خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام قالب صحیفه
خانه / آخرین مطالب / جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۱۰

جلد دوم رمان عشق بیرحم پارت ۱۰

جلد دوم رمان عشق بی رحم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد دوم عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

چشماش برق میزنه… همون کف میشینم و به دیوار تکیه میدم:

– عاشقی که مجبور شد متجاوز بشه..‌ چون بقیه ی راه ها رو بسته بودن!

کنارم میشینه:

– عشق یه طرفه فقط دردسره!

– داشت عاشقم میشد‌… اون ارتان لعنتی… اون پرهام پست… اون نازگل کثافت‌‌….

– زوری نمیشد ارشام!

بغض دارم امشب… اما قورتش میدم:

– داشتم بابا میشدم پوریا!

– یا خدا… تو چیکارا کردی پسر؟

– داشتم زور میزدم خوشبخت شم… نشد‌‌.‌‌‌‌‌.. اما من واقعا عاشقش بودم… عاشقی که چون عشقش فکرش پیش برادرش بود مجبور میشد فقط کتک بزنه…داد بزنه…تحقیر کنه‌… حبس کنه… شکنجه بده… اره من اعتراف میکنم… فقط پیش تو اعتراف میکنم که من دلی اصلی و کشتم… اینی که دیشب دیدم… اونی که باهاش زندگی کردم‌‌…بدلش بود انگار!

دستمو میگیره:

– داری مثل کوره میسوزی بچه!

– باید تموم کنم این ماجرارو!

تموم صورتم خیس از عرق‌… گلوم خشک…

– پاشو ببرمت درمانگاه ارشام!

– باید اون چاقو میزدم توی قلبش و خلاص!

– جفنگ نگو گوسفند!

بلند میشه… زیر بغل مو میگیره و سخت بلندم میکنه:

– بپوش لباس تو ببرمت درمانگاه!

روی کاناپه میشینم:

– این سوسول بازیا واسه مردای زندون نیس بابا!

– دارم میگم داری تو تب میسوزی گاو!

روی کاناپه دراز میکشم… خونه میچرخه یا زمین یا من نمیدونم… حالم خوب نیست… با دیدن دل ارام خیلی بدترم…‌دیدن خونش…اتاقش… تختش… عکسای لعنتیش حالم و بهم زد…

-آرشام پاشو این قرص و بخور!

بلند میشم و قرص و به زور آب پایین می فرستم… دستمال مرطوب و روی پیشونیم میزاره:

– داری پشت هم گند میزنی تو زندگیت و حالیت نیست… بابا عشق کیلو چنده…همه ی اینا یه حس… بالا و پایین شدن هورمون… این نشد یکی دیگه!

– خفه شو پوریا!

میخنده:

– احمق این بار دستگیر میشی معلوم نیس چند سال حبس بخوری بفهم…اون دیگه یه زن شوهردار… زن برادرت… تو دیگه یه ادم سابقه داری… حالیته؟

– باید زهر مو بریزم بعد گور مو گم کنم!

مشتشو توی بازوم میزنه:

– خر نشو… خر نشو که میزنم دهنتو سرویس میکنم!

– یه سیگار بده!

– الان سیگار واست خوب نیس یا پاشو بریم درمانگاه یا بکپ!

نگاش میکنم:

– چرا خبری از ارتان نیست؟ جرات نکرده بهش بگه یا پیدام نکرده؟

– من گفتم فعلا نگه… تا تو خرو رد کنم گم شی!

دستمال و از پیشونیم برمیدارم و توی صورتش پرت میکنم:

– گمشو بابا‌کجا برم همه کار و زندگیم اینجاست!

– زندگیم داری تو؟

– تو چرا نمیری خونت؟

بلند میشه و میگه:

– چون میخوام باشم تا باز گوه نزنی به زندگیت!

– تو خودت استاد مایی بابا!

دستشو روی پیشونیم میزاره:

– خفه شو..‌ میگم داغی باید بریم بیمارستان!

– بخوابم خوب میشم… خواستی بخوابی برو رو تخت من… شب بخیر!

– لجباز گوساله!

میخندم و چشمام و می بندم ولی… پشت پلکام فقط آتیشه!

دل آرام

فنجون چای و مقابلش میزارم و به صورت درهم و متفکرش نگاه میکنم:

– آرتان؟

نگام میکنه‌… معنی دار..خسته.‌.‌ گیج:

– بله؟

– چرا صبحونه تو نمیخوری؟ به چی فکر میکنی؟

فنجان چای و برمیداره:

– به دیشب… به تو‌… به حال و روزت… تو همه ی دیشب و به من گفتی دلی؟

نگام و از چشماش میگیرم …دلهره دارم:

– این عجیب که با ازادی ارشام من بهم بریزم؟

– نه اما دلم نمیخواد گذشته تکرارشه.. دلم نمیخواد تاثیری روی زندگیمون بزاره!

بلند میشه و کتش و تنش میکنه…

– فعلا تنها نرو بیرون تا برگردم!

لبخند میزنم اما میدونم اگه بخوامم نمیتونم برم…

– چشم!

– مراقب خودت باش!

– تو هم!

