خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۵

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۵

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

*دل آرام*

اگه بخوام از لحظه ها تلخ و فکرای ناجور توی سرم فاکتور بگیرم گردش خوبی بود.‌‌..
کنار رفیقای ارتان بهم خوش گذشت… آدمای خوبی بودن… سرشون تو کار خودشون بود و زیادی کنجکاوی نمیکردن…
اما چشمای پوریا من و عجیب بهم می ریخت‌…

ناهار و ماهی خوردیم و قرار شد عصر برگردیم تهران… همه دور هم نشسته بودند توی سالن و من مشغول چای ریختن بودم‌…
سینی چای و برمیدارم و برمیگردم که باز با دو جفت چشم وحشی روبه رو میشم… خیلی خودم و کنترل میکنم که جیغ نزنم…

پوریا اما با لحن بامزه ای میگه:

– هوف بابا چرا این جوری میشه… والا بخدا خودم دارم به خودم شک میکنم!

اون قدر جدی و با نمک میگه که ناخوداگاه خندم میگیره…

با ابرو به سینی اشاره میکنه:

– اجازه هست!؟

– بفرمایید!

فنجون چای و برمیداره و سمت کانتر میره تا تلفن همراهش و برداره… میخوام از اشپزخونه بیرون برم که حرفش میخکوبم میکنه:

– یه شماره از آرشام به من میدی دل ارام خانوم؟

سینی و محکم میگیرم که از دستم نیفته:

– ارتان می پیچونه… اما علتش واضح نیست‌… آرشام رفیق من بود…
تنها رفیق مشترک ارشام و ارتان من بودم… کلا ادمیم که با همه اخلاقا جورم‌..‌
یه مدتی به بعد ارشام غیبش زد… نه زنگ نه پیام نه قرار… نه با من نه با هیچ کدوم از رفیقاش…
یه مدت و نبودم ایران البته… یه دو هفته ای میشه برگشتم و با ارتان وبقیه قرار گذاشتم اما ارشام…
انگار اب شده رفته توی زمین!

مخم سوت میکشه… چرا ارتان بهم نگفته بود این لعنتی رفیق فابریک ارشام؟ سمتم میاد…

صدای پروانه رو میشنوم:

– دلی جان چیشدی؟

نگاش میکنم…

– من شماره ای ازش ندارم!

– مگه میشه؟ برادرشوهرت… پسر عموت…میخوام بدونم چرا ارتان داره می پیچونه… یه شماره دادن…

– چرا این قدر مهمه؟

ابروهاش تو هم گره میخوره و میگه:

– دارم‌میگم رفیقم‌بود!

– رفیق؟ رفاقت یک طرفه بوده وگرنه خودش یه خبری بهتون میدادم اگه اهمیت داشتید…درست نمیگم؟

– آرشام و همه میشناختن… ننه باباشم سراغشو نمیگرفتن سراغشون نمیرفت… مدلش بود… حتی اگه از زور دلتنگی میمرد!

نیشخند میزنم:

– آره … میدونم…من شماره ای ندارم ولی!

اینو میگم و از اشپزخونه بیرون میرم‌… و حس میکنم خیلی چیزای دیگه هست که پوریا میدونه و من بی خبرم…
سینی چای و روی میز میزارم و با فکر مشغول میشینم… ارتان کنار گوشم میگه:

– کجایی تو؟

دلخور نگاش میکنم:

– معلوم نبود؟

– این که جلستون در مورد چی بود؟ نه معلوم نبود!

متعجب نگاش میکنم… همه مشغول صحبت هستند… بلند میشم و کلافه بیرون میرم‌…

کنار استخر می ایستم که کنارم حسش میکنم:

– واسه چی اومدی بیرون؟

– همینجوری!

– دلی؟

نگاش میکنم… اونم کلافس:

– چی میگفت پوریا؟

– مهمه مگه؟

کلافه میخنده؛

– عصبانی نکن من و… چرا طلبکاری؟ دارم میپرسم یه ساعت تو اشپزخونه چی میگفت بهت!

گیج میگم:

– شک داری به من؟ نکنه فکر کردم داداشتم من اغفال کردم!

تند میگه:

– چرند نگو عه!

– چرا نگفتی پوریا رفیق ارشامم هست؟

– گفتنش چه کمکی بهت میکرد جز ساختن هزار بهونه واسه استرس؟

عصبی میگم:

– فرقش این بود که اینجا نمی اومدم… تولد کوفتیم نمی رفتم.. جایی نمیرفتم که رفیق اون اشغال باشه!

آروم تر میگه:

– چی میگی تو؟

– نمیخوام راپورت لحظه لحظه زندگی منو یکی باشه به اون بده… میفهمی اینارو؟
کافیه بفهمه با توام… حالم خوبه… کافیه بفهمه یه جایی کنارت از ته دل خندیدم!

اشکم می ریزه…

– میفهمی اینارو؟

– دل ارام… ارشام دو سال حبس داره… میفهمی؟ بعدم پوریا ازش خبری نداره!

با گریه میگم:

– بعد دوسال چی؟این دو سال نمی گذره؟ تموم نمیشه؟ نمیاد بیرون ؟ نمیره سراغ رفیقاش؟

جلو میاد و بازوهامو میگیره:

– پوریا از همه چی بی خبره!

– اما ارشام مثل آب خوردن از زیر زبونش حرف میکشه…
میخوای بری بهش بگی از من و زنم چیزی نگو به داداشم؟

– آروم باش عزیزم… لازم باشه اره میگم..چیزی از من و تو کم نمیشه اون اشغال بی ابرو میشه!

سرم و توی سینش میگیره و توی گوشم میگه:

– من هستم نترس!

– میترسم… خیلی میترسم!

– لااقل قد دو سال و نفس بکش!

هق هق میکنم:

– بریم خونه!

– میریم!

– کاش خدا دیگه چشماشو روم نبنده ارتان!

پیشونیم و می بوسه:

– نمی بنده عشقم!

صدای نیما رو که میشنویم فاصله میگیرم:

– یعنی الحق که تازه عروس و دومادید…هی دنبال جا میگردیدا!

سرم و زیر می ندازم و ارتان میخنده:

– مرگ!

نیما میخنده:

– بیایید کم کم جمع کنید برگردیم… !

– برو اومدیم!

– فرصت…فرصت… فرصت طلب!

میخنده و میره… ارتان نگام میکنه:

– بهتری؟

– خوبم…فقط بریم!

باشه ای میگه و بعد از جمع کردن وسایلا همه سوار ماشینا میشینم و راه می افتیم…

به صندلی تکیه میدم و چشم می بندم ارتان موزیک و کم میکنه و پشت دست شو روی گونم میکشه…

دستشو میگیرم بین دستامو فشار میدم … چشمام رو مبیندم و تو دلم خداروشکر میکنم که بازم تونستم کنارش باشم ؛ که گرمی دستاشو حس کنم … که لذت ببرم از بودنش …

چشمامو باز میکنم و زل میزنم بهش که میخنده :

_ چیزی شده ؟

_ نچ دوست دارم نگاهت کنم

_ الان من دارم رانندگی میکنم حساب نیست

_ چی حساب نیست ؟

_ اینکه تو منو میبینی من نمیتونم نگاهت کنم

بلند میخندم که میگه :

_ حالا بزار برسیم خونه قشنگ نگاهت میکنم ؛ البته جز نگاه کردن کارای بهتری هم وجود داره ها

با مشت میزنم به بازوش:

_ خیلی پروویی آرتان اصلا نگاهت نمیکنم …

و رومو برمیگردونم سمت شیشه…

_ عه چرا قهر میکنی؟ به من چه تو منحرفی ؟ منظورم این بود که پیش هم بشینیم ؛ حرف بزنیم ؛ قهوه ای چیزی بخوریم …

چپ چپ نگاهش میکنم :

_ آره جون خودت …

صدای خنده های از ته دلشو که میشنوم دلم ضعف میره براش …

کنار فروشگاه نگه میداره :

_ بیا بریم یکم خرت و پرت بخریم برای همون کارا خوبی که میخوایم تو خونه بکنیم…

میخندم و پیاده میشم …
وسایلی که برای خونه احتیاج داریم میخریم و دست آرتان و میگیرم و سمت خوراکی ها میکشم :

_ بیا که من عاشق این قسمته خریدم …

_ ورشکستم نکنی حالا

چند تا چیپس و پفک توی سبد میزارم … چشمم به پاستیلا میخوره و چند تا هم پاستیل برمیدارم …
سمت لواشکا میرم و همینجور که نگاهشون میکنم از هر نوعش یکی تو سبد میزارم که متوجه آرتان میشم که با اخم نگاهم میکنه :

_ چیشده ؟

_ چخبره این همه لواشک ؟ نمیگی فشارت میافته ؟

به نگرانیش لبخند میزنم :

_ قول میدم کم کم بخورم دیگه …

_ من تو رو میشناسم ؛ تو اینا رو از منم بیشتر دوست داری باید قایمشون کنم خودم کم کم بهت بدم

_ مگه بچه دو سالم ؟

_ نچ بچه ی ۲۴ ساله ای

میخندیم و ارتان میره تا خریدارو حساب کنه و من به سمت ماشین میرم …
تو ماشین میشینم گوشیم زنگ میخوره … شماره رو نمیشناسم :

_ بله بفرمایید ؟

_ سلام دلارام نازگلم خوبی؟

خیلی وقته که سعی میکنم رابطه ای باهاش نداشته باشم ؛ معمولی جواب میدم :

_ ممنون تو خوبی ؟

_ مرسی آرتان خوبه ؟

_ خوبه مرسی ؛ جانم ؟

_ راستش … راستش یه خواستگاری برام اومده … شرایطش خوبه منم ازش بدم نمیاد … میخوام آرشام و فراموش کنم … خواستم مثل قدیما حرف بزنیم ؛ مزاحمت شدم؟

از ته قلبم براش خوشحال میشم ‌..

_ بسلامتی خوب کاری میکنی … نه فقط الان جاییم نمیتونم صحبت کنم ؛ بعدا حرف بزنیم

آرتان و میبینم که از فروشگاه بیرون میاد …

_ مرسی که انقدر خوبی دلارام…

_ امیدوارم زندگیت درست شه فعلا خداحافظ

_ خدافظ عزیزم

آرتان تو ماشین میشینه و گوشیمو تو کیفم میزارم…

به خونه که میرسیم لباسامو عوض میکنم و سمتم حموم میرم:

– آرتان من میرم یه دوش بگیرم!

– برو زندگی!

لبخند میزنم و وارد حموم میشم…دوش مختصری میگیرم و تاب و شلوار قرمز رنگی میپوشم… بیرون که میام آرتان مشغول درست کردن قهوس‌…

– عافیت باشه !

– مرسی عشقم!

تلفن همراهم که باز زنگ میخوره ارتان سمت حموم میره:

– این قهوه رو بریز توی فنجونا منم یه دوش بگیرم بیام!

باشه ای میگم و گوشیمو از کیفم بیرون میارم…با دیدن شماره ی مامانم لبخند میزنم و جواب میدم:

– سلام مامان!

– سلام دختر خوشگلم…خوبی؟ خوش میگذره؟

– همه چی خوبه… برگشتیم خونه یه ساعتی میشه!

قهوه ها رو توی فنجون میریزم که میپرسه:

– جدی ؟ خوش گذشت مامانی؟

– عالی… بابا خوبه؟

– باباتم خوبه… آرتان چطوره؟

فنجونارو روی کانترمیزارم و میگم:

– خوبه رفته دوش بگیره… اینجا نمیایید؟

– نه شما بیایید… شام درست میکنم… به عموتم گفتم!

لبخندمیزنم و فکر میکنم اگه ارشام بود باید الان میگفتم ببینم ارشام چی میگه …ولی الان با خیال راحت میگم:

– اگه ارتان خسته نبود میاییم!

– منتظرم عزیزم!

خداحافظی میکنم و گوشی و که قطع میکنم ارتان هم همونطور که موهاش و خشک میکنه سمتم میاد:

– من خسته نباشم کجا میریم؟

– خونه ی مامانم!

پشت کانتر میشینه‌…منم میشینم:

– یکم استراحت میکنیم شب میریم!

کمی از قهوه رو میخوره و اروم میگه:

– آرومی الان؟

– بخاطر قضیه پوریا میگی؟

– آره!

لبخند تلخی میزنم و سر ب زیر میگم:

– نمیدونم دلیل این همه دلشورم چیه‌.. ولی میدونم بیخود نگران نیستم!

– پوریا با من… میرم بهش میگم با هم اختلاف داریم… میگم هیچی از ما نگه دو سال دیگ ب ارشام… خوبه؟

– نگرانی من تمومی نداره ارتان… بهم حق بده… میترسم… من از اینکه به پوریا واقعیتی و بگی هم ترسی ندارم‌.. چون اونکه باعث این فاجعه و بی ابرویی بوده من نیستم ولی…

– ولی چی؟

فنجون و روی کانتر میزارم و میگم:

– بدجوری دم از رفاقت میزد… از حرفاش معلوم بود ارشام واسش مهمه!

– پوریا ادم رفیق بازی… همه ی رفقاش واسش مهمن!

– مطمئنی بین تو و ارشام… ارشام و انتخاب نمیکنه؟ پدر و مادر من… پدر و مادرت تو ادرس خونمون و بهش نمیدن… ولی پوریا میتونه همه ی اطلاعات و بده!

کلافه نفس شو فوت میکنم… پیداست نگران شده… اما میگه:

– ارشام اگه قرار باشه بیاد سر وقت ما هر جور مونده پیدا میکنه آدرس و… زوم نکن رو پوریا!

– باشه… قهوه میخوری باز؟

لبخند میزنه:

– نه بریم یکم استراحت!

هر دو وارد اتاق میشیم و روی تخت دراز میکشیم… بغلم میکنه این بار.‌.. تنم کمتر می لرزه… کمتر حالم بد میشه… منم این بار جواب بوسشو میدم:

– داره حالت بهترمیشه!

– اهوم… پیش تو همه چی ممکنه!

– فردا باید بری پیش پرهام!

– چشم!

محکم تر بغلم میکنه… کاش میون این همه خوشبختی صاعقه نزنه… کاش ترس من از چشمای پوریا و حضور ارشام بی دلیل باشه… کاش ارشام واسه همیشه محو بشه از زندگیم…

ارتان اروم به خواب رفته‌.. چشمام و می بندم و سعی میکنم بخوابم و به هیچ اتفاق بدی فکر نکنم!

شب وقتی به خونه ی مامان میرسیم با همه روبوسی میکنم و عمو پیشونیم و میبوسه و خداروشکر میکنه… داخل اشپزخونه میرم و کنار زن عمو میشینم و کمکش مشغول خوردن کردن سالاد میشم‌… مامان زیر غذارو خاموش میکنه و سمتم میاد:

– همه چی خوبه؟

– خوبه مامان!

زن عمو و نگاه میکنم..حس میکنم سرحال نیست نگران میپرسم:

– زن عمو خوبی؟

لبخند زورکی میزنه اما فکرش مشغول”

– اره عزیز خوبم!

– آخه به نظر بهم ریخته ای!

بی مقدمه میگه:

– دیروز ملاقات بودم واسه اونه!

خشکم میزنه… اما سعی میکنم اروم باشم:

– چیزی شده؟

– نه نه… نگران نشو… نگران ایندشم!

صدامم مثل دستام می لرزه..‌ چاقو و ازم میگیره:

– اروم باش عزیزم… فراموش کن!

مامان کنارم میشینه:

– چیشد دلی؟

اروم میگم:

– ازدواجمون و فهمیده؟

زن عمو میگه:

– نه نترس!

اما میترسم… با همه ی وجودم میترسم!

– زن عمو… چیزی شده؟ چیزی گفته آرشام؟

نگام میکنه:

– نه دلی جان… من فقط میترسم دو سال دیگه که ازاد شد باز دردسر درست کنه و شرمنده ی تو شم همین!

ته دلم خالی میشه… خالیه خالی‌..

– مگه نگفتید میره آلمان؟

– میره… میفرستمش… به هرضرب و زوری شده!

میز شام و که می چینیم همه مشغول صرف غذا میشن اما فکر من مشغول هیولایی به اسم ارشام… میگم هیولا چون ادمی که از هیچ چیز و هیچکس نمیترسه هیولاس‌… آدمی که هیچی واسه از دست دادن نداره هیولاس… آدمی که هیچی واسش مهم نیست جز غرورش هیولاست…آرتان کنار گوشم میگه:

– عزیزم بابا با شماست!

گیج سرم و بلند میکنم و به عمو نگاه میکنم:

– جونم عمو؟ ببخشید فکرم مشغول بود!

– پرسیدم خوبی همه چی خوبه؟ از پسر من راضی ای؟

لبخند میزنم:

– پسرت ماهه عمو… حیف شد بخدا!

زن عمو با اخم ساختگی میگه:

– عه دل ارام!

میخندم و ارتان با بدجنسی میگه:

– عاشق این درک و شعورشم!

همه می خندن… با مشت به بازوش میزنم… تیکه مرغ و توی بشقابم میزاره:

– بخور فکر بد نکن!

لبخند میزنم و سعی میکنم لحظه ها رو از الان به خودم زهر نکنم…

– چشم!

بعد از صرف غذا و کلی گپ زدن و خندیدن بابا میگه:

– هنوز دکتر میری دل ارام؟

– بله بابا میرم پیش پرهام!

– خداروشکر که روبه راهی!

آرتان گلوش و صاف میکنه و میگه:

– یکم دیگه روبه راه شه خونوادمون و از این یکنواختی میارم بیرون!

همه میخندن من اما گیج نگاش میکنم؛

– چه جوری یعنی؟

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.