خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد سوم رمان دختر خونبس پارت آخر

جلد سوم رمان دختر خونبس پارت آخر

Rate this post

جلد سوم رمان دختر خونبس

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب وارد شوید

[20:43 81.01.26] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٨٩

چند روزی  از اون موقعھ گذشتھ بود منم فصل امتحانام بود وسخت درگیر بودم یک بار ھم انقدر غرق درسام بودم کھ   یادم رفت برای شام چیزی درست کنم  اصلا از اتاق نیومدم بیرون کھ خود کیارش اومد تو اتاق

اون موقعھ تازه متوجھ شدم من ھیچی برای شام درست نکردم  کیارش انقدر حرصی شده بود طفلک برعکس ھمون   روز خیلی گرسنھ و خستھ بود اما چیزی بھم نگفت

____________

برگم رو دادم بھ مراقب و از سالن اومد بیرون  منتظر شدم  دوستام بیان تا باھاشون خداحافظی کنم اینم اخرین امتحان   این سال تحصیلی

جز مدیر و معاون مدرسھ ھیچ کس نمی دونست من متائلم یھ چند بارم کھ کیارش اومد دنبالم دم مدرسھ  دوستام کھ ازم  پرسیدن کیھ  گفتھ بودم نامزد دارم

اونا ھم زیاد گیر ندادن و کنجاوی نکردن  زیاد با کسی صمیمی نیستم اما رابطھ دوستانھ ای داریم باھم  چادرم رو از تو   کولم برداشتم تا سرم کنم الاناست کھ سرویسم بیاد

دور ھم جمع بودیم و بازار بگو بخند و خداحافظی گرم بود با ھمشون خدا حافظی کردم و  از در مدرسھ اومدم بیرون   ماشین کیارش توجھ ھم رو جلب کرد نزدیک تر کھ رفتم رو صندلی جلو شقایق نشستھ بود بادم بھ کل خالی شد

رفتم سمت ماشین سعی می کنم خودم رو عادی نشون بدم  رفتم صندلی عقب نشستم و یھ آخیش بلند بالا گفتم

کیارش: خستھ نباشی آخرین امتحانتم دادی  از ھمین ساعت آزاد شدی چھ طور بود حالا؟؟

عالی اما خیلی خستم_

کیارش: یھ جایی میریم کھ ببینیش خستگست در بره

کجا؟؟_

! شقایق: سلام عزیرم والا منم نمی دونم فقط میگھ یھ جایی میبرمتون نمیگھ کجا مثلا سوپرایزه

کیارش: مثلا سوپرایز نیست واقعا سوپرایزه  اگھ ناراضی ھستین ھمین الان پیاده بشین  پیاده برین تا خونھ ھاتون

کیارش بریم تو را خدا چک و چونھ نزن فقط سر راه یھ کیکی  بیسکویتی برام بگیر کھ خیلی گرسنمھ دارم ضعف _  میکنم

کیارش: ای بھ چشم شما جون بخوا خانم محصل

خندیم و بھ صندلی تکیھ دادم وچشمام رو بستم واقعا حس می کردم یھ باز بزرگ از روی دوشم برداشتن

کیارش دم یھ فروشگاه وایتاد و رفت توش وقتی اومد چند تا کیک و شیر کاکالو دستش بود بھم داد تو مسیر مشغول   خوردنشون بودم

شقایق خیلی کنجکاو بود بدونھ کیارش چی میخواد نشون بده خودش رو بھ زمین و زمان می زد تا کیارش بھش بگھ اما  برعکس اون من اصلا کنجکاو نبودم  چون میدونستم تا چند لحظھ دیگھ میفھمم پس چرا خودم رو بھ آب و آتیش بزنم

[2048: 26.10.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩٠

ھنوز بھ مقصد نرسیده بودیم کھ کھ کیارش زد کنار  پیادم شد  اخماش رفت تو ھم  زاپاس رو کھ برداشت فھمیدم پنچر   کردیم  پیاده شدم و بھ در تکیھ دادم و بھ کارھای کیارش نگاه می کردم

شقایق پیاده شدو شروع کرد بھ نق زدن کھ اینم شانس ما داریم و فلان و بھمان. دیگھ طاقتم طاق شد

شقایق تو اصلا از صبوری چیزی نمی فھمی دلیل عجلت چیھ ھرچی کھ باشھ بلاخره می بینیم پس یکم تحمل داشتھ _  باش

شقایق: وا عزیزم تو چرا. ناراحت میشی من دارم با شوھرم حرف میزنم عجولیمم خودش باید تحمل کنھ

حرصم گرفتھ بود ھمچین میگھ شوھرم انگار اومدم شوھرش رو بدوزم جایگاھمون عوض شده  خودم خبر ندارم

اخھ من و کیارش یھ اخلاقی داریم وقتی خستھ ایم اصلا حوصلھ نق نق شنیدن رو نداریم_

حرفم رو زدم و در ماشین رو باز کردم و نشستم اوف اصلا حوصلھ ندارم ای کاش می شد می رفتم خونھ  خیلی خستم    بودن شقایق ھم برام آزار آوره

فکر کنم کیارشم از دستش کفری شد و برگشت بھش یھ چی گفت توجھی نکردم تکیھ دادم بھ صندلی تا کارش تموم بشھ

.کیارش با دستای کثیف اومد نشست تو ماشین مثل این کھ آبی چیزی تو ماشین نبود

از تو کولم آب معدنی دست نخوردم رو در آوردم و دادم بھ کیارش رفت تا دستاش رو بشوره شقایق ھم یھ نگاه چپ   بھم انداخت و پیاده شد رفت کنار کیارش

سعی کردم بی توجھ باشم سوار شدن و حرکت کردیم وقتی ماشین توقف کرد فھمیدم رشیدیم چشمام رو باز کردم پیاده   شدم و بھ دور وبرم نگاه کردم

با دیدن سھ تا در حیاط و دیوار ھای ھم رنگ و ھم شکل فھمیدم کجا اومدیم  پس سوپرایزش ھمین بود

رفتم تو خاطرات یاد اون روزی افتادم کھ با پدرش بحث می کرد کھ نمیخوام خونم رو درست کنم وقتی بھ پدرش گفت دلم نمی خواد این دختر رو خانوم اون خونھ کنم اونم تو جمع این حرف رو زد  اومد تو ذھنم چقدر احساس حقارت کردم   اون روز

