خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 19

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 19

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 19
5 (100%) 5 votes

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

دل آرام

کز کردم گوشه ی اتاقم و فکر میکنم شاید اصلا قرار نیست من روزای خوب و زندگی و ببینم…شاید دنیا همیشه قرار واسم تلخ باشه‌…از بیمارستان که مرخص شدم حرفای دکتر از همه چی ناامیدترم کرد… گفت این شوک عصبی اوضاع مو بدترکرده…گفت باید توی ارامش استراحت کنم و من دیگه ارامشی نداشتم…سرم و امپول و دارو تجویز کرد…قرار شد هفته ی یکی از اون امپولا بزنم شاید بچه بمونه…موندنش پنجاه پنجاه بود‌…از دیشب که از بیمارستان برگشتیم تا همین حالا که نزدیک ۱۰ صبح آرتان یک کلمه هم باهام حرف نزد…هر بار خواستم توضیح بدم گفت الان نمیخواد چیزی بشنوه و من ناچار سکوت کردم‌… فکر کردم اون پیامارو پاک کردم‌…اون قدر حواسم به بچه و رفتن ارشام بود که حتی به اون پیاما فکر هم نکردم‌…از تخت پایین میام و میخوام از اتاق بیرون برم که توی چارچوب در می بینمش… عقب میرم…وارد اتاق میشه و ساعت شو از روی میز برمیداره…همون طور که به مچش میبنده میگم:

– می شینی حرف بزنیم؟

کشو رو باز میکنه و حلقه شو و پرت میکنه توی اون…لبم و از بغض گاز می گیرم…کشو رو زیرورو میکنه… جلو میرم:

– آرتان؟

جواب نمیده…حق داره…بازوش و می گیرم…بازوشو عصبی از دستم بیرون میکشه:

– دست نزن به من!

عقب میرم…لبه ی تخت می شینم و دستمو روی شکمم میزارم:

– باور نمیکنی میگم ارشام یه ماه بود ازاد شده بود؟ بچه ی من دوماهشه…باور نمیکنی عزیزدلم؟باشه حق داری… ازمایش بدیم؟

– میدیم!

چشمامو با درد میبندم…سمتم برمیگرده…این چشما دیگه چشمای ارتان من نیست:

– معلوم شد بچه ی منه…نگهش دار… دنیا اومد… تحویلم بده… بعدم مارو بخیر و تورو به…

خیره ی چشمام با نفرت میگه:

– به درک!

ناباور نگاش میکنم…میخوام حرف بزنم اما نفس ندارم…نیشخند میزنه:

– زنگ زدم به همسر سابق و برادرشوهر فعلیت..زنگ زدم و سوزوندمش…گفتم ما با هم حالمون خوبه و عاشق همیم… میدونم که بی صبرانه منتظر طلاقمونه!

اشکم میریزه…

– ولی من هیچ وقت طلاقت نمیدم دلی… فقط جدا زندگی میکنیم…طلاقت نمیدم تا مثل توپ توی دست من و اون اشغال جابه جانشی!

داد میزنم:

– بفهم چی میگی کثافت!

سیلی محکمش توی گوشم باعث میشه روی تخت پرت شم…نه که حق نداشته باشه… ولی حقم نیست…حقم شنیدن این حرفا نیست… هق میزنم و اون داد میزنه:

– خیلی کار خوبی کردی که صداتم با افتخار بالاس؟

زار میزنم:

– خراب نکن زندگی مونو!

– زندگی؟ کدوم زندگی؟ زندگی میبینی تو؟ نه اعتماد مونده واسم نه غرور…اگه دوسش داشتی بیجا کردی جداشدی!

بلند میشم… زار میزنم:

– دوسش نداشتم…دوسش ندارم… دوست داشتنی بود مگه؟ آره؟ بیا بشین گوش بده…به زور اومد تو خونه… بقران…به جون خودت… به عشقمون قسم…

چونمو می گیره…اونم بغض داره

– عشقمون؟ کدوم عشق؟ ۳ سال پیش گفتم دلی… اگه پنهون کاری نمیکردی‌.. اگه بعد اون سونامی می اومدی و میگفتی به اینجا نمی رسیدیم… گفتی چی؟ گفتی ترسیدم…گفتی ترسیدم باورم نکنی…پسم بزنی…دست خورده ی یکی دیگه رو نخوای …اونجوری بیشتر میسوختم… یادته؟

با چشمای اشکی نگاش میکنم و با سر تایید میکنم…دستش و گوشه لبم میکشه و خونشو پاک میکنه:

– گفتی تو هم باور کردی عاشقت نیستم… گفتی تو هم زود جا زدی…گفتم چی؟ گفتم قبول… گفتم حق با توِ…گفتم از هم به در… ولی دیگه رو راست باش… صادق باش… بهم اعتماد کن… گفتم پنهون کاری من و نابود میکنه!

