خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت ۱۴

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت ۱۴

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

آرتان

نمیدونم چمه… حس بدی دارم… شک‌‌… بدبینی… ریخته به جونم… سرکارم اما فکر اینجا نیست… فکرم پیش دلی… نمیفهممش… بهم ریختس… خیلی وقته بی دلیل بهم ریخته و دلایلش من و قانع نمیکنه… فقط امیدوارم باز چیزی و پنهون نکنه… امیدوارم دروغ نگه… امیدوارم یه بار من و آدم حساب کنه و اگه مشکلی هست بهم تکیه کنه‌… این حس بد و ازار دهنده حتی نمیزاره از حس پدر شدنم لذت ببرم… نمیدونم چرا اما نیاز دارم با آرشام حرف بزنم… شاید اون … نه‌‌… حتی نمیتونم فکر کنم دلی باز آرشام و دیده باشه و بهم نگفته باشه… بی طاقت گوشی و برمیدارم و شماره ی پوریا رو می گیرم…

– جان داداش؟

حتی حس میکنم پوریا هم چیزای زیادی میدونه:

– شماره ی آرشام و میفرستی؟

سکوت میکنه و بعد از کمی مکث میگه:

– شماره ی داداشت و من بدم قربون قدت؟

– بده … حوصله ی آبروداری ندارم پوریا!

با مکث میگه

– میفرستم!

باشه ای میگم و قطع میکنم… شماره که میرسه سیو میکنم و تماس میگیرم… اصلا هم فکر نمیکنم چی قرار بگم به این دشمن خونی…صداش مثل همیشه محکمه:

– بفرمایید!؟

– هر چی میخوام ازت دوری کنم یه چیزی مانع میشه آرشام!

نفس عمیق میکشه و بی تفاوت میپرسه:

– مانع این سری چیه؟

– زنم حالش خوب نیست!

حتی صدای نفساش و نمیشنوم… خدا خدا میکنم چیزی که فکرش و میکنه حقیقت نداشته باشه:

– من دکترم؟یا چی؟

– تورو دیده درسته؟

میخنده‌… بلند… هیستریک:

– دنبال چی هسی تو بچه؟ بکش بیرون از من… ول کن توهمات ذهن مریض تو بیمار… زنته‌… حاملس ازت… عاشقته خیرسرت و سرش… بعد غیرتت زده بیرون و دنبال علت حال بدشی؟یعنی این قدر عرضه نداری از خودش بپرسی؟ این قدر جرات داره که نگه چه مرگشه؟ یا مزخرف تحویلت بده؟ من اگه زنم مثل ادم نگه چشه کاری میکنم یادش بره چشه!

چشمام و با درد می بندم:

– استرس و هیجان واسش خوب نیست‌… استراحت مطلق… نمیخوام بچم و از دست بدم… فقط یه سوال دارم آرشام!

صداش نگران میشه:

– چی؟

– تو رو دیده؟ باز رفتی سراغش و من الاغ نفهمیده باشم؟

– نه!

– آرشام؟

داد میزنه:

– نه!

– نه کسی و دوست داری نه به چیزی اعتقاد داری که قسمت بدم!

سکوت میکنه… خسته میگم:

– امیدوارم بدبینی و شک بیخود باشه… خدافظ!

– آرتان؟

دلم میریزه… ادامه میده:

– سه روز دیگه میرم !

نفس مو با درد بیرون میدم:

– نامردی بزرگی در حقت کردم… ولی وقتی کسی پشتت نباشه مجبوری واسه به دست اوردن خواسته هات خودت سینه خیز بری جلو!

– همه چی و بهم ریختی … برو شاید یکم آرامش برگرده!

میخنده:

– کشته مرده ی آرامشتونم که بند بود و نبود منه… روزخوش!

قطع میکنه… گوشی و روی میز می ندازم و سر دردناکم و فشار میدم… کاش میشد این حسارو از خودم دور کنم…مامان و زن عمو پیش دلی هستن و از این بابت که تنها نیست خیالم راحته… بلند میشم تا برای خونه و دلی یکم خرید کنم تا حالش بهترشه… بیرون میرم و سوار ماشین میشم بعد از خرید به خونه که میرسم بوی غذا زیر بینیم میزنه… مامان و زن عمو از اتاق بیرون میان سلام میکنم و مامان میگه:

– تازه بیدارشده!

هر دو خریدارو ازم می گیرن و فقط لباس راحتی که واسه بارداری برای دلی خریدم و می گیرم و وارد اتاق میشم‌.. با دیدنم لبخند میزنه:

– سلام!