الان پس چرا منو آورد اینجا  شقایق و کیارس رفتن سکت در خونھ. اما من ھمون جا کنار ماشین وایستادم کیارش راه   رفتھ رو برگشت

کیارش: چرا نمیایی فاطمھ

ناخداگاه از دھنم پرید

یادتھ بھ خانوادت گفتھ بودی حاضر نیستی منو بیاری تو این خونھ کھ بشم خانوم ھمچین خونھ ای گفتھ بودی لیاقت _ ھمچین خونھ ای رو ندارم  الان چھ طور راضی شدی من پام رو بزارم تو این خونھ باشکوه

[23:01 08.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩١

دستش از روی بازوم شل شد و با تعجب نگام کرد با بغض بھ خونھ ی جلوم نگاه کردم

کیارش: یعنی نمیخوای بریم تو ؟ اگھ نری برمیگردیم  من و شقایقم نمیریم

داشت تحدیم میکرد دلم سوخت برای شقایق  با این شوق و ذوق اومده  پس سرم رو انداختم و جلوتر از اون رفتم سمت  خونھ

کیارش در رو باز کرد ومن و شقایق رفتیم تو یھ حیاط بود کھ دو طرفش باغچھ بود اما از ظاھر باغچھ معلوم بود تازه   درستش کردن  رو بھ رو ساختمون بود

رفتیم تو  یھ خونھ دوبلکس شیک و خیلی قشنگ فوق لعاده بود  ترتمیز فقط باید پرش می کردیم شقایق رفت بالا اما    من ھمون وسط خونھ وایستاده بود

میخوای من و شقایق ھر دونفرمون تو این خونھ باھم زندگی کنیم !؟_

کیارش:اره دیگھ نمیشھ کھ یھ زنم یھ طرف شھر باشھ یکی یھ طرف

میخواستم جواب بدم کھ شقایق بدو بدو اومد پایین و شروع کرد بھ حرف زدن و تعریف از خونھ بعد یھ عالمھ حرف  برگشت از من در مورد خونھ نظر پرسید این بھترین موقعھ بود کھ حرفم بزنم

خونھ ای قشنگیھ مبارکت باشھ عزیزم_

یعنی قشنگ تعجب او وکیارش رو می تونستم ببینم خیلی جالب شده بودن دوتاشون اما من کھ جدی گفتم

کیارش: ھیچ میفھمی چی میگی فاطمھ نشنیدی گفتم این خونھ رو زود آماده کردم کھ اینجا زندگی کنیم

زندگی کنید نھ کنیم من  صدتا مثل این خونھ  لوکس و قشنگ و بزرگ رو با ھمون آپارتمان نقلیم عوض نمی کنم_  تو ھم اگھ مخالفی مشکل خودتھ من خونم روعوض نمی کنم

کیارش: اه مگھ دستھ توه اگھ من بخوام دوتاتون مجبورین بگین چشم نھ چیز دیگھ ای

ھرچیز دیگھ ای کھ بخوای و بگی  من میگم چشم  اما این یکی نھ_

شقایق: خب اگھ اون خونھ رو دوست داری میتونی ھیچ چیزیش رو عوش نکنی و ھمونجور برای خودت نگھش داری   اما باید اینجا زندگی کنیم

باید برای من تو این خونھ وجود نداره  من تو خونھ ی خودم راحت ترم ذنزدیک بھ دوسال از ندگیم رو تو ھمون  _  خونھ گذروندم  از این بھ بعدم ھمین کار رو میکنم

بی توجھ بھ اونا رفتم سمت در سالن تا ازش بیام بیرون خونھ عالی بود و ھرکس آرزوی داشتن ھمچین خونھ لی رو  داشت اما من نمی تونم

[21:48 09.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩٢

اگھ بگم دلم برای داشتن این خونھ نمی سوخت دروغ گفتم اما کاری نمیشھ کردش نمی تونم من ھمین جوری دوست

ندارم شقایق رو ببینم چھ برسھ بھ این کھ باھاش زندگی کنم ھر روز ھر شب اونا کنار شوھرم ببینم دلبریھاش رو تحمل   کنم نھ. این یکی دیگھ نھ از پسش بر نمیام  نمی تونم

رفتم کنار ماشین وایستادم کمی بعد شقایق و کیارش با اخم ھای تو ھم اومد دزد گیر رو زد منم بلافاصلھ عقب سوار   شدم

از قیافھ دوتاشون معلوم بود عصبی ان اما تعجب کردم  شقایق ورا عصبی اون کھ بی شک مطمئنم از خوشحالی داره   بال در میاره

منم چیزی نگفتم شقایق رو  رسوندیم  دم در وقتی وارد خونشون شد کیارش با غضب از تو شیشھ نگام کرد

کیارش:بیا جلو بشین

مطمئن بودم اگھ حرفی بزنم یا مخالفتی کنم ھمین جا چالم میکنھ پس بی حرف پیاده شدم و رفتم  جلو نشستم

ھر لحظھ منتظر یھ تو دھنی بودم کھ از سمت کیارش بھم بخوره بس کھ عصبی بود وتند میرفت  موندم این کھ مشکلی   نیست چرا انقدر عصبیھ اون کھ در ھر صورت با زن ھاش  زندگی میکنھ چھ باھم چھ جدا

ھمھ این حرف ھا رو تو دلم می گفتم چون جرعت نداشتم بھ زبون بیارمشون بس کھ عین چی ازش می ترسیدم  دم در   کھ رسیدیم ماشین رو ھمون جا پارک کرد و نبرد تو و پیاده شد

قبل این کھ چیزی بارم کنھ منم پیاده شدم و عین جوجھ پشت سرش رفتم تو مطمئن بودم یھ جنگ و عصاب خوردکنی   بزرگ توی خونھ در پیش داریم دعوا ھای من و کیارش ھم کھ حرفی برای گفتن نمیزارن

وقتی وارد خونھ شدیم کیارش یھ راست رفت تو سالن پذیرای و رو یھ مبل نشست سرش رو بین دستاش گرفت  آروم آروم رفتم سمت اتاق وقتی وارد شدم یھ نفس راحت کشیدم چادر مانتوم وشلوار مدرسھ رو در آوردم و رو تخت نشستم   جرعت بیرون رفتن نداشتم از رو بھ رو شدن با کیارش می ترسیدم  خیلی

