خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 1

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 1

جلد دوم رمان عشق بی رحم پارت 1
5 (100%) 1 vote

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

نگام میکنه، آب دهنمو سخت قورت میدم، عقب میرم و فکر میکنم باید توی این موقعیت چیکار کنم؟

یخ کردم، تموم تنم یخ کرده و بی دلیل.. شاید بی دلیل از مرد مقابلم میترسم…
من از همه ی مردا میترسم..

از همون روزی که توی اون اتاق لعنتی خونه عمو زیر دست و پای آرشام جون کندم از مردا میترسم…

از هر آغوشی فراریم… از هر لمس و نوازشی بیزارم… از هر بوسه ای متنفرم… از هر رابطه ای حالم بهم میخوره…

و حالا درست امشب و اینجا ما بهم محرم شدیم.. اولین شب تنهاییمونه…

من همسر برادر شوهر سابقم شدم؟ یا نه قشنگترش اینکه من برگشتم به عشق اولم… به عشق سابقم…

به نامزدم که بی رحمانه برادرش ازم گرفتش و حالا… حالا از یه جنگ میام… خستم… نمیتونم ذوق کنم… زخمیم…

نمیتونم بغلش کنم و بگم خوشحالم دارمت… نمیتونم و همه رو مدیون آرشامم..

آرشامی که الان توی حبس و اگه خبر ازدواجم بهش برسه…

آرتان که جلومیاد فکرامو میزارم واسه بعد… اروم و مهربون میگه:

– دل آرام؟ معنی این همه ترس چیه؟ به من و حرفام اعتماد نداری؟

اعتماد؟ من دیگه به چشمای خودم اعتماد ندارم… اما به مرد روبه روم چرا… دارم… یعنی… دلم میخواد داشته باشم… اما کدوم مردی که از زنش بگذره؟
حتی اگه قول داده باشه؟ اونم بعد این همه دوری… بعد این همه شکست… بعد این همه حسرت…

– خوبم!

لبه ی تخت می شینم… چون خوب نیستم…
چون میترسم وسط اتاق سقوط کنم… سمتم میاد .. کاش بهم دست نزنه…

موهام و پشت گوشم می فرسته:

– من بهت قول دادم تا خودت نخوای…

– من نمیخوام تورو از چیزی که حقته محروم کنم… اصلا تا کی محروم کنم؟ این چه جور ازدواجیه؟

– نگران نباش… خوب میشی… خب؟

لبخند سختی میزنم… اما هم من هم خودش خوب می دونیم خوب شدن من به این زودی ها اتفاق نمی افته… روتختی و کنار میزنه… آروم میگه:

– بخواب عزیزم!

دراز می کشم… برق و خاموش میکنه و میاد سمتم… دلم یه جوری از جاش کنده میشه که ناخوداگاه دلم و چنگ میزنم… نگام میکنه:

– من نمیدونم اینجا بخوابم اذیت میشی یا نه… واسه همین یه مدت و جدا می خوابیم تا عادت کنی… خوبه؟

میدونم خودشم اینجوری راحتره…چون کنترل غریزیش وقتی کنارم من بخوابه مسلما خیلی سختره… اما مسخرس…
خیلی مسخرس شب اول ازدواجمون جدا بخوابیم…

بغض دارم اما میگم:

– ببخشید!

لبخند میزنه… چشماش اما غم داره… اندازه ی داغ یه مادر داغ دار غم داره:

– تو خوب باشی دیگه هیچی مهم نیست…!

کف دستش و می بوسه و سمتم می گیره…. و چقدر تلخ که اون این قدر باهام راه میاد ومن نمیتونم…

– شبت بخیر عزیز دلم!

تا دم در میره و بغض من سنگین تر میشه… برمیگرده و لبخند میزنه…
بیرون میره و در می بنده… دلم میخواد زار بزنم… لعنت بهت آرشام لعنت… !

اولین شبی که همه چی آرومه… تکلیف همه چی معلومه…
همه چی زندگی هر چند سخته برگشته سرجاش…
اما جز این مشکل من از دو سال دیگه وحشت دارم… از برگشتن آرشام… از برگشتن هیولای زندگیم…

هرچند زن عمو قول داد بفرستتش اون ور آب.. اما کی بهتر از من اون هیولا رو میشناسه؟ بی شک هیچکس!

چشم‌می بندم و سعی می کنم بخوابم… و خدا خدا می کنم لااقل با کابوسام خواب ارتان و اشفته نکنم… !

