خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۹

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۹

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

پوریا با پا به در می کوبه:

– میگم باز کن تا کار ندادم دستت… خجالت نمیکشی بی شرف؟ ناموس حالیت نمیشه تو؟

– بیا برو دهن من بی ناموس و باز نکن پوریا… بیا برو!

– دهنتو باز کن ببینم قرار تا کجا رو گند بکشی… همون روزی که اومدی رستوران سراغم باید میفهمیدم چی شدی ارشام!

به دیوار تکیه میدم و هق میزنم… صدای گریم انگار به گوش پوریا میرسه که میگه:

– بازش کن ارشام… گوه نزن به رفاقتمون!

با گریه میگم:

– زنگ بزن آرتان بیاد آقا پوریا!

سمتم‌میاد و چونم و میگیره:

– تو ببند دهنتو ارتان ارتان نکن!

پوریا لگد محکمی به در میزنه و داد میزنه :

– وحشی بازی در نیار ارشام… د چت شده تو… چه مرگته..چیکار با زن داداشت داری بی غیرت!؟

– زن داداشم دوسال پیش زنم بود رفیق!

با درد چشم‌می بندم… صدای پوریا قطع میشه… معلومه مبهوت و گیج… بلاخره میگه:

– این در و باز کن من بفهمم چرا داری مزخرف میگی..تا سه میشمرم باز نکنی زنگ میزنم ارتان… به رفاقتمون قسم میزنم!

اشکام میریزه… پوریا میگه

– یک..!

آرشام کف دستش و روی پیشونیش میزنه:

– دو!

– خفه شو پوریا… گمشو… ول کن برو!

– سه…زنگ میزنم میزارم اسپیکر که باورکنی!

ارشام لعنتی ای میگه و در و بلاخره باز میکنه‌… پوریا با بهت نگام میکنه‌.. گوشی از دم گوشش پایین میاد و جلو میاد.. خیره ی موهای بهم ریخته و صورتم میگه:

– یا خدا!

ارشام یقه شو میگیره:

– اومدی الان چه گوهی بخوری؟

پوریا ولی ازم چشم برنمیداره:

– زدیش؟

– آره… بعدشم میخوام بکشمش… حرفیه؟

– تو گوه خوردی دوزاری!

ارشام هوار میکشه:

– خرمگس معرکه که میگن تویی تو!

بازوم و میگیره و سمت سرویس میبره:

– صورتت و اب بزن…موهاتو درست کن…یکمم ارایش کن..‌ارتان بفهمه خون بپا میشه!

هه… خبرنداره گذشته از این حرفا… سمت ارشام میره”

– برو… فقط برو!

– دو سال صبر نکردم که…

– فقط بیشتر گوه میزنی به زندگیت… بیا برو!

وارد دستشویی میشم… صورتم و میشورم و موهام و میبندم..بیرون که میرم خبری از ارشام نیست

– رفت؟

– اره… برو دیره!

وارد اتاق میشم و صورتم و پودر میزنم تا جای انگشت ارشام محوشه… یکم ارایش میکنم.. بیرون که میرم پوریا بهم ریخته و داغون بلند میشه… سوار ماشین که میشیم بطری اب و مسکن و سمتم میگیره:

– ببرمت بیمارستان؟

قرص و با خجالت میگیرم :

– نه!

– چی میگفت اون دیونه؟ قبلا زنش بودی؟ چ جوری که من و رفیقاش نفهمیدیم؟

– از من نپرس…نه جون تعریف کردم دارم نه روشو!

مثل بید می لرزم.. از صندلی عقب کتش و برمیداره و سمتم میگیره:

– لرز کردی… خیلی وقته اومده بود؟

– ازش میترسم… زمان بودنش فرق نداره!

بغضم و قورت میدم… نچ کلافه ای میگه:

– میخوای به ارتان‌بگی؟

– آره!

– نگو… آرامشش و بهم نزن!

بینی مو بالا میکشم:

– شما هیچی نمیدونی!

– بسپارش به من… بزار بفهمم کل جریان و بعد بهت میگم بهترین راه چیه!

– بهش نگم و بعد بفهمه نمی بخشتم!