یھ عالمھ با خودم کلنجار رفتم  آخر سرم بلند شدم رفتم بیرون آروم بدون سر و صدا رفتم تو آشپز خونھ کھ برای    افطاری  چیزی درست کنم

داشتم کارھام رو می کردم و ھم برای افطاری ھم برای شام غذا درست کنم   من کھ امروز رو  روزه نگرفتھ بودم اما

مطمئنم کیارش خیلی گرسنس چون سحر دوتامون خواب موندیم اما کیارش گفت روزم رو میگیرم  وقتی برگشتم کیارش  تو درگاه دست بھ سینھ بھ دیوار تکیھ داده بود  یا خدا این چرا اینجوری نگاه میکنن

[21:48 09.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩٣

کیارش: دوساعتھ دارم با خودم کلنجار می رم کھ نیام بلایی سرت نیارم اما نمیشھ کھ نمیشھ انقدر عصبی ھستم کھ با  کیارش  یک سال پیش ھیچ فرقی نمی کنم

! دلیلی نداره الکی عصبی باشی_

کیارش: الکی ؟ھا ؟ با تو ام الکی عصبیم؟

خب اره  برای تو چھ فرقی میکنھ  زنات با ھم تو یھ خونھ باشن یا جدا از ھم از قدیم گفتن دوری و دوستی_

کیارش: اخھ احمق مگھ میشھ من شب در میون تو رو تو این خونھ تنھا بزارم و برم اون سر شھر یا اونا تو اون خونھ درن دشت  تنھا بزارم بیام اینجا پیش تو  اگھ یھ شب یھ یھ بلایی سر یکدومتون بیاد منم نباشم چھ غلطی میخواین بکنین

؟

شقایق کھ بغل گوشش خونھ اردلان و کیارس ھست ھیچ نگرانی بابتش نداری منم بھ شب ھای کھ تنھام میزاشتی و _میرفتی پی خوش گذرونیات  عادت کردم ھر دردی ھم کھ داشت باشم تحمل می کنم تا روز بشھ ، نگران من نباش خودم   قبول نکردم پس خودمم از پسش بر میام

کیارش با پوز خند بھ سر تا پام نگاه کرد وگفت:اون وقت کی بود کھ از تنھایی و تاریکی می ترسید

رفتم جلوش و رو بھ روش وایستادم : تو این یک سال خورده ای شب ھای زیادی در صورتی کھ می دونستی می ترسم   تنھام گذاشتی و رفتی کھ بود صبح میرفتی دو شب بعد می اومدی الان نگران منی؟ نگو کھ خندم میگیری

از کنارش گذشتم و رفتم تو اتاق کھ صدای دادش رو شنیدم

کیارش: من بھ این چیز ھا کاری ندارم برای رفتن بھ اون خونھ باید آماده باشی

منم عین خودش داد زدم و گفتم نمیام کھ چند لحظھ بعد در با صدای  بدی باز شد و میرغضب وارد شد

کیارش: باز چھ زری زدی مگھ نمی فھمی چی میگم چھ بخوای چھ نخوای باید بیای شیرفھم شد

من: نھ نشد

بھ سمتم یورش آورد از جام تکون نخوردم کھ موھام رو از پشت توی مشتش گرفت و سرم رو کشید بالا فکمم بین   انگشتای دست راستش گرفت

کیارش: دلت خیلی میخواد یھ فص کتک بخوری نھ ؟؟

من: موھام رو ول کن مردونگیت رو با زورت نشون نده اگھ بلدی مثل آدم حرف بزن

[21:48 09.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۴١٩

با صورت پرتم کرد روی تخت موھام رو کھ کشیده بود انگار موھام کنده شده بود مغزم داشت درد میکرد زیر لب بھش  گفتم پسری نفھم کھ از بد شانسیم شنید وبلند داد زد کھ چی گفتی دوباره بھ سمتم یورش آورد کھ رو تخت خودم رو  کشیدم بالا

فکم رو باز بین دستش گرفت و از لای دندوناش گفت: حقتھ چنان بکوبم تو دھنت کھ یھ دندون نمونھ برات

چیزی نگفتم یعنس جلوی خودم رو گرفتم کھ چیزی نگم چون مطمئنا بھ ضرر خودم بود کیارش وقتی عصبی بشھ دھنش زو باز میکنھ و ھرچی ازش بیرون بیاد رو بھ زبون میاره یا حتی بھ قول خودش میتونھ دندون ھام رو تو دھنم خورد   کنھ

وقتی سکوتم رو دید ولم کرد و پشتش رو بھم کرد

کیارش: من کھ بھت گفتھ بودم کھ دوست ندارم بین یکیدومتون فرق بزارم پس چرا داری آزارم میدی

بغضم گرفتھ بود با بغض گفتم : بھ خدا نمی خوام اذیتت کنم میدونم تو نمیخوای بینمون فرق بزاری اما من نمی تونم

کیارش: خب چرا دلیل مخالفت ھات چی چرا نمیخوای بیایی تو اون خونھ بخاطره حرفی کھ من یک سال پیش بھ بابام  گفتم تو میخوای انقدر آزارم بدی بابا اون حرف مال وقتی بود کھ من باھات بد بودم نھ الان

میدون بھ خدا میدونم اما نمی تونم نمیشھ_

کیارش: خب چرا برای چی ؟؟

بھ خاطر شقایق_

کیارش: چی شقایق؟؟ تو وشقایق کھ باھم خوبین

وقتی تو یھ خونھ ھر شب ھر روز ھمو ببینیم با ھم بد می شیم وقتی دعوا کنیم بحث کنیم بعد با ھم بد می شیم_

کیارش: من نمیزارم اصلا تو آدمی نیستی کھ با کسی بد بشی و این کارھا رو بکنی شقایق ھم جرعت ھمچین کاری رو  نداره

چرا!چون ھمیشھ توسری خور بودم بھم نمیخوره اما بد میشم جوری کھ یھ روز خوش برای تو اون نمیزارم مطمئن _  باش

کیارش:  چرا فاطمھ من از تو انتظار ھمچین رفتاری رو ندارم انتظار ندارم با یکی انقدر بد باشی و چشمات پر کینھ  باشھ

ازم چھ نتظاری داری با کسی کھ زندگیم رو خراب کرداومده رو زندگی من داره زندگیش رو میسازه خوب باشم_

[21:47 24.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۵١٩

فکر کنم حرفم براش کافی بود چون چیزی  نگفت و کنارم رو تخت نشست و سرش رو بین دستاش گرفت