سعی میکنم حسای بدمو فراموش کنم:

– خوبی تو؟

کنارش میشینم … میخنده:

– از بس هرچی رسیدن ریختن تو حلقم دارم میترکم!

لبش و می بوسم:

– نوش جونت!

دستمو روی شکمش میزارم‌.. میخنده اما حس میکنم از ته دل نیست… پیرهن و سمتش میگیرم:

– پنگوئن شدی اینو بپوش بخندم بهت!

با ذوق پاکت و می گیره و پیرهن و بیرون میکشه:

– مرسی عشقم!

– مخلص!

– آرتان؟

– جون؟

سرشو زیر می ندازه و میگه:

– یعنی میمونه؟

دستشو میگیرم:

– خدا بخواد آره!

دستاشو گردنم می ندازه‌… عطرشو نفس میکشم !

آرشام

– نمایشگاه و گذاشتم واسه فروش… این خونه رو میدم اجاره کسی میخواست بهم بگو!

– باشه فقط… امشب تولد پریاست!

کلافه قاشق و چنگال و توی بشقاب پرت میکنم:

– تو با خودت چندی چندی پسر؟ مگه نگفتی نیام سمتش؟

– گفتم… هنوزم میگم‌… حالا که داری میری بهتره خوب خداحافظی کنید‌… پری دوست داره باشی… اما از ترس من نمیگه‌… زیاد شلوغش نکردم امشب… خواستی بیا!

چنگی لای موهام میکشم… حرفی نمیزنم… صدام میزنه:

– آرشام؟

– یه کادو از طرف من بخر… میدونی که حوصله خرید ندارم!

میخنده:

– دهنت سرویس که فقط حوصله کارا خشن و اکشن داری!

– بهش نگو دعوتم کردی… چون ممکنه دقیقه ی نود تصمیمم عوض شه و نیام… میشناسیم که!؟

– میشناسم…. ذاتت خرابه!

میخندم… بلند میشم و سیگار و فندکمو برمیدارم:

– داییم یکی از واحدای خالی آپارتمانش و داره واسم اماده میکنه… این یعنی من از دار دنیا یه دایی دارم هنوز!

– مرثیه نخون بهت نمیاد..‌دمش گرم…شک نکن مادرتم بهش سفارش کرده!

سیگار و روشن میکنم و پک محکمی بهش میزنم:

– مامانم؟ اصرار داشت برم تنگ دل دایی و خانوادش زندگی کنم… انگار من ۶ سالمه اونام جا اضافه دارن!

– نگران تنهاییته اسکول!

– گمشو … من یه عمر تنهام‌.. حتی تو این خراب شده..‌ برو دیگه خیلی ور زدیم… فعلا!

میخنده:

– یا علی!

قطع میکنم و سیگار و توی جاسیگاری خاموش میکنم که باز گوشیم زنگ میخوره‌… با دیدن شماره ی دل آرام گلوم میسوزه و پشت هم سرفه میزنم… گوشی و برمیدارم و با شک جواب میدم…

– سرت خورده به جایی تو نفله؟

– خواستم… حالتو بپرسم … فکرم و وجدانم اذیت میکرد همین!

تند میشم که باز احساس نداشتم کار دستم نده:

– تو خیلی بیجا کردی که زنگ زدی!

– انگار خوبی!

داد میزنم:

– چیه؟ توقع داشتی رگ بزنم؟ یا قرص بخورم؟ یا سکته قلبی کنم از دوریت؟

– داد نزن… من همینطورم داغونم آرشام… پنهون کاری از ارتان… حال و روز تو… خودم‌… بچم… بسم نیست؟

– حال و روز من و خط بزن از دل مشغولیات… من هنوز همون هیولام… نه توبه کردم نه یه شبه متحول شدم و عوض شدم… پس برو با وجدان راحت بچت و بزرگ کن!

بغض داره لعنتی… میدونم الان چشمای خوشگلش خیس از اشک و چونش می لرزه:

– باشه… فقط میشه یه خواهش کنم؟

هنوز مظلومه… مظلوم و معصوم:

– بکن!

– میشه به بابات سر بزنی؟ عمو داره داغون میشه از بی تفاوتیت… حتی شده ظاهری بهش بگو پشیمونی…بعدش برو سفر!

عصبی میخندم:

– چرا فکر کردی واسش مهمم؟

– خودم دیدم عکستو نگاه میکرد و آه میکشید… مگه میشه بچه واسه پدر و مادر مهمه نباشه؟ من بهش گفتم بخشیدمت… بابام گفته بخشیدتت… ولی میگه واسش ارزش نداشتم بیاد بگه ببخشید!