– زمان بده!

سری تکون میده..حرکت میکنه… گوشیم زنگ میخوره و با دیدن اسم ارتان بغضم بزرگتر میشه اما به صداش نیاز دارم:

– جانم؟

– دلی… کجایید پس؟ من خونه ی پروانم!

میخوام چیزی بگم که پوریا بلند میگه:

– پنچر کردم رفیق‌… توراهیم!

– ای بابا… خانوم منم خسته کردی!

اشکم می چکه…

– خوبم عزیزم… دارم میام!

– بیا جان دلم!

گوشی و قطع میکنم و شیشه رو پایین میدم… سردمه اما گر گرفتم… سردمه ولی دارم میسوزم… عشق مگه این قدر بی رحم میشه؟ مگه این قدر زجر میده آدم و؟ تموم محتویات معدم تا گلوم میرسه… بدون اینکه برگردم دو بار به در می کوبم و سخت میگم

– نگه دار!

– چیشده؟

نالان و ضعیف و خسته میگم:

– نگه… دار!

کنار خیابون ترمز میزنه… پیاده میشم و کنار جوی عق میزنم… پوریا از پشت سرم میخواد نزدیک بشه که دستم و بالا میارم:

– نیا… نیا!

– باید بریم بیمارستان!

کاش بره… کاش بدونه چشماش من و یاد لعنتی تری ادم زندگیم می ندازه… حالم که بهتر میشه همونجا میشینم… بطری اب و سمتم میگیره:

– ارشام امشب اومد سراغ تو که چی؟

دست و صورتم و میشورم و پر بغض میگم؛

– آرشام من و… آرتان و… پدر و مادرامون کشت… به همین سادگی!

– تو نامزد اون بودی و زن ارتان شدی؟

نگاش میکنم… کنارم میشینه و دستمال کاغذی و سمتم میگیره :

– نه… من از اول واسه ارتان بودم!

مات و پر بهت می پرسه:

– ارشام گفت دو سال پیش …

– همش نزن… این گند و هم نزن!

چنگی لای موهاش میکشه:

– نمیزنم!

بلند میشه و نگام میکنه:

– بریم ارتان نگران میشه!

سوار ماشین که میشیم حرکت میکنه… سعی میکنم خوب باشم…جلوی خونه ی پروانه که ترمز میزنه میخوام پیاده شم که میگه؛

– پریا عاشق ارشام!

گیج دستم روی دستگیره خشک میشه و سمتش برمیگردم:

– پریا خواهر کوچیکترمه… ته تغاری… اگه بفهمه و بدونه آرشام چه کثافتی شده…

– شما مگه میدونی که..‌

نیشخند میزنه… نیشخندش درست شبیه ارشام.. ته دلم خالی میشه:

– امشب فهمیدم..همه چی روشن… باید ابله باشی که نفهمی چه خبره… تو و آرتان نامزد بودید… آرشام تو رو …

مشتش و روی فرمون میزنه:

– فکر میکردم آدم کثیفه ی این رفاقت منم!

برمی گردم و نگام میکنه:

– اون دو سال و زندون بود؟

– آره!

– به چی محکوم شد؟ فقط دو سال حبس؟

نفس مو سخت بیرون میدم:

– آقا پوریا…

عصبی میگه؛

– مهمه واسم!

– اعدام بود!

– با خواست خودت رضایت دادی؟

کلافه میگم:

– آره!

– اون آرتان چه جوری این همه مصیبت و تحمل کرده؟ چه جوری؟مخم داغ کرده!

میترسم اما میگم:

– آدرس مون و از کجا اورد؟

– اومد سراغم که آدرس و بهش بدم ندادم… دیگه نمیدونم چه طور گیر اورده!

نگام میکنه و اروم میگه:

– برو پایین!

– مگه شما نمیای؟

– نه الان نمیتونم… راستی پریا با رفیقای من جور نیست اینجا نیست نگران نباش!

سری تکان میدم و پیاده میشم زنگ و میزنم و پروانه که در و باز میکنه بغلش میکنم و تبریک میگم…

– خوبی دلی؟

– خوبم نگران ارتان بودم!

