خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 17

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 17

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 17
4.8 (96.67%) 12 votes

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

آرشام

یک هفته از بودنم اینجا گذشته… هنوز زوده واسه عادت کردن ولی… متاسفانه نه تنهایی اذیتم میکنه نه دلتنگی…

ته مونده ی ساندویچ و روی میز می ندازم و نوشابه رو برمیدارم… یه نفس سرمیکشم و شماره ی پوریا رو می گیرم…

بعد چندتا بوق بلاخره صداش و میشنوم:

– الو؟

– آرشامم!

– آرشام نمیشناسم من!

میخندم؛

– قراضه مرد که این قدر لوس و ننر نمیشه که!

– خجالت نمیکشی لاشی؟

بلند میخندم… نوشابه رو روی میز میزارم:

– زودتر نشد تماس بگیرم…میزونی؟ پریا خوبه؟ اوضاع خوبه؟

– بی رگی دیگه… چیکارت کنم؟

پاهام و روی میز دراز میکنم و سیگار مو فندک میزنم؛

– همه به خون من تشنن… عادیه واسم!

– خونت و اجاره دادم..ماه به ماهم پولشو میریزم!

– به کی؟

پک عمیقی به سیگار میزنم که میگه:

– پری!

سرفه میزنم.. میخنده:

– جونت بیاد بالا ایشالا!

پشت هم سرفه میزنم و بلند میشم…

– جدی جدی نشست توخونه ی من؟

– آره… حریفش نشدم… با اون چشمای سگیت میخوای زندگی چند نفر دیگه رو ب…

– ببند بابا در دروازه رو… پری خودش دلش سر خورد به من چه؟

– اونجا آرومی؟

سمت اتاق میرم و گیتارمو از کنار تخت برمیدارم:

– اینجا اگه از نصیحتهای ننه بزرگ فاکتور بگیرم.. و دعوای یه سگ و گربه که روز و شبم نداره ماشالله… اره ارومم!

– ننه بزرگ کیه؟ سگ و گربه چیه؟

روی تخت میشینم و میگم:

– ننه بزرگ داییمه… جدیدا ننه بزرگ صداش میزنم!

میخنده:

– خاک!

– سگ و گربه هم زن و شوهر واحد روبه رویین… اون گاز میگیره اون یکی پنجه میکشه… و این داستان ادامه داره تا شب و موقع خواب!

– اون موقع آروم میشن؟

بلند میخنده… لبخند میزنم:

– توی تخت همه مردا آرومن معمولا!

با خنده میگه:

– ولی توی دیوث همه جا وحشی ای!

فحش ناجوری حواله ش میکنم که بلند تر میخنده…

– هرجا بری یه سری دیونه هست بزنه دهنتو سرویس کنه ارشام!

– پرم نگرفته به پرشون… دایی سفارش نکرده بود سرویس بودن شب اول!

– دنبال شر نباش وحشی!

بلند میشم و گیتار و برمیدارم‌… وارد سالن میشم و میپرسم:

– بچه ی دلی موند؟

– بیخیال شو مرگ من!

– موند؟

– موند!

روی مبل میشینم و بی حرف دیگه ای خداحافظی میکنم… گوشی و روی میز می ندازم و گیتار و برمیدارم… میزنم… چشم می بندم…میخونم…

– واسه خاطر تو بود اگر یه عمر مست شدم

اگه به قول خودت پاپتی و مست شدم.

من که اروم بودم پشت تو دعوام کردم

حرف بد بلد نبودم که دهن باز کردم

تو گفتی پشت من هستی تو به من قول دادی

من شرارتی نبودم تو من و هول دادی…!