خسته روی مبل رها میشم:

– من تاوان کارمو دادم‌… هنوز منتظر ببخشید منه؟منو نمیشناسه؟ من خدا هم نمیگم ببخشید بابا ولم کن!

– فقط ظاهری… از ته دلت نه اصلا… پدرته… میشکنه دلش… بخاطرت تا بیمارستان رفت بخدا ارشام!

صداش … التماس توی صداش داره روانیم میکنه:

– حرف نزن یه دقیقه!

– چرا؟ عصبانی نشو ببخشید دیگه نمیگم اصلا…

صداش باعث میشه دلم بخواد توی آغوشم مچالش کنم:

– خفه شو دلی!

سکوت میکنه.. صدای نفسای تند و ترسیده شو میشنوم… این دختر هیچ وقت نمیفهمه چه مرگمه:

– شاید رفتم پیشش… کاری نداری قطع کنم؟

پر بغض میگه:

– مرسی… نه برو ببخشید!

– ببخشید و زهرمار..‌ الان چرا میگی ببخشید؟

اشکش و مثل همیشه در اوردم:

– خب چی بگم هرچی میگم داد میزنی!

گوشی و قطع میکنم…. لعنت بهت دل ارام… لعنت به من…

آرشام

در و باز میکنه و محکم باهام دست میده…لبخند خشکی میزنم… یه جعبه از توی جیبش بیرون میاره و سمتم میگیره:

– اینو از طرفت واسش خریدم… چیز دیگه به ذهنم نرسید!

جعبه رو میگیرم:

– گردنبند؟

– آره… بیا تو دیگه!

وارد حیاط که میشم صدا موزیک میره رو مخم… یکی از گوشام و با انگشت اشاره میگیرم:

– چه صدا بلند و مزخرفی!

– داداش رفیق پروانس بابا… خواستگار سمج پریا!

میخندم و پوریا سرتاپامو نگاه میکنه:

– میمردی یکی از کت و شلواراتو میپوشیدی؟

نیشخند میزنم:

– من واسه دومادیمم کت و شلوار تنم نکرد کسی داداش!

نگاهی به شلوار جین و سوییشرت مشکی رنگم می ندازه:

– همه جوره خوبی‌… پریا نمیدونه قرار بیای… مطمئنم درد دستش و یادش میره!

وارد خونه که میشیم خوشبختانه خوندن اون مرتیکه ی بد صدا تموم میشه… پروانه و پیمان سمتم میان… پریا اما اون عقب ایستاده و مات من مونده… در کل بیست نفر مهمون دارن که هیچ کدوم و نمیشناسم… دختر و پسر… پریا سمتم میاد و نگاه مردک خوش صدا رو روم می بینم… بیخیال نیشخند میزنم و به دیوار تکیه میدم‌…پریا با ذوق نگام میکنه و من جز احترام هیچی ندارم برای این دختر زیادی عاشق:

– آرشام؟ باورم نمیشه اومدی!

فقط لب میزنم:

– تولدت مبارک!

جعبه رو که سمتش میگیرم چشماش از اشک برق میزنه… جعبه رو با دست لرزون میگیره و میگه:

– مرسی رفیق!

و اشکش میریزه…. همین که گفت رفیق یعنی قبول کرده که عشقی نیست… خیره نگاش میکنم… سریع اشکش و پاک میکنه:

– ببخشید… گریه نمیکنم دیگه!

– داره سکته میکنه!

متعجب میگه:

– کی؟

با ابرو به همون خواننده ی خوش صدا اشاره میکنم…سمتش برمیگرده و باز نگام میکنه:

– کارن؟ اونم یه بدبختی مثل من‌… عشق یه طرفه از سرطان بدتره آرشام!

دستمو میگیره…

– بیا بشین… بیا تا به دوستام معرفیت کنم… البته این قدر از تیپ و قیافه و صدات واسشون گفتم دلشون میخواست از نزدیک ببیننت!

بی حوصله جلو میرم… پوریا هم کنار یه دختر لم داده و به لوندیش هرهر میخنده‌… پریا میگه:

– دوستان… دخترا پسرا‌… مهمون ویژه داریم!

همه سکوت میکنند و پری ادامه میده:

– آرشام … رفیق فابریک داداش پوریام‌… همونی که گفتم خوش صداترین ادمی که دیدم ولی واسش صداش برنامه نداره!