صبح با صدای تق و تق از آشپزخونه چشم باز میکنم… باورم نمیشه این قدر راحت خوابیدم… از جام بلند میشم که همزمان در باز میشم و آرتان با لبخند نگام میکنه:

– بیداری… پاشو صبحونه بخور باید بریم عزیزم!

موهام و می بندم و کلیپس و بالای سرم میزنم… سمتش میرم:

– سلام صبح بخیر!

– سلام به روی نشستت!

لبخند میزنم‌… چقدر کنارش ارومم… انگار نه انگار برادر آرشام … خیلی با هم تفاوت دارن خیلی… بی حواس میگم:

– کجا قراره بریم؟

– بریم پارک یه دور بزنیم و بعدم سراغ کارا !

لبخند میزنم… همراهش بیرون میرم… روی کانتر صبحونه ی مفصلی چیده.. نگاش میکنم:

– ببخشید که زحمت کارای منم افتاد رو دوش تو!

– تعارف نکن با من… مهم خوشبختیه!

ازم فاصله میگیره… ازم دور… حتی دیگه بهم نزدیک نمیشه… و میفهمم که چقدر حالش بد… دست و صورتمو میشورم و پشت کانتر مقابلش میشینم… فنجون چای و سمتم می گیره … فنجون و میگیرم و تشکر میکنم… نگاه خیره ش هنوز روی صورتمه… کمی از چای و می خورم که میگه:

– دیشب خوب خوابیدی؟

یه تیکه ی کوچیک از نون و جدا میکنم و میگم:

– آره…تو چی؟

– آره عزیزم!

میگه آره اما میفهمم دروغ میگه‌… بعد از خوردن صبحونه اماده میشیم که بریم پارک و بعدش اون سرکار بره و من دنبال خریدا…
دلم میخواد از اول شروع کنم حتی درس خوندن و…

بعد از قدم زدن تو پارک سوار ماشین میشیم
به مقصد که میرسیم تشکر میکنم و میخوام پیاده شم که صدام میزنه:

– دل دل؟

لبخند میزنم… خیلی وقت بود اینجوری صدام نزده بود… آروم میگم:

– جانم؟

– مراقب خودت باش… کاری داشتی زنگ بزن بهم…نگران هیچیم نباش خب؟

– چشم !

چهار تا انگشتش و می بوسه و روی گونم میزنه… دلم واسش میسوزه… مجبور دوری کنه … خداحافظی می کنم و پیاده میشم…‌سرم و از شیشه داخل میبرم و می پرسم:

– ناهار میای؟

– بیام؟

می خندم:

– بیا خودتم کمتر لوس کن…میرم خونه پیتزا درست میکنم!

– قربون دستت!

میخندم … گوشیم زنگ میخوره و با دیدن اسم پرهام لبخند میزنم:

– عیدت مبارک خانوم!

– سلام پرهام… خوبی؟ عید تو هم مبارک!

– ازدواجتم تبریک میگم… حق هم بودید ولی خب دوست داشتم از خودت بشنوم!

– ببخشید هول هولی شد همه چی!

– همه چی خوبه؟ اوکیه؟

نفس عمیق میکشم:

– همه چی جز مشکل من!

– حل میشه… فقط جلسه هاتو بیا!.

لبخند میزنم و میگم:

– میام.. الان اومدم خرید… باید این مدت و جبران کنم!

صداش پر از خوشحالی میشه:

-این آرتان چی داره که میتونه این قدر روی حالت تاثیر بزاره؟ حتی فکرشو نمیکردم. افرین!

قدم‌میزنم و میگم:

– آرتان همه ی زندگیمه… با همه دلخوری هایی که از هم داریم!

– زندگیت پا برجا خانوم!

لبخند سختی میزنم …

خداحافظی که می کنیم

کاش هنوز همون روزا بود

از کنار مغازه ها رد میشم و چشم به یه تاپ شلوارک خیلی خوشگل تو لباس فروشی میافته
یه تاپ مشکی که پشتش بازه و یه شلوارک کوتاه
دلم میخواد بخرمش اما ته دلم یه چیزی هست که منعم میکنه
دلم میخواد برای آرتان به خودم برسم ؛
دلم میخواد براش کم نزارم …
اما …
از نزدیک شدنش بهم میترسم
با اینکه قول داده اما میترسم…
نباید کاری کنم که براش سخت شه …

به خوم میام و با بغضی که تو گلومه از اونجا رد میشم …

وسایلایی که برای ناهار میخوام و میخرم و سمت خونه میرم‌…

دلم نمیخواد غمگین بودنم رو زندگی جدیدم و آرتان تاثیر بزاره برای همین یه آهنگ شاد میزارم و شروع میکنم به آشپزی …

