خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۲

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۲

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

تقه ای به در میزنم و با وارد شدنم پرهام سرش رو از روی پرونده‌های روبروش بلند میکنه :

_ سلام خوش اومدی

سلام میکنم و رو صندلی میشینم …
روی صندلی مقابلم قرار میگیره :

_ خب چخبر حالت خوبه ؟

_ سعی میکنم خوب باشم خودت خوبی؟

_ آره مرسی . چیکار میکنی با زندگی متاهلی ؟

لبخند میزنم :

_ همه چیش خوبه … من عاشقشم ؛ دوسش دارم اما فقط ….

سرمو زیر میندازم که میگه :

_ اونم با کمک هم حل میکنیم …

_ میدونی ؟ میترسم از دستش بدم ؛ اونم مرده اونم دلش میخواد پیش زنش باشه اما بخاطر حال من ازم دوری میکنه …
میترسم سرد شه…

_ آرتان عاقله ؛ درک داره ؛ مطمئنا همچین چیزی نمیشه…
درمانتم که از امروز شروع میکنیم …

_ باشه

_ خب اول بگو تا چه حدی ازش دوری و میکنی و از رابطتتون بگو …

ازش خجالت میکشم ؛ سرم و میندازم پایین که میگه :

_ من دکترتم و قراره با کمک هم مشکلتو حل کنیم پس راحت باش …

نفس عمیقی میکشم تا به خودم مسلط باشم :

_ در حدی که شبی که عقد کردیم و رفتیم خونمون هم وقتی حال و ترسمو دید رفت تو اتاق دیگه خوابید …
در حدی که میترسم تو خونه به خودم برسم که نکنه بیاد سمتم…
با اینکه میدونم قول داده و نمیاد اما باز ترس دارم …
همه چی رو باهاش دوست دارم اما تا وقتی نزدیکم نشه …

_ حتی امتحانشم نکردی که بخوای بزاری بیاد سمتت؟

_ حتی از فکرشم بدنم یخ میکنه …

_ خب ببین من میخوام کم کم بریم جلو همه چی از کم شروع میشه …

به تک تک حرفاش گوش میدم…
همه چی رو کامل توضیح میده اما میترسم نتونم
میترسم از همین کم کم پیش رفتن هم کم بیارم و نتونم یا نشم اون دلارامی که باید باشم…

حرفاش تموم میشه و نگاهم میکنه :

_ میترسم نتونم

_ نتونم نداریم تلقین نکن مطمنم تو میتونی ؛ دختر قویی هستی پس از پسش برمیای…
حالا هم پاشو شازده دوماد رو صدا کن که باهاش صحبت کنم…

میخندم و ازش تشکر میکنم …
از اتاق بیرون میرم و به آرتان اشاره میکنم بره تو …

رو صندلی میشینم و به حرفا پرهام فکر میکنم…
گفته بود باید کم کم نزدیکم شه …
باید دستام و بگیره …
باید بغلم کنه و من تحمل کنم …

چقدر دلم میخواد زودتر حالم خوب بشه …
که زندگیمون بشه مثل همون موقعی که نامزد بودیم و ازش میگفتیم …

نمیدونم چقدر و چند دیقه س دارم فکر میکنم که با صدای باز شدن در به خودم میام…

حس میکنم کلافس اما نگاهمو که رو خودش میبینه میخنده و سمتم میاد …

_ خب پاشو که بریم خرید …

_ کجا بریم حالا ؟

_ همونجا که قبلا لباس نامزدیمونو خریدیم …

سرمو پایین میندازم و به رو خودم نمیارم و دنبالش راه میافتم…

در ماشین و میبندم و میگم :

_ پرهام چی گفت بهت ؟

_ کارایی که باید بکنم و اینا . حالا فعلا این چیزا رو ول کن بعدا راجبش حرف میزنیم ؛ اخماتم باز کن ببینم

لبخند میزنم که ضبط و روشن میکنه …

سکوت میکنم اونم انگار حال حرف زدن نداره …
با توقف ماشین اطرافو نگاه میکنم که میگه :

_ میرم بستنی بخرم

و پیاده میشه … وقتی ازم نپرسید چی دوست دارم این یعنی یادشه …
یعنی انقدر حواسش بهم هست که کوچیکترین چیزا رو یادش مونده …

با انگشت به شیشه میزنه که با ترس به خودم میام …
شیشه رو پایین میکشم که میگه :