دخترا سوت میکشن و دست میزنن… پسرا هم ایولی میگن و هر کدوم چیزی میگن و من بی حوصله فقط میگم:

– خوشبختم!

روی کاناپه میشینم و کارن گیتارشو سمتم میگیره:

– خوشحال میشیم این صدای مخملی و بشنویم!

گیتار و پس میزنم:

– اهنگای من به درد تولد نمیخوره!

یکی از دخترا که موهاش از منم کوتاه تره میگه:

– آرشام جان بخون دیگه خیلی دوست داریم بشنویم… هرچی باشه خوبه!

پوریا با خنده چشمکی واسم میزنه و پریا کنارم میشینه:

– بخون دیگه… واسه اخرین بار!

– نمیدونم چه کوفتی بخونم پیله نکن !

اب دهنش و سخت قورت میده و سخترمیگه:

– همون اهنگ معروفت… همون که تازگیا فهمیدم واسه دلی خوندی!

چپ نگاش میکنم… اصرار میکنه:

– چی بود اولش؟ دنیامی؟

– لعنت به تو پری!

گیتار و توی دستام میزاره… خسته نفس مو فوت میکنم و همه کف میزنن…. میزنم و سکوت برقرار میشه و گوشی به دست مشغول فیلم گرفتن میشن….

– دنیامی… تو مثل نفس میمونی هر جا همرامی

میدونی تموم زندگیمی دنیامی… دیگه چی بگم بمونی و نری؟

شاید شد شاید موندی و دوباره هر چی باید شد

نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد

دیگه چی بگم بمونی و نری!؟

گلوم میسوزه…. تنم گر میگیره‌… اما نشون نمیدم….

– نگاهم کن یه نگاه تو میتونه زندگیم باشه

تو که بودنت میتونه دلخوشیم باشع

بزار حس کنم همیشه دارمت

نگاهم کن بزار زندگی با تو دوباره برگردد

ببین عشقمون روزای سخت و طی کرده

بزار حس کنم دوباره دارمت…

اشکای پریا میریزه… پوریا چنگی به موهاش میزنه و بلند میشه بیرون میره‌….

– دیگه داره بد میشه ولی من نمیخوام از تو یک قدم دور شم

بخوامم نمیشه جز تو با کسی جورشم دیگه چی بگم بمونی و نری

توی دلم اتیشه نمیخوام بدونی حالم و توی این روزا

کسی چی میدونه از یه آدم تنها …

دیگه چی بگم بمونی و نری!؟

گیتار و روی میز میزارم و همه دست میزنن … پریا اما می ایسته و با گریه تشویقم میکنه…. بقیه هم به تبعیت ازش بلند میشن و دست میزنن… !

بعد از خوردن کیک بلند میشم… من خیلی وقته حوصله ی مهمونی و این جور جمعارو ندارم… با همه خداحافظی میکنم و پیمان میگه:

– شام چی پس؟

– میل ندارم !

پوریا و پری همراهم میان به حیاط که میرسیم پوریا دست میده:

– دمت گرم که اومدی…پس فردا میام دنبالت بریم فرودگاه!

سر پری پایین می افته و من میگم:

– کسی نفهمه فقط..شبخوش!

میخوام برم که بازوم و میگیره:

– نمیخوای با خانوادت خداحافظی کنی؟

– نه!

– آرشام…با کی لج کردی؟

بی توجه بهش سمت در میرم که پری جلو میاد… پوریا کلافه سمت ساختمون میره… نگاش میکنم:

– برای اینکه از اینجا برم بیرون باید شما از جلوی در بری کنار!

– عصبانی نباش بتونم حرف بزنم!

کلافه پوفی میکشم….

– پس فردا با پوریا میام فرودگاه …

میخوام سرش داد بزنم که میگه:

– نه داد نزن…گوش کن… قول میدم اذیت نشی… فقط خداحافظی!

– باشه… حالا برو عقب!

جلو میاد… چشمام و عصبی می بندم:

– نکن پری!

سرشو روی سینم میزاره… بغضش میترکه:

– کاش اون آرشام سابق و یه بار دیگه میدیدم…کاش قلبت سنگ نشده بود‌… کاش این قدر بد نشده بودی!

دستام بی حس کنارمه… تند میگم:

– پری بکش کنار!

– نمیخوام حسرت به دل بمونم!

نج کلافه ای میگم….

– آرشام؟ دنیا تا کی قراره این قدر گند و مزخرف بمونه؟

– پری برو بزار منم برم… من این روزا ظرفیتم پره!

