خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 11

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 11

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت 11
5 (100%) 1 vote

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

پوریا عصبی جلو میاد و پریا ناباور نگام میکنه:

– آرشام چی میگه پوریا؟

پوریا کلافه نفسش و فوت میکنه:

– بهتره دیگه اینجا نیای!

بی حوصله روی مبل لم میدم و پامو روی پام می ندازم… سیگارمو روشن میکنم و پری گیج میپرسه:

– واسه…واسه چی؟

پوریا جدی میگه:

– چون داداشت میگه!

– مگه خودم عقل و اراده ندارم؟

صدای پوریا بالا میره؛

– نه نداری… داشتی این همه سال عنتر این چلغوز نمیشدی!

پریا با بغض جلو میاد:

-ارشام چی شده؟

پوریا شونه شو میکشه:

– من دارم بهت میگم دیگه… میگم فراموشش کن رابطتم قطع کن!

– من نباید بدونم چرا؟

کلافه میگم:

– ااااه بس دیگه‌… هی اون یه چیزی میگه تو یه چرتی جواب میدی… مشکل اینجاست داداشت فهمیده من چه بی ناموسیم حله؟

پریا کنارم میشینه… پوریا کلافه موهاش و چنگ میزنه… صدای پریا می لرزه:

– نقشه کشیدید واسه دلم؟

نگاش میکنم:

– من و اونجوری تصور کردی که قلبت خواسته پری… ولی من شباهتی به ساخته ی ذهن تو ندارم‌… ول کن منو!

– تو مرد محکم هستی..‌ مغروری… خودساخته ای… جنم داری… باعرضه ای…

پوریا سعی میکنه اروم باشه؛

– پری بریم خونه!

– من تا نفهمم چرا نباید دیگه ارشام و ببینم هیجا نمیام!

– من واست میگم پاشو!

پوریا رو نگاه میکنم…

– برو یه دقیقه تو اتاق حرف میزنم باهاش!

عصبی سمت اتاق میره… پری نگام میکنه:

– تو از یه دختر چی میخوای که من ندارم؟

– تو همه چی داری پری… من ادم ازدواج نیستم!

اشکش میریزه:

– مگه من حرفی از ازدواج زدم؟ تو هیچ وقت من و حتی به عنوان دوست هم قبول نکردی!

تلخند میزنم:

– چون تو لیاقتت از دوست دختر بودن بیشتر بود… تو خواهر رفیقم بودی بچه!

– کسی دیگه رو دوست داری ارشام؟

چشمام و با درد می بندم … بی رحمانه تیر خلاص و میزنم:

– داشتم… ازدواج کردم‌… طلاق گرفت!

– داری مزخرف میگی!

– شناسنامم توی کشو اتاق‌… میتونی ببینی!

– با کی؟کی؟ چه جوری که هیچکس نفهمید؟

ته مونده ی امید شو ناامید میکنم:

– دو سال پیش… زنم الان زن داداشمه!

– ارشام مسخره کردی؟

نگاش میکنم:

– یه روز اومد خونه ی مامانم تا بهش سر بزنه… واسش سوپ اورده بود..‌ اون روز مامانم رفته بود بیمارستان تا گچ پاشو باز کنه… من تنها تو خونه بودم اما نگفتم بهش!!

اشکاش میریزه… تنم گر میگیره:

– رفت طبقه ی بالا پیش مامانم… دنبالش رفتم… در اتاق و بستم و بعدش…

با مشت میزنه روی بازوم؛

– بسه… بسه … نگو!

– من عاشقش بودم… اما خانوادم واسه ارتان رفتن خواستگاری..‌ ارتان و دلی میمردن واسه هم… اما جداشون کردم!

داد میزنه:

– دروغه… مزخرف… چرند!

– خیلی دست و پازد..‌ داد زد..‌ اما من کارمو کردم و اون و واسه خودم کردم!

میزنه… پشت هم.‌. پوریا بیرون میاد و پری و توی آغوشش میگیره

– لعنت بهت ارشام!

