خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۶

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۶

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

همه بلند تر میخندن و آرتان دستشو گردنم می ندازه:

– نگرفتی؟

– نه!

مامان با خنده میگه:

– منظورش اینکه ما رو نوه دار میکنید!

با خجالت لبمو گاز میگیرم و محکم روی پاش میزنم:

– خجالت بکش!

– الان مامان باباهای ما با اوردن ما خجالت کشیدن مگه؟

عمو بلند میخنده:

– حیا کن پدرسوخته!

با حرص میگم:

– در ضمن واسه بچه دارشدن زوده!

بابا میخنده:

– حالا این زود و دیرشو بعد تو خلوت بحث کنید!

با خجالت لب مو گاز میگیرم…
همه میخندن…

موقع رفتن که میشه زن عمو اروم توی گوشم میگه:

– نگران نباش… تا من زندم نترس… با بچه هم امید ارشام واسه همیشه قطع میشه!

تلخند میزنم و خداحافظی میکنم
اون هیولا هیچی جلودارش نیست اگه نخواد کوتاه بیاد…

سوار ماشین میشیم و ارتان حرکت میکنه

– نگفتی دختر دوست داری یا پسر؟

یاد بارداری قبلم می افتم… چقدر بی حس بودم… چقدر پر از نفرت بودم…
چقدر درد کشیدم توی اون بیمارستان کوفتی…

– من بچه نمیخوام ارتان!

– چرا؟

– هنوز خودم از پس خودم برنمیام… مادرشم؟

کلافه میگه:

– توحالت خوبه دلی!

– اره ولی پر ترسم… پر از دلشوره… پر از حس ناامنی!

-کنار منم؟

– آرتان خواهش میکنم مسئله رو احساسی نکن… من کلا حال درستی ندارم..
کافیه تو بارداری با ترس و دلهره بچه رو سقط کنم و …

اونم انگار واسش یاداوری میشه…

– باشه بیخیال!

– بزار خیالم راحت بشه!

– چه جوری؟

– وقتی واسه همیشه از این مملکت بره!

پوف کلافه ای میکشه و سکوت میکنه… منم ساکت به روبه رو خیره میشم!

* نازگل *

با استرس زنگ و میزنم… خوشحالم… از ته دل واسه دل ارام خوشحالم…

هنوز هم از خودم خجالت میکشم اما دلی قول داده بود ببخشتم…

در که با تیکی باز میشه سوار اسانسور میشم و به واحد دل ارام که میرسم در و باز میکنه…

با دیدنش توی اون تاب نیم تنه ی قرمز و شلوارک سفید و موهایی که به تازگی رنگ دودی زده ذوق زده جلو میرم:

– مثل همیشه خوشگل و فوق العاده!

بغلشم میکنم‌… اونم لبخند میزنه و خوش امد میگه اما حس میکنم هنوز یکم سرده..‌ که بهش حق میدم…

وارد خونه میشم و روی مبل میشینم… کنارم می شینم…

– خوبی دلی؟ آرتان خوبه؟

– همه چی خوبه… توچطوری؟ خواستگاریت به کجا رسید؟

میخندم و میگم:

– وای بزار تعریف کنم واست..‌ دیشب که اومدن کلی استرس داشتم…
پسره رو خالم معرفی کرده بود… عکس مو دیده بود…
خلاصه که ۳۲ سالشه… اوووم حسابدار شرکت… تیپ و قیافش اوکی بود…
اوضاع مالی هم مثل خودمون…
اخلاقشم خوب بود فقط من استرس دارم!

– استرس چی اخه؟ از همه نظر خوب بوده که!

– همش حس میکنم نمیتونم آرشام و فراموش کنم…
مدام فکر میکنم با فکر کردن بهش ممکنه به همسر ایندم خیانت کنم!

دستم و میگیره و میگه:

– آخه نازی جان تو که از جیک و پوک و اخلاقای ارشام خبرداری…
تو که با چشم دیدی باهام چیکار کرد… اون دیگه دوست داشتن داره ؟
فکر کردن داره؟
تو چه اینده ای با یه مرد متجاوز و بی اخلاق که سابقه دار و گوشه ی زندان داری؟
اونم دوسال دیگ که ازاد شه دیر و زود میره از ایران…
پشت پا نزن ب زندگیت‌..اگه دوسش داری بهش جواب مثبت بده!

– ازش خوش اومد…شوخ و مهربون بود… اسمش کیان… فرصت دادن فکر کنم!

بلند میشه و همون طور که سمت اشپزخونه میره میگه:

– پس منطقی بهش فکر کن…شربت یا چای یا قهوه؟

– شربت!

لبخند میزنه و سر یخچال میره..‌
بلند میشم و به قاب عکس روی کانتر نگاه میکنم:

– آرتان خیلی مرد خوبیه نازی… برعکس برادرش…
امیدوارم همیشه کنارهم خوشبخت باشید!

لیوان و پر میکنه و سمتم میگیره:

– ممنونم!

– آرشام خبرداره ازدواج کردی!

با حال بد و استرس میگه:

– نه!

– کاش وقت ازاد شه یکم عقلش اومده باشه سرجاش و دیگه فکر اذیت کردن تو از سرش بیفته!

در باز میشه و من سمت در برمیگردم‌…

با دیدن ارتان لیوان و روی کانتر میزارم و هل شالمو جلو میکشم و با خجالت میگم:

– سلام!

دلی سمتش میره و ارتان میگه:

– سلام..‌معذرت میخوام نمیدونستم مهمون داریم!

سرد میگه و با اخم سمت اتاق میره..‌
حق داره از من خوشش نیاد‌…
دلی عذرخواهی میکنه و سمت اتاق میره‌‌‌.‌‌‌..
ترجیح میدم برم … ارتان حق داره…
یادم نمیره مجبورش کردم نامزد کنیم…
کیف مو برمیدارم و بیرون میرم…

* دل ارام *

وارد اتاق میشم و میبینم کتش و در اورده و مشغول باز کردن دکمه های پیرهنش… سمتش میرم

– ارتان؟

سمتم برمیگرده… یه اخم پررنگ داره که دلم و خالی میکنه:

– چیزی شده؟

جلو میاد.. پیرهنشو در میاره و پرت میکنه روی تخت..در ورودی بسته میشه…متوجه ی رفتن نازی میشم:

– این دختره اینجا چیکارمیکرد؟

– دوستمه خب… اومده بود…

عصبی کف دستش و به پیشونیش می کوبه:

– دوست؟ دوستت؟ نگو دلی… نخندون منو… کدوم دوستی گوه میزنه به زندگی رفیقش؟ همین دوست جنابعالی به من گفت تو خیانت کردی… همین که دوستت گف بسوزونش… همین دوستت گفت بیا نامزد شیم و لهشون کنیم… حالا شده یه دختر خوب و خانوم که تو بهش میگی دوست و تو خونه زندگی منه؟

با بغض نگاش میکنم… حق داره ولی حق داد زدن نه:

– پشیمون بود..‌ ازم بارها باگریه عذرخواهی کرد… من…

– تو هم مثل همیشه ساده و زود باور!

گیج نگاش میکنم‌.. عصبی نفس نفس میزنه…

– من دلم نمیخواد دیگه رنگ اینارم ببینم…نه این نه اون برادر بی شرفشم… چرا باید بیام خونم بببنم اون هست؟ چرا باید از ادامه ارتباطت باهاش بی خبر باشم؟

– داد نزن سر من!

– داد میزنم… داد میزنم چون با این بچه بازی و سادگی گند خورد به همه چی!

بی پلک زدن نگاش میکنم…. باور نمیکنم مرد مقابلم ارتان… ارتان داره تخلیه ی روانی میکنه…

– من بچه بازی کردم؟ من سادم؟

– نیستی؟ تو از کجا میدونی باز با نقشه و ترفند واسه اینکه زهرشو بریزه به من و خودت نیومده سراغت؟

با ترس نفسمو بیرون میدم‌… عصبی قدم میزنه:

– من‌اینو برداشتم بردم توی بیابون خدا اتیشش بزنم… بعد تو باهاش شربت میخوری گپ میزنی؟

اشکم میریزه…دلخور و کلافه میگم:

– بس کن دیگه… ارومم بگی میشنوم… شما برادرا فکر کردید کسی از صداتون میترسه؟

می ایسته… خشکش میزنه… تازه میفهمم گند زدم‌… سرمو زیر می ندازم… جلو میاد… عقب میرم… کمرم که به در میخوره میگه:

– لازمه هر بار یاداوری کنی که به برادر من زیر یه سقف بودی؟

– نه گوش کن من…

– لازمه هربار بگی با جفتمون تجربه همراهی داشتی؟

اشکام میریزه:

– معذرت میخوام…عصبی شدم!

– واسه چی اون روز کذایی وقتی دیدی ارشام حالت عادی نداره رفتی تو خونه؟

ناباور سرم بالا میاد… خیره چشمای سرخ و عصبیش میگم؛

– چی داری میگی؟

– مگه بوی الکل نخورد به بینیت؟ مگه نفهمیدی مست؟

دستام و روی سینش میزارم و با بغض هولشم میده:

– داری مزخرف میگی… برو کنار..زده به سرت… من باید از کجا میدونستم توی خونه کسی نیست و قرارچی بشه؟

چونمو میگیره و بهم ریخته میگه:

– چرا با یه گلدونی چیزی نزدی توی سرش؟ چرا فرار نکردی دلی؟

محکم میزنم توی سینش و داد میزنم:

– چون دست و پاهام بسته بود لعنتی… بس کن بس کن برو عقب!

عقب میره و کلافه موهاش و چنگ میزنه… میخوام از اتاق بیرون برم که میگه:

– اگه همون روز واقعیت و بهم میگفتی… حالا… نه تو یه زن زخم خورده و مریض بودی… نه من یه مرد زمین خورده و نابود که زنش از برادرش کلی خاطره داره!

دستم روی دستگیره خشک میشه… شاید با دیدن نازی همه ی داغش تازه شد اما… گفته بود حالم که خوب بشه اینارو بهم یه روز میگه:

– آره…شاید حق با تو باشه… ولی داریم توی جامعه ای زندگی میکنیم که ته هر اتفاق و فاجعه ای زن گناهکار و مرد جایزالخطا..!

– دل ارام تو..

سمتش برمیگردم و حرفش و قطع میکنم:

– اگه بهت میگفتم از کجا معلوم رفتارت چه طوری بود؟ از کجا معلوم باور میکردی من توی این فاجعه نقشی نداشتم؟ ازکجا معلوم دیگه من و میخواستی!

داد میزنه:

– مگه الان نخواستمت ؟ مگه همین حالا حتی بعد سقط برادر زادم نخواستمت؟

مات نگاش میکنم… چقدر درد داره صداش:

– هه… داشتم عموی بچت میشدم… بعد الان شوهرتم… حالیته چقدر همه چی وارونس؟ حالیته چقدر مسخرس؟

– نزار منم چیزیا و بگم که سعی کردم فراموش کنم ارتان… اونی که پیشنهاد ازدواج داد تو بودی… من همه اینارو گفته بودم…حالا گوشه کنایت چیه؟

– بگو…توهم بگو!

– به اندازه ی کافی شنیدم…دیگه جا ندارم!

در و باز میکنم که میگه؛

– دیگه نمیخوام با نازی در ارتباط باشی..تحت هیچ شرایطی!

– باشه!

بیرون‌میرم و در و می بندم… بغضم میترکه… کی میشه گذشته و ارشام از زندگیم پاکشه!

روی کاناپه نشستم و پاهامو و بغلم کردم…
خیره شدم به یه نقطه ی نامعلوم و حرفهای ارتان تموم روحم و میخوره…

واقعا من میتونستم کاری کنم و نکردم؟ مدام اون روز لعنتی و مرور میکنم…

واقعا چیکار میتونستم بکنم در برابر اون هیولا؟
اشکم و پاک میکنم و سرم و روی زانوهام میزارم‌…
دستی دور تنم می پیچه..‌ عطرشو نفس میکشم…
لبش و به گوشم می چسبونه…
توی خودم جمع میشم:

– معذرت میخوام … تند رفتم عصبی بودم!

– میخوام تنها باشم!

– دلی؟

سرموبلند میکنم و با بغض میگم:

– چیه؟ میدونی روزی چند بار اون روز و تصور میکردم و فکر میکردم چیکار میتونستم بکنم و نکردم؟
میدونی چقدر خودم و قانع کردم که من هر کاری از دستم برمی اومد کردم؟
حالا میای میگی.‌‌.‌.

خم میشه و لبمو می بوسه… محکم بغلم میکنه:

– عصبی بودم عشق آرتان… ببخشید فداتشم!

سرم و روی شونش میزارم و هق میزنم… پیراهنشو چنگ میزنم:

– تا کی قراره سایه ی شوم ارشام و اون زندگی اجباری لحظه هامو تلخ کنه؟

– گاهی آدم میبره دل ارام… گاهی کم میاره… گاهی میزنه به سیم اخر… حق بده به منم!

– مگه اون فیلم کوفتی و ندیدی که بهم میگی با یه چیزی میزدم…

– غلط کردم!

آروم نفس میکشم عطرشو… صورتمو می بوسه:

– پاشو ببرمت بیرون یکم هوا بخوری حالت بهترشه!

خودم و توی آغوشش مچاله میکنم:

– خوابم میاد!

– پاشو تنبل خانوم الان وقت خواب نیست…
همه این روزا مسافرتن تو همش خوابی…هیچ جا هم که عید دیدنی نرفتیم!

– بریم سفر؟

نگام میکنه و موهامو نوازش میکنه:

– ماه عسل؟کجا؟

– بریم کیش!

لبخند میزنه:

– میریم کیش!

حرفی که خیلی وقته توی دلم میگم:

– کلا بریم همونجا زندگی کنیم؟

ناباور نگام میکنه:

– خل شدی؟

– بریم آرتان… از این شهر بریم!

موهامو پشت گوشم میفرسته و میگه:

– از حالا برای دو سال دیگه عزا گرفتی؟ مگه دیگه میتونه آسیبی بهت برسونه؟ مگه جرات شو داره؟ با اون پرونده ی سنگینی که داره!

– من فقط میترسم ارتان!

– نترس… میریم ماه عسل خوش می گذرونیم…بعدم برمی گردیم تو دانشگاتو میری من سرکارمو…
زندگی میکنیم مثل همه ی ادما… خب؟

سرم و باز ناز کج میکنم:

– خب!

میخنده و محکم بغلم میکنه:

– ببخش که داد زدم!

– فراموشش کن!

سرمو روی شونم میزارم و چشمام و میبندم…

عطرشو و نفس میکشم و با امید به فردای بهتر فکر میکنم‌….

۲yearsago

* آرشام *

از زندون که بیرون میام صدای بسته شدن در اهنی توی مغزم می پیچه…

عصبی چشمام و میبندم… بند ساک و توی مشتم مچاله میکنم…
سرم و بالا میگیرم و خیره ی اسمون نفس عمیق میکشم…
نه که از این ازادی و خلاص شدن خوشحال باشم نه… من هیچ انگیزه ای جز دیدن دل ارام ندارم…

جز اینکه برم زل بزنم توی چشماش و بگم برگشتم!
اما این بار نه عاشق… بلکه…
متنفر…
متنفر…
متنفر…

نگاهمو سمت چپ می چرخونم…‌مامان تنهااومده…

اون قدر غریب اون عقب ایستاده و منتظر نگام میکنه که دل نداشتم مچاله میشه…پس بابا هنوز نبخشیده من و…

جلو میرم…اونم سمتم میاد… بغلم میکنه…
ساک و زمین میزارم… تن ضریف و لاغرشو میون دستام می گیرم…

– کنار شقیقه هات سفید شده!

نیشخند میزنم… نگام میکنه:

– موهای منم سفید شد!

– شوهرت هنوز طرفدار پروپاقرص شازدت؟

اشکاش و پاک میکنه:

– بهش حق نمیدی؟

تلخند میزنم و طرف دیگر جاده رو نگاه میکنم:

– چرا خب!

– بیا مامان جان..ماشینتو آوردم واست…
اینم گوشی سیم کارتم انداختم واست… بیا خودت بشین بریم!

سوئیچ وگوشی ازش میگیرم‌ و ساکم رو تو ماشین میزارم ‌…

مسخره است که دلتنگ هیچ کوفتی نیستم اینجا… آره شاید دلم درست توی اون بیمارستان یخ زد و مرد…

نه… شاید خیلی قبل ترش… اون شب که بچم سقط شد و دل ارام از ته دل خوشحال بود…

نه… نه‌.. شاید حتی خیلی قبل تر…

اون روز که خواستم برم بگم واسه من از دل ارام خواستگاری کنید و دیدم مامان با ذوق میگه داریم ارتان دوماد میکنیم‌…

پشت فرمون میشینم… مامان کنارم میشینه…

حرکت میکنم و خیابونا رو از نظر پی گذرونم…

– آرشام جان؟

جان؟ اسم من تنگ دلش جان نداشت… هه…

– بله!؟

– بابات و داییت کارای مهاجرتت و کردن… فقط مونده…

– من حرفی از رفتن زدم؟

با دلهره نگام میکنه…

– اینجا نمیشه ادامه بدی… اذیت میشی!

تلخ میخندم:

– من بیشتر اذیت میکنم!

– نترسون من… پشت من و نلروزن بچه!

جلوی خونه ترمز میزنم…

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.