– تا کی قرار همه ی عشقا یک طرفه باشه؟

بازوهاشو می گیرم..‌ سمت صندلی میبرم و میشینه:

– سعی کن باور کنی من یه جسدم که نفس میکشه… راه میره… حرف میزنه… ولی حس نداره… قلب نداره… خب؟

– خب!

سمت در میرم و بازش میکنم که میگه:

– دنیامی… دیگه چی بگم بمونی و نری!؟

میخندم:

– آدم رفتنی میره… حتی اگه بخاطرش تا پای چوپ دارم بری… دیدار به قیامت پری!

بیرون میرم و در و می کوبم… سوار ماشین میشم و گاز میدم… با بالاترین سرعت میرم و به خودم که میام جلوی خونه بابام… پیاده میشم… و قبل از پشیمون شدن زنگ و میزنم‌… صدای مامان و میشنوم؛

– آ…آرشام؟

– باز کن!

در با تیکی باز میشه… وارد حیاط میشم… به ساختمون که میرسم مامان سمتم میاد:

– خوبی عزیزم؟

– شوهرت هست؟

– بگو بابا…میشنوه… همینجاست!

میخوام وارد شم اما عقب نمیره‌..با ترس نگام میکنه… اروم میگم:

– نیومدم دعوا!

عقب میره… وارد خونه میشم… بابا روی مبل نشسته و تلویزیون می بینه… لاغرتر شده… پیرترشده… موهاش یک دست سفید شده… باورم نمیشه… باورم نمیشه دو سال ندیدمش…

– سلام!

بی هیچ عکس العملی خیره ی تلویزیون مونده… جلو میرم:

– اینجور وقتا چی کار میکنن؟ بغل؟ ماچ؟ دو سال ندیدیم یه نگاه بنداز لااقل!

صدای گریه ی مامان و میشنوم… بابا عصبی سر بلند میکنه:

– تا باز اعصابش و بهم نریختی برو بیرون!

– نیومدم بمونم… من اصلا دنیا که اومدم باید میرفتم پرورشگاه… بدبختی از موندنم شروع شد!

تلویزیون و خاموش میکنه و کنترل و روی میز پرت میکنه‌.. بلند میشه… یقه مو میگیره‌.‌ تموم تلاش مو میکنم تا نفهمه دیگه زور و قدرتم نداره… مامان با گریه جلو میاد:

– اومده عذرخواهی کنه رسول‌… توروخدا!

کمرم و محکم به دیوار می کوبه:

– چی کم گذاشتم واست که حرف از پرورشگاه میزنی بی ناموس؟

– نگو بی ناموس!

داد میزنه:

– چی بگم؟ هاااان؟ چی بگم که لایقش باشی؟ ادم پشیمون سرش زیره و زبونش کوتاه… نه مثل تو… نه مثل تو که تا پای دار منم منم کردی… بکش و نبخش کردی… سرت بالا بود و سینت جلو… به چیت افتخار کردی؟

آروم میگم:

– نیومدم دعوا!

– از بچگیت توهم زدی بین تو و ارتان فرق میزاریم…چی کم گذاشتم واست؟ کجا فرق گذاشتم؟ جز این بود که اون سربه راه بود و تو سر به هوا؟

خوبه که داره خالی میشه‌…

– باشه همه ی بدیا گردن من… همه تقصیر با من… من بد عالم… من خود شیطان‌… دارم میرم فقط اومدم بگم من و کلا پاک کن از ذهنت که با ارامش زندگی کنی… داری بابابزرگ میشی پس گذشته رو بریز دور!

دستاش از یقم می افته:

– فراموش کنم؟ همین؟

– چی بگم؟ بگم ببخش؟ اروم میشی؟ باشه… ببخش… ولی بدون من از روی هوس… از روی لذت… از روی لاشی بازی و پدرسوختگی اون غلط و نکردم…عشق من بی رحم بود‌… مدل عاشقیم بی رحم بود‌… اما تنها راه بود‌… تنها کاری بود که میشد کرد… پای کارم موندم… تا تهش رفتم… همه کار کردم که عاشقشم کنم ولی… نشد… همون عشق. بی رحمانه همه چی و ازم گرفت… همه چی و… من قبول کردم که شماهارو ندارم!

خم میشم… شونش و می بوسم… مامان جلو میاد و با گریه بغلم میکنه… عقب میرم و خداحافظی میکنم… جلوی در که میرسم بابا میگه:

– آرشام؟

می ایستم:

– من همه ی تلاش مو کردم چیزی کم نزارم… فرقی نزارم بینتون…. به ولای علی نمیدونم چیشد که تو این جوری شدی..!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.