خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت ۱۸

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت ۱۸

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

آرتان

گوشی و قطع میکنم…‌ خونه میچرخه یا من نمیدونم… باز تماس می گیره… دل ارام تماس میگیره و من هیچ علاقه ای ندارم صداش و بشنوم…‌روی مبل می نشینم و این بار پوریا تماس میگیره… رد تماس میزنم… یه چیزی توی سینم گیر کرده… راه نفس مو بسته… باز دلی زنگ میزنه… به گوشیم… به خونه…و من این بار گوشی و خاموش میکنم… حس بد دارم… همه ی حسای بد عالم و دارم… راه و اشتباه اومدم…شاید واقعا دلی حق و سهم من نبود… شاید … آخ ارشام… لعنت بهت… لعنت به برادریت… لعنت بهت که از دشمن دشمن تری… لعنت به اون عاشقیت … نمیدونم چقدر می گذره که در باز میشه و تصویر دلی و مات و محو می بینم… با ترس جلو میاد…

– آرتان؟ اینجایی؟ میدونی چی کشیدم تا رسیدم؟ گوشیتو چرا جواب نمیدی؟ هزار بار تماس گرفتم!

فقط نگاش میکنم… اون قدر خستم که نمیدونم باید از کجا شروع کنم…

– چت شده؟ چرا رنگت پریده؟

کنارم میشینه… و فقط مرور میکنم… صحنه های فیلمی که سه سال پیش با همین چشمام دیدم و سوختم و مرور میکنم…

– آرتان؟ دارم پس می افتم… چته خب؟

خم میشم و گوشیش و برمیدارم… صفحه شو روشن میکنم و پیاماش و با پوریا مقابلش می گیرم… و دیگه هیچی واسم مهم نیست… حتی اون بچه… گیج نگام میکنه… بعد گوشی و نگاه میکنه… رنگش میپره… دستشو روی قلبش میزاره… گوشی و پایین میارم و روی میز می ندازم.. میخوام بلندشم که بازوم و میگیره… دستم و عقب میکشم:

– دستت به من نخوره!

بغض کرده… چونش می لرزه… دلش و چنگ میزنه‌… و زمان همیجا واسم متوقف میشه… سمت در میرم که با صدای لرزون میگه:

– الانم نمیخوای بشنوی؟ مثل سه سال پیش… که من نگفتم و تو هم نشنیدی…

سمتش برمیگردم و داد میزنم:

– مگه این دفعه گفتی؟ هااااان؟ مگه الان گفتی؟ گفته بودم بهت دل ارام… گفته بودم ما از پنهون کاری… از دروغ… از فریب… از کلک… به اینجا رسیدیم… ما از پنهون کاری تا زندون اعدام رفتیم… تا ادم ربایی… تا سقط یه بچه… تا روزایی که زن و شوهر بودیم ولی جرات نمیکردم ببوسمت…

هق میزنه‌… با درد داد میزنم:

– من خاک بر سر چقدر جون کندم؟ زنم بودی و حتی نمیتونستم دستت و بگیرم… چرا؟ چون یه عوضی لاشی …

موهام و چنگ‌میزنم… نگاش میکنم:

– خوب نگام کن… یه جوری شکستیم که دیگه بند نمیخورم… ارشام بازم برد… بازم دید تو بخاطرش پنهون کاری کردی و هیچی نگفتی بهم… نگفتی تا بتونه از کشور خارج شه نه؟

بلند میشه سمتم میاد؛

– تاوانش این بار هر چی باشه میدم… فقط…

جلوتر میاد… یقه مو میگیره… درد داره:

– دیگه خودتو ازم نگیر ارتان… به تموم مقدسات عاشقتم!

نیشخندم قلب خودم و میسوزونه:

– عاشقمی؟ عاشقمی و شوهر سابق تو توی خونه ی من راه دادی؟ توی اتاقمون… روی تختمون و…

چشماش درشت میشه… دستاشو عقب میزنم… سریع میگه:

– اتاقمون؟ تختمون؟ چی میگی ارتان؟

– گفتی روتختی و چرا عوض کردی؟

زار میزنه؛

– تهمت نزن… دیونگی نکن… خرابش نکن…

نعره میزنم:

– از این خراب تر؟ چیکار کردید با من؟ رفتی خونش چه گوهی بخوری؟

دلشو چنگ میزنه… دستشو به دیوار می گیره… مشتم و توی دیوار میزنم… داد میکشم:

– باید رگ غیرتم واسه اون بچه بالا بیاد؟ باید نگران شم؟ نمیتونم… شک دارم… حتی شک دارم ارشام زندون بوده باشه!