آرشام

صدای در و زنگ باعث میشه گیتارو کنار بزارم… از جا بلند میشم… یکی پشت هم به در می کوبه…. عصبی و با اخمای درهم سمت در میرم… در و که باز میکنم گندم با صورت و موهای عرق کرده که به پیشونیش چسبیده دو تا دستاش و روی سینم میزاره و هولم میده… عقب میرم… با ترس نفس نفس میزنه و پشت سرش و نگاه میکنه… وارد خونه میشه و در و می کوبه… با اخم نگاش میکنم:

– چه خبره؟

دستشو روی سینش میزاره و به در تکیه میده… چشماشو می بنده و آب گلوش و سخت قورت میده:

– الان… میگم!

صدای کوبیدن در واحد روبه رویی و میشنوم… و صدای همون مرتیکه… جلو میرم… با ترس از جا می پره و دستاش و روی لبام میزاره… از سردیش جا میخورم… با التماس میگه:

– تورو خدا… نگو … من اینجام!

عصبی دستشو پس میزنم:

– حوصله ی من قد این بچه بازیا نیست خانوم!

– جبران میکنم… اصلا همه چی و میگم واست… فقط بزار بره..‌ بزار فکر کنه نیستم!

انگشت اشاره مو تهدید وار سمتش میگیرم:

– من و قاتی این بچه بازیا نکن!

– بخاطر عمو فریدون بهم کمک کن… فقط امشب!

کلافه نفسمو فوت میکنم… صدای فریاد همون پسر و میشنوم:

– فکر کردی بچه بازیه؟ بزنی زیر همه چی و تموم؟

هولش میدم عقب و از چشمی نگاه میکنم… کلید می ندازه وارد خونه میشه برمی گردم و نگاش میکنم:

– واسه چی میترسی ازش؟ مگه شوهرت نیست؟

بغض میکنه‌… سرش و زیر می ندازه:

– طلاق میخوام!

اسم طلاق سرب داغ میشه و میریزه رو قلبم… جلو میرم… دستام و توی جیبام میبرم و میگم:

– کسی به شما گفته بنده وکیلم؟

– اقا آرشام گوش کن…

– نچ… شما گوش کن… نه دنبال دردسرم… نه از دردسرای زن شوهردار و حرفای پشتش بی خبر… پس از خونه ی من همین حالا برو بیرون خانوم گندم!

اشکش میریزه:

– بخدا رابطه ی ما چند ماهه که تموم شده… اصلا دیگه جدا زندگی میکنیم… درخواست طلاق دادم… فقط وقتی مست میکنه و مواد میکشه و توهم میزنه میاد یا من میگیره زیر مشت و لگد..یا…

– اینا کوچکترین ربطی به من نداره!

شوکه نگام میکنه…

– من یه انسانم… ازتون کمک میخوام… دارم میگم زده به سرش… اگه من و ببینه…

اشکاش و پاک میکنه:

– فکر میکردم چون هم وطنیم و خواهرزاده ی عمو فریدون حداقل بهم پناه میدید… ولی اشتباه کردم… !

سمت در میره… عصبی کف دستم و روی در میزنم:

– بفهمه خونه ی منی…

– نمیفهمه… قول میدم!

عقب میرم… موهام و چنگ میزنم… زنگ واحد که میخوره ترسیده پشتم پنهون میشه… برمیگرده و خیره ی چشمای درشت و ترسیدش اروم میگم؛

– برو تو اتاق!

و اصلا نمیفهمم چرا کمکش میکنم… برای اینکه صحنه سازیم کامل باشه تی شرت مو از تنم بیرون میکشم… موهامو بهم میریزم و برق سالن و خاموش میکنم… در و باز میکنم و با چشمای خمار نگاش میکنم:

– بله؟

پیداست مست و توی حال خودش نیست:

– ببخشید … خواب بودید؟

– بله… فرمایش؟

– شما متوجه نشدید همسر من کجا رفتن؟

بوی دهنش حالمو بهم میزنه… عقب تر میرم؛

– مگه بنده مفتشم اقا؟

اونم عقب میره و صورتش و میخارونه:

– عذر میخوام… شب خوش!

عقب که میره در و می بندم… برمیگردم… می بینم که ترسیده توی چارچوب در ایستاده… خیره ی چشمای اشکیش میگم:

– کی شرشو کم میکنه!؟

– ناامید بشه میره… گفتم که ما جدا زندگی میکنیم!