پری زار میزنه… بلند میشم:

– حالا دیگه راحت میره… لازم بود!

سمت تراس میرم… پری سمتم میاد… پشت هم توی کمرم می کوبه:

– دروغه… بگو دروغه… بگو این همه سال بازی نخوردم… بگو این همه سال عاشق یه متجاوز بی رحم نبودم!

سمتش برمیگردم… پوریا سعی میکنه از من جداش کنم اما نمیشه… این دختر شکسته… مچ دستاشو میگیرم:

– اروم دختر خوب… اروم…!

– چرا این‌ قدر بدی… چرا این قدر نامردی؟به نامزد برادرت رحم نکردی؟ چه جوری باورم کنم؟ چه جوری دل بکنم؟

– پری.. من تو جهنمم بدترش نکن…!

با زانو روی زمین‌می افته‌.‌‌‌.. وارد تراس میشه‌… میشنوم که میره و در و میکوبه..‌ پوریا جلو میاد:

– کشتیش!

– وقتی دیگه اون قدر بهم بی اعتماد شدی که میترسی خواهرت سمتم بیاد و تنها باهام باشه و…

– ببند اون دهن بی چاکتو… من اگه حرفی زدم واسه اینکه این عشق نتیجه ای نداره… حتی اگه دو طرفه شه!

نگاش میکنم

– تا ابد دختری تو قلبم نمیاد!

– قلب؟ از داشته هات بگو داداش!

نیشخند میزنم:

– داشته هام؟ کینه… عقده‌.. غرور… بی حسی… نفرت… بگم بازم؟

– هم خودت و نابود کردی هم…

عصبی میگم:

– من نه قولی ب پری دادم نه قراری داشتم!

نگام میکنه… خیره و کلافه… جلو میاد و با سرزنش میگه:

– تاوان عشقی که دل ارام بهت نداشت و دخترای دیگه باید پس بدن؟

سیگارمو پایین پرت میکنم و دودش و توی صورتش فوت میکنه:

– این قدر کوته فکری که فکر کردی دارم عقده مو سر خواهر تو خالی میکنم؟

منفجر میشه:

– د لعنتی.. لامصب … نامرد بی وجدان… پری ۵ سال میمیره واست…قبول که به احترام من نرفتی سمتش… ولی چرا یه بار…یه بار مثل ادم بهش نگفتی عاشق دختر عموتی؟چرا سه سال غیبت زد و یه ندا به من ندادی بهش بگم نیستی؟میدونی اون سه سال چی کشید؟ فهمیدی؟

– داد نزن پوریا!

محکم میزنه تخته ی سینم… کمرم به دیوار میخوره… چشمام و می بندم:

– هی میخوام ملاحظه ی حال و روزت و بکنم… هی میخوام از در رفاقت وارد شم و معرفت خرج کنم… ولی یه چیزی توی تو مرده آرشام!

نگاش میکنم… میزنه توی سینم؛

– انسانیت… انسانیت تو وجودت مرده… شاید همون روز تو اون اتاق خونتون!

فقط نگاش میکنم؛

– بهش قول ندادی… باهاش قرار نذاشتی… اما همه ی این سالا سکوت کردی… دو سال تموم دنبالت گشتیم و ارتان فقط گفت خارج از کشوری… اونجا بود که پریا شکست اما دم نزد… میشناسیش که؟ به روش نمیاره… فقط گفت لیاقت یه خداحافظیم نداشتم؟

منم بلندتر میگم:

– نشد لاکردار.. کل زندگیم ریخته بود بهم… یک سال که درگیر ازدواج بودم شماها خارج از کشور بودید… بعدم که‌اومدید من افتادم زندون… توی حبس ادم اسمشم یادش میره وای به رفیق!

– بلایی سر پری بیاد …

سکوت میکنه… ادامه نمیده… سرم و به علامت بقیش تکون میدم… یقه مو توی دستش مچاله میکنه:

– تو از من بچه پروتری!

– آقا من‌حیوونم… اصلا شیطان رجیم منم… ول میکنی من و؟ بیا برو دنبالش بلایی سرش خودش نیاره!

یقه مو ول میکنه‌.. عقب میره‌.. میخواد بیرون بره که صداش میزنم:

– پوریا؟

می ایسته:

– من هیچ وقت نخواستم‌اسیبی به پری بزنم… نخواستم تاوان حالمو اون بده… چیز با ارزشی ندارم که سرش قسم بخورم تا باور کنی… نه عشق… نه خانواده..‌ نه بچه… اما به رفاقتمون قسم چون خواهر تو بود اصلا تحویلش نگرفتم که فراموشم کنه… علاقه ای نداشتم بهش درست ولی… لایقشم نبودم و نیستم!

فقط میگه؛

– آره نیستی!

بیرون میره… چشمام و با درد می بندم… وارد سالن میشم .
روی کاناپه لم میدم… نمیدونم چقدر می گذره که گوشیم زنگ میخوره… با دیدن اسم پوریا نگران جواب میدم:

– الو؟

صداش گرفته:

– تف تو ذاتت … گوه بزنن به این رفاقت!

پاهامو از روی میز جمع میکنم:

– بعد من و ببند به فحش… چیشده؟

– گیج و پرت و پلا از خونت زده بیرون … یه ماشینی..

می ایستم:

– زندس؟

بغض مردونش میشکنه‌.‌.. داد میزنم:

– جون بکن… زندس؟

– اره‌!

نفس مو فوت میکنم:

– چش شده؟

– دستش شکسته‌… سرش ضرب دیده باید امشب بمونه… ولی ساکته‌.. ساکت و گیج…دکترش گفت خبر بد دادن شوکس؟

کلافه چنگی لای موهام میزنم…

– کدوم بیمارستان؟

– فقط گمشو ارشام… ریختت و ببینم دکوراسیون صورتت و میریزم بهم!

– بزن..ادرس بده میام بزن!

داد میزنه:

– حالم از بی حسیت بهم میخوره!

– مردک روانی دارم ازت ادرس میگیرم… بی حسی چی کشک چی؟ مگه من راضی بودم چیزیش بشه؟

سکوت میکنه… صدای گریه و حرف پروانه رو میشنوم:

– بیا برو داروهاشو بگیر!

صدای خسته ی پوریا:

– میفرستم ادرس و… پروانه چیزی نمیدونه… اومدی تابلو نکن!

و قطع میکند‌‌‌‌‌..‌ کتم و برمیدارم و بیرون میزنم!

* دل آرام *

رژ لبمو روی لبهای سفیدم میکشم… تاب و شلوارک سفیدمو می پوشم و موهامو باز میزارم… از اتاق بیرون میرم… خیره کیک روی میز و ظرف میوه و سینی شربت میمونم که در باز میشه… سعی میکنم حال بدمو نشون ندم‌… جلو میرم… ارتان که وارد خونه میشه با دیدنم می ایسته‌… لبخند میزنم:

– سلام!

جلو میاد:

– سلام به روی ماهت‌.. چه خبره؟تولدمه؟

میخندم… چشم از کیک میگیره و دستاش و دور کمرم حلقه میکنه:

– با شمام خوشگله؟

– یکی داره میاد!

متفکر نگام میکنه… ابروهاش درهم میشه و میپرسه:

– کی؟

میخندم:

– یکی که خیلی وقته منتظرشی!

– اذیت نکن دلی… من منتظر کسی نبودم!

چونش و می بوسم… میخنده:

– شیطونی نکن دختر… بگو ببینم چه خبره!

– دلم نمیخواد بیشتر از من دوسش داشته باشی..‌ هیچ وقت!

چشماش درشت میشه… ابروهاش بالا میره… گیج میگه:

– تو… تو؟

– اهوم!

نگاش خیره ی شکمم می مونه:

– باورم نمیشه… یعنی… واقعا من دارم پدر میشم!؟

بغلم میکنه‌… دور خودش می چرخه… صدای خنده هامون کل خونه رو پر میکنه‌… می بوسمت… محکم فشارم میده… موهام و بو میکشه‌… تو گوشم میگه که عاشق خودم و بچمون … اما من… میون همه این خوشی ها… یه چیزی وجودم و چنگ میزنه‌…اونم پنهون کاری… کاری که بازم تکرارش کردم اما خود خدا شاهده که بخاطر حال خودشه… پشت میز میشینم و کیک و میبره…

– به به چه بویی داره!