بعد نیم ساعت پیتزا رو توی فر میزارم و با خستگی روی صندلی میشینم
شماره آرتان رو میگیرم که با بوق دوم جواب میده :

_ سلام خانوم خوشگل خودم

خندم میگیره …

_ سلام آقای زشت خسته نباشی

_ من زشتم دیگه اره ؟

بلند میخندم که صدای خندشو میشنوم‌…

_ آرتان کی میرسی خونه؟

با لحن شیطونی میگه :

_ انقدر زود دلت تنگ شد برام؟

پرویی نثارش میکنم و میگم:

_ میخوام میز رو بچینم

_ به به اتفاقا خیلیم گرسنمه تا بیست دیقه دیگه خونم …

سریع به سمت حموم میرم و یه دوش پنج دیقه ای میگیرم…
یه تونیک و شلوار صورتی میپوشم و موهام و باز میزارم …
آرتان عاشقه موهامه … اما با فکری که میکنم یه کش برمیدارم و موهامو بالای سرم میبندم…
سعی میکنم باز بغض نکنم و خودمو بزنم به بیخیالی …
یه رژ صورتی میزنم و یه خط چشم نازک…

میز رو میچینم … نمیدونم چرا قلبم تند میزنه …
گل رو میزارم روی میز و با صدای چرخش کلید سمت در برمیگردم…

وارد خونه که میشه دمای بدنم خود به خود بالا میره… نمیتونم باور کنم این لحظه هارو. نمیتونم باور کنم که ما بلاخره مال هم شدیم. که مثل همه ی زن و شوهرا داریم این لحظه ها رو تجربه میکنیم… سمتش میرم و سلام می کنم… چند ثانیه خیره نگام میکنم… کتش و می گیرم و میگم:

– خسته نباشی عزیزم!

و از گفتن کلمه ی عزیزم حالم بهم می ریزه… اما باید بتونم..باید همه سعی مو بکنم… باید بشه چون این مرد لایق بهتریناس…

– مرسی عزیزم… یه آب به دست و صورتم بزن میام!

باشه ای می گم و سمت چوب لباسی میرم… کتش و آویز میکنم و سمت آشپزخونه برمی گردم… پیتزا که میارم و روی میز میزارم ارتانم می رسه و پشت میز می شینه:

– به به.. عجب بویی!

لبخند میزنم… سس و برمیداره و همون طور که روی پیتزا می ریزه میگه:

– امشب اگه سختت نباشه تولد یکی از رفیقام دعوت شدیم… زیاد شلوغ نیست… رو هم شاید ده نفر باشیم!

از این که این قدر حواسش بهم هست و واسش مهمه که بتونم بیام یا نه غرق لذت میشم… ارشام همیشه میگفت میریم مهمونی… همین… دستور و صادر می کرد و بعدش اگه اعتراض می کردم می گفت حق نداری حرف بزنی فقط سکوت مطلق!
با یاداوریش حالم بهم می ریزه اما سعی می کنم لبخند بزنم:

– کدوم رفیقت من میشناسم؟

– آره نیما رو باید بشناسی… همکارم توی شرکت!

اهانی میگم و گازی به پیتزا میزنه:

– خب بگم میایم؟

– هرچی آقامون بگه!

می خنده و انگشت سسیش و روی بینیم میزنه:

– اقاتون قربون اون شکلت بره!

می خندم و میگه:

– گفتن شبم اگه همه اوکی باشن میرن باغ لواسون شب اونجا دور هم باشیم فرداشم حال کنیم… فکر کردم به گردش نیاز داری تو هم…

– باشه ولی اخه من که همشون و نمی شناسم!

– بچه های خاکی و خوبین… رفیقای من که بد نمیشن… قول میدم زود باهاشون رفیق شی… ولی هرجا حس کردی سختته و بهت خوش نمی گذره کافیه اشاره کنی… برمی گردیم!

قلبم آروم میزنه… پرم از ارامش… از حس ناب و خوب… لبخند میزنم:

– قربون مهربونیات!

– خدا نکنه عشق من‌.. پس حاضرشو دیگه من یه زنگ به نیما بزنم!

– چی بپوشم تولد؟

اخرین لقمه ی پیتزا شو می خوره و میگه:

– میام میگم… اگه هم دوست داری بریم بخری که عصر می برمت!

شماره می گیره و بلند میشه:

– دستتم درد نکنه خیلی چسبید!

– نوش جان!