روی مبل می شینم… سمتم میاد؛

– مرسی بابت امشب!

– خواهش!

– صداتون… محشره!

گندم

نگاهی به اخمای درهمش میکنم… و لباسی که نمیدونم چرا تنش نمیکنه… هیکل محشری داره‌…خودم و لعنت میکنم و ازش چشم می گیرم‌‌‌‌… خم میشم و گیتارشو برمیدارم… نگاش بالا میاد…از چشمای جدی و کلافش میترسم ولی میگم:

– میخونی؟

محکم و بی هیچ انعطافی میگه:

– نه!

– میدونم مزاحم استراحتت شدم ولی…

تی شرت شو بلاخره از سرش رد میکنه… بعد دستاش و داخل استیناش میبره و میگه:

– ولی و اما نداره دیگه… برو ببین شوهرت رفته برو خونت لالا!

عجیبه واسم این همه سردی و بدخلقیش… یه جوری بی حوصله است که کلا میترسم چیزی بگم… منی که هیچ جا کم نمیارم… منی که رفتار بدتر از اینم دیدم… نمیدونم چرا از چشمای خالی این مرد میترسم… گیتار و روی میز میزارم و میگم:

– خب من از کجا بدونم رفته یا نه؟

– هوف… شما خانوما با اون چشماتون که یه بندم جاشون خیسه همه کاراتون و راه می ندازید نه؟

خندم میگیره:

– چشمم مگه جاش خیس میشه؟

– الان برم ببینم رفته میری دیگه یا میترسی باز نصف شب بیاد سراغت؟

با خندم لبم و گاز میگیرم:

– بترسم میزاری بمونم؟

– بفرما چایی!

میخندم… بلند میشه و سمت در میره… در و باز میکنه… بیرون میره و در و نیم باز میزاره… با استرس گیتارشو برمیدارم و که وارد خونه میشه… همون طور که سمت پنجره میره میگه:

– ماشین داره؟

– آره!

– پاشو بیا ببین هست یا نه!

گیتار و روی میز میزارم و بلند میشم… سمتش میرم… کنارش می ایستم و خم میشم‌… بوی عطرش و ارتفاع بلندی مستم میکنه… گیج میزنم:

– هست؟

نگاش میکنم… گیج فقط میگم:

– چی؟

– خر بابابزرگ خدابیامرز من!

نگاهی به چهره ی عصبیش میکنم و سعی میکنم نخندم… باز خیابون و نگاه میکنم…

– نه نیست!

پرده رو میکشه… عقب میرم…

– پس به سلامت خانوم!

– چرا این قدر بی اعصابی شما؟ نمیشه یه دهن بخونی منم یه قهوه ی خوشمزه مهمونت کنم؟

جلو میاد… دستاشو به کمرش میزاره و جدی جلو میاد… عقب میرم… با ترس میگم:

– چی…چیشد؟

– شما یه خانوم متاهل و متعهدی!

– چه ربطی داره؟

کمرم به دیوار میخوره… مقابلم می ایسته:

– ربطش اینکه باید واسه شوهرت قهوه ی خوشمزه درست کنی!

– در موردم بد فکر کردی؟

سرشو بالا می گیره… خیره ی سقف کلافه میگه:

– برو بیرون!

بغض کرده میگم:

– من آدم بد نیستم… تعهد حالیمه… اصلا منظور و قصد بدی پشت حرکات و حرفام نبود و نیست… من خیلی ساله که اینجا زندگی میکنم… فرهنگ و اخلاق و رفتارم کلا اینطوری شده… یادم میره ایران و مردای ایرانی هر حرکتی خانومی و میزارن پای فاحشگی!

