خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت1

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت1

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت1
4 (80%) 2 vote[s]

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

بسم ﷲ الرحمن الرحیم ,❤رمان دختر خون بس❤

کیارش رسید بھم در رو کامل باز کرد کھ عرشیا تو چھار چوب در کامل نمایان شد

دلم می خواست مثل اون موقعھ ھا کھ از ماموریت میومد جیغ بزنم وبپرم بغلش

از قیافھ کیارش معلوم بود کھ نمی شناسھ منتظره یھ عکس العمل از منھ ، منم انگار خشکم زده بود قدرت ھیچ کاری رو نداشتم

یھو بھ خودم اومدم نمی دونم چھ جوری خودمو تو بغل بھترین وخشن ترین برادر دنیا جا کردم

نمی دونستم از خوشحالی گریھ کنم یا بخندم اما چرا بغلش انقدر سرد بود چرا مثل قبل دستاش دور کمرم حلقھ نشد

چرا منو دور خودش نچرخوند چرا صدای از درنیومد اصلا چرا اینجوری شده

خودمو عقب کشیدم و بھ چشمای ھمیشھ یخیش نگاه گردم ولی چرا انقدر خشک چرا نمی خنده چرا خنثی داره نگام میکنھ

من: داداش؟؟؟؟

عرشیا: ھیس !!! نمی دونم چرا فقط اومدم ببینم حال روزت چھ جوریھ مثل این گھ خوبھ خوبھ

بعد این حرف بھ کیارش اشاره کرد

عرشیا: فقط بقیھ رو از پا در آوردی ھمین مگھ نھ
من:ن نھ بھ خدا داداش تو بیا تو

عرشیا: نیومدم خونت مھمونی فقط یھ خبرای بھ گوشم رسید اومدم ببینم درستن یانھ گھ اگھ درستھ دستت رو بگیرم باخودم ببرم کھ از این لبخندھا و شوخی ھاتون این وضع معلومھ غلطھ خداحافظ

من: عرشیا عرشیا

عقب گرد کرد و بی توجھ بھ من از پلھ ھا رفت پایین

[00:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢

برگشتم سمت کیارش و باگریھ وزاری بھش التماس میکردم بره دنبالش

من: تو راخدا کیارش توراخدا جلوش رو بگیر نزار بره توراخدا

اما اون گیج وبا تعجب داشت نگام میکرد انگار ھنوز تو ھنگ بود حتی یھ حرکتم نمی کرد گریم شدت گرفت

چادرم رو چنگ زدم و در آپارتمان رو باز کردم رفتم بیرون پشت سر ھم عرشیا رو صدا میکردم ھرچی دکمھ آسان سر رو می زدم نمیومد ولش کردم واز پلھ ھا رفتم پایین چند بار نزدیک بود پرت بشم

اما انگار برام مھم نبود مھم داداشم بود کھ ھفت ماه بود ندیده بودمش حتی صداشم نشنیده بودم

مھم برادرم بود کھ بھ خاطر ازدواجم باھم قھر بود اما بعد ھفت ماه اومد در خونم اومد دنبال من
ھمش سرم گیج میرفت اما مھم نبود داداشم مھم تر بود
نمی دونستم ھفده تا طبقھ رو چھ جوری اومدم پایین تو لاوی کھ رسیدم یک راست رفتم سمت در

داشتم از در خارج می شدم کھ یکی صدام کردصدای کیارش بود

برگشتم نگاش کردم چشمام از زور اشک تار میدید کیارش بود کھ داشت میومد سمتم

می خواستم برگردم برم بیرون کھ یکی پشت سر کیارش داشت میومد سمتم عرشیا بود وای خدا شکرت نرفتھ بود

پاھام دیگھ سست شده بودن سرمم بھ شدت گیج می رفت دلم داشت یھ جوری می شد انگار داشتم ضعف میکرد

کیارش کھ بھم رسید فقط تونستم دستش رو چنگ بزنم و بعدش نشستم

سرم داشت ناجور گیج می رفت عرشیا کھ این حالم رو دید پاگرد کرد وتندتر اومد سمتم

کیارش انگار فھمید چم شده بود بھ یکی ھمون جا گفت آب بیارن بعدشم منو کامل تو بغلش گرفت

عرشیا کھ بھم رسید دیگھ نفھمیدم چی شد کھ چشمام تار شدن

[0011: 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٣

وقتی رو صورتم آب ریختھ شد یکم حالم بھتر شدم اما باز ھم بی جون رو دستای کیارش افتاده بودم

صدا ھارو گنگ می شنیدم اما جون اینو نداشتم کھ چشمام رو باز کنم حتی نمی تونستم دستم رو بلندکنم
خیالم راحت بود کھ تو بغل کیارش ھستم واسھ ھمین سعی برای بلند شدن نمی کردم

کم کم صداھا بیشتر شدن وقتی چشمام رو باز کردم دور و برم خیلی شلوغ بود این باعث می شد معذب بشم

واسھ ھمون بھ ھر فلاکتی بود بھ پیرھن کیارش چنگ زدم وسرمو تو سینش پنھان کردم

میخواستم بھش بگم کمکم کنھ بلند بشم اما انگار اون خودش فھمیده بود واسھ ھمون زیر بازوھامو گرفت و کمکم کرد بلند بشم

اما پاھای من انقدر سست و بی جون بودن کھ نمی تونستم سر پا وایستم ضعف شدید داشتم انگار قرار الان بی افتم

کھ دستی زیر زانوھام رفت و با یھ حرکت بلندم کرد صدای چند نفر رو گنگ می شنیدم کھ حرف میزدن اما نمی تونستم چشمام رو باز کنم کم کم بی حال تر شدم کھ کامل بی ھوش شدم