– وای… وای خدا!

زانو میزنه… از درد توی خودش جمع میشه… داد میزنه:

– ارتان دلم… ارتان بچم…

سمتش میرم… توی قلبم جنگه… ولی نمیشه بی تفاوت باشم… از من ادم نبودن برنمیاد‌… بلندش میکنم… روی دستام… سرشو توی سینم پنهون میکنه:

– بزار واست… بگم… بعد…

– فعلا بریم بیمارستان!

– به جونت خودت..‌ قسم… فقط حرف زدیم و…

– هیس!

روی صندلی ماشین میزارمش… خودمم میشینم و حرکت میکنم… از درد ناله میکنه… من از درد خفم…

– ارتان؟

خسته میگم:

– خون ریزی داری؟

– اگه این بچه‌چیزیش بشه… دیگه هیچ وقت نمی بخشیم… نه؟

– بزار مطمئن شم واسه خودمه!

با گریه میگه:

– دلت میاد اینجوری بگی… با این حال من؟

با سرعت سبقت میگیرم و میگم:

– چند وقت بود برگشته بود و من بی خبر بودم؟

– بخدا یه ماهم نشده..‌ آیییی دلم!

جلوی بیمارستان ترمز میکنم… به پرستار خبر میدم… همراه برانکارد میان و می برنش… مچ مو میگیره:

– تنهام نزار!

– داره سه سال پیش تکرار میشه!

دستمو و با بهت و بغض رها میکنه… پرستارا می برنش و من همونجا روی صندلی ولو میشم… شاید بهتر بود اول با ارشام حرف بزنم… بعد شاید… قید همه چی بزنم!

آرشام

قهوه رو توی فنجونا می ریزم که دایی میگه:

– این اگهی و بدم روزنامه؟ تدریس گیتار کنی؟ تو حوصله ی این کارارو داری؟

سینی و روی کانتر میزارم و مقابلش میشینم:

– نمیتونم بیکار بمونم که… خل میشم!

– باشه… میزنمش… یه فکریم واست میکنم… خوبه همه چی؟

فنجون و برمیدارم و میگم:

– خوب؟ آرومم اما خوب نه… که البته همون ارامش و این مستاجرای مزخرفت گرفتن!

– گندم نزدیک یک سال درگیر طلاق… لیام یه ادم بی خانواده ی معتاده… ازدواجش از اول اشتباه بود..تحمل کن دادگاه اخر و برن تمومه!

کمی از قهوه رو می خورم و می پرسم:

– چه نسبتی داره باهات که بهت میگه عمو؟

– دختر رفیقمه… شهروز دوست گرمابه و گلستانم بود توی ایران… دخترش و پسرش ۷ سال پیش فرستاد اینجا برای ادامه ی تحصیل… لیام… شوهر گندم… اهل همینجاست… اول رفیق برادر گندم شد بعدم قاب گندم و با زبونش دزدید… دو سال بیشتر باهم دووم نیاوردن… !

– اون داداش خوش غیرتش کدوم گوریه که خواهرش از دست اون انگل اسایش نداره؟

نفس پر دردی میکشه و میگه:

– سنگ کوب کرد.. گندم میگه لیام مواد و داد دستش… یک سال پیش جنازش و از همین خونه بردن بیرون..‌ زیاد کشیده بود…‌از اون روز گندم افتاد دنبال طلاق..‌ حتی از لیام شکایتم کرد بابت مرگ برادرش اما مدرکی نبود… شهروز همه ی زورش و زد گندم و برگردونه ولی نشد که نشد…خلاصه که همه درد دارن ارشام!

– چرا برنمی گرده ایران؟ بخاطر طلاقش؟

– بیشتر لج کرده…میگه باباش تا زن گرفت مارو فرستاد اینجا ب اسم درس خوندن راحت باشه…اگه هوامون و داشت الان گرشا برادرش زنده بود..اونم یه ازدواج از سر تنهایی و غربت و تایید داداش خمارش نمیکرد!

کلافه بلند میشه…

– از بعد مرگ گرشا و طلاقش…سعی میکنم بیشتر هواشو داشته باشم… تو هم اگه نمیتونی مهربون باشی بداخلاقی نکنی…این دختر دل شکسته و داغ دیدس… کاری نداری؟

نفس عمیق میکشم:

– به سلامت!

– یا علی دایی جان!