سرش به ضرب پایین میاد… یه جوری نگام میکنه که چهارستون بدنم میلرزه… ولی اشکم و پاک میکنم:

– هر چی درموردم من فکر کردی بریز دور… اگه از عمو فریدون بپرسی اخلاق من و میگه بهت… هدف من فقط پیدا کردن یه دوست ایرونی بود… همین… اینکه از صداتم خوشم اومد که مورد نداره داره؟ اگه داشت هیچ خواننده ای هیچ طرفداری نداشت… !

خیره و عصبی فقط نگام میکنه:

– بابت کمک امشبت ممنون… ببخشید… شب بخیر!

میخوام برم که دستش و به دیوار میزنه… از جا میپرم… نگاش میکنم…

– مردای ایران و یه بار دیگه واسه من توصیف کن!

هوف… این ادم سختگیر از کجا اومده؟ هر چیزی بگی اگه پشتش فکر نکرده باشی به فنا میری…

– منظورم… منظورم این بود همه ی حرکات دخترارو بد برداشت میکنید… بلند میخندیم میگید سبک و جلف… اروم میخندیدم میگید عشوه اومد… سنگین رفتار کنیم…

– بسه… هیچ وقت یه نسخه رو واسه همه نپیچ… همه رو هم یه جور قضاوت نکن!

– ولی تو دقیقا همینکارو کردی… تا گفتم قهوه و آهنگ گفتی متاهل و متعهدی!

– چون من و شما یه هفتس باهم اشنا شدیم و نیم ساعت هم کلام‌… چرا باید نصف شب باهات تو خونم قهوه بخورم؟

سرم و زیر می ندازم… موهام توی صورتم می ریزه… فقط میگم:

– چون خیلی تنهام… یه چیزی گفتم… دستتو بردار برم!

– به سلامت!

دستشو برمیداره… عقب میره… بغض کرده از کنارش می گذرم… به در که میرسم میگم:

– شما مردا چرا فکر میکنید از حس و قلب و مهربونیاتون استفاده نکنید یعنی بزرگ شدید؟

اون قدر خشک و جدی و محکم میگه که قلبم خالی میشه:

– اینایی که گفتی چی هست؟

نگاش میکنم… لبخند تلخی میزنم… راست میگه… چشماش هیچ کدوم از حسای خوب دنیارو نداره!

دل آرام

دو هفته ست از رفتن آرشام گذشته… همه چی آرومه… همه چی آرومه و کودک من در حال رشده… ولی باباش… باباش خوب نیست… آرتان نرمال نیست… حواسش به من هست ولی به خودش نه… مثل همیشه آرامش نداره‌… بی حوصله است… و دلم میخواد بدونم چشه ولی به جایی نمیرسم… مامان سینی شیر موز و روی میز میزاره:

– آرتان الان خونس؟

– آره… اومدن بودن اتاق بچه رو کاغذ دیواری کنن … هفته پیش رفتیم یه طرح خوشگل پسندیدیم… دیگه ارتان گفت بیام اینجا راحت باشم شب میاد دنبالم!

مامان لیوان و سمت میگیره و میپرسه:

– همه چی خوبه دلی؟

لبخند مو حفظ میکنم و میگم:

– اره همه چی خوبه چرا بد باشه؟ فقط یکم نگران حال زن عموییم!

مامان نفس عمیقی میکشه و میگه

– دیروز خونشون بودم… هنوز روبه راه نبود… نگران تنهایی آرشام… حقم داره… وقتی شنیدم رفته مثل یخ وا رفتم!

لبخند مصنوعی میزنم:

– بیخیال مامان … بهتره در موردش حرف نزنیم!

– دل ارام؟ واقعا آرشام سراغ تو نیومد؟ تو ندیدیش؟ چطور ممکنه؟

کلافه لیوان و روی میز میزارم:

– چرا باید سراغ من بیاد مامان؟

– چی بگم والا… قبل طلاقت این قدر تهدید کرد که کل دو سال و کابوس میدیدم… برم یه فکری واسه شام کنم… بخور شیر موز تو!