_ببخشید حواست نبود ؛ این بستنیا رو بگیر

بستنی ها رو میگیرم و سوار میشه …

_ فالوده واسه توعه ؛ میوه ای واسه من
اما از اونجا که میدونم شکمویی میوه ای بیشتر خریدم از اونم بخوری

میخندم و خداروشکر میکنم به خاطر همه خوب بودنای آرتان و اینکه پیشمه …

با کلی شیطونی کردن آرتان بستنی ها رو میخوریم و ارتان جلو یه پاساژ منو پیاده میکنه تا بره ماشین رو پارک کنه …

جلو پاساژ صبر میکنم تا بیاد …
با رسیدنش دستمو میگیره و سمت پاساژ راه میافته ..‌.
خیلی تحمل میکنم که دستمو نکشم‌…
سعی میکنم خودمو بزنم به بیخیالی اما کلافم …

نیم ساعت از‌گشتنمون میگذره که تو پاساژ چشمم به یه لباس پشت ویترین میافته…
یه لباس بلند زرشکی …
آرتانم تاییدش میکنه میرم برای پرو …

لباسو میپوشم و آرتان رو صدا میزنم
برق چشماش رو که میبینم لبخند میزنم

_ ماه شدی دلارام

_ میدونم

خنده ش رو جمع میکنه و در اتاق پرو رو میبنده…
از اتاق بیرون میرم و لباس رو میدم تا آرتان حساب کنه که چشمم به کیف و کفش های ست کنار مغازه میخوره…
آرتان که نگاهمو میبینه کنار گوشم میگه :

_ قشنگه بخر

یه کفش پاشنه دار مشکی با کیف ستش انتخاب میکنم و بعد از حستب کردن از مغازه بیرون میایم …

دلم میخواد مثل قبلنا بوسش کنم و ازش تشکر کنم اما به یه دستت درد نکنه اکتفا میکنم …

_ دو تا مغازه بالاتر مغازه دوستمه بریم منم لباس بخرم

وارد مغازه میشیم و احوالپرسی میکنن :

_ خوشومدی داداش چی مد نظرته ؟

آرتان به من نگاه میکنه که من جاش جواب میدم :

_ یه کت تک اسپرت زرشکی با پیرهن و شلوار مشکی و یک کروات زرشکی

چشمی میگه و چند تا کت بهمون میده و ارتان پرو میکنه …
یکی از کت ها جذب تنشه و خیلی خوشم میاد خودشم انگار میپسنده :

_ داداش همینا رو برمیداریم

_ قابلی نداره …

بعد از کلی چونه ارتان بهش پول میده و سوار ماشین میشیم
انقدر خستم که تو ماشین خوابم میبره …

با صدای ارتان چشامو باز میکنم و پیاده میشم :

_ هنوز وقت هست نیم ساعت بخواب بعد پاشو کاراتو بکن

انقدر خستم که باشه ای میگم و با همون لباسا روی تخت میخوابم …

با صدا آرتان از جا پامیشم:

_ تنبل خانوم بسه خواب

چشامو میمالم :

_تنبل خودتی

میخنده :

یعنی از زبون کم نمیاریا

همینجور که به سمت حمام میرم براش زبون درمیارم …

حوله رو دور تنم میپیچم و جلو میز توالت میشینم
سشوار رو برمیدارم که با داخل شدن آرتان به سر و وضعم نگاه میکنم و سرم و پایین میندازم…

میاد جلو و سشوار رو ازم میگیره …

_ من عاشق موهاتم دلارام

لبخند میزنم و موهام رو سشوار میکشه…
حسم و نمیتونم درک کنم…
یه چیز معلق بین خوب و بد …

موهام که خشک میشه سشوار رو میزاره رو میز :

_ اماده شو منم برم لباسامو بپوشم

_باشه عزیزم

_راستی

_ جانم؟

_ باز رژ قرمز نزنیا کم ارایش کن همینجوریش خوشگل هستی …

با خنده نگاهش میکنم که بیرون میره و در و میبنده ‌‌..‌
چقدر باید ازش ممنون باشم که منو درک میکنه …

آرایش ملایمی میکنم و موهام رو بالای سرم میبندم لباسام رو میپوشم و از اتاق بیرون میرم…
از پشت آرتان و میبینم که رو مبل نشسته و مشغول ور رفتن با کرواتشه …
روبه روش وایمیسم و کروات رو براش درست میکنم …

سرمو بالا میارم که نگاه خیره ش رو میبینم …

_ مثل ماه شدی دلارام …

یک آن که به خودم میام توی بغلشم …
حالم بد میشه … نفسم میگیره …
تموم بدنم گر میگیره.. مینالم :