سمت در میره…در که می بنده گوشیم زنگ میخوره… با فکر مشغول سمت گوشی میرم… و بی حوصله جواب میدم:

– بله؟

– شمارتو که از پوریا گرفتم بعدش فکر کردم بهت زنگ بزنم چی بگم؟

اخم میکنم… این صدای ضعیف و بی حال واسه ارتان؟زنگ در که میخوره بی حواس سمت در میرم… در و باز میکنم..
گندم سینی غذا رو سمتم می گیره…و صدای ارتان مانع میشه چیزی بگم:

– فقط یه سوال دارم… قلب هیچی… حس و دل هیچی… نسبت و برادری هم به درک… تو وجدانم نداری؟

مات گندم موندم…بی توجه بهش سمت سالن برمی گردم و میگم:

– نمیفهمم چی میگی!

گندم سینی و روی کانتر میزاره و بوی غذا توی بینیم می پیچه… ارتان میگه:

– رفتی خونه ی من چه گوهی بخوری حیوون؟

چشمام و می بندم… وای… وای… وای…

– دلی کجاست؟

داد میزنه:

– اسمشو نیار کثافت… بی ناموس… لاشی حروم زاده!

صداش قطعا به گوش گندم میرسه که هاج و واج نگام میکنه… صدای گوشی و کم میکنم

– نزنی بلایی سرش بیاری… چیزی نبود… من‌توضیح میدم واست!

– تو گوه خوردی توضیح میدی… تو بیجا کردی نگران زن منی!

هوف…

– نگران زنت نیستم… نگرانی واس من معنی نداره… یه چیزیش بشه خودت پس می افتی مرتیکه… دل گنجشیکتو میشناسم… حالام قراره فحش بدی قطع کنم… هوم؟

– فقط زنگ زدم بگم من هیچ جوره دست نمیکشم از زنم… از عشقم… از بچم… پس هر فکر دیگه ای داری واسه بهم ریختن روان و زندگیم یا رو کن… یا گمشو!

گندم و نگاه میکنم… گوشی و پایین میارم و میگم:

– وایسادی ازت تشکر کنم؟ من گفتم غذا میخوام؟

– خودم دوست داشتم بیارم‌… حالام اول بشین تا پس نیفتادی بعد من و دعوا کن!

– بیا برو… دارم تلفنی حرف میزنم!

– بداخلاق!

سمت در میره و بیرون میره… گوشی و بالا میارم و میگم:

– پس همه چی و گفت بلاخره؟!

– اره گفت… ته هر جملشم تاکید کرد که از تو متنفر و عاشقمه… سوختی نه؟

چشمام و می بندم:

– سوختن من زندگی تورو گرم میکنه که پیگیری؟

– اره… زندگیمو گرم میکنه و دلم خنک… انقد ترسو و بزدلی که سریع رفتی… اگه دم دستم بودی قطعا دهنت و سرویس میکردم که پا گذاشتی تو خونه ی من!

نیشخند میزنم:

– شما بیست و نه ساله دهن منو سرویس کردی… برو دیگه ب زندگیت برس!

– دعا کن دیگه هیچ وقت ریختتو نبینم!

– به مقدساتی اعتقاد ندارم که دعا کنم!

– دنیارو بریزی بهم زندگی من سرجاشه… حالام گمشو!

صدای ممتد بوق تلفن توی گوشم می پیچه… گوشی و قطع میکنم و خیره سینی غذا می مونم…عصبیم… اعصابم بهم ریخته…سمت کانتر میرم که صدای لیام و میشنوم:

– تو بیجا میکنی … فردا دادگاه نمیری گندم… گفتم ترک میکنم… دیگه چته؟

آرشام

کلافه اه عصبی ای میگم… سمت در میرم که گندم داد میزنه:

– ولم کن… ازت متنفرم… کثافت بی همه چیز… ولم کن!

پیشونیم و به در میزنم… خیلی چیزا واسم زنده میشه…التماسای دل ارام توی گوشم زنگ میخوره و عصبی تر در و باز میکنم و بیرون میرم‌‌… خیره ی در بسته ی واحدشون می مونم ‌که گندم جیغ میکشه:

– دستت بهم بخوره ابروی نداشتتو میبرم بی وجود!

قلبم تیرمیکشه… سمت در میرم‌ و زنگ و میزنم… اما جیغ گندم و داد و بیداد لیام ادامه داره… با لگد به در میزنم و داد میزنم:

– چه خبره؟ فرهنگ اپارتمان نشینی ندارید شماها؟

سکوت میشه… در باز میشه… لیام فقط یکم لای در و باز میکنه و به زبون خودش میگه:

– دعوا خانوادگیه جناب!