بلند میشم و سمت آشپزخونه میره… نفس عمیق میکشم… کیف مو باز میکنم و دنبال گوشیم می گردم اما نیست… توی جیب پالتومو می گردم‌… جا گذاشتمش یا گمش کردم نمیدونم… بلند میشم و تلفن خونه رو برمیدارم… شماره ی گوشیمو می گیرم و بعد چند تا بوق صدای ارتان و میشنوم:

– الو؟

-سلام خوبی؟فکر کردم گم کردم گوشی مو!

– سلام عزیزم… نه خونه جا گذاشتی… خوبی که؟

روی مبل میشینم و میگم:

– اهوم خوبم… میخواستم از اتاق عکس بفرستی… خوشگل شده؟

میخنده؛

– تکمیل نشده که هنوز مامان خانوم!

با عشق لبخند میزنم:

– هر چقدرش درست شده… میخوام ببینم..برو عکس بگیر بفرست گوشی مامانم!

– الان میرم می گیرم… امر دیگه خانوم خانوما؟

میخندم:

– عاشقم بمون!

– مگه میشه نمونم؟

– عاشقتم!

میخنده و میگه:

– من زیاد نمیتونم حرف بزنم!

– عه تنها نیستی؟باشه برو!

خداحافظی میکنیم و سمت آشپرخونه برمی گردم:

– مامان؟ گوشیت کجاست؟

صداش و از آشپزخونه میشنوم:

– روی کانتر عزیزم!

بلند میشم و گوشی و برمیدارم… و منتظر عکس میمونم!

آرتان

وارد اتاق میشم و با گوشی خودش از قسمتی از دیوار که کامل شده عکس می گیرم… وارد تلگرام میشم و دنبال اسم زن عمو می گردم؛ با دیدن اسم پوریا یه لحظه مکث میکنم…پوریا؟ کدوم پوریا؟ صدای افتادن چیزی و از دست اقای مشیری میشنوم…چیزی توی گوشم زنگ میخوره؛سرم بالا بیاد.. اقای مشیری متر و از روی زمین برمیداره و عذرخواهی میکنه؛بی حواس باز به گوشی نگاه میکنم؛وارد صفحه چت میشم و سرم با دیدن پیام پوریا خواب میره:

– من‌میدونم تو چی میگی ولی با اومدنت فقط بیشتر گوه میزنید به زندگیتون؛نیا دلی… خونه ی ارشام هیچ خبری نیست؛حتی اگه منم باشم اون ادم غیر قابل پیش بینی؛همون سری قبل که اومد خونت بس نشد واست؟ درس عبرت نشد؟ نیا…ارتان بفهمه تاریخ تکرار میشه به مولا!

عقب میرم؛یه حجم بزرگی مثل توپ توی گلومه؛پیام دلی و میخونم:

– میخوام واسه اخرین بار ببینمش؛ حرفاش و بشنوم!

گلوم و چنگ میزنم؛هوا نمیرسه…از صفحه بیرون میام…مخاطبارو بالا و پایین میکنم و با دیدن اسم ارشام شقیقه هام تیر میکشه…میخونم.. میخونم و بیشتر آتیش میگیرم…پیامای قبل پاک شده.. و فقط ۳ تا پیام مونده…که احتمالا فراموش کرده اینارم پاک کنه…تماساشو چک میکنم…دو بار باهاش تماس گرفته؛صدای مشیری و ضعیف و اکو دار میشنوم:

– آقای کاویانی؟ چیزی شده؟ رنگ توی صورتت نیست داداش!

زانوهام تا میشه؛همون کف میشینم؛ مشیری سمت شاگردش برمیگرده:

– یه لیوان اب بیار طاها!

– چشم!

مقابلم روی زانوهاش میشینه:

– چیشده داداش؟ خبر بدی رسیده خدایی نکرده؟ زنگ بزنم اورژانس؟

سخت به پنجره اشاره میکنم:

– اونو… باز کن!

– باشه!