هق میزنم…عقب میره…دستاش و باز میکنه:

– نگام کن…خوب نگام کن… نابود نشدم؟ شدم… ارتان مرد… تو کشتیش… نابود شدم که دستم روی عشقم بلند میشه… عشقی که باور ندارم اونی که توی وجودش حمل میکنه واسه من باشه…الان چی و توضیح میدی؟ دیگه چه فرقی میکنه؟ تو اعتماد مو…غرور مو خورد کردی دختر عمو!

بلند میشم… سمتش میرم… پیرهنش و چنگ میزنم:

– بخدا پوریا گفت نگم… گفت میریزی بهم..‌ گفت باز درگیر میشید…نگام کن ارتان‌… تورو جون من نگام کن… بخدا ترسیدم… هرکاری کنی‌… هرچی بگی حق داری فقط…

– دوست داشتم این دفعه رو هم به من.. هم به ارشام ثایت کنی که دیگه دنیا هم کن فیکون بشه تو هر اتفاقی بیفته به من میگی… گولم نمیزنی…خرم نمیکنی… دروغ تحویلم نمیدی ولی ثابت کردی تو تا ته عمرت نمیتونی به من تکیه کنی!

سمت در میره… مچش و میگیرم‌… برنمیگرده:

– ول کن دستمو دلی!

– بیا بزن… بیا بکش… فقط بی توجه ای نکن بهم‌‌… چرا من همیشه باید زار بزنم‌… چرا روز خوش ندارم‌… کجای این دنیا به کدوم بنده ی خداتون بد کردم که تموم بدبختیای دنیاشو روی من امتحان میکنه ؟

نگام میکنه… لبخند تلخی میزنه:

– به من خیلی خوش گذشته؟ خوش می گذره؟

– گوش بده بهم ارتان‌… بزار حرف بزنیم… بزار یه بارم شده واست بگم…. بعدش هر تصمیمی بگیری لااقل خیالم راحته حقیقت و میدونی!

کلافه نفسش و فوت میکنه:

– الان کار دارم‌… شب برگشتم بگو … هر چی باشه توی اصل قضیه تغییری نداره‌… اصل قضیه هم پنهون کاری شماست!

اینو میگه و از اتاق بیرون میره… اشکم و خسته پاک میکنم‌..‌. بیرون میرم و صداش میزنم:

– ارتان؟

جلوی در ورودی می ایسته:

– امروز نرو… تنهایی در و دیوارخونه خفم میکنه… بزار حرف بزنیم!

برمیگرده… به دیوار تکیه میده:

– میشنوم!

لبم و بازبون تر میکنم… استرس دارم… میترسم… اما میگم

– شبی که مهمونی دعوت بودیم و تو قرارشد بیای دنبالم… باهات تلفنی حرف زدم… یادته؟

فقط نگام میکنه…

– گفتی داری میای دنبالم… اماده شدم و رفتم جلوی در… ولی… جای تو آرشام اومد!

چشماش و عصبی روی هم فشار میده:

– بعد مجبورم کرد بیام توی خونه… چاقو گذاشت روی پهلوم… تاجلوی نگهبانی هم صدام درنیاد..اومدیم بالا‌… من ترسیده بودم… شوکه بودم… من همه روزای سخت و تلخم مرورشده بود… اومدیم اینجا… ببین درست همینجا!

جلوی در اتاق می ایستم…بدحال و عصبی نگام میکنه:

– گفت میخواد اتاق خواب و تخت مون و ببینه!

– تف تو ذات بی شرفش!

اشکم و پس میزنم…

– رفتیم اتاق… زل زد به عکسمون… بعد… بعد چاقو و روی رو تختی کشید… بخدا روتختی و واسه همین عوض کردم!

تلخ میخنده… جلو میاد‌… مقابلم می ایسته:

– نه که دلم نخواد این سناریو رو باور کنم… دلم میخواد… ولی نمیتونم!

مات نگاش میکنم…چونمو میگیره:

– آرشام اومده بود که به تو زخم بزنه… برگشته بود که من و نابود کنه… بعد تنها کاری که کرد چاقو کشیدن روی رو تختی بود؟ با بچه طرفی دلی؟ لابد بعدم گفت خب کار من تمومه انتقامم و گرفتم و رفت اره؟

– آرتا…

– من سادم ولی احمق نه!

سمت در ورودی برمیگرده … با بغض میگم:

– پوریا رو که قبول داری نداری؟ از اون بپرس‌.. وقتی بهش گفتی بیاد دنبالم اومد و ارشام و ردش کرد‌… حتی اون موتوری و که باهات تصادف کرد و ارشام صحنه سازیشو کرده بود!