***

وقتی بیدار شدم ھوا تاریک شده بود و اتاق ھم تاریک تاریک بود

بلند شدم کھ برم بیرون اما دست و پام کرخت و بی جون شده بودن

از تو سالن ھم سرو صدا میومد حتی نمی تونستم کیارش رو صدا کنم واسھ ھمون دوباره دراز کشیدم

چشمام رو بستم تا یکم آروم بشم اما ھنوز چشمام گرم نشده بود کھ یھو یادم افتاد
من رفتھ بودم دنبال عرشیا وای حتما رفتھ

[00:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴

با ھر زور و فلاکتی بود بلند شدم رفتم بیرون ھمش سرم گیج میرفت اما مھم نبود

دوباره اشکام از چشمام جوشید و گریم گرفت در اتاق رو باز کردم و با گریھ کیارش رو بلند بلند صدا میکردم

ھنوز از در فاصلھ نگرفتھ بودم کھ تھ دلم ضعف رفت و پاھام سست شدن و رو زانو افتادم چارچوب در و محکم گرفتم

دیگھ ھق ھقم بالا گرفتھ بود
کیارش از آشپز خونھ اومد بیرون این حال منو کھ دید دوید اومد سمتم

بازوھامو گرفت بلندم کرد ھرچی ازم دلیل گریم رو می پرسید باز ھم من گریھ میکردم

کھ آخر عصبانی شد داد زد
کیارش: بھ خدا فاطمھ خفھ نشی ھمچین میزنمت کھ دندونات بریزن تو دھنت چھ مرگتھ

با دادش دیگھ گریم بند اومد اما حالت ھق ھق داشتم نفسم می گرفت وقتی دیدم ھمون جور مثل میرقضب نگام میکنھ با ھق ھق گفتم

!!!!! من: داداشم رفت

با شنیدن حرفم یھ نفس راحت کشید و گفت: بمیری فاطمھ امروز ھمش سکتھ ناقص میدی منو نھ ھمینجاس
من: جدی میگی ؟؟؟
کیارش: نھ دارم باھات شوخی میکنم

!!!! باگریھ نالیدم: کیارش

کیارش: ای کوفت نرفتھ خوبھ نیم ساعت تو بغلش لم داده بودی کھ آوردت بالا بازم نفھمیدی

من: نھ مگھ منو تو بغل تو نبودم

کیارش: آره اما وقتی میخواستم بیارمت بالا اون بغلت کرد

من: الان کجاس ؟؟؟

[00:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵

کیارش: توی اتاق مھمان سردرد بود بھش قرص دادم رفتھ استراحت بکنھ

می خواستم برم پیشش کھ کیارش مانع شد و نزاشت برم

کیارش: بھتر بزاری استراحت کنھ باید آروم بشھ الان خیلی عصبانیھ

من: خب منم میخوام بدونم چرا عصبانیھ دلیل این رفتارش بامن چیھ

کیارش: فاطمھ بھتر بعضی وقت ھا بعضی چیزھا رو ندونی شاید فھمیدنشون بھ نفعت نباشنمن : منظورت چیھ ؟؟ تو چیزی میدونی کھ من ازش خبر ندارم ھا؟؟

کیارش: من از تو خیلی چیزھا میدونم کھ تو نمیدونی ، چیزھای کھ فھمیدنشون بھت آسیب میزنن روحیت رو خراب
!!!میکنن بفھم

!!! من: اصلا مھم نیست روحیھ من خودش خراب ھست، اندازه فھمیدن رفتار برادرم نسبت بھ خودمم گنجایش داره

کیارش: باشھ برو

از کنارم رد شد و رفت سمت آشپز خونھ یکم دو دل شدم کھ برم تو اتاق یا نھ اما دلمو بھ دریا زدم ودرو باز کردم رفتم تو اتاق

عرشیا رو تخت دراز کشیده بود ودستش رو چشماش بود این یعنی این کھ بیداره ھروقت اینجوری دراز میکشھ بیداره

رفتم بغلش رو تخت مثل خودش دراز کشیدم و بھ سقف چشم دوختم

ھرچقدر منتظر بودم اون حرفی بزنھ ھیچی نگفت حتی اعتراض ھم نکرد سکوت مطلق بود خودمم نمیدونستم چی بگم

یھ چند بار خواستم حرف بزنم کھ پشیمون می شدم کھ صدای عرشیا بلند شد

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت۶
عرشیا: نمی تونم باور کنم تو ھمون خواھر کوچولوی شروشیطون خبیث خودمی خیلی عوض شدی چرا؟؟

من: خب زندگی آدم رو عوض می کنھ

عرشیا: جواب من این نیست

من: خب اون موقعھ ھا نازم خریدار داشت نازکش زیاد داشتم اما الان نھ خریداری دارم نھ نازکشی

عرشیا: از شوھرت راضی ھستی

می دونستم باید ھر سوالی کھ می پرسھ رو راست بگم وگرنھ عصبانی می شھ

من: ھم آره ھم نھ

عرشیا: فکرش رو میکردم خیلی اذیتت کرد؟؟؟

من: خیلی نھ اما من گنجایش یھ کمش رو ھم نداشتم

عرشیا: پس خیلی اذیتت کرده
من: داداش دلیل این بد اخلاقیت این کھ تو این مدت ھرچقدر زنگ میزدم ھرچقدر اسرار میکردم باھات حرف بزنم قبول نمیکردی چی بود؟؟

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٧
عرشیا: وقتی تو بھ دنیا اومدی بابا خیلی خوشحال بود نھ تنھا بابا ھمھ خوشحال بودن بابا جشن گرفت تمام دوست
.وآشناھا رو بھ صرف ناھار دعوت کرد
انگار عروسی بود ھمھ خوشحال بودن تا این کھ ھمون روز
طایفمون با طایفھ مادربزرگ کیارش دعوا کردن یھ دعوای کوچیک باعث قتل وکشت وکشتار شد،
. ومقصر ھم ما بودیم

