خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 16

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 16

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 16
5 (100%) 4 vote[s]

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

آرشام

دایی کلید و توی قفل می چرخونه و در و باز میکنه… میخواد یکی از چمدونام و برداره که میگم:

– میارم!

وارد خونه که میشیم چمدونارو کنار در میزارم و در می بندم… به در تکیه میدم… دایی وسط سالن می ایسته:

– ظاهر و باطن همینه… اون ته دو تا اتاق خواب… توی یکی از خوابا حمومه… اینجا آشپزخونه… اون در سفید سمت چپتم دستشویی!

کلید و سمتم پرت میکنه… توی هوا می گیرمش… فقط میگم:

– ماهی چقدر؟ رهن یا اجاره!؟

جلو میاد… مقابلم می ایسته‌… جدی نگام میکنه:

– چرا مثل ربات شدی پسر؟ داییتم… فریدون… تو تا ده سالگیت از سر و کول من بالا میرفتی بچه… رانندگی و خودم یادت دادم… تو بغل من بزرگ شدی… حالا این همه غریبگی واسه چیه؟

– دایی من فقط خستم!

– خبر دارم چی شده و نشده… پس واسه من فیلم بازی نکن!

نیشخند میزنم… سمت کانتر میرم و کلید و روش پرت میکنم… تی شرت مو از تنم بیرون میکشم…جلوم می ایسته… تلخ میگم:

– خواهرت فقط حافظ و خبر نکرده… برم دوش بگیرم … شما در مورد رهن و اجاره فکر کن!

بازومو میگیره:

– مگه سرکار میری که بتونی اجاره بدی؟

– هست تو حسابم… کارم پیدا میکنم… دیگه؟

– یکم اروم شدی برگرد ارشام.. هیچ جا وطن ادم نمیشه هیچ کسی هم خانواده نمیشه… گذشته هر چی که بوده گذشته!

دستی به موهام میکشم:

– دایی نصیحت عصبیم میکنه!

– خیلی خب… بشین یه دقیقه!

روی مبل میشینم… پارو پا میندازم وجدی نگاش میکنم…میفهمم نگرانمه‌… ولی متاسفانه هیچ حسی ندارم:

– اومدی که مثل من شی؟

با مکث میگم:

– نمیفهمم!

تلخ میخنده:

– میفهمی… من تورو خوب میشناسم ارشام.. بچگیات از بین کل فک و فامیل با من جورتر بودی‌… قبول که دور شدیم… ولی خودت خوب میدونی بعد مرگ زنم اومدم جایی که هیچ خاطره ای… خیابونی… ادمی… من و یادش نندازه!

سرمو سمت سقف میگیرم و نفس مو فوت میکنم…

– ده سال از مرگ سارا گذشته ولی من نه فراموش کردم نه حالم عوض شد… میدونی چرا؟

سکوت مو که میبینه میگه:

– چون تنهایی و انتخاب کردم‌.. تنهایی ادم و از پا میندازه ارشام… اگه اومدی که فراموش کنی و حالت خوب شه‌…من این راه و اومدم… نشده!

– من ایرانم تنها بودم دایی… فرقی نمیکرد… بهتره بیخیال شیم… من و شما فرقمون زمین و اسمونه… تنها وجه اشتراکمون از دست دادن و تنهایی مونه… سارا عاشق شما بود… بهت متعهد بود… وفادار بود… ولی خدا حال نکرد باهات بمونه!

کلافه میگه:

– کفر نگو بچه!

میخندم:

– خیلی شبیه خواهرت نصیحت میکنی!

– خیلی خب.. نصیحت نمیکنم… خواستم بهت بگم من به فکرتم… اینو خوب تو گوشات فرو کن که واسم مهمی!

– رفت تو گوشم‌.. حله؟

کلافه سری تکون میده…

– واحد روبه روییم دادم اجاره…از اشناهای خودمه… اونم ایرانی… حواست باشه اگه برخورد داشتید محترمانه باشه!

سرمو به مبل میزنم:

– باشه دایی باشه… شبام مسواک میزنم… شیر گاز و میبندم… دست به گاز نمیزنم…دستشوییم میرم… حله؟

کوسن مبل و سمتم پرت میکنه‌… میخنده و میگه:

– پدرسگ آدم شده واسه من… جمع کن خودت و ادم خوف میکنه ببینتت… اخمارو نگاه… اجارم نمیخوام فقط ادم‌ شو برگرد خواهر من و دق نده!