– دعوای خانوادگیت اعصاب و ارامش نذاشته واس من اقا!

گندم با گریه به کمرش میزنه:

– گمشو… برو کنار… آرشام؟ تویی؟ تورو خدا من و نجات بده از دست این!

با اخم خیره لیام و میگم:

– باز کن درو!

– به شما ربطی نداره!

کف دستمو روی در میزارم و هلش میدم… در باز میشه و گندم با چشمای اشکی و لب خونی بیرون میاد… میخوام بگم به من ربطی نداره قد خودم بدبختی دارم فقط خفه شن ولی گندم که پشتم پنهون میشه و لباسمو چنگ میزنه و با گریه میگه:

– مواد کشیده… تو حال خودش نیست… توهم زده… بیرونش کن… ازش میترسم‌.. توروخدا!

نمیتونم بیخیال شم :

– ول کن منو تو!

اون قدر عصبی و تند میگم که ازم فاصله می گیره و به دیوار تکیه میده… لیام جلو میاد:

– مفتشی؟

– آره.. فرمایش؟

– شما ایرانیا ذاتتون فضوله !

یه جوری میزنم توی دهنش که روی پله ی اول سقوط میکنه… گندم هین خفه ای میکشه و لیام باز بلند میشه…چاقو شو از جیبش بیرون میکشه و درست روی پهلوم میزاره:

– من و میزنی پدرسگ؟

با همه ی قدرتم سرمو توی بینیش میزنم… از درد داد میزنه و با دستش صورتش می گیره… گندم جیغ میزنه و لباسام و میکشه؛

– ولش کن… تورو خدا برو… غلط کردم من…برو نمیخوام دردسرشه واست!

سمتش برمی گردم… خیره لب خونیش می مونم… منم این قدر کثیف بودم؟ منم این قدر لجن به نظر میرسیدم وقتی دلی و میزدم… نمیفهمم چی میشه فقط یک لحظه تموم شکمم می سوزه و جیغ گندم گوشم و پر میکنه… برمی گردم… چاقوی خونی لیام و می بینم و چشمای وحشت زده و صورت پر از خونشو… ترسیده عقب میره… جیغ و گریه ی گندم رو مخمه… سرمو پایین می گیرم و دستمو و روی شکمم میکشم… دستم که خونی میشه میفهمم چه خبره… تموم سینم میسوزه‌‌… چشمام تار میشه… می بینم که لیام پله هارو دو تا یکی میره و فرار میکنه… دستم و به دیوار می گیرم… گندم زار میزنه:

– آرشام؟ خدایا… وایسا… وایسا الان… زنگ میزنم… اورژانس.. من و ببین… نگام کن… !

می لرزه… تموم بدنش می لرزه… یاد حرفای دایی و برادرش گرشا می افتم… طبیعی که واسش همه چی زنده شه… درد وحشتناکی دارم اما جون میکنم:

– من‌چیزیم نیست… یه خراش سطحیه!

– نه… خیلی خون میره ازت!

سمت خونه میدوه… زار میزنه… زانوهام خم میشه… میشینم اما دردم ده برابر میشه‌…

– الان میرسه… الان میان… ارشام؟

– کمک کن بخوابم…نمیتونم …بشینم!

کف پارکتا میشینه… شونه هامو می گیره… کمک میکنه… سرم و که روی پاهاش میزارم گریش قطع میشه… چشمامو می بندم و لبم و گاز می گیرم تا از درد داد نزنم:

– غلط کردم… غلط کردم گفتم کمک کنی… چشماتو باز کن… توروخدا!

– خوبم!

هق میزنه:

– عمو فریدون من و میکشه… تو نریا… مثل گرشا نریا… من تازه از تنهایی در اومدم!

– گندم؟

– جانم؟

شکمم و با درد می گیرم و میگم:

– کمتر حرف بزن!

با گریه می خنده و میگه:

– چشم… ببخشید!

– افرین… من صدتا جون دارم… نترس…فردا همون چاقو و توی ماتحتش فرو میکنم!

بازم میخنده… موهاش توی صورتم می ریزه… با درد میگم:

– جمع کن اینارو اه!

چیزی نمیگه… چشم که باز میکنم می بینم در سکوت نگام میکنه!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

5 دیدگاه

  1. سلام پس چرا دو روزه پارت نمیذارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. سلام پس چرا دو روزه پارت نمیذارین؟؟؟؟؟؟؟؟

  3. میشه پارت بیستو بزارین

  4. میشه پارت بیستو بزارین لطفا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.