کیارش: توی عمرم بھ این اندازه از کاری کھ کردم پشیمون نشده بودم ای کاش می شد برگشت بھ عقب

دیگھ چیزی رو نمیشھ عوض کرد باید تا تھش بری_

کیارش: منم دارم ھمین کارو میکنم تا…تا دو سھ  ھفتھ دیگھ روز دوم سوم عید  عروسیمھ

حس کردم تو قلبم تیر کشید بعد این ھمھ وقت وای دوباره یکی از ھمون درد ھای دل خراش  اما حرفی نداشتم برای   گفتن اشکام ریخت حتی دل نگاه کردن بھ کیارش رو نداشتم

…یعنی تا کمتر از دوماه دیگھ باید تو رو با شقایق رسما شریک بشم یعنی_

دیگھ تحمل نداشتم از اتاق زدم بیرون و رفتم تو تراس در رو ھم پشت سرم بستم و روی زمین نشستم  زار زار گریھ  می کردم درد داشت خیلی ھم درد داشت این وضعیت

شوھرت خبر عروسیش رو بھت بده و تو نتونی ھیچ کاری بکنی چھ حال بدیھ

چند ساعت ھمون جا نشستھ بودمم حتی دلم نمیخواست از جام تکون بخورم. دلم میخواست کیارش بیاد بگھ فاطمھ

شوخی کردم اصلا قرار نیست  عروسی کنم بگھ اینا ھمھ سر کاری بود اما چھ خیال خامی  باید تا آخر عمر این وضعیت  رو تحمل کنم. ای خدا

آخھ خداجون  حکمتت تو این کار چیھ چرا باید یھو از اون زندگی راحت و آسوده منو بکشی تو ھمچین زندگی ای اونم   یھویی

اشکام قطر قطر میریخت انگار قرار نبود تموم بشھ دلم آروم نمیگرفت  ھوا داشت تاریک می شد دلم نمیخواست برم تو  خونھ یا شایدم دلم میخواست کیارش بیاد پیشم تا آرومم کنھ  الان فقط نیاز بھ یھ آرامش داشتم فقط آرامش

چند دقیقھ از آرزوم نگذشتھ بود کھ کیارش اومد کنارم نشست و بعد  یھو منو کشید تو بغلش منم از خدا خواستھ. دنبال   پناھی بودم برای خالی کردن عقده ھام کھ پیدا کرذم

گریھ کردم اشک ریختم گلگی کردم اون فقط سکوت کرد و نوازشم کرد و ھیچی نگفت

وقتی آروم شدم کیارش دستم و گرفت و رفتیم تو  ھیچ کدوم حرف نمیزدیم

تا این کھ آخر شب کیارش اومد پیشم یھ عالمھ یھم قول ھای رنگا رنگ داد و دلداریم داد و حتی از علاقش کھ الان بھم   پیدا کرده بھم گفت

یھ جورایی میخواست خرم کنھ کھ موفق ھم بود  حرفاش رو باور کردم  البتھ چاره ای جز این نداشتم

آخرشم منو تو بغلش گرفت و انقدر زیر گوشم حرف زد و موھام رو تاز کرد و حرفای جور واجور بھم گفت تا کھ خوابم  برد

[20:03 29.11.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت۶١٩

ھفتھ دیگھ عروسی کیارش و شقایقھ حالم اصلا قابل گفتن نبود  ھمش بغض داشتم و ناراحت بودم  کاری ھم از دستم بر   نمیاد و نمی تونم کاری بکنم

اما بیشتر از خودم برای کیارش غصھ میخورم ھمش تو خودش میریزه یھ گوشھ می شینھ و غرق فکر میشھ  میدونم الان خیلی عذاب وجدان داره  میدونم پشیمونھ   انگار از روی عصبانیت یا شایدم لجبازی این کار رو کرده  و الان   پشیمونھ اما چاره ای نیست نمیشھ کاریش کرد

رفتارش  نسبت بھ شقایق خیلی سرده حتی چند بار من  از رفتاری کھ با شقایق  داره کفری شدم  ھمش اون رو جلوی   من یا بقیھ کنف  میکنھ  ھرچی ھم کھ ما باھاش حرف میزدیم گوشش بدھکار نیست

ولی خوش بھ حال شقایق بیخیال دنیاست انگار نھ انگار  کیارش ھمش بھش گیر میده و اذیتش میکنھ  اصلا براش مھم نیست خیلی شاد و شنگول تمام خرید ھاش رو میکرد  و حتی عکس لباس عروسی رو کھ گرفتھ بود  رو بھ من نشون   داد و ھمش ازش تعریف می کرد

حرصم می گرفت اما چیزی نمی گفتم و باھاش طوری رفتار می کردم کھ ناراحت نشھ  لباسش قشنگ بود  جالبش این جاست کھ برای من و خودش تو یھ ارایشگاه وقت گرفتھ  اون میخواد من و خودش بھم نزدیک بشیم دلیلش رو نمی   دونم اما منم موافقم  نمیشھ کھ زندگی رو برای خودمون تلخ کنیم

حالا کھ تقدیر ھامون بھ ھم گره خورده بھتره ھمھ باھم بسازیم  و زندگی کنیم حال روز زندگیمون  از این بدتر نباید بشھ

من ھنوز لباس نخریده بودم با کیارش قرار گذاشتیم شب بریم خرید من خرید تو شب رو بیشتر دوست دارم  انقدر   کیارش رو پاساژ بھ پاساژ گردوندم کھ کم کم دود از کلش داشت میزد بیرون

بعد دیگھ منو برد تو یھ مزون بزرگ و گفت اول آخر باید از ھمین جا بخرم  اونجا ھم فقط لباس ھای عروس و  عقدکنون و نامزدی بود  وقتی مشکلم رو بھ خانومھ گفتم کھ ھیچ کدوم بھ دلم ننشستھ و یھ مدل قشنگ کھ ھم حجابی باشھ ھم  خاص اونم ما رو راھنمایی کرد طبقھ بالا اونجا چندتا لباس تن مانکن بودن کھ واقعا عالی بودن   ترکیبی از دو رنگ بودن یکی قرمز سوختھ و مشکی  بود یکی آبی تیروروشن بود و یکی نباتی رنگ بود کھ حاشیھ ھا و پاپیونش رنگشون باھاش کمی فرق می کرد و تیر تر بود یھ جورایی کھ خیلی خاص و بی نظیر بود فرقش بین اون دوتا  دامن   بلندش بود  جالب این بود آستین ھم داشت  ھم من ھم کیارش  چشممون اونا گرفت