یھ نگاه کوتاه بھ من انداخت آه کشید دوباره شروع کرد حرف زدن

عرشیا: و از طرف دیگھ ھمھ تو رو شوم می دونستن ھمھ می گفتن تو بد قدمی و از اینجور حرفا بابا باھمھ برخورد می کرد اما دھن مردم بستھ نمی موند

عرشیا: این حرفا انقدر دھن بھ دھن چرخید تا بھ گوش اونا رسید و این وسط خیلی ھا بودن این جنگ بھ ضررشون بود وبرای ھمین اومد پیش باباحاجی(پدربزرگم) و بھش پیشنھاد دادن تو رو بکنن عروس خون بس اونا

واقعا باورم نمی شد انگار ھنگ کرده بودم چشمام اشکی شده بود

من: باورم نمی شھ کسی تا الان بھم نگفتھ بود

عرشیا: دیگھ بابا نمی خواست جزیات رو بدونی

من: خب باباحاجی ھم قبول داشت کھ من نحسم برای ھمین قبول کرد

عرشیا: اول نمی خواست قبول کنھ اما اسرار وپافشاری ھمھ ناچارش کرد قبول کنھ
[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٨

عرشیا: یھ مجلس گرفتن و بعد باباحاجی این موضوع رو گفت بابا و عمو ھر دوشون اونجا موضوع رو فھمیدن و کاری ھم از دستشون بر نمی اومد
البتھ بھ اسرار باباحاجی چندتا شرط ھم گذاشتن کھ پدربزرگ کیارش درکمال ناباوری قبول کرد این کھ تو مثل خون بس ھای دیگھ اذیت نشی و تو رو از دیدن خانوادت منع نکنن

من: خب؟؟؟

عرشیا: نھ بابا نھ عمو ھیچ کدومشون راضی نبودن و برای ھمین ھمھ جا شایعھ کردن کھ ناف تو رو بھ اسم محسن
(پسر عموم) بریدن
و این موضوع باعث ناراحتی مامان وزن عمو شد

عرشیا: باباحاجی ھم دست دعوا بزرگ با عمو وبابا زد باباھم رو حرفش وایستاده بود کھ یھ دونھ دخترش رو خون بس نمی کنھ

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٩

من: دلیل رفتارت با من چی بود اینو بگو

عرشیا: یادتھ چقدر اسرار می کردم چقدر باھات حرف زدم کھ قبول نکنی کھ اگھ پا پیش گذاشتن منو خبر کنی تحت تاثیر
!!حرفای این واون قرار نگیری اما تو چی

من: اونجا شرایتی نبود کھ من پام رو تو یھ کفش بکنم بگم نھ من نمی خوام خودمم یکی دو روز قبل عروسی فھمیدم بھ خدا ھیچی دست من نبود داداش باور کن

عرشیا: اگھ می خواستی می شد خودت نخواستی

من: می دونی اگھ من قبول نمی کردم چی می شد

عرشیا: چی می شد،ھا ؟؟چی می شد، ؟؟؟
ھیچی ھیچی نمی شد سرت کلا گذاشتن بدبخت مگھ شھر حرت بود مملکت قانون داشت اگھ اون مسئلھ قانونی می شد ، ھیچ اتفاقی برای ھیچ کس نمی افتاد چون خود امیر مقصر بود

صدای فریاداش تو سرم آکو میداد یعنی چی داره باھام شوخی میکنھ آره داره شوخی میکنھ

عرشیا: اینا ھمھ نقشھ بود کھ شما دوتا رو بدبخت کنن و حرف اون دوتا پیرمرد رو بھ کرسی بنشونن نھ چیز دیگھ ای
!!!
گلوم پاره شد بس واسھ بابا سخن رانی کردم بس از قانون شرح گفتم اما تو دو ھفتھ ای کھ رفتم چنان مغزش رو شست وشو دادن کھ حتی نذاشت من خبر دار بشم حتی نذاشتن تو عروسی خواھر کوچیکم باشم

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٠

واقعا نمی تونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم یعنی این زندگی ھمش سر ھیچ وپوچ بود یعنی تمام این تحقیرھا اذیت وآزارھا حق من نبود

یا شادیم بھ خاطر این کھ نحس بودم یعنی واقعا الان من نحسم بد قدم بودم کھ این اتفاقات افتاد

بدون ھیچ حرفی بلند شدم وعقب گرد کردم از اتاق زدم بیرون منطقم قبول نمی کرد این حرفا رو خودم قبول نداشتم این حرفا رو

رفتم تو اتاق درمحکم کوبیدم عقده ھام رو می خواستم یھ جوری خالی کنم میدونستم الان کیارش عصبانی میشھ اما مھم نیست

رفتم رو تخت دراز کشیدم و بی صدا اشک ریختم انقدر اشک ریختم کھ دیگھ اشکامم خشک شدن چشمام اذیتم می کردن باید صورتمو می شستم اما با خودم لج کرده بودم از جام تکون نمی خوردم

صدای حرف زدن کیارش وعرشیا می اومد ھھ این دوتا چرا انقدر باھم اخت شدن فکر می کردم ھم دیگھ رو کھ ببینن بزنن ھمو ناقص کنن اما این دوتا خیلی باھم اخت شدن

صدای کیارش می اومد کھ چندبار پشت سرھم منو صدا می کرد اما حوصلھ جواب دادن نداشتم

تا این کھ صدای باز و بستھ شدن. در اومد این یعنی این کھ کیارش اومد اما من اصلا حوصلھ جواب دادن بھش رو ندارم

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١١

با بالا پایین شدن تخت فھمیدم اومد کنارم نشست چند بار صدام کرد خودمو زدم بھ خواب کھ مثلا من خوابم
کیارش:فاطمھ میدونم بیداری الانم طبق معمول داری گریھ میکنی بھتر نیست بلند بشی مثلا الان مھمون داریم

ھیچ جوابی ندادم کھ ھوووف بلند کشید و منو بگردون سمت خودش

کیارش: شما کھ شام درست نکردی زنگ زدم سفارش دادم بیارن لاعقل بیا میز رو بچین اگرم نمیخوای عیبی نداره
خودم میچینم ازشم پذیرای میکنم فقط یادت باشھ اونی کھ الان خونھ ماس ھمون برادتھ کھ تو شیش ماه برای این کھ باھات حرف نمیزد مدام گریھ زاری میکردی

حرفش رو زد بعد بلند شد از اتاق رفت بیرون حرفش منطقی بود بلند شدم برم بیرون اشکام رو پاک کردم اما باز ھم چشمام پف داشتن

رفتم تو حموم صورتم رو شستم بعد از اتاق اومدم بیرون کیارش وعرشیا ھر دوتاشون رو کاناپھ لم داده بودن داشتن یھ فیلم جنگی نگاه میکردن

صدای در اومد اما اون دوتا
کامل تو فیلم رفتھ بودن صدای درو اصلا نمی شنیدن منم لباسم مناسب نبود ھرچقدر کیارش رو صدا می کردم نمی شنید صدای تلوزیون زیاد بود

اون بند خدا پشت درم دستش رو گذاشتھ بود رو زنگ وقصد برداشتنش رو نداشت این دوتام کھ صدای تلوزیون اجازه نمی داد چیز دیگھ ای بشنون
خواستم برم پیشون صداش کنم اما دیدم خیلی طول می کشھ برای ھمین یھ سیب از توی یخچال برداشتم وپرتاب کردمش سمت کیارش

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٢

سیب ھم صاف رفت خورد بھ کتف کیارش یھ آخ گفت و با غیظ برگشت سمت من

من: صدای اونا کم کن بند خدا پشت در خشک شد برو درو باز کن ھرچقدرم کھ صدا میکنم نمی شنویی

بلند شد رفت درو باز کنھ کھ عرشیا با لبخند داشت منو نگاه میکرد برگشتم سمتش منم بھش لبخند زدم کھ دستاش رو باز کرد کھ برم تو بغلش

منم از خدا خواستھ از اشپز خونھ اومد بیرون سمتش پرواز کردم خودمو تو بغلش جا دادم ھمیشھ عطر تنش بوی بابا رو میداد

موھام رو ناز میکرد وسفت منو تو بغلش گرفتھ بود زیر گوشم گفت: مثل اون موقعھ ھا ھم زورگو وشیطونی

من: نھ بھ خدا اصلا انقدر اینجا ساکت آروم شدم اصلا دیگھ شیطونی نمیکنم کیارش بدتر تو عنقھ اصلا رو بھم نمیده

عین دختر بچھ ھای چھار پنج سالھ داشتم گلگی می کردم کھ عرشیا پست سرم رو نگاه کرد ویھو زد زیر خنده

منم عین مونگل ھا نگاش میکردم کھ با صدای کیارش از جا یھ متر پریدم فکر کنم از اول صدام رو شنیده
کیارش: عزیزم راحت باش بزار من برم قشنگ ازم غیبت کن بدیام رو بگو خوبی ھا ھم کھ ھیچی

من: چھ خب مگھ دروغ میگم
کیارش: نھ عزیزم راحت باش فقط بیا میز رو بچین کھ شام رو آوردن

بلند شدم رفتم میز رو بچینم خدا راشکر سالاد وماست ونوشابھ ھم آورده بودن خیالم راحت شد

میز کھ تموم شد کیارش وعرشیا رو ھم صدا کردم بیان سر میز شام کیارش کتفش رو گرفتھ بود و اومد تو آشپز خونھ

من: چی شد چرا کتفت رو گرفتی

عرشیا: یھ بند خدای با سیب زد بچھ مردم روناقص کرد
با این حرفش کیارش ھم سمت من یھ چشم غره ناجور خطرناک رفت منم یھ حالی شدم چشمام بلافاصلھ اشکی شد

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٣

بھ زور جلوی خودمو گرفتم کھ گریھ نکنم حالم اصلا دست خودم نبود اون دونفرم بی توجھ بھ من نشستن وشروع کردن غذا خوردن
کیارش سرش. رو بلند کرد و منو نگاه کرد ھنوز رو پیشونیش اخم بود وبا تشر نگام میکرد

کیارش: منتظر کارت دعوتی کھ شام میل کنی خب بشین غذا بخور

ھمھ این حرفا رو بااخم تشر میگفت بدتر بغضم گرفت اشتھام بھ کل کور شد فقط دلم می خواست خودمو یھ جای خلوت برسونم

من: اشتھا ندارم نوش جونتون

این رو گفتم واز آشپز خونھ زدم بیرون خودمو بھ تراس رسوندم و درش رو بستم رفتم گوشھ ترین جای تراس نشستم وگریھ کردم

اشکام مثل گولھ بھ سرعت از چشمام میریخت نمی دونم چقدر گذشت کھ دیگھ اشکی نچکید دیگھ حال خرابی نبود انگار سبک شده بودم

بلند شدم رفتم تو خونھ برق ھا خاموش بود فقط تلوزیون روشن بود و یکیم رو بھ روش بود کھ فکر کنم کیارش بود بدون این کھ جلب توجھ کنم رد شدم رفتم تو اتاق یھ راست رفتم حموم یھ دوش اب گرم گرفتم

وقتی از حموم اومدم بیرون دیگھ واقعا حالم خوب شده بود سبک سبک شده بودم کیارش ھنوز نیومده بود رفتم بیرون ببینم چیکار میکنھ

جلوی تلوزیون نشستھ بود ویھ دستش روی کتفش بود و ماساژش میداد الھی فکر کنم خیلی دردش گرفت بود

رفتم پیشش و صداش کردم کھ یھ متر از جاش پرید و دوباره با ھمون اخم تخم نگام کرد اما این بار نھ گریم گرفت نھ بغض داشتم

عین این خنگولا نیشم باز شد دوباره باید دلبری کنم ویکم شطنت کنم با این فکر رفتم کنار پاش نشستم و قیافمو مثل ھمیشھ مظلوم کردم

[00:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پار۴١
!!!من: الھی بمیرم ببخشید آقایییییي نمی خواستم اینجوری بشھ ھرچقدر صدات کردم نشنیدی آخھ

کیارش: فاطمھ سالت شو کھ اصلا حوصلت رو ندارم دستمو زدی فلج کردی

من: من کھ میگم ببخشید بلند شوبریم تو اتاق با وازلین برات ماساژش بدم بلند شو کیارشی

اونم از خدا خواستھ تلوزیون رو خاموش کرد و رفت سمت اتاق منم از تو یخچال وازلین رو برداشتم پشت سرش رفتم

پیرھنش رو در آورده بود ورو تخت دراز کشیده بود رفتم کنارش نشستم و بھ دستش نگاه کردم زیاد وضعش وخیم نبود

من: کیارش!! دستت کھ چیزیش نشده انقدر کولی بازی در آوردی

کیارش: بلھ چیزیش نشده فقط کوفتھ شده این ھنوز چیزی نیست

خیلی عصبانی بود لبخند زدمو گفتم: خب میگی چیکار کنم میخوای عقدت رو خالی کنی بیا منو بزن ھوم بزن تو صورتم

نشست سر جاش وگفت: بلندشو از جلوی چشمام گمشو حوصلت رو ندارم یھ دفعھ دیدی زدمت

من: خب منم میگم بزن تا خیالت راحت بشھ

یھو یھ طرف صورتم سوخت اصلا انتظار نداشتم کھ واقعا بھ حرفم گوش بده و بزنھ تو صورتم آروم زد اما دستش سنگین بود با ھمون زدن دردم گرفت
کیارش: حالا بلندشو برو بیرون
من: چشم میرم فقط بزار دستت رو ماساژ بدم

دستام کامل میلرزیدن و سر وازلین رو باز کردم و کتف کیارش رو خب مالیدم کارم کھ تموم شد از اتاق اومدم بیرون

صورتم گز گز میکرد رفتم تو آشپز خونھ ومشغول شستن ظرفای تو سینک شدم و اشکامم میریخت چھ جالبھ اون دفعھ کھ پدرمم اومد من ھمش اشک میریختم این دفعھ کھ برادرم اومد من ھمش اشک میریزم

یھو سایھ یکی افتاد روی سینک

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵١

خیلی ترسیدم یھو برگشتم کھ کیارش رو باھمون وضعیت بدون پیرھن دیدم سرمو پایین انداختم برگشتم مشغول کارام شدم

کھ برم گردوند و دستش روزیر چونم گرفت و سرمو بلند کرد و تو چشمای اشکیم نگاه کرد

کیارش: وقتی منو میشناسی میدونی وقتی عصبانیم کنترلم دست خودم نیست چرا ھمش گیر میدی بھم ھا کھ بزنم صورتت رو اینجوری قرمز کنم

من: عیب نداره عادت کردم تقصر خودم بود دیگھ باید جورشم بکشم

کیارش: اینجوری حرف میزنی کھ من عذاب وجدان بکشم

من: نھ بھ خدا منظوری ندارشتم من کھ

کیارش: ھیس ولش کن بیا بریم بخوابیم

من: ظرفارو تموم کنم میام صبر کن
دوبار مشغول شستن ظرفا کردم کارم کھ تموم شد بگشتم سمت کیارش و گفتم تموم شد

اونم یھ لبخند کم جون زد و لامپ آشپز خونھ رو خاموش کرد و دست منو گرفت پشت سر خودش برد سمت اتاق وقتی رفتیم تو اتاق منو رو بھ روی خودش نگھداشت

صورتمو سمت خودش بگردوند و جای کھ زده بود رو طولانی بوسید بعدم منو پرت کرد رو تخت و خودشم کنارم دراز کشید

منم تو سکوت بھش نگاه میکردم کھ اون مشغول بازی کردن با موھام شد نفھمید چھ جور شد کھ خوابم برد

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١

چند روزی عرشیا پیشم بود از این کھ کیارش زن گرفتھ بود بو برده بود وقتی فھمید داد و بیداد میکرد بھ زور تونستم کنترلش کنم

وقتی کیارش اومد رفتن باھم حرف زدن تو اتاق وقتی عرشیا اومد بیرون یکم عصبانی بود اما از قبلش بھتر بود نمی دونم کیارش بھش چی گفت

ھرچقدر ازش پرسیدم جواب نداد کھ بعد مجبور شدم از عرشیا بپرسم کھ گفت حق داشتھ زن بگیره خیلی از حرفش دلم شکست اما تحمل کردم نمی خواستم داداشم ناراحت بشھ ازم

چند روز بعد عرشیا برگشت زاھدان منم یھ دست دعوای اساسی با کیارش زدم ھرچقدر ازش پرسیدم کھ چی بھ عرشیا گفتھ کھ اون اون حرف رو بھم زده نگفت کھ نگفت

ھمش حرفای چرت بھم تحویل میداد منم باھاش قھر کردم اصلا باھاش حرف نمی زدم و تحویلش نمی گرفتم تا چند روز ھمین وضعیت بود

تو خونھ بیکار وبی حوصلھ نشستھ بودم خیلی روزای کسل کننده ای شده بود با خودم داشتم فکر می کردم

یاد سفرای کھ با خانوادم رفتیم افتادم یاد اخرین سفری کھ منو کیارش بھ ھمرای اردلان اینا رفتیم افتادم ای کاش می شد دوباره بریم