– خوبه بابا داره گپ میزنه!

همراه پروانه که به سالن میرم ارتان حرفش قطع میشه و نگام میکنه… به همه سلام میکنم‌..همه جوابم و میدن و ارتان سمتم میاد..با دقت نگام میکنه… ته دلم خالی میشه:

– خوبی تو؟

لبخند زوری میزنم:

– خیلی… فقط نگرانت شدم!

مشکوک نگام میکنه اما میگه؛

– پوریا کو پس؟

– گفت کار داره برمیگرده نمیدونم!

پروانه جلو میاد؛

– بزار بشینه حالا بنده خدا تازه رسیده!

هر دو میشینم و ارتان میگه:

– رنگت پریده!

شال و توی صورتم میکشم تا نکنه رد سیلی و ببینه:

– گفتم که نگرانت شدم!

پیمان ظرف میوه رو مقابلم میگیره برمیدارم و تشکر میکنم… دلشوره مثل خوره وجودم و میخوره… ارتان دست یخ زدمو میگیره:

– من بهت نگفتم چیزیم نشده؟

سرم و با بغض تکون میدم:

– نگفتم فقط دست موتوری شکست؟

– گفتی!

آروم کنار گوشم میگه:

– چته دردت به جونم؟

بغضم بزرگتر میشه:

– چشمات به من دروغ نمیگه دلی.. چته؟پوریا حرفی زد؟

برای اینکه کمتر شک کنه فقط میگم:

– آره … گفت… گفت آرشام از مسافرت برگشته… انگار رفته پیشش ارشام!

فقط نگام میکنه… آروم و زیر لب ای وایی میگه…

– چرا گفت؟

– گفت چرا تو بهش نگفتی که برگشته از سفر… منم گفتم نمیدونم!

خسته نفسشو فوت میکنه… پروانه سینی شربت و مقابلم میگیره… برمیدارم و تشکر میکنم… مهمونی که تموم میشه خداحافظی میکنیم و موقع برگشت ارتان گوشیش و از جیبش بیرون میاره و شماره میگیره:

– پوریا؟ ارشام اومد رستورانت؟

– …..

– مهمه واسم… چیزی گفت چیزی خواست؟

-…..

– باشه… نه فقط آدرس خواست نده بهش… دلیلشم نپرس!

تلخندی میزنم… قطع که میکنه نگران نگام میکنه:

– نترس… نمیاد جرات نداره بیاد!

کاش بدونه ارشام دیگه از خدا هم نمیترسه… خیلی وقته که نمیترسه…

– دلی خودخوری نکن اعصابم و بهم نریز!

سخت میخندم خیلی سخت:

– خوبم ارتان… دلیل نگرانیم بیشتر خودت بودی!

– من خوبم… تو فقط بخند!

به خونه که میرسیم با یاداوری روتختی که فراموش کردم جمع کنم لبم و محکم گاز میگیرم..‌ میخواد وارد پارکینگ شه که زودتر پیاده میشم ؛

– عه عه می افتی خل و چل… وایسا !

– دستشویی دارم باور کن!

میخنده و منم زوری میخندم… خودم و توی اسانسور پرت میکنم… قلبم توی دهنم میزنه‌…به خونه که میرسم وارد اتاق میشم و روتختی و سریع چنگ میزنم… جمعش میکنم و مچالش میکنم توی کمد… روتختی دیگمو از کمد بیرون میکشم…صدای کلید و توی در میشنوم..سریع روتختی و پهن میکنم و خودم و توی دستشویی پرت میکنم… نفس نفس میزنم‌… صداشو که رگه های خنده داره میشنوم:

– زنده ای دل دل؟

آب دهنمو قورت میدم:

– الان میام!

بیرون میرم… مانتو و شالمو در میاره..‌ نگاهش که دور اتاق می چرخه دلم میریزه:

– یه بویی نمیاد؟

– چه بویی؟

کتش و روی تخت می ندازه و دکمه هاشو باز میکنه:

– بوی عطر… تند… زنونه نیست!

نفسم توی سینم میمونه…

– عطر خودته لابد!