وقتی کھ پرو  کردم یکم گشاد میزد بھ تنم کھ خانمھ گفت برام یکم تنگش میکنھ اون بردن تا تنگش کنن

من و کیارش  یکم معطل شدیم  وقتی رفتیم حسابش کنیم. زمانی کھ مبلغش رو دیدم مغزم سوت کشید اومدم بگم پشمون  شدم کھ کیارش ویشگونم گرفت و حساب کرد اخ زورم اومد

بعد رفتیم یھ کفش عروسکی ناز کرم رنگ بھ سلیقھ کیارش گرفتیم  یھ کیف دستی سفید نگین کاری شده  از عروسیم  داشتم  یھ روسری حریر ھم گرفتیم چیز دیگھ ای ھم لازم نداشتم  با ھم رفتیم پیتزا خوردیم بعدم رفتیم خونھ

ھمون تو کھ کیارش گفت تا روز عروسی نمی خواستم لباسم رو کسی ببینھ

[23:00 05.12.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩٧

با صدای آرایشگر کھ گفت تموم شد چشمام رو آروم باز کردم یاد روز عروسیم افتادم اون روز ماتم زده بودم کھ قراره   با این مرد ازدواج کنم امروز ماتم زدم کھ قراره مرد من با یکی دیگھ ازدواج کنھ

بھ  آیینھ نگاه کردم خوب بود  خوشم اومد  یھ پیشونی بند طلا داشتم کھ بھ پیشونیم بستھ بودم و آرایشگر ھم روسری    حیرم رو مدل دار رو سرم بستھ بودش ھم با حجاب بود ھم زیبا

کار من تموم شده بود اما کار شقایق ھنوز نھ اونا برده بودن تو یھ اتاق دیگھ  با این کھ دیشب صبح یھ دل سیر اشک   ریختم تا الان خودم رو کنترل کنم اما نمی شد  بغض تو گلوم ھمونجا گیر کرده بود

وقتی بھ گوشیم پیام اومد برش داشتم کیارش گفتھ بود تو راه داره میاد دنبالمون  دلم پر بود چشم دیدن شقایق رو نداشتم  اصلا تحمل کنارش بودن رو نداشتم   منتظر کیارش بودم شقایق ھم آماده بود اما بیرون نرفتم چون مطمئنم امروز نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم  اما متاسفانھ خودش اومد سراغم  در اروم باز شد وسر شقایق اومد تو بعد تمام بدنش ، خوشگل شده بود  موھای طلایی بھش میومد و چھرش رو تغییر داده بود ولی انگار نمی دونست کھ کیارش از   رنگ روشن مو خوشش نمیاد

شقایق: خوب شدم ؟؟

کیارش از موھای رنگ روشن خوشش نمیاد مگھ نمی دونستی؟ _

شقایق: اوووف تو چقدر مقرراتی ھستی اگھ دست کیارش باشھ کھ اصلا آرایش ھم نکنیم و لباس ھای یقھ اسکی بپوشیم   این جوری ھم کھ نمیشھ کنار اومد

اما من کنار میام_

حرفم انگاری قانعش کرد چون ساکت شد و چیزی نگفت خودم رو مشغول وسایل رو میز کردم یکی وارد شده و خطاب   بھ شقایق گفت: عروس خانم آقاتون اومد

آتیش گرفتم میخواستم داد بزنم فریاد بزنم کھ اون آقای منھ شوھر منھ اما صدایی ازم بالا نیومد جز این کھ  دست و پام بیشتر از حد میلرزید بغضم بزرگتر شد و تو چشمام اشک جمع شد  اما شقایق با ذوق شروع کرد با کمک ارایشگر   شنلش رو درست کرد تا آماده بشھ

میخواستم برم تو ماشین جلوتر از اونا بشیمم کھ شقایق  دم در سالن بیرونی صدام زد ازم خواست گھ با دوربین ازشون   فیلم و عکس بگیر  دیگھ تحملم رو از دست دادم و منفجر شدم

ھرکسی دیگھ جز تو می بود روی اینو نداشت کھ تو چشمایی من نگاه کنھ زندگی من رو نابود کردی آرزوھام رو _کشتی دلیل نابودی نطفھ تو شکمم بودی   بعد تو با این وقاعت تو چشمایی من نگاه میکنی و ازم میخوای از لحظھ    عاشقانھ تو وشوھر خودم فیلم بگیر  ھرچی دارم خودم رو بیخیال نشون میدم تو بیشتر میخوای زجرم بدی

. تو دیگھ کی ھستی

برگشتم و بدون توجھ بھ کیارش رفتم تو ماشین ھمش نفس عمیق می کشیدم کھ اروم بشم شقایق  کیارش داشتن حرف میزدن یا بحث می کردن دیگھ برام مھم ھم نبود کھ من باعث دعواشون شدم یا نھ اما واقعا عصابم خورد شده بود دستام   یخ زده بود و ھنوزم از شدت عصبانیت دست و پام می لرزید

دوتاشون اومدن سوار شد کیارش بھ شدت عصبانی بود و از اخماش معلوم بود کسی چیزی بگھ طرف رو آسفالت می   کنھ شقایق ھم کھ معلوم نبود  توجھی نکردم و انگار کھ من سوار نیستم  کیارش تختھ گاز رفت

عروسی تو خونھ پدر کیارش بود ھمین کھ ماشین وایستاد من پیاده شدم جمعیت زیادی با اسفند و دست زدن و خوشحالی داشتن می اومد سمتشون. من از بین درخت ھا گذشتم و میون بر زدم حیاط پر بود از مرد  اما بی توجھ

بھشون رفتم تو سالن توی سالن ھم کم و بیش زن بودن من فقط یھ چادر داشتم اونم بردم توطبقھ بالا روی جا لباسی کھ   تو سالن بود گذاشتم و با تاخیر رفتم پایین

سالن پر شده بود از زن و مرد اونا تا حالا من رو ندیده بود تک و توک اگھ من رو میشناختن در بینشون خیلی معذب    بودن بھ خصوص کھ بعضی ھابا چشم و ابرو دست من رو بھ ھم دیگھ نشون میدان