تو ھمین فکرا بودم کھ کیارش اومد تو خونھ خیر باشھ این موقعھ اومده

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٧

من: سلام خیر باشھ این موقعھ اومدی ؟؟؟

کیارش: خیره یھ سفر در پیش داریم

من: جون من جدی میگی ؟؟؟

کیارش: بلھ کھ جدی میگم آماده شو کھ باید تا یھ ساعت دیگھ حرکت کنیم

من: کیارش عادت کردی دقیقھ نود بھ من بگی اون دفعھ ھم باھام لحظھ ای کھ راه می افتیم بھم گفتی
کیارش: انقدر غر غر نکن خانم خانوما بلند شو چمدونت رو ببند کھ عجلھ داریم منم برم دوش بگیرم

من: چند روزه میریم

کیارش: نمی دونم ولی تا قبل عید قربان میاییم سری باش

باعجلھ رفتم چمدونمون رو بستم کیارش ھم رفت دوش بگیره لباسای کھ تو مسیر باید بپوشھ رو با خودم ست کردم دوتامون سر تا پا سیاه سفید شده بودیم

کیارش زنگ زد بھ برادرش و باھاشون جایی کھ باید بھ ھم بپوندیم رو مشخص کردن بعدم اماده شد تا بریم منم مثل خانومایی خونھ دار وکت بانو گاز وبرق واب رو ھمھ رو چک کردم بعد رفتیم بیرون و حرکت کردیم

تو مسیر بودیم کھ کیارش دم یھ آپارتمان وایستاد بھ یکی زنگ زد گفت: بیاد پایین

می خواستم بپرسم کیھ کھ با پایین شدن شقایق بایھ ساک دستی کوچیک پشیمون شدم

یعنی این سفر ھم نباید بھ دل من بشینھ با خودم کلنجار رفتم کھ نزنم زیر گریھ

…شقایق اومد نشست پشت وخم شد سمت کیارش کھ

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨
با تعجب داشتم نگاش میکردم خیلی ملایم وطولانی گونھ کیارش رو بوسید و بعد نشست سر جاش

کارد میزدی خونم در نمی اومد آدم اینجوری شیرین زبونی میکنھ آخھ عصابم رو ھمین اول راھی خراب کرد کرد ھووجون

یھو دلم گرفت میخواستم داد بزنم بگم این مرد فقط مال منھ نمی خوام با کسی دیگھ ای شریک بشم نمی تونم اما حیف نمی تونم کار بکنم

با لبخندی کھ رو لبای کیارش پدیدار شد جیگرم سوخت چرا ھیچ وقت من حق ھمچین کاری رو ندارم وقتی من حتی
…دستش رو میگیرم اخم میکنھ اما

صورتم رو برگردوندم نباید نگاه کنم اینجوری دلم بیشتر میگیره بھتر سرمو بکنم زیر برف عین کبک

ھندزفری ھای کیارش رو برداشتم و زدم بھ گوشیم موسیقی کھ می خواستم رو پلی کردم خودم رو تکیھ دادم بھ صندلی چشمام رو ھم بستم

چقدر تلخھ زندگی آدم یھو از اون چیزی کھ ھست تبدیل بشھ بھ اون چیزی کھ حتی فکرشم نمی کرد چیزی کھ حتی بھ ذھنش ھم نمی رسید چقدر تلخھ

یادمھ اون موقعھ ھا وقتی میفھمیدم سر یکی ھوو اومد میگفتم مگھ چیھ خیلی دوستانھ میتونن کنار ھم باشن اما الان میفھمم خیلی سختھ اصلا نمی شھ کنار بیای با این موضوع

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤پارت١٩

با توقف ماشین چشمام رو باز کردم برگشتم سمت کیارش داشت قھقھ می زد آخ این مرد ھیچ وقت کنار من اینجورب
!!!نخندیده بود خوش بھ حالت شقایق

سری در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم فرشتھ کنار اردلان دم رستوران بین راھی وایستاده بود آیدا ھم پیششون بود اما با دیدن من اومد سمتمون منم بھ سمتش پرواز کردم

ھمین کھ بھش رسیدم خودم رو تو بغلش جا دادم محکم بغلش کرده بودم اونم انگار وضعیت منو فھمیده بود کھ سعی داشت آرومم کنھ

فرشتھ ھم کھ مارو دید اومد سمتمون از بغل آیدا کھ اومد بیرون رفتم تو بغل فرشتھ

فرشتھ: الھی قربونت برم آروم باش نازنینم خدای توھم بزرگھ خودش کمکت میکنھ

از بغلش کھ اومدم بیرون چشمای ھردو شون قرمز بود اونام بھ حال روز گند من پی بردن دل اونام لھ حالم می سوزه کھ برام اشک می ریزن

آیدا: الھی فدات بشم سخت بود ؟؟ما نمی دونستیم کیارش قراره اونم بیاره وگرنھ تورو با خودمون می اوردیم

من: عیب نداره باید عادت کنم ھمھ رفتن تو ماھم بریم

باھم وارد رستوران شدیم شقایق یھ جور خاصت نگامون می کرد
اردلان وکیارس. وقتی منو دیدن ھر دوشون اومدن پیشوازم فھمیدم می خوان حرص شقایق در بیارن
اما من بھ این توجھ ھاشون خیلی نیاز داشتم برای ھمین پا گذاشتم رو تمام عقایدم شدم یھ دختر ده سالھ آغوش می خواستم آغوش یھ مرد یھ آغوش برادرانھ

[23:11 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٠

اردلان جلوتر از کیارس بود برای ھمین اول خودم رو تو بغل اردلان جا دادم اول تعجب کرد اما بعد اونم بغلم کرد ھم مدل بغل کردن ھم آرامش بغلش مثل داداشم صدرا بود

وقتی از بغل اردلان اومد بیرون کیارس مظلوم وایستاده بود خندم گرفت انگار فکر می کرد با اون احساس غریبی میکنم برای ھمین رفتم تو بغل اون اما اون بغلم نکرد سرم رو بھ آغوش کشید مثل داداش سامم

وقتی منو از خودش جدا کرد یکم چشمام اشکی شده بود اخم کرد اردلان دستش رو رو شونم گذاشت گفت

اردلان: نبینم اشکت رو آبجی جونم

کیارس: بھ جون خودت فقط یھ قطر از اشکات ریخت ھمینجا کیارش رو کفن میکنما

خندیدم عین بچھ لاتا حرف زد ھمھ باھم رفتیم سر ھمون میزی کھ کیارش وشقایق ھم بودن کیارش با اخم نگام می کرد. اما مھم نبود ھمون جوری کھ من براش مھم نبودم

از اول تا آخر کھ نشتھ بودیم ونھار خوردیم بچھ ھا ھی سعی می کردن منو بخندونن اما من فقط اگھ یھ لبخند میزم و بس

اردلان: فاطمھ چرا این جوری شدی اه یکم شیطنت کن یا لاعقل یکم از تھ دل بخند

من: دیگھ حتی دل ودماغ خندیدن برام نمونده اونم از تھ دل چھ برسھ بھ شیطنت

با این حرفم کیارش سرش تو گوشی بود اما بھ شدت سرش رو بلند کرد خیلی طولانی نگام کرد اما من خیلی توجھ نکردم اما سنگینی نگاھش رو حس می کردم

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢١

وقتی ھمھ راه افتادیم کھ بریم من رفتم جلو بشینم ھمھ بچھ ھا ھم بودن

شقایق : فاطمھ یھ لحظھ صبر کن

خودش رو بھم رسوند جلوم وایستاد

کیارش می خواست بشینھ اما وایستاد ببینھ شقایق چی میگھ بقیھ بچھ ھا ھم ھمین طور ھمھ منتظر حرف شقایق شدن خودم حدس میزدم چی بگھ اما وایستادم تا مطمئن بشم

شقایق: ببین تو کھ از اول تا آخر مسیر ھندزفری تو گوشتھ نھ حرفی میزنی نھ جای رو نگاه می کنی میشھ من جلو بشینم آخھ منو کیارش

نزاشتم حرفش رو ادامھ بده دستمو جلوش گرفتم و گفتم: فھمیدم فھمیدم بسھ

دستمو از روی دستگیره در برداشتم رفتم عقب بشینم

اردلان: فاطمھ بیا با ما بریم بھت بیشتر خوش میگذره

کیارش: لازم نکرده اگھ بخواد با منم بھش خوش میگذره

بعد منو نگاه کرد ولب زد وگفت بشین این یعنی تمام

اردلان رو نگاه کردم عصبانی بود آروم لب زدم و گفتم بی خیال وسرمو بھ حالت بی خیال تکون داد دستم رو ھم بھ حالت این کھ میگن طرف تعطیلھ تکون دادم خندید

وقتی نشستم کیارش از توآینھ نگام کرد گفت: حالا من تعطیل شدم نھ

… شیطون خندیدم و سرمو پایین انداختم دوباره گوشیم رو برداشتم تا باھاش خودم رو سر گرم کنم کھ

کیارش: دست یکدومتون گوشی ببینم بھ خدا از پنجره پرت میکنم بیرون. گفتم کھ نگین نگفتی

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٢

بھ ناچار گوشم رو گذاشتم کنارم و بھ جاده چشم دوختم اولش تو سکوت گذشت اما بعد کم کم کیارش شروع کرد حرف زد
از خاطرھای خنده دارش برامون گفت از سفرای مجردیش گفت و یکمم سر بھ سر مون گذاشت خیلی مھربون شده بود

این کیارش رو خیلی دوس دارم یھ مرد شیرین سخن و مھربون ودوست داشتنی

برعکس اول مسیر اصلا کس نشدم خیلی ھم بھم خوش گذشت خیلی خوب بود

از حرف زدن ورفتار شقایق ھم بھ نظرم دختر مھربونی بود اما بازم نمی تونستم دردم رو تسکین بدم چون سخت بود برام
کیارش وشقایق ھر دو حرف زدن اما من ساکت و آروم بودم وچیزی نمیفتم فقط شنونده بودم

یھ چند جا وایستادیم و واسھ استراحت و غذا خوردن نصبت بھ صبح خیلی بھتر شده بودم

فکرم خود بھ خود درگیر بود رفتم تو ماشین و چشمام رو بستم تا بلکھ خوابم ببره و بخوابم

بھ سھ نرسید خوابم برد ھمش بین راه بیدار می شدم اما بس تنبل بودم دوباره می خوابیدم

با توقف ماشین فھمیدم رسیدیم و بھ ناچار چشمام رو باز کردم وبیدار شدم

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٣

ھوا تاریک شده بود یھ سوزی ھم میومد اول کھ بھ دور وبرم نگاه کردم فکر کردم رشتیم خیلی قشنگ بود

تمام خونھ ھا رو کوه بودن و بھ صورت پلکانی بودن عاشق اینجور خونھ ھا بودم با ذوق داشتم نگاشون میکردم کھ صدای کیارش بلند شد

کیارش: فاطمھ سره برو تو ماشین

من: مگھ نمی خواییم بریم تو خونھ

کیارش: اینجا نھ … اومدیم کلید کلبھ رو بگیریم بریم اونجا کنار رود

من: اھااا

کیارش: حالا برو تو ماشین

من: اما من می خوام اینجارو ببینم

کیارش: فردا تو روز میارمت یھ دل سیر ببین حالا سری برو تو ماشین

بھ ناچار نشستم تو ماشین اما ھمش دلم می خواست برم بیرون رو ببینم

شقایق : خوب خوابیدیا؟؟

من: ھا؟من یکم ماشین ھمش تکون می خورد ھی بیدار می شدم عصابم خورد شد

شقایق: آره یھ قسمت طولانی رو از خاکی اومدیم کھ برسیم بھ روستا

من: مگھ جاده نیست
شقایق: فکر کنم باشھ آخھ کیارش گفت میون بر میزنن
من: اھوم فھمیدم
دوتا مرد اومد پیش پسرا کھ لباس ھای محلی داشتن شبیھ لباس ھای کرد ھا اما تو رشت ھم مگھ اینجوری میپوشن ؟؟