میخنده… عصبی… کلافه… سمتم برمیگرده:

– یه موتوری و اجیر کرده بود… خرج کرده بود..تصادف درست کرده بود… ادرس پیدا کرده بود… گوه زده بود باز به خودش که بیاد یه روتختی جر بده بره؟

می نالم:

– دروغ نمیگم… اومده بود اذیتم کنه… بترسونتم… بعد…

– بعد یهو به راه راست هدایت شد و رفت نه؟

– پوریا باهاش حرف زد!

– بعد تو چند روز بعدش رفتی خونش که به تلافیش روتختی شو جر بدی؟

با مشت تخت سینش می کوبم:

– من و با این حال مسخره نکن لعنتی… نکن!

مچ دستمامو پس میزنه:

– اون اومد اینجا… به زور اومد… به زور چاقو روی پهلوت اومد… راه نداشتی… اصلا گور بابای عقل من… من خر و ساده… اومد و یه روتختی جر داد و رفت… تو… تو دل ارام… تو چرا رفتی خونش؟

سرم و زیر می ندازم… با گریه میگم:

– چون میخواستم بره‌.. گفت اگه برم و حرفاشو بزنه واسه همیشه‌میره… دیدی که رفت… نرفت؟

– رفتی خونش و حرف زدید؟ چه مودب… چه آقا… چه موجه… چه قدر خانوم!

هق میزنم:

– آرتان؟

– یه متجاوز اشغال اومد و رفتی و فقط حرف زد نه!؟

– اروم بود… گفت تو بهش گفتی که من باردارم… از همه چی ناامید و زده بود… باهام حرف زد… گفت من لیاقت اینو نداشتم که بخاطرم بی خانواده و ابرو و سابقه داربشه… واسم یه شعر خوند… بعدش…

یاد آغوشش می افتم‌..سرم و زیر می ندازم…

– بعدش؟

نگاش میکنم… با ترس‌.. با لرز…

– با پوریا برگشتم خونه… همین… باور کن همین!

– متاسفم… متاسفم که همه باورم و خراب کردی و دیگه هیچ کدوم از حرفات و باور ندارم!

تلخندی میزنه و بیرون میره‌… در و که می کوبه زانوهام شل میشه و روی مبل سقوط میکنم‌….

گندم

بالشتارو پشت کمرش مرتب میکنم… رنگش پریده… لباش به سفیدی میزنه اما لعنتی یه آخ نگفت… از وقتی از بیمارستان برگشتیم اصرار کردم به عمو فریدون بگم بیاد پیشش ولی گفت نه…لیوان آب میوه رو سمتش می گیرم:

– تورو جون هر کی دوس داری بلند نشی کاری کنیا… بخیه خورده پهلوت‌‌‌..‌. دکتر گفت باید بخوابی!

دستشو زیر سرش میزاره و معنی دار نگام میکنه

– این ابمیوه رو بخور من برم سوپ درست کنم واست… باشه؟

نمیدونم چشماش چی داره… ولی عجیبه… خیلی عجیبه…‌
در سکوت نگام میکنه…

– ببخشید اینجوری شد… باشه؟

حتی پلک نمیزنه‌… معنی نگاهش و نمیفهمم

– اگه بخوای میریم ازش شکایت کن اصلا… فقط فعلا استراحت کن… من برم سوپ بزار… بعد میام کاری داشتی انجام میدم خب؟ بگیراین ابمیوه رو بخور!

بازم نه حرفی میزنه نه لیوان و میگیره… میخندم:

– چیه خب؟ اینجوری نگاه میکنی اعتماد به نفس مو از دست میدم!

با لحن بامزه و کلافه ای میگه:

– آخ که چقدر حرف میزنی تو!

مات نگاش میکنم… بعد میخندم… بلند… کمی از ابمیوه روی تی شرتش می ریزه… لیوان و می گیره:

– بابا به گوه کشیدی همه جارو… پاشو برو پاشو جان مادرت برو من کمک نمیخوام!

با خنده میگم:

– خب ادما با هم حرف میزنن دیگه… مثل تو خوبه همش سایلنتی!

– تو حرف نمیزنی که فک میزنی!

بلند تر میخندم‌… موهام که توی لیوان میریزه خندم بلندتر میشه و با حرص میگه

– یعنی تو فقط باید پرستارشی… بگیر ببر اینو حالم بهم خورد!

– موهام تمیزه بخدا!

چپ چپ نگام میکنه… لیوان و ازش میگیرم… میخواد بلندشه که دستشو میگیرم:

– کجا میری؟ بگو چی میخوای من بیارم خب…بخدا میترسم خون ریزی کنی باز!

– پاشو برو خونت ببینم‌… جا خوش کرده واسه من!

بلند میشه… اما نمیتونه صاف بایسته… لبش و از درد گاز میگیره… منم همراهش میرم:

– برم سوپ درست کنم میخوری؟

– من حالم از سوپ بهم میخوره!