دنبال آشنا می گشتم کھ برم کنارش تا این کھ اردلان رو دیدم کھ با چند نفر حرف کیزد میخواستم برم پیشش کھ پشیمون   شدم  فرشتھ ایدا  کھ اصلا نبودن  کیمیا وکتایون ھم دو رو بر برادر و عروس جدیدشون می گشتن

تو بین جمعیت سر گردون بودم کھ چشمم بھ کیارش افتاد کھ تو جایگاه عروس داماد نشستھ بود  و من رو نگاه کی کرد وقتی نگاھم رو دید بھم اشاره کرد کھ برم پشش اما من خودم رو بخیال نسون دادم و رفتم رو صندلی کنار دیوار بغل یھ  میزه گرد نصفھ کھ بھ دیوار چسپیده بود نشستم رو بھ روی کیارش

[17:27 14.12.18] ,❤رمان دختر خون بس❤  پارت١٩٨

ھرکاری می کردم کھ فکرم رو مشغول کنم نمی شد کھ نمی شد از یھ طرفم نگاه خیره کیارش ھم دست بردار نبود از یھ طرفم نگاه فامیل ھاشون  حال من تو اون وضعیت حال یھ بچھ یتیم بود کھ بین یھ جمعیت بی کس و تنھا بود و سھمش

…از بقیھ فقط نگاه ھای ترحم با و غمگین

تو خودم بودم کھ اردلان اومد کنارم نشست برادر عزیزم این چند وقتھ خیلی تلاش کرد کھ کیارش رو منصرف کنھ خیلی باھم ھم دردی کرد و پشتم بود حتی چند بار میخواست بھ خانوادم خبر بده اما با قسم و ایھ منصرفش کردم غمگین  نگاش کردم کھ لبخند زد

اردلان: خواھری میخوای بریم؟؟

کجا بریم؟؟_

اردلان:یھ جا کھ حالت خوب بشھ اینا رو فراموش کنی بعدشم یھ شب خواھر برادری داشتھ باشیم ھوم؟

….کیارش شاید نخواد من_

اردلان: کیارش غلط میکنھ رو حرف من حرف بزنھ بشینی اینجا کھ اونا رو ببینی و اذیت بشیی

… نمیشھ اردلان  الان اگھ برم ھمھ_

اردلان:الان اگھ بمونی رقص دو نفرشون رو می بینی بوسھ ھای عاشقانشون رو می بینی کیک و عسل بھ دھن ھم

گذاشتنشون رو می بینی عروس کشونشون رو می بینی بعدشم باید در خونشون بذاریشون و خودت تک و تنھا برگردی   خونت انتخاب با خودتھ بمون و آزار ببین بیا و فکر رو آزاد کن

باشھ اما بھش بگو بعد بریم_

اردلان:براش پیام می فرستم بعد  کھ رفتیم کھ دنبالت نگرده

وقتی بلند شدم  کھ برم چادرم رو بردارم فرشتھ با چادرم اومد پیشم تا دم در اومد اما وقتی میخواست خداحافظی کنھ   نذاشتم و ازش خواستم اونم باھامون بیاد اول قبول نکرد اماوقتی اردلان بھش گفت رفت تا اماده بشھ و بیاد  یھ مانتو رو لباسش پوشید و روسریش رو سرش کرد و اومد

سر راه رفتیم خونشون و دوتامون لباس ھامون رو عوض کردیم  ومنم یکی از لباس ھای اونا پوشیدم و برگشتیم  تو ماشین اول رفتیم سینما و یھ فیلم بانمک خنده دار گذاشتھ بود نگاه کردیم بس خندیدیم اشک تو چشمام جمع شد بعد فیلم رفتیم شھر بازی انواع و اقسام وسایل بازی رو سوار شدیم  واقعا کنار این زن و شوھر دیونھ بھ آدمش خوش می

گذشت  ساعت از نیمھ شب ھم گذشتھ بود  ھر سھ نفرمون از گرسنگی نا نداشتیم  سوار ماشین شدیم و تو شھر انقدر   گشتیم تا یھ پیتزای باز پیدا کردیم

از شھر داشتیم خارج می شدیم   برام سوال پیش اومده بود کھ کجا می ریم  یھ جا بود کھ انواع و اقسام ماشین مدل

بالا کنار ھم پارک بودن  وقتی پیاده شدیم و یھ بقیھ معرفی شدیم فھمیدم اینجا کورس ماشین سواریھ  کیارش چندباری   بھم گفتھ بود میارتم اما ھیچ وقت پیش نیومده بود

وقتی اردلان بھم پیشنھاد کرد بشینم پیشش تا رانندگی کنیم و بریم جرعت نکردم  و گفتم من ھمینجا منتظر می مونم بھ

رانندگی اردلان اعتباری نیست  فرشتھ و اردلان  نشستن  و کنارسھ چھارتا ماشین دیگھ  قرار گرفتن  وای خدا من جای   اونا استرس داشتم وقتی ماشین ھا حرکت کردن ھمھ جا رو دود گرفت این کارھاشون خطر ناک بود

بقیھ بچھ ھا بیخیال و سرخوش بودن اما من خیلی استرس داشتم کھ ھمشون سر بھ سرم میزاشتن خیلی خوب بود کھ   انقدر زود باھم اوخت شدیم

شب خوبی بود کھ البتھ اردلان سوم شده بود  با بقیھ خداحافظی کردیم و برگشتیم  بریم  تا برگشتیم خونھ ساعت از چھار ھم گذشتھ بود اردلان و فرشتھ اول اسرار کردن برم پیششون اما بعد دیدم مایل نیستم منو دم در خونھ پیاده کردن لباس ھام رو از تو ماشین برداشتم و ازشون خداحافظی کردم و رفتم تو. وقتی وارد خونھ شدم دوباره غم و غصھ ھام یادم   اومد لباس ھام رو بردم تو اتاق و خودم رو پرت کردم رو تخت  یھو بھ سرم زد برم سراغ کمد

در کمد رو باز کردم و لباس عروس خودم و در آوردم در مقایسھ با لباس عروس شقایق لباسم خیلی قشنگ تر بود اما روز عروسی چقدر ازش بدم می اومد  لباس ھام رو در آوردم و لباس رو پوشیدم موھام رو باز کردم  تو آیینھ بھ خودم   نگاه کردم

با لباس از پشت خودم رو پرت کردم رو تخت و غرق خاطرات شدم انقدر بھ عرچسی خودم و  روز ھای اول زندگی  مشترکمون فکر کردم کھ کم کم چشمام سنگین شده