سریع بلند میشه… پنجره رو باز میکنه… طاها لیوان اب و دستم میده.. یکم میخورم… پشت هم نفس میکشم و سخت میگم:

– امروز و برید…برای ادامه ی کار باهاتون تماس می گیرم!

– ولی اخه…

– اقای مشیری برید لطفا!

اوکی ای میگه و وسایلشون و جمع میکنن…بیرون که میرن گوشی دلی و برمیدارم و شماره ی پوریا رو می گیرم… و همه ی سعی میکنم فعلا نفس بکشم … صداش و میشنوم:

– جانم دلی؟

چشمام و می بندم:

– دلی؟ الو؟ داری صدامو؟ خوبی که؟

– حق با ارشام بود… من یه ادم بزدل نفهم احمقم!

صدایی ازش نمیشنوم… بلاخره میگه:

– چیشده دادا؟

– پوریا مثل بچه ی ادم به سوالام جواب بده… راست و درست… خر فرضم کنی

– چته ارتان؟

سخت بلند میشم… از اتاق بیرون میزنم… دلی باز با گوشیم تماس میگیره…رد میزنم و میگم:

– ارشام اومده خونه ی ما؟

حرفی نمیزنه… داد میزنم:

– زن من تا خونه ی سابق شوهر سابقش رفته؟؟

– آرتان.. چی میگی؟ کی گفته این چرندیاتو؟

هوار میکشم:

– پیاماتون و خوندم… انکارش کن… میتونی؟ میتونی ثابت کنی چرنده؟ من از خدامه تو فقط ثابت کن…ثابت کن زن من … عشق من… بعد از سه سال هنوز باهام رو راسته…صادقه…پنهون کاری نداره…

– اروم تر ارتان…سکته میکنی بقران… بزار بیام حرف بزنیم…گوش بده…

– همه ی حماقتم از این گوش دادنامه…از سادگیام…از بخشیدنام…ارشام گرگ بود و من بره…کی برد؟از زندون برگشت و اومد سراغ زنم و من حتی نفهمیدم… چقدر به ریش من خندید؟

کلافه میگه:

– یکم اروم بگیر…خواهش میکنم من توضیح میدم… داری بد …

– توضیح و قبل لو رفتن میدن… زن من رفته خونه ی ارشام چه علطی کنه؟ به من فکر نکرد؟ به من فکر نکردید؟

– بابا به ولای علی من گفتم نره… منم بودم ارتان… هیچی نشد… به قران فقط حرف زدن… خداحافظی کردن… بد فکر نکن.. گذشته رو مرور نکن لاکردار… سکته میکنی!

قاب عکسمون و از روی کانتر برمیدارم و کف سالن میزنم:

– الان میگی؟ الان نارفیق؟ نگفتی که اون بی شرف بره نه؟

– ارتان… میفهمم حالتو.. میدونم غیرتتو…‌ ولی خراب نکن ارامش زن تو… بخدا نمی ارزه… حق داری داداش… حق داری ولی دلی فقط ترسید… فقط…

داد میزنم:

– گوه خورد ترسید… من از پنهون کاریش ضربه خوردم… ما از پنهون کاریش به اینجا رسیدیم… کی ارشام اومد خونم؟

– همون شبی که با یه موتوری تصادف کردی… مهمونی بچه ها بود..‌ گفتی من برم دنبالش…

آه میکشم:

– چیکار کردید با من؟ کشتیتتم…

– ارتان میدونم داغون شدی… میدونم ولی الان دیگه داری پدر میشی … استرس واسه دلی سمه… مگه خودت نگفتی مگه…

– از کجا معلوم بچه ی من باشه؟

همه چی تار میشه… پوریا ناباور میگه:

– ارتان؟ نکن با خودت اینجوری… اینا کلا دو بار همو دیدن من دو بارشو بودم و…

چشمام و می بندم… اون شب مرور میشه… قلبم نمیزنه :

– حتی وقتی رو تختی و عوض کردن بودی؟

– یا علی… ارتان… من میگم.. گوش بده… داری میکشی خودت و… ارتان؟

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-2

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.