– خوبه واست‌‌.. ببین..

برمیگرده و با لحن بامزه ای میگه:

– وجدانا باز میخوای حرف بزنی؟

میخندم:

– تو جای حرف زدن چیکار میکنی مگه؟

– برو… من خوبم…فقط قبل رفتن ادرس شوهرت و بده!

با ترس به صورت جدیش نگاه میکنم…

– نه!

– آره!

سمت دستشویی میره که دستشو میگیرم:

– اون آدم مریض و خطرناکیه‌… در نیفت باهاش… خواهش میکنم!

– چاقو خوردم ازش… درنیفتم باهاش؟ میخوای دستش ببوسم هان؟ چطوره؟

– چرا اماده ای من و دعوا کنی تو؟

کلافه موهاش و چنگ میزنه‌… وارد دستشویی میشه و قبل از بستن در میگه:

– برمیگردم ادرس روی کانتر باشه خودتم رفته باشی!

در و که می بنده زیر لب با حرص میگم:

– پسره ی کله شق!

برمیگردم که صداشو در نهایت تعجب میشنوم:

– عمته!

میخندم… سمت کانتر میرم‌… نگام به دفترچه و خودکار می افته اما جرات نوشتن ادرس و ندارم… واسه همین مینویسم:

– اگه قرار پدرشو در بیاری قانونی برو جلو… من نمیخوام تو هم مثل گرشا فقط واسم عذاب وجدان بزاری و بری‌… میرم سوپ درست کنم تو هم به زور میخوری رفیق!

خودکار و روی میز میزارم… میخوام برم که گوشیش زنگ میخوره‌‌‌…‌ جلو میرم…
با دیدن اسم پوریا عقب میرم و از خونه بیرون میرم… وارد خونه ی خودم میشم و وارد آشپزخونه میشم‌..
سوپ و که درست میکنم آرایش مو تجدید میکنم‌… همه ی سعی مو میکنم به اون اتفاق و گرشا فکر نکنم…
به لیام فکر نکنم‌… لباسام و عوض میکنم… سوپ که آماده میشه توی ظرف میریزم و توی سینی میزارمش‌…
از خونه بیرون میرم‌… زنگ واحد شو میزنم‌… اما خبری نمیشه….
دو ساعت گذشته… فکر میکنم شاید خوابش برده… اما دلم شور میزنه… باز زنگ و میزنم که صدای فریادش و میشنوم:

– پوریا ول میکنی یا نه؟ به توچه که آرتان چی گفت؟دارم میگم چه خبره اون جهنم؟

نمیدونم پوریا چی میگه که باز عصبی میگه:

– نه‌.. من گوه بخورم دیگه به دل ارام فکر کنم… این همه سال بهش فکر کردم چیشد مگه؟ چه گلی زد به سرم؟ بره به درک… همشون برن به درک!

در و که عصبی باز میکنه از ترس عقب میرم:

– چیه بستی منو ب زنگ؟ بهت گفتم سوپ دوست ندارم!

– منم گفتم باید به زور بخوری!

– بیا برو بابا… من خودم به زورگویی معروفم!

میخواد در و ببنده که نمایشی سینمو میگیرم:

– آخ… آی قلبم!

برمیگرده و با اخم و مشکوک نگام میکنه… تنها کاری که میکنه گرفتن سینی از دستمه…با تمسخر میگه:

– بیا برو قرص زیر زبونیت و بخور بخواب!

– می بینمت کلا یاد برف زمستون می افتم…حس نداری مگه؟

– من این سوپ و میخورم تو فقط برو!

میخندم و میگم:

– دو تا راه داری… یا بگی عمو فریدون بیاد پیشت یا من بمونم پیشت!

جرات تنها موندن توی خونه ندارم واسه همین میگم

– عمو و که گفتی نه… پس میمونم من‌..‌!

خم میشم و از زیر دستش وارد خونه میشم‌…. با مکث در و می بنده و سینی و روی کانتر میزاره…. روی کاناپه دراز میکشه…

بنابه در خواست صاحب اثر و حفظ حقوق نویسنده گان زحمت کش عزیز پارت های این رمان  از سایت برداشته شد لذا از این به بعد جهت پیگیری ادامه رمان به کانال تلگرام نویسنده متصل شوید با سپاس

جهت اتصال به کانال تلگرام این رمان از اینجا کلیک کیند

ویا این ایدی را در تلگرام کپی و وارد کانال شوید [email protected]

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-2

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

2 دیدگاه

  1. لطفا پارت بیستو بزارین من این رمانوخیلی دوس دارم ولی تلگرام ندارم
    تو رو خدا بزارین تو سایت

  2. رمانش فیلتر تو تلگرام چجوری بخونیم رومانو ؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.