[13:47 20.12.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت١٩٩

وقتی بیدار شدم حس کردم کسی کنارمھ تا موقعیتم رو درک کردم و یادم اومد من خونھ تنھام سری برگشتم  کیارش   کنارم بود وبھ سقف خیره شده بود با تعجب نشستم و نگاش کردم باورم نمی شد کیارش الان اینجا باشھ

چشم از سقف برداشت و نگام کرد منم ھنگ فقط نگاش می کردم تا زبونم باز شد  تو کی اومدی الان باید خونت می بودی پیش تازه عروست_

کیارش: نیم ساعتی میشھ کھ اومدم تو چرا این لباس رو پوشیدی ؟

کنارش دراز کشیدم و عین خودش بھ سقف نگاه کردم

دیشب حسودیم شد برای ھمین پوشیدمش یادمھ روز عروسی اصلا بھ لباس و آرایش و ھیچی توجھ نکردم انگار برام _

! مھم نبود اون شور وشوقی کھ شقایق داشت رو نداشتم

کیارش: اما من ھمون حال اون روز ھا رو داشتم انگار این بارم مجبورم کردن این کارو بکنم  اصلا دلم نمی خواست تو   اون مراسم باشم اگھ جاش بود فرار می کردم

نگو کھ ھمون شب کذایی رو برای شقایق پیاده کردی_

کیارش: ھھ نھ بابا ، اما دیشب خیلی گریھ کردیھ شب غمگین   شد براش فکر می کرد…اوف

عذابش نده گناه داره اون نباید بھ اشتباه تو بسوزه و بسازه_

کیارش: فقط من؟

!! نھ پ من_

کیارش: تقسیر  خودت بود

بیا عجب روی داری تو بچھ پرو خربزه ای کھ خودت خوردی پ پای لرزشم بشین و بندی برو منم برای دایره دنبک _  می زنم

کیارش: یھ دایرای نشونت بدم کھ صدتا از بغلش رد بشھ تولھ

حرکت کرد بگیرتم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون  دامن لباس بلند بود و اذیتم می کرد  دامنش رو تو دستام گرفتم و  برگشتم دیدم پشت سرم داره میاد ھمچین با ژست و محکم قدم برمیداشت و لبخند خبیثی رو لبش بود انگار تو می   دونست اول آخر میگیرتم

الان میدونی حس چی رو دارم ؟ حس آھوی رو دارم کھ صیاد میخواد شکارش کنھ  الانم یھ جای بن بست گیرش _  انداختھ

کیارش: آفرین منم تا آھوم رو صید نکنم از اینجا تکون نمی خورم

تو یھ حرکت از غفلتم استفاده کرد و گرفتم  شروه کرد قلقلک دادنم. انقدر خندیدم کھ اشکام  در اومد وقتی خودشم خستھ شد کنارم رو کاناپھ نشست و پیشونیش و بھ پیشونیم چسپوند دوتامون نفس نفس می زدیم چشمامون کھ بھ ھم خورد   انگار دوتامون غرق شدیم تو نگاه ھم

کیارش: فاطمھ

جانم_

کیارش: خیلی خیلی زیاد دوست دارم انقدری کھ فکرشم نمی تونی بکنی  میدونم_

کیارش: ھھ ای تولھ  از کجا فھمیدی اون وقت؟

!دیگھ دیگھ  اما ھمون قدر کھ تو منو دوست داری  صد برابرش من تو رو دوست دارم مرد من_

یکی از ھمون لبخند ھای زیبا و دلفریبش رو زد و لب ھاش روی لب ھام قرار گرفت از ھمون بوسھ ھای عاشقانھ ای

… کھ تو تمام رمان ھا خونده بودم یھ بوسھ پر عشق  پر محبت پر علاقھ

وقتی ازم جدا شد خودم رو پرت کردم تو بغلش دستش رو موھام رفت و شروع کرد نوازش کردن موھام.،کی این مرد   شد ھمھ ی کسم کی شد ھمھ جونم انقدری عاشقشم کھ خدا میدونھ

!!کیارش_

!!کیارش: جان دل کیارش فدات بشھ کیارش

خیلی خوشحالم کھ مجبور شدیم باھم ازدواج کنیم خیلی_

! کیارش: منم ھمین تو بانوی من

____ /__ /__چند ماه بعد__/ _____/ _

تو این چند ماه ای کھ گذشت اتفاق بدی نیفتاد  کیارش ھر روز پشم بود روزھای کھ باید پیش شقایق می رفت می اومد بھ من سر میزد و می رفت  رفتار ھای دوتامون خیلی عاشقانھ شده بودانگار تازه عروس داماد بودیم این روی کیارش رو اصلا ندیده بود و فکرش رو ھم نمی کرد بی پروا قربون صدقم میرفت و و شوخی ھای خیلی راحتی ھم می کرد   انگار یھ آدم دیگھ شده بود

کیارش بھ شقایق آزادی کامل داده بود اونم خیلی راحت زندگی می کرد  تو این چند ماه دوبار با دوستاش رفتن سفر چند روزه …کیارش ھم طوری رفتار می کرد کھ انگار اصلا براش مھم نیست  منم دخالت نمی کردم. بھ کیارش ھم گفتھ بودم   اگھ ھر اتفاقی بین اون و شقایق می افتاد برای من تعریف نکنھ اونم این کار رو بھ خوبی می کرد

اصلا حس نمی کردم کھ ھوو دارم فقط شب ھای کھ کیارش نبود اذیت می شدم  کھ اونم کیارش قبل رفتن پیش شقایق   بھم سر می زد و صبح ھا قبل اون کھ بره شرکتش می اومد پیش من چند ساعت پیش ھم بودیم

چندین بار ھم باھم رفتیم پیت نیک و گردش و خرید و شھر بازی  آخر ھفتھ  یھ جا می رفتیم. واقعا از زندگیم لذت می   بردم

البتھ در این بین یھ بار دیگھ ھم رفتم خونھ پدرم کیارش باھام رفت و سھ روزی مونده بعد خودش اومد و ده روز بعدش  خودش دوباره اومد دنبالم و سھ چھار روز موند و برگشتیم

