خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۷

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۷

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

دستم و روی فرمون میزارم و سمتش برمیگردم:

– خوشحال شدم از دیدنت!

با بهت نگام میکنه:

– نمیای مگه خونه؟

– شوهرت اگه علاقه ای به دیدنم داشت الان اینجا بود!

– تو باید دلشو به دست بیاری!

میخندم و صاف میشینم؛

– من دل زنمم به دست نیاوردم… برو سلامم نرسون!

– تن من و تا اخر عمر می لرزونی… کلید اپارتمانت توی داشبورد… کارت بانکیتم هست یکم پول ریختم واست!

– مخلصم!

پیاده میشه و گاز میدم و لاستیکا از جا کنده میشن…
جلوی اپارتمانم که ترمز میزنم دلم و انگار کسی میکنه و میندازه توی اسید…
پیاده میشم و کلید میندازم… وارد خونه که میشم بیشتر بوی خاک میاد…
همه جارو خاک گرفته… گرد و غبار همه جا نشسته…

در و میبندم و بهش تکیه میدم… همه جارو نگاه میکنم…
اخرین باری که توی این خونه بودیم چاقو گذاشتم زیر گلوش…

کلید و پرت میکنم روی میز شیشه ای و صداش توی سکوت خونه می پیچه… سمت اتاق خواب میرم…

همه چی سرجاشه… خیره ی تخت میمونم… بالشت دلی و برمیدارم و سمت بینیم میبرم…
نه… دیگه بعد از دو سال خبری از عطر موهاش نیست…
بالشت و توی آیینه می کوبم… مات قاب عکسش میمونم…
برش میدارم و خودم و روی تخت پرت میکنم…

خیره ی عکس میگم:

– چطوری خوشگله؟ ببین زمین گرده… هی گفتم نکن… اخه ادم سگ و که وحشی نمیکنه توله…
البته نه اینکه بگم کاریت دارما نه… یه لحظه است فقط مردن…
فقط موندم با چی بکشمت که خیلی اذیت نشی… اخه میدونی که… من عاشقتم!
قهقهه میزنم و عکس و به دیوار مقابلم پرت میکنم…خورد میشه و کف پارکت پخش میشه… بلند میشم و سمت حموم میرم…
حتی توی این حموم لعنتی هم خاطره است… دوش میگیرم و لباسام و از کمد بیرون میکشم… تنم میکنم…
بیرون میرم و تلفن و برمیدارم…
آستین های پیراهن مشکی مو بالا میدم و سوئیچ و کلید و گوشیمو برمیدارم..بیرون میرم… به نگهبانی که میرسم با دیدنم دست از چرت زدن میکشه و متعجب نگام میکنه:

– سلام اقا آرشام… رسیدن بخیر!

– سلام.. آقا عیسی یه تلفن بزن همونجای قبل یه کارگر بفرستن خونه ی من و تمیز کنن‌.. اینم کلید…اینم کارت!

– چشم!

رمز کارت و میگم بیرون که میرم هنوز نگاه گیجش و روم حس میکنم…
سوار ماشین میشم و حرکت میکنم…گوشیم زنگ میخوره… از جیبم بیرون میارم و با دیدن شماره ی بابا تلخند میزنم:

– احوال جناب کاویانی؟

– زنگ زدم بهت بگم اگه حتی فکرت سمت عروس و پسرم بره به ولای علی… به امام حسین خودم سرتو میزارم رو سینت!

– خوبم… بد نبود گذشت… ممنونم!

نفس نفس زدنش نشون میده عصبی:

– دیگه نسبتی باهام نداری که حالتو بپرسم!

– نسبت دارم سرمو بزاری رو سینم؟

– خفه شو ارشام… یکم ادای خجالت زده ها رو لااقل در بیار!

حرکت میکنم:

– کی گفته قرار من برم سراغ عروستون که نه… زن سابقم؟

– دهنتو اب بکش!

– تو ماشین اب نیست!

صدای بوق و که میشنوم متوجه میشم قطع کرده… گوشی و توی جیبم میزارم.. جلوی رستوران ترمز میکنم و پیاده میشم… نسبتا خلوت… سمت پیشخون میرم و میگم:

– پوریا هست؟

– سلام اقا رستمی توی دفترشونن امرتون؟

– بگو آرشام اومده!

کمی نگام میکنه و بعد تلفن و برمیداره… خلال دندون و از روی میز برمیدارم و به دندون میگیرم … مکالمش که تموم میشه میگه:

– بفرمایید!

بلند میشم و از راهرو باریکی می گذرم… در اتاق باز میشه و پوریا باعجله بیرون میاد… با دیدنم مثل یخ وا میره:

– خودتی؟

– نه بدلمه!

مشتش و محکم میزنه به کتفم:

– تو کدوم گوری کثافت؟

– الان میخوای بغلم کنی؟

میخنده… میکشتم و محکم بغلم میکنه… دو بار توی کمرم میزنه:

– یه کثافتی هستی دومی نداری… کجا غیبت زد دیوث؟

– فعلا بزار از بغلت بیام بیرون… میدونی ک از این لوس بازیا بدم میاد!

میخنده و وارد اتاقش میشیم… پشت میز کارش میشینم و با صندلی چرخ میخورم:

– جات نرم و گرم!

– نمایشگاه تو چی کار کردی؟ بیشتر از صد بار سر زدم بهش!

خلال و پرت میکنم و درست توی سطل می افته:

– عه نبودم؟

– ارشام بس کن مسخره بازی و… موهات و چرا زدی؟ کجا بودی؟

– بشین!

بی حرف میشینه… آرنجم و روی میز میزارم و میگم:

– من حال قصه گفتن ندارم… اصل مطلب و میپرسم و بعدش میگی اره یا نه… همین!

– مردک بی احساس بی بخار..‌ من رفیقتم نمیخوای بگی چه گوهی زدی ب زندگیت که نیست و نابود شدی دو سال؟

کلافه نفس مو فوت میکنم و بلند میشم روبه روش میشینم:

– آدرس خونه ی آرتان و میخوام!

گیج نگام میکنه…

– هان؟

– هان و زهرمار!

– اهل شوخیم نیستی بگم داری شوخی میکنی سگ مصب!

فقط نگاش میکنم… فحش ناجوری میده و میپرسه:

– تو ادرس خونه ی برادرت و نداری؟

خون سرد میگم:

– ندارم!

– خب چرا چرا مرتیکه روانی؟

– دعوای بدی کردیم… یه دعوای تقریبا ناموسی… اون ور آب بودم این دوسال‌.. حالا اومدم جبران کنم… !

مشکوک نگام میکنه:

– از مادر پدرت بگیر ادرس و!

– نمیدن..میترسن دعوا بالا بگیره باز!

– چه دعوای ناموسی داشتی با ارتان؟

کلافه موهامو و چنگ میزنم:

– ادرس!؟

– ندارم!

نیشخند میزنم و یه دونه قند از قندون برمیدارم و سمتش پرت میکنم:

-تف تو مرامت!

بلند میشم و سمت در میرم که صدا میزنه:

– د اخه نالوتی وقتی نمیگی چه خبره چرا ادرس بدم که ندونم بعدش چی میشه… تو که از دردسر نمیترسی که!

– عزت زیاد!

– ارشام؟

جلو میاد و مقابلم می ایسته:

– همون قدر که واسه تو رفیقم واسه ارتانم بودم نبودم؟

– برمنکرش لعنت!

– نمیخوام واسه هیچ کدومتون مشکلی به وجود بیاد… شمارشو میدم ادرس و اگه خواست خودش بده!

لبمو گاز می گیرم.. سمت میز میره و با خودکار برمیگرده … کف دستم و میگیره و شماره رو مینویسه:

– عوض کرده شمارشو… خودتم یه تک بزن رو گوشیم شمارتو ندارم!

دستمو میکشم و زل میزنم به شماره… میخوام بیرون برم که میگه:

– چند وقت پیش با بچه ها دور هم بودیم… خانومش مثل خودش آروم و عاقل… اما همیشه یه ترسی تو چشماشه!

سمتش برمیگردم…

– خانومش؟

– دل ارام… از ازدواجشم بی خبری؟

– بچه هم دارن؟

جلو میاد:

– حالت خوبه؟

سوالم و طور دیگه ای میپرسم:

– رفت و امد داری باهاشون؟

– اکثرا هفته ای یه بار و جمع میشیم دور هم… گاهی هم میشه ماهی یه بار… چطور؟چته تو؟

انگشت شصتمو پای لبم میکشم:

– من رفتم ..فعلا!

– آرشام؟

برمیگردم و بی حوصله نگاش میکنم…

– این هفته رو خونه ی من جمع میشیم!

پلکم میپره… امروز چند شنبه بود؟

– پنج شنبه؟

– آره… میخوای با بچه ها ترتیب اشتی دادنتون و بدیم؟

نیشخند میزنم… اشتی؟ مضحک و مسخرس.. جلوتر میرم و یقه شو درست میکنم:

– اون شب میتونی کاری کنی ارتان نباشه؟

– زده به سرت ؟ واسه چی نباشه؟

بی شک زده به سرم… چون من هیچ برنامه ای ندارم… خالیم…

– فراموشش کن!

– رقیب عشقی و این برنامه ها اره؟

بی توجه بیرون میرم و در و می کوبم.. خسته سوار ماشین میشم… کجا پیدات کنم لعنتی مردم ازار…

لعنت بهت که اگه نبودی.. یا حتی اگه دوسم داشتی… الان نه بی ابرو بودم نه بی خانواده نه بدبخت و سابقه دار…

شماره ی ارتان و وارد گوشیم میکنم… وارد تلگرام میشم… با دیدن عکس پروفایلش حس میکنم یکی سیخ داغ و توی چشمام فرو میکنه…

با دل ارام لب دریان… دل ارام دستاشو گردنش انداخته و صورتش و می بوسه‌…‌ تنم گر میگیره…

گوشی و صندلی عقب می ندازم و حرکت میکنم… جلوی خونه ی عمو ترمز میکنم…

نمیدونم تا کی باید اینجا بایستم اما بلاخره یه روز یکیشون میرن خونه ی دلی…

کم کم خوابم میگیره که با صدای بسته شدن در ماشین بیدارمیشم… چشمام و به زور باز میکنم و با دیدن عمو صاف میشینم… عمو از ماشین پیاده میشه…

زنگ و میزنه و وارد خونه میشه… در و که میبنده ناامید مشتمو روی فرمون میزنم…

ماشین و روشن میکنم و حرکت میکنم… به خونم که میرسم نگهبان کارت و کلید و بهم میده… وارد خونه‌میشم…

همه جا برق میزنه… تک تک خاطره ها واسم زنده میشه… کلافه روی کاناپه دراز میکشم که گوشیم زنگ میخوره…

با دیدن شماره ی دایی بی حوصله جواب میدم:

– سلام!

– سلام پسرم چطوری ؟

میدونم واسه چی زنگ زده…بی حوصله میگم:

– خوبم دایی…شما خوبی؟

– خوبم دایی جان… کی ایشالا میای پیش من؟

میدونم که مامان گفته تا زنگ بزنه… کلافه میگم:

– فعلا قصد اومدن ندارم!

– ولی مادرت گف..می…ای که بچ ه!

– دایی صدات قطع و وصل میشه!

خسته تماس و قطع میکنم و گوشی و روی میز می ندازم..
موهام و چنگ میزنم…

با یاداوری اینکه به پوریا گوشزد نکردم از من حرفی به ارتان نزنه سریع سرجام میشینم و گوشی و برمیدارم…

شمارشو میگیرم و با بوق سوم صداش و میشنوم:

– بله؟

– پوریا کجایی؟

– تویی ارشام؟ خونم کجا باشم!

نفس خسته مو بیرون میدم و میگم:

– فراموش کردم بگم… نمیخوام ارتان چیزی از اومدن من پیشت بفهمه!

– این موش و گربه بازیا چیه ارشام؟

– فقط بگو باشه!

کلافه میگه:

– باشه بابا باشه !

گوشی و قطع میکنم و کلافه به این فکر میکنم چه طوری باید ادرس دلی و گیر بیارم‌.. فقط با تعقیب میشه همین…

بلند میشم و روی تخت دراز میکشم اما با یاداوری نازگل مثل برق گرفته ها از جا میپرم و گوشی مو برمیدارم‌…

به مخم فشار میارم‌تا شمارش و یادم بیاد…

بلاخره شماره شو میگیرم‌.. صدای خواب الودش و تشخیص میدم:

– بله؟

– نازی؟!

سکوت میکنه… نفس نفس میزنه… نمیخوام سر به تنش باشه اما مجبورم:

– شناختی؟

– آزاد…آزادشدی؟

– خوبی؟

کلافه میگه:

– چیکارم داری؟

پیشونیم و میخارونم و میگم:

– ازدواج نکردی؟

بغض کرده… چرا این دخترا هی بغض میکنن نمیفهمم:

– چرا… منتها امشب خونه نیست وگرنه با این تلفن بی موقعت گند میزدی تو زندگیم… واسه چی زنگ زدی به من؟ نمیگی واسم دردسر میشه؟

نیشخند میزنم…

– کی تو رو گرفته؟

جیغ میزنه:

– خفه شو ارشام!

میخندم… با این دخترا میشه بهترین تفریحارو کرد…گوشی و با خنده از گوشم فاصله میدم:

– خب بابا جیغ جیغ نکن سرم رفت..چه میدونستم یکی مغز خر خورده اومده تورو گرفته… از نامزدی سابقتم خبرداره؟

– ارشام بخدا بخوای اذیت کنی…

– آدرس میخوام…یه ادرس ناقابل!

مردد و ترسیده میپرسه:

– آ..آدرس کی و؟

– دلی!

چند ثانیه شاید حتی نفسم نمیکشه:

– تورو به هرچی اعتقاد داری ولش کن.. میدونی چی کشید تا بتونه سرپاشه؟تا بتونه بزاره ارتان فقط ببوستش؟ میدونی چند جلسه مشاوره رفت؟ میدونی چقدر کابوس دید؟

– خب؟

– لعنت بهت که خدا چیزی به اسم قلب بهت نداده… ولش کن بخدا تازه یکم رنگ ارامش و خوشبختی و دیده..‌دیگه چی میخوای از جونش؟

هوف کلافه ای میکشم…این ادما چرا شبیه هم نصیحت میکنن؟

– میخوام برم تبریک بگم!

– دروغ میگی تو تا اون و نکشی اروم نمیگیری!

– آفرین چه باهوش شدی تو !

کلافه و عصبی میگه:

– کور خوندی اگه فکر کردی بازم رفیق مو میفروشم… من ادرس بهت نمیدم این و مطمئن باش!

– بعد فکر کردی تو ادرس ندی من بی ادرس میمونم… بیا برو لالا بچه بیا برو!

میخوام قطع کنم که میگه:

– ارشام… چرا نمیخوای خودتم رنگ خوشبختی و بچشی؟ چرا همش دنبال دردسر و جنگی؟ به خودت فرصت بده دوباره عاشق شو خوشبخت شو… از جمع ما هممون خوشبختیم… من‌.. ارتان… دلی… تو فقط داری خودتو بیچاره میکنی… خدا بهت زندگی دوباره بخشیده..‌ از اعدام خلاص شدی.. نمیخوای زندگی کنی !

– تموم شد؟

– یکم فقط یکم خوب باش!

چشمام و می بندم‌… با حسرت نداشتنش نمیشه…

– بخدا من بدتو نمیخوام… بد کردی باهام اما هنوز واسم مهمی… نه من نه دلی هیچ وقت واست ارزوی مرگ و نیستی نکردیم… به خودت بیا..برو خارج از کشور..یه مدت دور از همه چی تو میتونی یه زندگی سالم بسازی..‌ !

کلافه میگم:

– نازگل!؟

– بزار حرفایی که هیچ وقت فرصت نشد بگم… تو اگه درست عاشق شی..‌ اگه طرفتم عاشقت باشه… اون زن خوشبخترین زن دنیا میشه!

این دختر عقل شو از دست داده؟ چی میگه با وجود متاهل بودنش؟

– تو عاشقی و خوب بلدی… سخت گیری… حواست حتی به غذا طرفت هست که چندتا قاشق میخوره… تو فقط کافیه راه و درست بری… اون مدتی که باهات بودم فهمیدم تو مردی هستی که اگه عشق دو طرفه تجربه کنی طرفت از هر محبتی بی نیاز… فکر بد نکن من عاشق شوهرمم… فقط اینارو گفتم که فکر نکنی فقط بدی داری… تو بد نیستی فقط احساست یخ زده!

– این حرفا باعث نمیشه بزارم رفیقت از دیدن دوبارم دق نکنه!

– ارشام اون میترسه… بخدا هر بار میترسید که این دو سال تموم شه و…

– بهش گفته بودم جدا نشه!

– دوست نداشت چرا نمیخوای بپذیری؟ کدوم دختری متجاوزش و دوست داره؟کجا دیدی؟ اینا واسه قصه هاس… واسه فیلما… یه متجاوز میتونه واسه هر دختری نفرت انگیز ترین ادم باشه!

موهامو چنگ میزنم:

– مگه با هوس بود؟ مگه واسه خوش گذرونی بود کارم؟

– نه اما کارت دلی و رویاهاش و کشت… برو ارشام‌.. برو و یه بار ازش بگذر… اون دفعه نگذشتی این بار و بگذر ببین چی میشه!

گوشی و با اعصاب داغون قطع میکنم… بلند میشم و از کشو مسکن برمیدارم به زور آب پایین میفرستم… سر دردناکم و روی بالشت میزارم… حرفای نازگل توی سرم میپیچه… کی و کجا میشه عشق دو طرفه رو با این حال خراب من تجربه کرد؟ با این سابقه ی درخشان… با این قلبی که یخ زده… با این اخلاق گند و مزخرفم… مثل قبل عاشق دل ارامم؟ نه… نیستم… این و مطمئنم!

این‌بار فقط کینه دارم… نفرت… همین!

از عصر توی ماشین جلوی خونه ی بابا نشستم تا بلاخره یه جوری ادرس لعنتی و گیر بیارم… خسته سرم و روی فرمون میزارم که با صدای اشنا گیج و منگ سرم بالا میاد:

– آرتان اون دسته گل و یادت نره!

دل آرام… اره.‌. خودشه… دستم مشت میشه… فکم چفت میشه… ارتان دسته گل و برمیداره و پیاده میشه… دست دلی یه جعبه شیرینی…شایدم کیک… امروز تولد کی؟ دلم میخواد برم پایان و بزنم زیر گوشش… لعنت به جفتتون…لعنت… وارد خونه میشن و در و میبندن… فکر میکنم… امروز چندم بود… چه ماهی بود… و یادم میاد امشب تولد باباس… هه … حتی دیگه من و جز این خانواده هم حساب نمیکنن…. موهامو چنگ میزنم که گوشیم زنگ میخوره… با دیدن شماره مامان نیشخندم پررنگ تر میشه:

– بله؟

– سلام مامان جون خوبی؟

نیشخند میزنم… صدا دار و یخ…

– نگو که حالم واست مهمه!

صدای تولد خوندن دلی و ارتان میره رو مخم… چشمام و با درد میبندم…

– امشب تولد باباته… بخدا ترسیدم بخاطر دلی و ارتان دعوتت کنم… اونا رفتن میای؟

– بیام که سرم و بزار رو سینم؟

– حق بده به بابات… هر چی باشه دلی برادر زادش !

میخوام بگم کی به من حق داد اما فقط میگم:

– تولد شوهرت مبارک!