سمت اتاق میره و من بلند میشم تا میز و جمع کنم… ظرفا رو که توی ظرفشویی میزارم پشت سرم حسش می کنم… توی خودم جمع میشم… اما بغلم نمیکنه‌… فقط لبش و به گوشم می چسبونه:

– قرار شد هشت شب بریم!

– باشه!

– برگرد سمت من!

پر استرس سمتش برمی گردم… زل میزنه توی چشمام و میگه:

– از این به بعد منم باهات مشاوره هاتو میام.. پرهام گفت لازمه که بدونم چه جوری باهات برخورد کنم!

– باشه!

– حالا تا نمیدونم چه جوری باید برخورد کرد یه بوس بده!

نمیدونم بخندم یا جیغ بزنم از دستش:

– اذیت نکن ارتان!

– دلم اب شد لامصب!

می خندم … خم میشه و پیشونیم و می بوسه..‌ تنم می لرزه… دلم می لرزه… دستمو می گیره:

– بیا بریم ببین لباس چی داری!

و میفهمم چقدر از این دوری عذاب میکشه… میدونم الان اگه می تونست محکم بغلم میکرد و اون قدر فشارم میداد تا استخونام بشکنه… تو اتاق که میریم در کمد و باز میکنه و میگه:

– فکر کنم بریم خرید بهتره… اینا زیادی لختیه خوشم نمیاد!

– لختی قشنگ که!

در کمد و می بنده و سمتم میاد:

– عه؟توروخدا؟

می خندم و با شیطنت میگم:

– اره مخصوصا من که سفیدم!

– نه بابا؟

عقب میرم و روی تخت که می افتم میگه:

– که قشنگه!

انگشت اشارم و بالا میارم:

– ارتان قلقلک نمی کنیا!

– که سفیدی؟

دستاش که سمت شکمم میاد جیغ میزنم و بلند می خندم… اونم می خنده… و یادم میره که دستایی که داره به تنم می خوره دستای یه مرد… یادم میره و فقط می خندم… خسته که میشیم هردو روی تخت می خوابیم و خیره ی سقف می خندیم!

مانتومو میپوشم و شالمو رو سرم میندازم …
نگاهم سمت رژ قرمز روی میز میره
یاد روزایی میافتم‌که رژ قرمز میزدم و آرتان حرص میخورد …

با حسرت گذشته ها خیره رژ لبم و حیف که دیگه نه جونی برام مونده نه رمقی …
چقدر روزا خوب کم بود و چقدر تلخیه بعدش عذابم میده …
تک تک خاطره هامون …
حتی جاهایی که باهم رفتیم…
چقدر شیرین بودن و زود تلخ شدن …

با صدای آرتان به خودم میاد :

_ دیر شد بیا صبحونت رو بخور

_ میام الان

سعی میکنم ظاهرمو حفظ کنم تا متوجه نشه …
حفظ ظاهر رو خوب یاد گرفتم …

از اتاق بیرون میرم :

_ من حاضرم بریم …

_ اول بیا صبحونه

_ اشتها ندارم آرتان بیا بریم دیر میشه

_ نچ ! بعد از مطب پرهام میخوام ببرمت لباس بخریم باید جون داشته باشی…

_ باشه عزیزم…

پشت میز میشینم که میگه :

_ قبلنا اسم خرید میومد کلی ذوق میکردیا …

سرمو میندازم پایین که انگار خودش تاره متوجه میشه چی گفته …

_ منظورم این ‌بود خوشحال باش… یعنی …

حرفشو قطع میکنم :

_ میدونم آرتان چشم الانم خوشحالم …

لبخند میزنه و مشغول خوردن چای میشم…
نمیدونم چرا امروز اینجوری شده…
انگار همه چی دست به دست هم داده که برم تو گذشته …
که فکرم پر شه از تلخیا …

چند تا لقمه میخورم و پا میشم …

سوار ماشین که میشیم یه دلشوره عجیبی میگیرم …
نمیدونم چی اما شدید دلم آشوبه …
دستمو سمت ضبط میبرم و روشنش میکنم بلکه آروم شم …

اهنگ عشق جان رستمی که پلی میشه ارتان شروع میکنه رقصیدن …
میخندم … بلند … انگار که هیچ غمی ندارم …
میخندم به عشق دیوونم …

به مطب ک میرسیم نگاهش میکنم …

_ نگران نباش . درست میشه . قول میدم

چقدر خوبه بودنش …
چقدر بهم حس اطمینان و ارامش میده …
بهش لبخند میزنم که منشی اسمم رو صدا میزنه و میگه اول من برم تو مطب …

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-2

مطلب پیشنهادی

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 6

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 63.8 (76.67%) 6 votes جلد دوم رمان عشق بی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *