خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۸

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۸

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

* آرشام *

دلخور نگام میکنه…دختر شاد و شوخی… زود رنج نیست… مستقل… بعد فوت پدر و مادرش با پوریا زندگی میکنن…

هر چند که به قول خودش پوریا هیچ وقت نیست… از روحه و اعتماد به نفسش خوشم‌میاد… چهرشم بانمک ..‌ قد بلند و هیکل توپری داره…

هیچ وقتم واسه داشتن من نه التماس کرد نه گریه… فقط غیر مستقیم بهم می فهموند که دوسم دار‌ه:

– چرا دل نداری بداخلاق؟

– فعلا برو یه شربت درست کن پذیرایی کن تا بعد بگم!

میخنده و رو به پوریا میگه:

– میبینی چه رویی داره‌.. انگار نه انگار بعد دو سال اومدیم خونش!

پوریا روی کاناپه دراز میکشه:

– این از اولش همین بود الان چشمات داره باز میشه خواهرمن!

بلند میشه و سمت اشپزخونه میره پوریا لگدی به پام میزنه:

– مثل ادم بگو چه مرگته و چی تو سرته!

– از باغ وحش اومدی مگه دیوث؟

بلند میشه و میشینه… سرکی توی اشپزخونه میکشه و بعد اروم میگه:

– با ارتان تماس گرفتی؟

– نه!

– این قدر بینتون شکر آب؟

سرم و به پشتی کاناپه میزنم و میگم:

– تو قبلا فضول نبودی پوریا!

– الانم نیستم کثافت..‌ نگرانتم!

صاف میشینم و نگاش میکنم:

– یه کاری اینجا دارم انجام بدم برمیگردم… میرم پیش داییم‌..این خواهرت و شیر فهم کن که این امیدشو ناامید کنه… من مرد زندگی مشترک نیستم!

– تو مرد چی هستی؟ گوه زدن به زندگی خودت و بقیه؟

– ببند بابا!

جدی میپرسه:

– چی کار کردی که دل ارام هر بار اسمت و اوردم از ترس افتاده به جون پوست لبش؟
چیکار کردی ک از ارتان سراغت و میگیرم میرم تو هم و میگه خبری ازت نداره؟

– ول کن پوری حوصله ندارم!

پریا که با سینی شربت میاد جفتمون سکوت میکنیم…

– فقط آبلیمو تو خونت پیدا میشد… یخچالت خالی خالیه!

– نرسیدم خرید کنم!

پریا شربت و تعارف میکنه و میشینه:

– مگه پیش پدر و مادرت نمیری؟

نمیدونم چرا اینا حس نمیکنن زیادی دارن فضولی میکنن…

– خیلی سوال می پرسید!

جفتشون میخندن و پریا میگه:

– پوریا پاشو بریم که قاطی کرد!

پوریا شربت و میخوره و میگه:

– برگشتی سرکارت؟

– نه بابا حال و حوصله ی نمایشگاه و ندارم… حوصله ی کار ندارم اصلا… !

عمدا جلوی پریا میگه:

– حالا کی برمیگردی؟

پریا نگام میکنه:

– مگه باز میری از ایران؟

نگاه میکنم توی چشماش:

– آره!

و خودم به این حرف مطمئن نیستم… ناراحت خیره ی شربت توی دستش میمونه… پوریا چشمکی میزنه و بلند میشه:

– بریم پر پر!

بلند میشیم و پریا میگه:

– میشه این بار لااقل بی خبر نری؟

تلخ میخندم:

– اگه قبلترش خودت غیبت نزنه میشه!

– همیشه ی خدا طلبکاری!

– اینجوری بار اومدم!

مشتی به بازوم میزنه:

– لعنت بهت… اه دستم درد گرفت این تو چیه این قدر سفته؟

میخندم..‌ پوریا در و باز میکنه و میگه:

– گچ… از اینا تو مغزشم هست!

محکم پس گردنش میزنم… میخندن پریا شماره مو میگیره و خداحافظی میکنن… بیرون که میرن در و میکوبم و نفس کلافه مو فوت میکنم… شاید از کل رفیقام… فقط همین دو تا موندن واسم… یعنی فعلا همینا موندن!