– نوش جان!

نگام میکنه:

– توی این وضعیت باید استراحت کنی نه کیک و شام درست کنی!

میخندم:

– لوسم نکن!

– حالت واسه همین بد بود؟ رنگ و روتو…

خجالت میکشم ولی میگم:

– اره!

– باید بریم آزمایشم بدی!

– باشه بریم!

کمی از کیک و میخوره… منم لیوان شربت و برمیدارم… میپرسه

– دختر دوس داری؟

چرا داره گذشته ی لعنتی و سوالاش تکرار میشه…

– فرقی نداره… دلم میخواد سالم باشه!

– ولی من عاشق دخترم!

خودمو لوس میکنم:

– شکل من شه؟

صورتمو نوازش میکنه:

– آره… دو تا دلی داشته باشم!

میخندم… میخنده… کاش ارشام رحم کنه …

– یه ترسی توی چشمات که من و میترسونه دلی!

دلم میریزه ولی میگم

– چیزی نیست یه دلشوره ی سادس!

– از اینکه ازاد شده میترسی!؟

بغض میخواد خفم کنه‌.. خبر نداره داداشش تا اتاق خوابمونم اومده:

– اره… همیشه می ترسیدم!

– چیکار کنم این ترست تموم شه؟

لبخند زورکی میزنم:

– تموم میشه نگران نباش!

لبامو می بوسه:

– امشب بگو مامان بابات و مامان بابای من بیان‌.. یه جشن کوچیک بگیریم اونارم خوشحال کنیم… اینم یادت نره که چقدر عاشقتم!

جواب بوسش و میدم و نمیگم چقدر نگران از دست دادن خودش و بچم…

– من بیشتر!

– بزار به پوریا هم زنگ بزنم بگم بچه هارو جمع کنه… یه جشنم با اونا بگیریم!

لبخند میزنم‌ اما سخت… گوشیشو برمیداره و تماس میگیره… میزنه روی اسپیکر:

– سلام داداش چطوری؟

صدای پوریا گرفته:

– سلام ارتان جان… جانم؟

– چیزی شده پوریا؟ صدات چرا گرفته؟

با ترس نگاش میکنم… پوریا اروم میگه:

– چیزی نیست.. جانم کاری داشتی؟.

– امشب بچه هارو جمع کن بیایید اینجا… یه دورهمی داریم!

سکوت میکنه… با مکث میگه:

– میگم بهشون‌.. من و پروانه اینا ولی نمیتونیم بیاییم!

– چرا؟

بلاخره به حرف میاد:

– پری خواهر کوچکم تصادف کرده بیمارستانیم!

دستمو جلوی دهنم میگیرم و ارتان نگران میگه:

– ای وای… چطوره الان؟

– خوبه بد نیست!

– ادرس و بفرست!

پوریا هول و سریع میگه:

– نه..‌ نه ارتان.. برسید به مهمونیتون میگم بچه ها…

– مهمونی دیر نمیشه… ادرس و بفرست!

کلافه میگه:

– ارتان لازم نیست دارم میگم .. بببن..

– چرا تعارف میکنی تو؟

با دلشوره گوش میدم… پوریا کلافه میگه:

– می فرستم!

– باشه… فعلا!

قطع که میکنه نگام میکنه و میگه:

– تو نیا با این حالت.. خودم میرم یه سر میزنم… خب؟

– زشت نیست؟

– نه… استراحت کن مرخص شد می برمت خونشون!

باشه ی خفه ای میگم بلند میشه و خدافظی میکنه‌!

آرشام

مچ دستمو میگیره و میکشه نچ کلافه ای میگم:

– پوریا ول کن بزار برم ببینم چش شده عه!