– بوی عطر خودم و نمیشناسم؟

خدا… خدا…

– نمیدونم… من بویی حس نمیکنم!

دستش و روی روتختی میکشه:

– روتختی قبلی کو؟

اگه شک کنه بهم… اگه شک کنه خدا…

– کثیف شده بود!

سمتم میاد.. لعنت بهت ارشام… لعنت بهت…

– دلی دیگه که پنهون کاری نداریم!

میخوام بگم… دلم میخواد همه چی و بگم که گوشیش زنگ میخوره…

– باباس!

میزنه روی اسپیکر:

– جان بابا؟

– سلام ارتان جان خوبی بابا؟

– خوبم جانم؟

– خواستم بگم بیشتر مراقب دلی باش بابا!

روی تخت میشینه و میپرسه:

– چطور مگه؟

– ….

– آره در جریانم که آزاد شده… حواسم بهش هست…چشم!

از اتاق بیرون میزنم… حالم خوب نیست..‌. جون میکنم تا بگم اما طاقت دوباره شکستنش و ندارم… دیدم که پای به پای من جون کند… دیدم که تلاش کرد تا باز سرپا شه..‌ تا باز جون بگیره… تا اون فیلم از حافظش پاک بشه… الان چی بگم؟ بگم ارشام تا اتاق خوابمون اومد؟ رو تختی و چی بگم؟ هزار جور فکر پیش خودش نمیکنه؟ باور میکنه فقط یه چاقو خورد وسطش؟

– دلی؟

هینی میکشم و به پشت سرم برمیگردم:

– نترس… کجایی هرچی صدات میزنم جواب نمیدی؟

– اومدم آب بخورم!

جلو میاد… زل میزنه توی چشمای خستم:

– آرشام و دیدی؟

نفسم میره و برنمیگرده:

– بهم ریخته ای دلی… حالت خوب نیست… اگه دیدیش..

– ندیدمش!

– پس چته عزیزم؟

بغضمو قورت میدم‌.. این بغضا اخر یه روز سرطان میشه:

– دلشوره دارم… حالم خوب نیست ارتان… یاد گذشته ها افتادم… حق بده بهم!

بغلم میکنه… به جای اون موقع حالا از ترس پیراهنش و توی مشتام میگیرم :

– نترس… من هستم پیشت بخدا هیچی نمیشه دلی!

چه جوری بگم… با کدوم دل این اطمینانش و نابود کنم؟ سخته… من از پس شکستنش برنمیام…

– دیگه نمیخوام از دستت بدم ارتان!

– من تا ابد هستم فداتشم!

مثل دیونه ها میون گریه میخندم:

– دلم بچه میخواد!

– عزیزدلم!

– دلم میخواد جز نسبت همسر و دخترعمو مادر بچتم باشم!

موهامو می بوسه:

– تو همه چیزمی عزیزم… زندگیمی!

– همیشه خوب بمون ارتان… من از مردای تلخ و بد میترسم!

صورتم و قاب میگیره و لبم و میبوسه:

– بمیرم واست با این حالت… بیا بریم بخواب بیا!

وارد اتاق میشیم… لباساش و عوض میکنه…روی تخت دراز میکشیم… بغلم میکنه و کنار گوشم میگه:

– اگه آرشام و حتی از فاصله ی دور دیدی بهم بگو… حتی اگه حسش کردی… فعلا هم تنها بیرون نرو!

– چشم!

میگم و سرم و توی سینش پنهون میکنم… موهام و نوازش میکنه و میگه:

– دختر دوس داری یا پسر؟

ته دلم خالی میشه… یاد اون شب توی اون اون خونه باغ می افتم که ارشام حبسم کرده بود..

– دخترا این روزا سخت خوشبخت میشن… دنیا دنیا نامرداس!

– همه پسرا نامردن؟

– دلم پسر میخواد!

موهام و کنار میزنه:

– چرا این قدر سردی دلی؟ استرس داری؟

– نه.. فشارم یکم پایین!

پتو و روی تنم میکشه و میگه:

– میخوای بریم سرم بزنی؟

چشمام و خسته میبندم:

– نه فردا بریم!

– بخواب عشقم!