* دل آرام *

جلوی آیینه می ایستم و آرایش میکنم… همون رژی که ارتان عاشقش میزنم… گوشیم که زنگ میخوره با دیدن اسم ارتان با لبخند میزنم روی اسپیکر و رژ و روی لبهام میکشم:

– عشق جان امادس؟

– یکم دیگه کار دارم ولی قول میدم تا برسی جلوی در آماده باشم!

میخنده:

– نبودی هم فدا سرت … مهمونی ۹ شروع میشه!

– هنوز باورم نمیشه پروانه داره مادر میشه!

باز با شوخی حرفش و میزنه:

– مادر بعدی هم شمایی دوست عزیز!

– باز تو وقت گیر اوردی؟

بلند میخنده‌… با عشق به صدای خنده ها و نفساش گوش میدم:

– دلی جان من یه ربع دیگه میرسم … بیا پایین!

– چشم!

– قربون چشمات !

قطع که میکنه سریع لباس میپوشم و نگاه دیگه ای توی ایینه میندازم…از خودم که مطمئن میشم از ایینه دل میکنم
از خونه که بیرون میرم کنار خیابون می ایستم و منتظر ارتان می مونم… توی کیفم دنبال گوشیم می گردم که ماشین جلوی پاهام ترمز می کنه…
از شیشه ی دودی چیزی پیدا نیست‌.. شیشه که پایین میاد قلبم خالی میشه… این امکان نداره.. ارشام؟

– بچه دارم شدی؟

چهرش عوض شده… پخته تر … ریشش بلند شده… اما چشمای لعنتیش همون قدر ترسناکه… عقب میرم… با ابرو به ساختمون اشاره میکنه:

– اینجا زندگی میکنید پس!

گیج و پر ترس میگم:

– کی…ازاد شدی؟

میخنده… پیاده که میشه قلبم نمیزنه… پس کجاست ارتان؟ سمتم میاد… عقب میرم… به در میخورم…

– خوبی زنداداش؟

دلم میخواد داد بزنم… داد بزنم تا یکی به دادم برسه… اما اگه خوب به این چشمای خالی و پر خشم نگاه کنی… اگه این هیولا اونم بعد دو سال جلوت ایستاده باشه بی شک لال میشی… دق میکنی… میمیری… من اما دلم میخواد بگم برو… بگم تازه فهمیدم زندگی بدون هیولا… زندگی بی کابوس… زندگی بی کتک و زور و فحش چیه… بگم برو… بگم نمون… بگم جون … جون کی واسه این ادم مهمه مگه؟
دستاش توی جیبش و خیره مقابلم ایستاده:

– از دیدنم ذوق مرگ نشدی؟

تموم تنم میلرزه…

– دق مرگ میشی ولی!

جون میکنم… جون:

– چی میخوای دیگه از جونم؟

میخنده… سرشو سمت اسمون میگیره و بلند و بی وقفه میخنده:

– نمیترسی ارتان برسه؟

خندش قطع میشه… جدی نگام میکنه… ته دلم میریزه…

– مطمئنی میرسه؟

وحشت زده نگاش میکنم:

– چ..چیکارش کردی مگه؟

خون سرد با ابرو به در اشاره میکنه:

– باز کن در و!

وحشت زده نگاش میکنم… چی میگه این روانی…کف دستش و به در خونه میزنه:

– بازش کن!

– آرتان نیست!

– به درک… میخوام خونتو ببینم… اتاق خوابت و… تخت و..

– خفه شو… خفه شوکثافت!

میخنده و کلید و از دستم میکشه… در و باز می کنه…

– صدات در نمیاد!