بلند میشه و سمت کانتر میره… کارت و سیم وروی میز میزاره:

– شماره ی رستوران هست آژانسم هست… اینم سیم کارت…!

– قصد ازدواج مجدد نداری دایی؟ پیر شدی!

چپ چپ نگام میکنه:

– شام و بیا پیش خودم.. فعلا!

بیرون میره و در و میبنده…نفس مو کلافه فوت میکنم… !

آرشام

از حموم که بیرون میام..لباسام و تنم میکنم و موهام و جلوی ایینه مرتب میکنم…از اتاق بیرون میرم..‌. سیم و از روی کانتر برمیدارم و توی گوشیم می ندازم… گوشی و روشن میکنم… وارد آشپزخونه میشم و یخچال و باز میکنم… دایی سنگ تموم گذاشته انگار… بطری آب و برمیدارم و یه نفس سر میکشم… گوشیم که زنگ میخوره سمت کانتر برمیگردم… با دیدن شماره ی دایی جواب میدم:

– بله؟

– بلا… ساعت ده شب من هنوز منتظر تو گوسالم!

میخندم:

– دارم میام!

– خوبه دوتا کوچه راهه…بدو سردشد!

باشه ای میگم و قطع میکنم… گوشی و توی جیب شلوارم میزارم و کلید خونه رو برمیدارم… بیرون میرم و در و میبندم… صدای مردی و از واحد روبه رو میشنوم… عربده میزنه و به زبون آلمانی میگه:

– تو گه خوردی… مگه من مسخره توام؟ فکر کردی با بچه طرفی؟

یکی از ابروهام و بالا میدم و بی خیال شونمو بالا می ندازم و سمت آسانسور میرم… صدای برخورد جسمی با در و میشنوم… و باز صدای همون مردک بدصدا:

– واسه من ادا نیا… تو هیچیت نیست فقط میخوای من و از سرت وا کنی… با توام… !

برمی گردم… تا جلوی در میرم… صدای گریه ی دختری و میشنوم که نمیشنوم چی میگه… لحظه ای سکوت میشه و این بار صدای دختره بالا میره:

– حالم ازت بهم میخوره… مرتیکه ی لش لاشی… گمشو بیرون… هر وقت مست و پاتیل میشی اینجایی فقط!

در باز میشه… تموم سعی شو میکنه پسره رو بیرون کنه… هنوز متوجه ی من نشدن… پسره پشت به من و جلوی دختره… با جفت دست توی سینه ی پسره میزنه… پسره دو قدم عقب میاد‌… دختره با حرص گوشیش و پرت میکنه که متاسفانه میخوره توی صورتم… و هوار میکشه:

– گورت و گم کن!

دستمو و توی صورتم می گیرم و سرم و خم میکنم.‌‌… هین بلندی میکشه و سمتم می دوه… به همون زبون المانی میگه:

– آقا؟ وای خدای من… اقا چیشدی؟

پسره هم جلو میاد… با پشت انگشت اشاره بینی مو می گیرم و سرم و بالا میارم… مرتیکه… هر چی زن و شوهر توی زندگیم دیدم مشکل داشتن… دختره سمت خونه میدوه و پسره میگه؛

– داره خون میاد!

فقط نگاش میکنم… باز میگه:

– عذر میخوام آقا… یه دعوای خانوادگی بود‌..‌همسایه ی جدید هستید؟

حیف که دایی گفته محترم باشم:

– بله… واحد روبه رو!

سمت اسانسور میرم که دختره از خونه بیرون میاد… دستمال و سمتم می گیره:

– ببخشید…!

موهای بلندش پریشون دورش ریخته…‌

– دستتون و بردارید!

– چیزی نیست!

آستین کت مو میکشه و دستمو پایین میاره… دستمال کاغذی و سمت بینیم میاره…

– خیلی ببخشید آقای…

پسره کلافه خم میشه و گوشیش و برمیداره… و من دستمال و میگیرم:

– کاویانی!