صورتمو می بوسه اما درد میگیره…رد سیلی ارشام هنوز درد میکنه…عذاب وجدان دارم از این نگفتن… از این پنهون کاری اما… منتظر پوریام!

آرشام

– ول کن یقه ی منو پوریا‌‌‌‌‌… ادای آدمای خیلی خوب و در نیار که اصلا به ریختت نمیاد!

کمرم و دوبار محکم به دیوار میکوبه:

– من هر گوهی باشم ناموس حالیمه!

صداش روی مخمه..اما فقط نگاش میکنم:

– حرف بزن… بگو… سر من داره از حدسیات و تصورات خودم میترکه!

دستاش و از یقم جدا میکنم و عقب هولش میدم:

– بگو نترکه حاجی بگو نترکه… چی بگم بهت؟

– تو کاری کردی که دلی مجبورشه زنت شه؟

کلافه نفسمو فوت میکنم و سیگار مو اتیش میزنم… مقابل پنجره قدی سالن می ایستم و خیره ی چراغ های شهر میگم:

– آره!

صداش ضعیف میشه:

– ای وای من… ای وای…!

پک عمیقی به سیگار میزنم‌..جلو میاد:

– به آرتان فکر نکردی؟ به دلی؟ به وجدانت؟

– حرفات ۳۶۵ روز ۳۶۵ بار از همه شنیدم تکراریه!

بازوم و میگیره و من و سمت خودش میچرخونه:

– حالیته چیکار کردی یا واقعا سری آرشام؟

– از روی تفریح و هوس کاری نکردم‌..عاشقش بودم!

– کسی که عاشقش بودی نامزد برادرت بود لعنتی!

– قبل از اون میخواستمش… الان گفتن اینا…

محکم میزنه زیر گوشم‌… شقیقم تیرمیکشه‌… دستمو مشت میکنم تا بزنم پای چشمش اما فقط با حرص نگاش میکنم… غمگین نگام میکنه:

– بزن… یالا… معطل نکن بزن تا بزنم خالی شم… من احمق فکر میکردم ادمی… مردی… فکر میکردم مرام و عیرت داری که هرچی پریا گفت به روش نیاوردم و خندیدم!

روی کاناپه میشینم:

– دیگه نخند!

– دو سال حبس کشیدی و بازم برگشتی و ذره ای پشیمونی نداری از گوهی که خوردی؟ الان که دیگه زن برادرته… الان چی؟

– بس کن خفه شو پوریا‌.. توهیچی نمیدونی که میبری و میدوزی… زن من بود حالا به زور و هر کوفتی..گفتم جدانشو بهش گفتم جدا شدی رضایت نده سرم بره بالا دار… که اگه نره برمیگردم و نفستو میبرم!

داد میزنه:

– به چه حقی؟ به چه حقی این قدر خودخواه و عوضی بودی؟ دوست نداشته‌..حالیته؟ چیکار کردی با اون دختر که از سایشم میترسه؟

سکوت میکنم‌.. خستم‌… حوصله ندارم…کنارم میشینه ..اروم ترمیگه:

– دو سال پیش که رفته بودیم لواسون… دلی دستشویی بود‌‌‌… نمیدونستم‌‌‌‌.‌‌.. در و باز کردم دیدم جیغ کشید فقط جیغ… اون موقع نفهمیدم چرا ولی حالا.‌…

موهام و چنگ میزنم:

– بس کن !

– ارتان بفهمه باز پروندت به جریان می افته… میفهمی؟ میخوای بقیه ی جوونیتم تو زندون باشی؟

– فرقی نداره!

دستشو روی شونم میزاره:

– کارای رفتنو میکنیم… فقط برو!

– دارم خفه میشم پوریا!

تی شرتمو از تنم بیرون میکشم و با بالا تنه ی برهنه وارد تراس میشم… پشت سرم میاد:

– گوش بده و برو خارج از کشور… واسه همه بهتره !

– ارامبخش داری؟

– ارشام؟.

سمتش برمیگردم:

– من بدم… من کثیفم‌..من کثافت و بی غیرت و لجن و بی ناموسم‌‌… ولی عاشقش بودم!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.