– ارشام؟

– مرد!

گوشی و قطع میکنم… سه ساعت تموم بازم توی ماشین میشینم…. بلاخره بیرون میان… بلاخره دل میکنن… خنده های قشنگ و از ته دل دلی حالم و بد میکنه… هیچ وقت واسه من اینجوری نخندید … هیچ وقت… حرکت که میکنن پشت سرشون اروم حرکت میکنم… به اپارتمان بزرگ که توی یه کوچه ی بن بست میرسیم… عقب تر ترمز میزنم… می بینم که وارد اپارتمان میشن… تلخند میزنم…

– یک هیچ به من نفع من دل خانوم!

دنده عقب میگیرم و برمیگردم… خستم… له و لورده میرسم خونه و خودم و روی تخت پرت میکنم… حتی حس غذا خوردن ندارم… صدای زنگ خونه رو که میشنوم متعجب به ساعت نگاه میکنم‌..‌یازده شب… بلند میشم و آیفون و برمیدارم…با دیدن پوریا و پریا کلافه نفسم و فوت میکنم… چه فکری کرده خواهرشم‌اورده… لابد هنوز امیدوار… خبر نداره که من… هه… شاسی و میزنم و دستی به موهام میکشم‌..‌در و باز میکنم… پریا با دیدنم از ته دل میخنده و جیغ جیغ میکنه:

– وای بخدا باورم نمیشه… خودتی؟ پسر دو سال کجا غیبت زد؟

پریا ۲۵ سالشه و بعد از چهار سال هنوز به قلب من امید داره… دلم میخواد بهش بگم بابا روت و کم کن کوتاه بیا من خودم از خودم ناامیدم… با پوریا دست میدم و رو به پریا میگم:

– چطوری تو؟

– همین؟ بعد دو سال من و دیدی همین؟

پوریا میخنده و خودش و روی مبل می ندازه:

– همینم خیلی هنر کرد گفت… ما بچه ها به این‌ میگیم ربات!

پریا با حرص میگه؛

– ربات نبود که بلاخره من و سر و سامون میداد!

سرمو بالا میگیرم و میخندم:

– لااقل جلوی داداشت حیا کن یکم!

– چیه مگه… عاشقی که جرم نیست… بخدا تو این دو سال در به در دنبالت گشتم…فقط شماره مامانتو نداشتم بپرسم… هیچکس ازت خبرنداشت…وقتی با پوریا از لندن برگشتیم اینجا هم اومدیم اما نگهبانتون گفت دیگه نمیای اینجا..فک کنم دو سال پیش بود حدودا!

کنار پوریا می شینم… اونم میشینه و میگم:

– منم رفتم آلمان… نبودم!

– بی خبر بی معرفت؟

– نه که تو دو سال رفتی خبر دادی!

– من ازت ناامید شدم که رفتم…رفتم فراموشت کنم.. حتی شایعه شد زن گرفتی!

نیشخند میزنم…پوریا میگه:

– بزار فکر کنه باور میکنیم که چیزی و ازمون پنهون نمیکنه!

میخندم… پریا نگام میکنه:

– جون من بگو دیگه… چیشده کجا بودی چرا غیبت زد؟

پوف… چه جوری به این دختر حالی کنم حوصله ندارم و از فضولی بدم میاد…

– پوریا این جغه جغه رو واسه چی اوردی تو؟

پوریا بلند میخنده و پری مشت محکمی به بازوم میزنه… پوریا میگه:

– والا تا فهمید پیدات کردم کشت من که ببینتت!

– بعد ببینم تو کی این قدر روشنفکر شدی؟

– بی غیرت منظورته؟

میخنده و میگم:

– حناق!

– بابا خب خاطرتو میخواد… ۴ سال حریفش نشدم بهش بفهمونم تو ادم نیستی… میگی چیکارش کنم؟

پریا میخنده:

– داداشم‌میدونه منم دل دارم خب!

با تمسخر میگم:

– ولی تو هنوز نمیدونی من دل ندارم خب!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.