– همسایه ی جدید؟ همون که عمو فریدون میگفت؟

جان؟ عمو فریدون؟ یدفعه با ذوق به زبون ایرانی می گه:

– شما هم ایرانی هستی؟

خل وضعه بی شک… زده دماغم و ترکونده شجرنامه هم میپرسه… بی توجه بهش وارد اسانسور میشم… جا میخوره و عقب میره… قبل بسته شدن اسانسور تند میگه:

– بازم ببخشید آقای کاویانی!

توی ایینه خون بینی مو پاک میکنم… از خونه که بیرون میزنم قدم زنون سمت خونه ی دایی میرم… به خونش که میرسم زنگ و میزنم و صدای سگش میره رو مخم… در و باز میکنه… وارد حیاط میشم… سگ بزرگ و سیاهیه… هنوز نمیدونم اسمش چیه… دستی روی سرش میکشم:

– هیس پسر… آشنا میشیم!

دایی بیرون میاد:

– سگا آدمای عبوس و دوست ندارن!

میخنده… پله ها رو بالا میرم‌..‌با ترس جلو میاد:

– نیومده دعوا کردی؟

میخندم… چونمو میگیره و بینی مو نگاه میکنه

– باتوام.. با کی دعوات شد؟تو اروم قرار نداری؟

سمت ساختمون میرم و میگم:

– با همون همسایه ی مودب و محترمت!

با عجله و ترس سمتم میاد:

– با گندم؟

– چی چی دم؟

عصبی نگام میکنه… میخندم و پشت میز غذاخوری میشینم:

– اون زد تو دماغ تو؟

خیارشور و برمیدارم و گاز محکمی میزنم:

– آره!

– مثل ادم تعریف میکنی یا زنگ بزنم خودش؟

خون سرد میگم:

– انتخاب با خودتونه!

لیوان و روی میز‌و برمیداره و میخواد سمتم پرت میکنه که میخندم و دستام و بالامیارم:

– باشه باشه… !

– پسره ی گوساله … بنال ببینم!

– بابا با این شوهرش افتاده بودن به جون هم… بعد اومد یاروو بیرون کنه گوشیش و انداخت بیرون خورد تو دماغم!

بالای ابرومو میخارونم و میگم:

– گندمم مگه اسمه؟

– ادم باش بچه!

میخندم:

– گندم و مگه نمیخورن؟

– ارشام؟

– تسلیم!

شروع به غذا خوردن میکنم که میگه:

– زنگ زدی به مادرت؟

– نمک و میدی؟

– زنگ زدی؟

نگاش میکنم:

– یعنی کپی خودمی دایی!

– تو کپی منی اولا… دوما خدا نکنه من مثل تو گوشت تلخ باشم… زنگ زدی؟ از نگرانی گریه میکرد!

بی حوصله میگم:

– گریه خوبه… خانوما رو سبک میکنه!

نمک پاش و توی سینم پرت میکنه:

– بی عاطفه… مادرته!

– من سیرم اصلا!

میخوام بلندشم که کلافه میگه:

-بشین !

آرشام

میشینم و نگاش میکنم… با مکث میگه:

– پدر و مادرت و که دیگه نزار کنار… حالیته داری با خودت چیکار میکنی؟

– دایی؟

جدی نگام میکنه… جدی تر ادامه میدم:

– میدونی وقتی دیگه هیچ چیزی توی دنیا وجود نداشته باشه که تو از رخ دادنش بترسی یعنی چی؟

نگران میگه:

– آرشام تو…

– من از هیچ اتفاقی نمیترسم… از دست دادن هیچی و هیچکس نمیترسوندم..حتی اگه این وسط یکی جلوی چشمام جون بده احتمالا بیشترین کاری که میکنم نگاه کردنشه!

عصبی میشه و صداش بالاتر میره:

– این حال و روزت درمان داره ارشام… باید بری پیش پزشک…روانشناس.. روانپزشک…

– تیمارستان چطوره؟

– بلند میشم میزنم توی دهنتا!

هوف کلافه ای میکشم و لیوان و پر از آب میکنم…

– این همه آدم به عشقشون نرسیدن… این همه آدم طلاق گرفتن… ربات شدن؟ بی حس شدن؟

لیوان اب و سر میکشم و بلند میشم… اونم بلند میشه و مقابلم می ایسته:

– کجا؟ بشین غذاتو بخور!