_ آرتان …

_ هیس میدونم دلی اما دلتنگتم … حرفا پرهامو فراموش نکن …

اشک تو چشام جمع میشه اما خودمو کنترل میکنم…
چند دیقه که میگذره روی مبل میزارتم :

_ میرم ماشین رو بزارم بیرون زود بیا عزیزم

اما پاهام دیگه جون وایسادن نداره …
آرتان بیرون میره و سر یخچال میرم و اب سرد و یه نفس سر میکشم …
همه سعیمو میکنم آروم باشم …
کیفمو برمیدارم و بیرون میرم ؛ جلو در سوار ماشین میشم:

_خوبی؟

_ اوهوم

_پس‌ چرا نگاهم نمیکنی؟

سرمو بالا میارم :

_نگاهت کردم خوبه؟ بریم دیر شد

راه میافته و به این فکر میکنم تا کی میخام عشق زندگیم رو عذاب بدم ‌…
تا کی میخوام اذیتش کنم؛سرمو به شیشه ماشین تکیه میدم و چشمام رو میبندم تا برسیم …

همراه آرتان که به خونه ی نیما میریم با نیما و خانومش پروانه دست میدم و سلام و احوال پرسی میکنم… تولدشو تبریک میگم… پروانه دستمو می گیره:

– خانوم به این خوشگلی داشتی نشون ما ندادی آرتان؟ خسیس خان لااقل عروسی می گرفتی!

لبخند میزنم… سخت و مصنوعی..کی از حال و روز ما خبر داره؟ نیما به بازوی آرتان میزنه:

– این از اول خسیس بود..بیایید بچه ها منتظرن!

همراهشون به سالن پذیرایی میریم… آپارتمان شیک و قشنگیه… بیشتر دکوراسیونش سفیده… به جمع که میرسم دو تامرد و یه خانم از جا بلند میشن… جلو میرم و با دختر مقابلم که با لبخند مهربونی نگام میکنه دست میدم… پروانه میگه:

– ایشون رویا جون… همسر آقا پیمان!

برمیگردم به پیمان که حالا از آغوش ارتان بیرون میاد نگاه میکنم… مرد حدودا سی ساله ای قد متوسط داره و چهره ی معمولی…

– رویا جان ایشونم دل ارام همسر آرتان که همیشه تعریفشون بود!

رویا لبخند مهربونی میزنه.. دختر ریز نقش و با نمکی…

– از آشنایی باهات خوشبختم دل ارام جان!

پروانه ادامه میده:

– این آقا هم برادر من آقا پوریا… !

سلام میکنم و اونا همه به گرمی جوابم و میدن‌..
اما چشما و جذبه ی پوریا من و بدجور یاد آرشام می ندازه…

پیمان صدای موزیک و کم تر میکنه و پروانه میگه:

– برو بالا عزیزم کیف و مانتوتو بزار راحت باش!

ممنونی میگم و نگاهی به ارتان می ندازم… کتش و از تنش در میاره و سمتم میگیره..

لبخند میزنه:

– برو زود بیا!

کتش و میگیرم و پله های مارپیچ و بالا میرم…

جمع خودمونی و خاکی فکر میکردم شلوغ تر از این حرفا باشه..

مانتومودر میارم و رژمو تمدید میکنم…

صدای تولد تولد خوندن همگی میاد..
پایین که میرم کنار ارتان میشینم…
همراهیشون میکنم و دست میزنم که بلاخره پروانه کیک و میاره‌..‌

کیک و که جلوی نیما میزاره همه با هم‌ با خنده میگیم:

– یک … دو … سه!

نیما شمعارو فوت میکنه …همه دست میزنیم…

ولی با حرکت ارتان همه خشک میشیم… صورت نیمارو توی کیک میزنه و همه میخندن…

نیما چشماش و پاک میکنه:

– ای تو روحت دیوث!

کف دستشو به باقی مونده ی کیکا میزنه و توی صورت ارتان میماله…

با خنده به دیوونه بازباشون نگاه میکنم

پروانه رو نگاه میکنم که از خنده ریسه میره…

نیما میگه:

– چی بخورن اینا؟

پروانه با خنده میگه:

– کیک گرفتم یه دونه دیگه..توبیا برو صورتت بشور!

– از قبل برنامه‌چیدید؟

پیمان ‌میگه:

– نه دوستای‌خل و چلتو میشناسه!

نیما انگشت شو به کیک روی صورتش میزنه و به زور توی دهن ارتان میکنه…

ارتان میخنده و نیما بلند میشه تا صورتش و بشوره…

پوریا سمت اشپزخونه میره که پروانه میگه:

– پوریا داداش کیک و بیار قربون دستت!

ارتانم بلند میشه تا صورتش و بشوره…

دست رویا روی دستم میشینه:

– چند وقته ازدواج کردید دل ارام جان؟ من هر لحظه منتظر کارسی عروسی این ارتان بودم…
از دوره ی نامزدی تون یک سالی می گذره درسته؟

دستام یخ میزنه… چی باید بگم؟
چی میتونم بگم؟ بگم من زن برادرش شدم؟
بگم یک سال توی زندان ارشام زجر کشیدم و نشد به ارتان برسم؟
ارتان که میرسه نفس سنگین مو بیرون میدم…

با شوخی به رویا میگه:

– چی پچ پچ میکنی در گوش زن من؟

– دارم میگم زودتر نی نی بیار خودم دکترت میشم!

– یه جوری بلاخره باید بگی دکتری ندید پدید؟

هر دو می خندن و رویا جدی میگه:

– آرتان جدا از شوخی چرا این قدر بی سر و صدا ازدواج کردید؟

پوریا کیک و روی میز میزاره و میگه:

– یه مشت مفت خور و به اسم مهمون جمع میکرد چند میلیون غذا و میوه میریخت تو شکمشون که اخرش برسن پشتش بگن غذاش فلان بود تالارش فلان بود زنش …

نگام میکنه… تنم می لرزه..‌چرا چشماش من و یاد ارشام می اندازه؟

– البته ببخشیدا… مثال میزنم… زنش بهمان بود؟

رویا موی فر شدش پشت گوش میزنه:

– وا چه حرفا میزنیا… ماها دلمون به همین مراسما خوش دیگه!

ارتان خون سرد میگه:

– راستش موقعیتش نبود…تصمیم گرفتیم به جاش بریم ماه عسل!

پوریا روی مبل لم میده و سیگار روشن میکنه:

– کجا به سلامتی؟ کی میرید؟

– هرجا دلی بخواد… امشب که اگه بریم لواسون فردارو نمیرسیم…اخر هفته میریم!

نیما همون طور که صورتش و با دستمال خشک میکنه کنار پوریا میشینه:

– برید همون المان … پیش برادرت… مگه نگفتی رفته؟

خشک میشم…نگام روی صورت ارتان مات میمونه.. پوریا دود سیگار و از دهن و بینیش بیرون میده:

– ارشام رفت از ایران؟

اینا ارشامم می شناسن؟ کاش نگن …کاش ادامه ندن… نیما رو به پیمان میگه:

– دو دقیقه از اون گوشی بی صاحاب بیا بیرون .. بگیر کیک و قسمت کن!

– بابا این شاخای اینستا دل و دماغ نمیزارن از بس مزخرفن!

رویا دلخور میگه:

– مزخرفن و همش تماشاشون میکنی؟

و من خداروشکر میکنم که بحث عوض شده..پوریا اما بی خیال نمیشه:

– کدوم شهر رفت ارتان؟ مگه نمایشگاه ماشین نداشت اینجا؟

ارتان کلافه لیوان شربت و سر میکشه‌… چرا واقعیت و نگفته… چرا نگفته زندان؟ واسه ابروی خودش یا اون؟

– شهر دوسلدورف نمایشگاه دست یکی از رفیقاش… همیشه که نرفته برمیگرده!

انگار یکی سیخ داغ توی قلبم فرو میکنه
سعی میکنم خون سرد باشم و به برگشتن ارشام فکر نکنم…
اگه یه روزی توی این شرایط ببینمش نمیدونم چه بلایی سرم میاد و چه بلایی سرم میاره‌….

پیمان کیکا رو توی بشقابا میزاره و پخش میکنه بینمون… بشقاب که می گیرم ارتان میگه:

– چند سالت شد خبرت نیما؟

– ۳۲ پیر شدم رفت جان تو!

پروانه می خنده:

– پیر شدی و هنوز زیر بار پدر شدن نمیری؟

و فکر میکنم همه ی زن و شوهرا بین هم مشکل و دلخوری دارن…اما من و ارتان دلمون نمیخواد توی جمع مشکلات و بگیم… لااقل من اینطور فکر میکنم …

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

 رمان شاه صنم

۵٫۰ ۰۱  رمان شاه صنم زمان پارت گذاری رمان فوق تا اطلاع ثانویه هر روز …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.