کمرم و به ماشینم میزنه:

– با چنگ و دندون رسوندمش به اینجا… شدم پدرش شدم مادرش شدم همه کس و کارش… بعد تو پاپتی بیای و…

– دارم مراعات حالتو میکنم پوریا‌.‌.. از دیشب تا الان خیلی رو نرومی!

– برو گمشو ببینش ولی واسه اخرین بار… بهش بگو دیگه رنگتم نمی بینه!

نفس سنگین مو از سینم بیرون میدم:

– برم بیشتر دقش بدم؟بیا برو کنار..‌طبقه چند؟ اتاق چند؟

– دو..‌۳۰۷!

عقب که میره وارد بیمارستان میشم… به اتاقش که میرسم پروانه بیرون میاد… خودم و پشت ستون پنهون میکنم… حوصله ی سوال و جواب ندارم… بعد رفتنش وارد اتاق میشم… پای چشمش کبود شده و سرش باند پیچی… دستش بسته است… جلو میرم:

– کوری تو؟

سرش سمتم برمیگرده… منتظر داد و بیدادم ولی فقط نگام میکنه….

– این چه قیافه ای؟

چشماش مات چشمام:

– میدونی که لوس کردن دخترا تو کارم نیست؟

فقط سرشو تکون میده… کنارش میشینم:

– میدونی که اهل تظاهر و دورو بازی نیستم؟

بازم با سر جواب میده‌…

– توقع داشتی تا کی خودم واقعی مو واست رو نکنم؟

اشکش می ریزه:

– پوریا داره سکته میزنه‌… پس تموم کن این حالو پری… من ارزش یه قطره اشکتم ندارم خب؟

با بغض میگه:

– آرشام؟

– هیس گوش بده‌…سکوت تو..‌ شوکه بودنت‌..‌ حال بدت…افسرده شدنت‌ چیزی و حل نمیکنه‌.. منم عوض نمیکنه‌… فقط خودتو از زندگی عقب می ندازه!

– چه جوری بگم باور کنی داغونم؟

نفس مو فوت میکنم:

– چشماتو باز کن پری..تو عاقلی‌… ادا و اتفار نداری مثل دخترای لوس دورم‌.‌. من به درد تو نمیخورم… آینده ای نداری باهام… اینو که دیگه فهمیدی؟

– هنوز عاشقشی؟

خون سرد میگم؛

– عاشق کی؟

– زن ارتان!

نیشخند میزنم

– نه!

اشکش میریزه:

– پس بزار من عاشقت کنم!

شوکه نگاش میکنم… عصبی چونش و میگیرم… با درد اخ میگه اما اهمیت نمیدم:

– میخوای زن یه بی ناموس شی؟

– ای!

– با توام…. دارم‌میگم یه متجاوزم…‌یه اشغال بی کس و کار‌.. باز..

با بغض میگه:

– دلم نمیفهمه‌… با من عوض میشی… مگه تاوان شو ندادی؟ مگه حبس شو نکشیدی؟ پس بسه… میشه عوض شی!

میخوام بلند شم که مچ مو میگیره:

– پس بزار فقط دوستت بمونم!

– من دوستی ندارم پریا… دوره ی دوست دختر بازی من تموم شد!

– فقط یه دوست معمولی… من و از دیدنت و حرف زدن باهات محروم نکن… همین… فقط همین!

خیره ی دستامون میمونم…

– آرشام؟

– پری… من و با پوریا در ننداز… من دارم میرم از ایران… به خودت بیا… ول کن دستمو!

– دلت دل نیست ارشام… مطمئنم!

دستمو رها میکنه‌.. بلند میشم که گوشیم زنگ میخوره… با دیدن اسم پوریا جواب میدم:

– چیه پوریا؟

– بیا بیرون… ارشام بدو!

– چه مرگته‌.. چیشده؟

– آرتان اومد بالا‌.. اومده به پری سر بزنه!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-2

مطلب پیشنهادی

رمان های ناهید

رمان ماه شب چهارده پارت 12

رمان ماه شب چهارده پارت 12Rate this post رمان ماه شب چهارده نوشته ناهید گلکار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.