– اومدم اینجا که دیگه حرفی از گذشته نباشه… بعدشما سه سال زندگی سگی منو خلاصه میکنی توی نرسیدن به عشق؟ اصلا گوربابای عشق… توی این دنیا عشق مگه دیگه جایی هم داره؟

– گوش کن…

– نه… شما گوش کن… آدمی که روبه روت ایستاده تا پای دار و لمس طناب دور گردنش رفته… تا خود مرگ… ارشامی که روبه روته به بدترین شکل ممکن به ناموس برادرش تجاوز کرده… به بی رحمانه ترین شکل ممکن عقدش کرده… بی ابرو شده… سابقه دارشده… اما تمام اون مدت حس داشتم… عشق داشتم… آدم بودم با همه ی بد بودنام… اما وقتی توی زندون فهمیدم زنم شده زن داداشم فهمیدم دل به دل راه نداره… دل اصلا وجود نداره… دیگه بی حس شدم دایی… بازم میتونستم شر کنم … ولی نمیشد… چون دیگه نمیشد دلی و به دست اورد… حتی اگه میشد من دیگه نمیخواستم…پس لطفا اگه قرار رفت و امدی باشه نه منو نصیحت کن نه هیچ وقت از گذشته بگو!

کلافه نگام میکنه:

– همه ی اینارو گفتم که بگم زندگی تو بکن… دستت و بگیر به زانوهات و باز بلندشو… عاشقی کن… زندگی کن… گوه بزنی تو زندگیت که چی؟اگه قرار باشه همه ی ادمای …

حرفش و قطع میکنم:

– همه ی آدما عشقشون عموشون میکنه؟

جا میخوره… بی تفاوت تر ادامه میدم:

– همه ی آدما عشقشون میشه زن داداششون؟

مثل خودم بی رحمه

– دل ارام از اول واسه ارتان بود آرشام… زور بیخود زدی… گوه زدی به زندگی هر ۳ نفرتون… اخرش چیشد؟ خودت باختی پسر… چشمات و دیدی؟ شدی دو تا گوی خالی و پر عمق… درست مثل چشمای من وقتی سارا رو از دست دادم!

سکوت میکنم و سمت مبلا میرم… میشینم و سیگارمو روشن میکنم بشقاب غذا رو روی میز میزاره:

– بخور غذاتو… سیگار نکش زرت و زرت!

حالش بده… شاید بدتر از من… برای عوض کردن جو میگم:

– دایی میگم قبلا توی زندگیت ننه بزرگ نبودی؟

کوسن مبل و سمتم پرت میکنه… میخندم و همون طور که سمت اشپزخونه میره میگه:

– چای یا قهوه ؟

– زهرماری نداری؟

– کاری نکن بیام شب اولی دهنتو جر بدم ارشام!

میخندم… با سینی قهوه برمیگرده و مقابل میشینه…

– تا من هستم یه زنگ به مادرت بزن!

– دیر وقته!

– بیداره اون… بزن!

گوشی و سمتم پرت میکنم… کلافه شماره می گیرم.. به بوق دوم نرسیده صدای پر بغضش و میشنوم:

– فریدون؟

– رفتم که دیگه با خیال راحت به خودت و بچت برسی… این چه حالیه پس؟

– آرشام؟ خودتی؟ مردم من که‌… خوبی مادر؟

نفس مو کلافه فوت میکنم و میگم:

– خوبم… نگران من نباش… همین!

گوشی و که قطع میکنم بلند میشم و دایی عصبی میگه:

– تف تو ذات بی احساس میزاشتی دو کلوم حرف بزنه!

– برم لالا دایی..مرسی از پذیراییت!

– بخواب همینجا!

بیرون میرم و با گفتن تشکر پله ها رو پایین میرم که صدام میزنه:

– آرشام؟

می ایستم…سمتم میاد و سوئیچ و سمتم می گیره:

– اون موتور خیلی وقته دست نخورده… تقریبا از وقتی ماشین خریدم… به دردت میخوره!

سوئیچ و می گیرم و نگام به موتور کنار حیاط می افته… لبخند میزنم و تشکر میکنم… پشت موتور میشینم و روشنش میکنم ..از حیاط بیرون میزنم و به خونه که میرسم موتور و توی پارکینگ پارک میکنم…وارد آسانسور میشم…بینیم هنوز یکم درد میکنه… از اسانسور که بیرون میام همون مرتیکه رو می بینم که توی پله ها نشسته… با دیدنم میگه

– شبخوش !