پشت گردنم و می گیره و می کشتم تو خونه… جلوی نگهبانی ولم میکنه… میخوام داد بزنم که تیزی چاقو و توی پهلوم حس میکنم… خفه میشم و فقط اشک که میجوشه… سوار اسانسور میشیم… جلو میاد.. به دیواره ی اسانسور میچسبم…

– طبقه ی چند؟

– چهار

طبقه ی چهار و میزنه..‌. جلو میاد… چاقو و توی جیبش میزاره… دست روی لبام میکشه:

– این لبارو دادی اون بوسید؟

اشکم میریزه…دست روی گونم میکشه:

– اینارو چی؟

دستشو از زیر شالم رد میکنه و موهام چنگ میزنه:

– اینارم اون بو کشید؟

سرم از درد بالا میاد…

– چرا تو تموم نمیشی آرشام؟ چرا همه ی زندگیمو گرفتی؟ چرا ته نمیکشی؟ چرا نمیری؟ چرا نمیمیری؟

هق میزنم… چونم و می گیره:

– طلاق گرفتی که بیای زن برادرم شی و با اون عشق و حال کنی؟ چی کم داشتم ازش توله سگ؟

– مردونگی… انسانیت… شعور… شرف… غیرت!

– میخواستی تموم شه این ادم نامرد حیوون بی شعور بی شرف بی غیرت… نباید رضایت میدادی!

با گریه میگم:

– ولم کن!

– گفته بودم چی؟ دنیامی تو مثل نفس میمونی هرجا همرامی…میدونی تموم زندگیمی دنیامی!

گوشش و جلوی دهنم میاره:

– بگو بقیش و… دیگه چی بگم بمونی و نری؟شاید شد شاید موندی و دوباره هرچی باید شد نگو هیچی روبه راه نمیشه شاید شد… دیگه چی بگم بمونی و نری!؟

در اسانسور باز میشه کلید و با دستای لرزون میگیرم و در باز میکنم… هولم میده توی خونه… با ترس سمتش برمیگردم …در و می کوبه… گوشیم زنگ میخوره… جلو میاد

– کیه؟

با دیدن اسم ارتان تلخند میزنه:

-جواب بده… با صدای عادی!

– آرشام؟

چاقو و میزاره زیر گلوم:

– جواب بده…بزن روی اسپیکر!

پر بغض نگاش میکنم و نگران جواب میدم:

– آرتان؟

صداشو که میشنوم یه قطره اشک بی صدا از چشمام میریزه:

– دلی؟ داشتم می اومدم یه تصادف کوچیک با یه موتوری کردم… نترسیا هیچیم نشده… مقصرخودش بود الان بیمارستانم ببینم وضعیتش چی میشه!

پر بهت ارشام و نگاه میکنم…

– ببین میگم پوریا بیاد دنبالت ببرتت… منم دیرو زود میام نگران نباش!

– موتوری چیشده مگه؟

– فک کنم دستش شکسته چیزی نیست…خوبی تو عزیزم؟

چاقو و بیشتر زیر گلوم فشار میده:

– خوبم!

– پوریا نیم ساعت دیگه میرسه احتمالا… برو باهاش تنها نمونی خیالم راحتره!

– باشه…خدافظ!

قطع که میکنم‌چاقو و توی جیبش میزاره و خونه رو نگاه میکنه… قدم میزنه و میگه:

– خونه ی من از اینجا شیک تر بود که!

سمت اتاق خواب که میره جلو. میرم جلوی در اتاق می ایستم:

– برو عقب!

– چیز غیرمجازی رو تخته؟

– خفه شو!

چونم و محکم میگیره:

– صدات بالا رفته‌… با دل و جرات شدی… زر مفت میزنی… دو سال نبودم بالاسرت فکر کردی خبریه؟

صدام مثل تنم میلرزه:

– تو موتوری و فرستادی؟

دستش و از پشت کمرم رد میکنه و در باز میکنه:

– خودت چی فکر میکنی!

هولم میده… عقب میرم و به در می چسبم… وارد اتاق میشه و نگاش جدی و ترسناک روی تخت میمونه…

– اینجا میخوابید؟

چشمام و با درد و ترس میبندم… اتفاق افتاد… فاجعه ای که دو سال ازش میترسم اتفاق افتاد…

– اینجا روی این تخت میری تو بغلش و به من فکرم نمیکنی؟

با ترس خودم و به در می چسبونم:

– چی کم داشتم ازش من؟ من که همه کاری واسه داشتنت کردم !

جلو میره… چاقو و از بالا روی تختی میکشه… تا پایین…

– ارتان واست چیکار کرد؟ هیچی… باور کرد که تو عاشق منی و به اون خیانت کردی!

عصبی سمتم برمیگرده… توی خودم جمع میشم‌… جلو میاد:

– گفتم بهت طلاق نگیر دلی!

خیره ی حلقه ی تو انگشتم میمونه:

– گفتم اگه طلاق گرفتی رضایت نده بزار این نفس بره که اگه نره نفس راحت نمیزاره بمونه تو سینت!

– باهات خوشبخت نبودم!

داد میزنه… گوشام و میگیرم:

– تو گوه خوردی که خوشبخت نبودی!

کف دستش و محکم روی در کنار گوشم میزنه… از جا میپرم… نگاش میکنم:

– اونی که بخاطر سوزوندنت نامزد کرد ارتان بود… یادت که نرفته؟ شماها کور و خرید که فقط بدیای من و می بینید؟

– ارشام؟

– بردمت توی اون بیابون که هوار بزنی… داد بزنی.. خالی شی… من و بزنی… فقط نریزی تو خودت و دق نکنی… ارتان جلوی نازگل و من خوردت کرد و تو یادت رفت!

نگاش که به عکس بالای تخت می افته فاتحه مو میخونم… جلو میره…

– از جفتتون بیزارم دلی…اومدم که نفست و ببرم و برم!

با گریه میگم:

– ببر… بکش… شاید تموم شه این کابوس… شاید تموم شی!

خشمگین سمتم برمیگرده…

– اون دفعه قصد م از تجاوز فقط به دست اوردنت بود…

تموم تنم یخ میزنه.‌. عقب میرم… جلو میاد:

– این دفعه اما… قصد نفرت و کشتنت!

بازوم و میگیره و سمت تخت میبره… با تموم توان نداشتم جیغ میزنم:

– ولم کن آشغال بی غیرت.. من زن برادرتم عوضی!

– رفتم زندون زن من بودی… یادم نمیاد طلاقت داده باشم!

از ته دل جیغ میکشم

– ولم کن حیوون… ولم کن اشغال!

روی تخت می افتم… دستش سمت دکمه های پیراهنش میره… باورم نمیشه…

– آرشام تو یه مریض روانی ای… تو جنون گرفتی‌… بس کن تورو به هرچی و هرکی میپرستی به خودت بیا… زن ارتان نه زن سابق خودت نه..‌ من دختر عموتم… اینو میفهمی؟ ارتان سکته میکنه این بار… برو… بخدا نمیگم اومدی… برو واسه همیشه برو!

زار میزنم‌… اما حتی کوچکترین حالتی توی صورتش نمی بینم… یخ زده… بی شک یخ زده‌… عقب میرم… روی تخت میشینه و موهام و چنگ میزنه… جیغ خفه ای میکشم… صورتم و مقابل صورتش میگیره؛

– این که تو چه نسبتی با من داری کوچکترین اهمیتی نداره… اینکه دیگه چه نسبتی باهام نداری اهمیت داره!

پوست سرم میسوزه… مچش و چنگ میزنم:

– اینکه وقتی رفتم زندون زن داشتم و وقتی برگشتم نداشتم مهمه… زنده مرده ی ارتان مهم نیست… چون هیچ وقت و هیچ کجا به درد من نخورده!

– موهام و کندی لعنتی …اشغال… بی شرف!

با پشت دستش سه بار روی لبام میزنه:

– هیس… خفه… صدا نشنوم!

با گریه نگاش میکنم و فقط امید دارم ارتان برسه همین…

– میدونی توی اون چاردیواری هر روز و هرشب… هرساعت و ثانیه… چقدر و چند بار و چند جور کنار ارتان تصورت کردم؟

اشکم میچکه…

– میدونی چقدر مردم و زنده شدم؟

با درد جیغ میکشم:

– کاش می مردی… کاش بمیری… کاش رضایت نمیدادم!

موهام و رها میکنه و سیلی محکمی توی صورتم میزنه… پرت میشم روی تخت… صدای زنگ خونه توی صدا گریه هام می پیچه… عقب میره و از اتاق بیرون میره… چند لحظه بعد برمیگرده:

– پوریاس…برو گمشو دست به سرش کن!

زنگ دوباره میخوره… بلند میشم…میخوام از مقابلش بگذرم اما ته مونده ی تلاش مو میکنم واسه حفظ خوشبختی و آرامشم… جلوش زانو میزنم… با بهت نگام میکنم… پاهاش و میگیرم و زار میزنم:

– من از طرف همه بخاطر بی توجه هاشون بهت ازت معذرت میخوام… از طرف خودم … ارتان… مامان و بابات…

نفسم میره:

– ببخشید که نتونستم عاشقت شم… بخدا جون کندم و نشد… به جون همون ارتان نشد!

چشماش و با درد میبنده‌..

– میدونم عاشقم بودی… یه عاشق زخمی… یه عاشق که کسی حس تو ندید… اما راهت غلط بود..پر خودخواهی بود..‌ بخدا قاتل روحم شدی!

تلخند میزنه‌..

– تو هم داشتی من و نابود میکردی هم خودتو… آرشام … یه بار… یه بار اگه حسی مونده توی قلبت … اگه دوسم داری…

از میون فک قفل شدش میگه:

– برو ردش کن اونو من حوصله ی نصیحت ندارم پاشو!

– بگذر ازم… یه بار… یه بار بخاطر بگذر.. من خوشبختم.. نمیخوام…

با پاش پسم میزنه:

– من نیستم!

رو به روم روی پاهاش میشینه؛

– نه خوشبختم نه آدمم نه ابرو دارم نه خانواده نه اعتبار نه اینده نه عشق..‌ میبینی این ادم و تو ساختی.. با نخواستنت… با رفتنت… با نبودنت‌.. تو از منم بی رحم تری دلی!

– تو من و میزدی… اذیتم میکردی..حبسم میکردی… تو…

صدای زنگ گوشیم کلافش میکنه… بلند میشه و گوشی و سمتم میگیره:

– پوریاس…بگو نمیام!

– میخوای باهام چیکار کنی؟ پوریا ادرس داد بهت؟

مقابلم میشینه و گوشی و محکم به گوشم می چسبونه:

– بنال!

گوشم سوت میکشه… گوشی و میگیرم و جواب میدم:

– سلام!

این لرزش و گرفتگی صدامو پای چی میزاره؟

– کجایی شما؟ سی بار زنگ زدم… چرا نمیای پایین؟

– نمیام!

بغض لعنتیم میشکنه… دهنمو میگیرم:

– نمیای؟ ارتان گفت بیام دنبالت… اونم میاد… خوبی شما؟

– نه سرم درد میکنه میخوام بخوابم!

– ارتان چیزیش نشده ها… نگران نباش… بیا بریم تو جمع حال و هوات عوض…

سکوت میکنه… اروم لب میزنه:

– کسی پیشته؟

با ترس ارشام و نگاه میکنم…

– این ماشین ارشام!

صدام می لرزه:

– اره… خدافظ!

– قطع نکن… چیکارت کرده؟ چرا صدات گرفته؟

ارشام کلافه میگه:

– بزن اسپیکر… چی میگه؟

صدای پوریا رو میشنوم:

– لعنت به ذات خرابش… دارم میام!

گوشی و از دستم میکشه… روی اسپیکر میزنه اما تماس قطع شده…

– چی میگفت؟

– ما…ماشینت و شناخت!

– سگ مصب!

صدای زنگ در وردی و که میشنوه با ترس بلند میشم… هر دو بیرون میریم… صدای پوریا رو میشنویم:

– دل ارام؟ آرشام؟ باز کنید تا نگفتم نگهبان بیاد… ارشام لعنت بهت!

ارشام کلافه موهاش و عقب میزنه و میگه:

– گورتو گم کن پوریا!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.