شاید چون من ندیدم اینجوری فکر میکنم حالا وللش کیارش اینا اومد و سوار شدن و حرکت کردن

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴٢

یکم گذشت کھ کنار یھ رودخونھ وایستادن تعجب کردم اما یادم اومد کھ اینجا یھ کلبھ ھست

ھمھ پیاده شدیم یکم رفتیم سمت یھ جای شرسبز مثل جنگل کھ یھ کلبھ سبز دیده می شد

حوصلھ دید زدن دوروبر رو نداشتم برای ھمون سری رفتم تو کلبھ جالبیش این بود کھ کلبھ ھھ برق داشت

کفش تمام فرش بود برای ھمون راحت نشستم رو زمین خیلی خستھ بودم

اردلان: اینجا کھ فقط یھ حال و اون اتاق بی درست اینجا کھ نمیشھ کسی با زوجش تنھا باشھ
کیارش: یھ دو روز از زوجت دست بکش دخترا تو اتاق بخوابن ماھاھم تو حال میخوابیم
آیدا: اصلا تشک وپتو ھست اینجا ؟؟؟
کیارش: بودنو کھ ھستن اما اگھ گردوخاک نگرفتھ باشن میبینین کھ درو دیوار پر خاکھ

شقایق: وای من بھ خاک آلرژی دارم چیکار کنم

کیارس: مگھ بری عین مرده متحرک دراز بکشی رو زمین بدون تشک وپتو و بالشت کھ ھمشو خاک دارن

فرشتھ: نھ بابا یھ دقیقھ ھمھ رو ببریم بیرون بتکونیم خوب میشھ فوقشم اگھ بو گردو خاک میداد یکم اسپره وعطر بھشون بزنیم تا خوب بشن

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵٢

بعد یھ عالمھ مسخره بازی بچھ ھا ھمھ ی تشک ھا و تکوندن رفتیم بخوابیم بھ گفتھ ی کیارش دخترا تو اتاق بی در خوابیدیم پسرا ھم ھمھ تو حال

نھ بھ خستگی کھ اول اومدیم داشتم نھ بھ بی خوابی کھ الان اومده سراغم ھرچقدر کھ خودم رو این طرف اون طرف می کردم خوابم نمی برد

یکم ترس ھم داشتم وگرنھ میرفتم بیرون رفتم تو آشپز خونھ ی کوچولوی کلبھ یھ لیوان آب خوردم و اومدم دراز کشیدم
انقدر با خودم کلنجار رفتم این طرف اون طرف شدم کھ خوابم گرفت و خوابیدم
**
صبح با سر وصدای بچھ ھا بیدار شدم دلم نمی خواست بیدار بشم اما از قرار معلوم ھمھ بیدار شده بودن جز من

بھ ناچار بلند شدم وشلختھ روسری رو ،روسرم گذاشتم رفتم توحال ھرکی یھ متلک بھم میپرندن کھ چرا دیر بیدار شدم فلان وبھمان

خلاصھ رفتم بیرون چون حمام ودستشوی ھردوشون خارج از کلبھ یھ اتاقک ھای چوبی بودن رفتم سمتشون

وقتی از حموم اومدم بیرون تازه چشمم بھ کلبھ خورد

خیلی قشنگ وناز بود کلبھ رنگ سبز لجنی کرده بودنش اما توش ترکیبات قھوای ھم بود سایھ دوتا درخت ھم کھ روش بود انگار تمامش از دارو درختھ

خیلی ناز و بود خیلی خوشم اومد یاذمھ شمال سمت گیلان ھمچین کلبھ ھای دیدم الان من نمی فھمم دقیق جاییم ھوف

[23:12 11.09.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶٢

بعد صبحانھ ھمھ باھم رفتیم ببرون رفتیم تو روستا سر زدیم ھمش کھ دور رو برو می دیدم تعجبم بیشتر وبیشتر می شد حتی لحجھ اونا بھ شمالی ھا رو رشتی ھا نمی خورد
داشتیم بر می گشتیم دیگھ تحمل نکردم رفتم پیش کیارش کھ داشت با اردلان حرف میزد
!من: کیارش؟!؟
برگشت سمتم و سوالی نگام کرد اردلان رفت سمت بقیھ منو کیارش آخر از ھمھ افتادیم

من: اینجا چرا اینجوریھ ؟؟

کیارش : مگھ چھ جوریھ؟؟

من: آدماش یھ جورین اصلا لحجھ ھاشون لباساشون حرف زدنشون ھیچیشون بھ رشتی ھانمی خوره

کیارش اول با تعجب نگام می کرد بعد یھو زد زیر خنده و شروع کرد خندیدن باتعجب نگاش میکردم کھ دماغمو گرفت کشید

کیارش: خنگولک خودمی دیگھ آخھ کی گفتھ اینجا رشتھ ؟؟

من: خب فقط رشت وگیلان ھمچین خونھ ھای دارن

کیارش: نخیر خیلی جاھا ھستن کھ از این خونھ ھا دارن زاھدان خودتونم یھ منطقھ داره کھ خونھ ھاش ھمین جوری رو کوه ھستن فقط اونجا سبزه زار نیست تو خود شھرھم ھست

من: خیابان رسالت میدونم خب حالا این جا کجاست؟؟
کیارش: اینجا اورامانھ یکی از روستاھای استان کردستان
من: دلوغ میگی؟
کیارش: نخیر حالا بیا بریم
دستمو گرفت و رفتیم سمت کلبھ

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.