سرمو تکون میدم و کلید می ندازم… وارد خونه میشم و در می بندم… از چشمی می بینم ‌که با لگد به در می زنه:

– باز میکنی یا خودم بیام تو!

هوف کلافه ای میکشم و تی شرت مو از تنم در میارم… خودم و روی کاناپه پرت میکنم و تلویزیون و روشن میکنم.

آرتان.

آروم آروم کمرمشو و با دست ماساژ میدم… صورتشو روی بالشت گذاشته و از درد چشم بسته… لبخندی به صورت همیشه خوشگلش میزنم و خم میشه توی گوشش میگم:

– وقتی دنیا بیاد این دردات و یادت میره!

– نمیره… نمیخوام اصلا… خسته شدم از خوابیدن!

میخندم و میگم:

– پاشو روی شکمت نخوابی دردسر شه!

بلند میشه و موهاشو پشت گوشش میزنه؛

– من و باید فردا یه جایی ببری!

-شما استراحت مطلقی خانوم!

سرشو رو روی پام میزاره و دراز میکشه… از بالای چشم نگام میکنه:

– بریم بگردیم یکم… مراقب خودم هستم!

خم میشم و پیشونیشو می بوسم:

– یه چند ماه تحمل کن… کمتر توی ماشین باشی بهتره!

– می پوسما!

موهاشو کنار میزنم:

– کم خودزنی کن!

– پس لااقل بریم واسه اتاق بچه کاغذ دیواری ببینیم!

میخندم و بینی شو میگیرم:

– کاغذ دیواری خودش چشه مگه؟

تصنعی بغض میکنه:

– بچگونه نیست!

بینیشو بیشتر فشار میدم:

– لوس نشو داری مامان میشی!

میخنده و دستاش و گردنم می ندازه… سرم و پایین میاره و لبام و می بوسه:

– فقط کنار تو آرومم آرتان… اون قدر اروم که حتی میتونم بچه شم!

لبخند میزنم:

– بچه شو… بچگی کن… آروم باش… زندگی کن!

– اگه قطعی پسر بود اسمش و من بزارم؟

– من چی پس؟

میخنده:

– تو چی دوست داری؟

یکم فکر میکنم… اسم پسر… اسمی که همیشه دوست داشتم و میگم:

– امیر!

– امیر؟

-دوس نداری؟

بلند میشه و مقابلم می شینه… بالشت و توی بغلش می گیره و میگه؛

– دوست دارم … اسم امیر همیشه شیکه… ولی… من یه اسم دیگه رو دوست دارم اخه!

میخندم:

– قربون این مظلوم شدنات برم من…چی دوست داری تو؟

بامزه میخنده و موهاش و پشت گوشش میزنه:

– من سام دوست دارم… سامی!

– جناب آقای امیرسام کاویانی!

با ذوق نگام میکنه‌… بعد جیغ خفه ای میکشه و از ته دل میخنده… محکم بغلم میکنه:

– وای عاشق این مدیرتتم… امیرسام عالیه!

– آروم دل ارام… بار شیشه داری مثلا!

– ببخشید حواسم نبود!

میخنده و ازم جدا میشه:

– دلم میخواد مثل باباش مرد بار بیاد!

– دلم ضعف میره تا به دنیا بیاد دلی… واسه گرفتن اون دستای کوچولوش!

میخنده و میگم:

– برم یه لیوان شیر بیارم بخوری شما!

– نه اول بگو فردا میبریم واسه کاغذ دیواری!

با خنده دستم و روی چشمم میزارم… صورتم و محکم می بوسه و عقب میره… بلند میشه و واسش از اشپزخونه شیر میارم… وقتی برمیگردم می بینم که ناز و اروم خوابیده و خوابش برده… لیوان و روی میز میزارم…موهاشو از صورتش کنار میزنم و رو تختی و روی تنش میکشم… صورتش و می بوسم و کنارش دراز میکشم!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-2

مطلب پیشنهادی

رمان-عروس-استاد

فصل اول رمان عروس استاد

فصل اول رمان عروس استاد4.1 (82.61%) 23 vote[s] رمان عروس استاد ژانر:عاشقانه پارت اول تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.