لبھ مبل  گرفتم فشار دادم

سکوت بدی تو سالن پیچید دلم این سکوت خفھ کننده رو نمیخواست دعا دعا میکردم کسی حرفی بزنھ کھ کیارش سرش  رو بلند کرد وباباش رو مخاطب قرار داد

کیارش: باباجان خونھ کھ آماده بشھ مراسم میگیریم این حرف رو صدبار بیشتر بھتون گفتم

بابا: چرا ما ھرچی منتظریم خونت آماده نمی شھ کیارس واردلان با تو کار روی اون خونھ ھا رو شروع کردن الان ھر   دوشون سر خونھ زندگیشونن خونھ تو ھنوز تموم نشده

معلوم بود خیلی داره خودش رو کنترل میکنھ کیارش خیلی بدش می اومد کسی تو کاراش دخالت کنھ یا بخواد بازخواستش کنھ

کیارش: گفتم کھ تموم بشھ خیالتون رو راحت میکنم دیگھ ھم دوس ندارم این بحث رو ادامھ بدین

دوباره خونھ تو سکوت فرو رفت   تا این کھ کم کم جو بھ وجود اومده عوض شد ھرکی برای خودش حرف میزد تنھا کسای کھ اخم کرده بودن و حرفی نمیزدن کیارش و بابا و من بودیم بقیھ ھم انگار متوجھ بودن کھ ما الان مثل یھ  کبریتیم ومنتظر یھ جرقھ ھستیم  برای ھمین ھیچی نگفتن

بابا اینا یکم دیگھ موندن بعد ھم آماده شدن کھ برن وقتی از خونھ رفتن بیرون  ھمین کھ در رو بستم اشکم سرخورد   روی گونم

ھمونجور رو بھ در و پشت بھ کیارش وایستاده بودم نزدیک شدنش بھم رو متوجھ شدم اما ھیچ واکنشی نشون ندادم     دقیق نیم سانیم پشت سرم ایستاده بود

منم الان بھ اندازه تو عصبانیم منم از بابا نارحت شدم  منم عصابم متشنج شده  منم دلم میخواد عقده ھام روسر کسی _خالی کنم اما امشب تحمل اینا ندارم کھ توعقده ھات رو روی سر من خالی کنی  چون خیلی بیشتر از تو عصابم خرابھ    عصبانیم  پس امشب تو را خدا دعوا نکنیم

منتظر جواب از جانب کیارش بودم  کھ ھیچی نگفت تا این کھ دستاش دور شکمم حلقھ شد و منو از پشت تو آغوش  کشید و سرش رو توی گردنم فرو برد و فقط نفس عمیق کشید

[00:24 18.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧٣

کیارش: من کھ بھت گفتن اینجا نمونیم من کھ گفتم میدونم میخوان چی بگن بیا ببپیچونیم  اما خودت رگ مھمون نوازیت   گل کرد

تو بھم نگفتی اونا میخوان درمورد چی حرف بزنن_

کیارش: چھ فرقی کرد اگھ منم میگفتم بازم دپرس می شدی

اشکام دونھ دونھ رو گونھ ھام میریخت الان کھ کیارش مھربون شده بود حرف دلم رو باید بھش میگفتم  نمیشھ کھ   ھمیشھ من خوب باشم

کیارش؟_

!!کیارش: جان دل کیارش

من: ای کاش شقایق نبود ، ای کاش تو مثل قبل بد می بودی بدی میکردی بداخلاقی میکردی حتی کتکم میزدی اما سرم

!! ھوو نمی آوردی

حلقھ دستاش شل شد  از دورم باز شد آروم بازوم رو گرفت و منو سمت خودش برگردوند  تو چشمام عمیق نگاه کرد

تحمل نگاش رو نداشتم  سرم رو پایین انداختم  بازم دلم گریھ میخواست  دلم آغوشش رو میخواست  زیر لب اسمش رو .

صدا زدم

کیارش: جانم خانومم؟؟

!! من: ب بغلم کن

بلافاصلھ منو کشید تو بغلش و سفت بھ خودش فشردم  سرم رو تو سینش پنھون کردم  زدم زیر گریھ اونم بی حرف فقط   کمرم و موھام رو نوازش میکرد

ازش خیلی ممنون بودم اما حال من ھنوز خوب نشده بود دلم  میخواست از فضایی تاریک و خفھ خونھ فرار کنم

من: کیارش بریم بیرون  بریم یھ جایی کھ حالم خوب بشھ یھ جایی کھ غم ھام یادم بره  غصھ ھام رو فراموش کنم یھ جا  کھ غصھ ھای دوتامون یادمون بره بریم بگردیم بریم بخندیم  بریم؟؟

کیارش: اره خانومم میریم  برو یھ چی بپوش بیا بریم

[00:27 20.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۴١٧

خوشحال از این کھ قبول کرد رفتم تو اتاق لباسم مناسب بود  فقط یھ مانتو جلو باز برای احتیاط تنم کردم و چادرمم سرم   کردم رفتم بیرون  کیارش کنار در منتظرم بود با ھم رفتیم بیرون

سوار ماشین کھ شدیم کیارش تختھ گاز کرد طوری تند می روند انگار کورس ماشین سوار گذاشتھ  کمربندم رو   میخواستم ببندم کھ دیدم کیارش ھم نبستھ

فکری کھ بھ سرم زد رو عملی کردم رو صندلی نشستم سمت کیارش خم شدم طوری کھ انگار روی پاھاش میخوام بشینم

کیارش: فاطمھ چیکار میکنی الان تصادف میکنیم تولھ

کمربند سمت کیارش رو گرفتم کشیدم  بعد این کھ بستمش خودمم سر جام نشستم و کمربندم رو بستم  سمت کیارش   برگشتم یھ لبخند دندون نما بھش زدم کھ دنده رو عوض کرد  یھ فوشی زیر لب بھم داد کھ نشنیدم

کنار یھ بستنی فروشی وایستاد  یھ بستنی قیفی بزرگ گرفت و امد سمت ماشین در سمت منو باز کرد و داد بھم

ماشین  رو دور زد و خودشم نشست  برای خودش چیزی نگرفتھ بود دیونھ من تا بخوام اینو بخورم ھمش ریختھ چرا انقدر بزرگھ _

کیارش: چون دونفرس من کھ نمی تونم در حین رانندگی بستنی تو دستم بگیرم  شما باید بھم بدی

خندم گرفتھ بود بھ لبخند خبیث زدم و بھ صندلی ماشین تکیھ کردم مشغول خوردن بستنی شد  بھ کیارشم یھ تعارف  خشک و خالی نکردم

برگشت و چپکی نگام کرد و مشغول رانندگیش شد دلم براش کباب شد برای ھمین  بھ سمتش متمایل شدم و بستنی رو   سمتش گرفتم بھم نگاه کرد و دوباره صورتش رو برگردوند

عزیز دلم اگھ نخوری ھمش رو میمالم بھ صورت نازنینت  پس دستم رو رد نکن _

ھیچی نگفت  انگار نشنید کھ دوباره بالحن لوسی گفتم: آقاییی اگھ نخوری نمیخورما میندازمش بیرون

لبخند کجی زد و یھو یھ گاز محکم از وسطش زد

وقتی بستنیمون تموم شد رسیدیم  شھربازی  یھ جیغ فرا بنفش زدم و یھ ماچ محکم بھ کپ کیارش زدم  باھم پیاده شدیم  رفتیم تو شھر بازی

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.