[13:47 20.12.18] ,❤رمان دختر خون بس❤ پارت٢٠٠

شقایق یھ روز اومد پیشم البتھ کیارش نبود یکم از اخلاق کیارش گلگی کرد و فکر می کرد من باعث این رفتارھای کیارشم  کتایون خواھر شوھرم خونھ من بود وقتی حرف ھای شقایق رو شنید اون جبھھ گرفت و از من دفاع کرد و اکثر حرفایی کھ رو دل من سنگینی می کرد و نمی تونستم بھ شقایق بگم رو گفت اما ماشا بھ شقایق کھ اصلا روش ثابت   نمی شد  انگار من رفتم با شوھر اون کھ زن داشتھ ازدواج کردم

بحث اون دوتا داشت منو اذیت می کرد و عصبانی شدم وبھ شقایق گفتم من باکار  اون کاری ندارم اونم تو زندگی من   دخالت نکنھ و دست از سر زندگی من برداره اون زندگی خودش رو داره منم زندگی خودم رو

اونم عصبانی گذاشت رفت بھ شدت عصبانی بود عصر کھ کیارش اومد نمی خواستم چیزی بھش بگم اما کتایون سیرتا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم خیلی از دست کتایون حرصم گرفت بود دو ساعت با کیارش حرف زدم و راضیش کردم کھ بھ شقایق چیزی نگھ نمی خواستم بھ خاطر من بینشون شکر اب بشھ تازه اگھ کیارش باھاش دعوا می کرد اون فکر   می کرد من بھش گفتم و من مقصرم

_ /________ /__________

چند وقتی از اون روز میگذشت حالت ھای من مشکوک شده بود برای ھمین یھ روز کھ تنھا بودم رفتم آزمایش دادم وقتی جواب آزمایش رو چند روز بعد گرفتم باورم نمی شد از خوشحالی گریھ می کردم می خندیدم آرزوی دوباره بچھ   دار شدن رو داشتم

اول از ھمھ خبر رو بھ مامانم دادم مامانمم راھنمایم کردچھ جوری خبر پدر شدنش رو بھش بدم یکم ترس داشتم از

برخورد کیارش  اما بھ کار خودم ادامھ دادم خونھ رو با شمع تزئین کردم یھ کیک سفارش دادم و روش گفتم بنویسن پدر   شدنت مبارک عزیزم

ھمھ چیز رو آماده کردم  خودم یھ دوش گرفتم و یھ لباس زیبا پوشیدم  بھ کیارش زنگ زدم و گفتم بیاد خونھ باھاش کار دارم  اونم ترسید و سری خودش رو رسوند برق ھا رو خاموش کردم و شمع ھا رو روشن کردم و خودم وسطشون   وایستادم

کیارش کھ وارد شد اول ھنگ نگام کرد و بعد وارد خونھ شد و در رو بست آروم  آروم می اومد نزدیک اونم عین من وسط شمع ھای کھ عین قلب درستشون کرده بودم وایستاد و دستام رو گرفت. میز کوچیکی کھ روش کیک و جواب   آزمایش رو گذاشتھ بود پشت سرم بود

استرس داشتم واقعا از برخورد کیارش می ترسیدم اون گفتھ بود نمیخواد از من بچھ دار بشھ نکنھ سر حرفش باشھ یا بخواد بچھ رو سقط کنھ  ترس یھو ریخت تو دلم  اما خون سردی خودم رو حفظ کردم و  از رو بھ روی میز رفتم کنار و   میز رو بھ کیارش نشون دادم ونگاش کردم

آروم آروم رفت کنار میز با تعجب نوشتھ روی کیک رو خوند و بعد پرسشی نگام کرد بھ جواب آزمایش اشاره کردم برش داشت و بازش کرد جواب ازمایش از دستش افتاد و اومد نزدیک من ترسیده یھ قدم رفتم عقب  دست ھام رو گرفت بین دست ھاش و بلندشون کرد ھر دو دستم رو بوسید  بعد جلوی پام زانو زد و شکمم رو بوسید سر ش رو بلند کرد و  تو چشمام نگاه کرد دستاش روشکمم بود

!! کیارش: قربون دوتاتون برم قول میدم خوشبختتون کنم …عاشقتم فاطمھ

خوشحال خودم رو پرت کردم تو بغلش باورم نمی شد کیارش انقدر خوب با موضوع کنار اومده دوتامون خوشحال بود

اول رفتیم یھ دکتر کھ بھمون گفت دوماھامھ مثل اون بار ماه ھای اول متوجھ نشده بودم خداراشکر ویار ھای بدی نداشتم  دکتر گفت باید مراقب باشیم چون من یھ سقط جنین داشتم کھ زیر نظر دکترھم نبودم  و یھ چیزی ھم گفت کھ ھم   من ھم کیارش از خوشحالی زبونمون بند اومده بود من دوقلو حاملھ بودم

وقتی خبر رو بھ بقیھ دادیم ھمھ خوشحال شدن  جالب اینھ کھ ایدا ھم حاملھ بود  مادر شوھرم یھ جشن بزرگ میخواست بگیر و خبر حاملھ بودن دوتا عروسش رو بھ ھمھ بده روز جشن خوشحال بودم  خونھ پدر شوھرم بود کیارش بھم قول یھ کادوی خوب را داده بود یھو ناپدید شده چقدر دنبالش گشتم پیدا نکردمش کھ بعد ده دقیقھ اومد ھمراه پدر و مادرم   این بھترین کادوی بود کھ بھم می تونست بده

خوشحالیم ده برابر شد وقتی اردلان و فرشتھ با سھ تا بچھ بانمک اومدن دوتا پسر دوقلو چھار پنج سالھ  بانمک با  موھای بور و یھ دختر بچھ یک سالھ  اونا رو بھ فرزندی قبول کرده بود ھر پنج تاشون باھم ست کرده بودن ھمھ   براشون خوشحال بودن بچھ ھای شیرین زبون و قشنگی بودن

مھمون ھای  وقتی رفتن  جو صمیمی تر شد خنده یھ لحظھ از لب ھامون کنار نمی رفت ھمھ خوشحال بودیم  بزن بکوب شروع شد یھ اھنگ قشنگ گذاشتن کھ اول من وکیارش بعد ایدا و کیارس و اردلان و فرشتھ رفتیم وسط اروم و اروم باھم می رقصیدیم تو این جمع ما سھ تا زوج از ھمھ خوشحال تر بودیم وقتی اھنگ تموم شد من وکیارش بھ ھم نگاه  کردیم وباھم گفتیم (دوست دارم)

١٣٩٧/٩/٢٠

پایان

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.