بیرون که میره…در و که میبنده… نفس خستم و فوت میکنم و گوشیم و از روی میز برمیدارم… امروز ضعف و گرسنگی عجیبی دارم… شماره ی پوریا رو با استرس میگیرم… صداش خواب الود:

– بله؟

– سلام… دل آرامم!

با صدای کلافه و خسته میگه:

– کدوم دل ارام؟

سکوت میکنم… بی شک اینم مثل ارشام دخترای زیادی توی زندگیشن حتما‌‌‌… گلوش و صاف میکنه:

– اوه… سلام شمایی… ببخشید من گیج خواب بودم‌.. !

– گفتید بهم خبر میدید چیکار کنم!

صدای هیولای زندگیم و از دور میشنوم:

– میمیری خفه کنی اون گوشی بی صاحبتو؟

چشمام و با درد می بندم…پوریا میگه:

– دیشب تا نزدیکای صبح حرف زدیم… الان دیگه همه چی و میدونم … میدونم که دیگه نمیخوای چیزی از ارتان مخفی کنی… میدونم که نگرانی و میترسی ولی بزار من ارشام و رد کنم بره… بعد به ارتان بگو…یا حتی هیچ وقت نگو!

– اون نمیره..اون تا من و دق نده نمیره!

– اگه الان بگی به ارتان … هیچ وقت نمیتونه بره چون باز پروندش و به جریان میندازن!

بغض سختمو قورت میدم:

– آرتان بفهمه باز مخفی کاری کردم دیونه میشه!

– چاره ای نیس دل ارام… بزار بفرستمش بره … بمونه و ارتان بفهمه کل خاندانش میفهمن… باز زندون… باز ترس ازادی… باز زیاد شدن کینه و‌…

اشکام میریزه و میگم:

– چه جوری باهاش حرف بزنم که کوتاه بیاد؟ به کی قسمش بدم؟ چرا قلب نداره؟ چرا رحم نداره؟

– گریه نکن … باور کن اونم داغون‌‌‌..تا صبح سوخت توی تب… !

صدای باز شدن در و میشنوم و بعد صدای آرشام:

– با کی زر میزنی اول صبحی؟

– دل ارام… دارم میگم گندی که زدی و فعلا نگه به ارتان تا بتونی گورتو گم کنی!

نفس توی سینم حبس میشه‌..صدای پوریا رو میشنوم:

– بده من گوشی و عه… ارشام!؟

صداش ته مونده ی توانم و از بین میبره:

– یه شب سرد زمستونی… هوا سوز داشت… وقتی با کابوس خنده های بلند تو و ارتان از خواب پریدم… توی اون سرما و سوز که خیس عرق بودم و نفسم یکی در میون می اومد بالا… هم سلولیام تخت خوابیده بودن و زندون فقط زندون بود… حتی یکی نشست بالای سرم یه لیوان اب بده دستم..بگه خواب دیدی… اونجا بی کسی و تنهایی تا مغز استخونم و سوزوند و به یه نتیجه رسیدم!

صدای کلافه ی پوریا رو میشنوم:

– حالش خوب نیس نفهم ول کن!

اشکام میریزه و ادامه میده:

– به این نتیجه رسیدم ارزشش و نداشتی دلی… ارزش بی ابرو شدنم و… ارزش برچسب بی غیرتی و هوس باز بودن و بی ناموس بودن خوردن و… ارزش بی خانواده شدنم و… ارزش سابقه دار شدنمو‌… ارزش این همه دویدنمو… جابه جا کردن دنیارو واسه داشتنت… نداشتی خانوم محترم!

بلند میشم و وارد سالن میشم… پنجره رو باز میکنم و گلوم چنگ میزنم:

– اون شب و بقیه ی شبای اون دو سال… زیاد فکر کردم… فکر کردم بخاطرت از همه… حتی خودم و آبروم و شرفم گذشتم… ولی تو چیکار کردی؟

چشمام و می بندم و اشکام میریره:

– فقط زدی تو سرم که من متجاوزم… فقط گفتی آرتان… فقط گفتی من نامرد و بی ناموس و عوضیم… کجای اون زندگی عشقم منم دیدی؟ آره راه بدی و اومده بودم ولی… به بی کسیم قسم تنها راه بود!

با بغض لب میزنم:

– آرشام؟

– برگشتم که نفس تو ببرم دلی… با این هدف نفس کشیدم… اما حالا می بینم ارزش نداری که بخاطرت قاتلم بشم!

– تو یادت رفته باهام چیکارا کردی؟ چرا همیشه طلبکاری لعنتی؟ تو زندگیم و رویاهامو.. روحم و کشتی… من به احترام عشقت ازت گذشتم و رضایت دادم که اعدام نشی به احترام عشقت…

حرفمو قطع میکنه:

– دیگه عشقی نیست!

کف پارکت میشینم و زانوهامو بغل میکنم:

– یه جوری از چشمام سقوط کردی که دیگه نمیتونی پاشی دلی!

– حالا که ازم متنفری … چی میخوای ازم؟

نیشخند ترسناکش و از پشت گوشیم می بینم:

– فقط دلم میخواد اذیتت کنم همین!

صدای کلافه ی پوریا رو میشنوم:

– خفه شو آرشام‌… بده من اون کوفتی… دل ارام قطع کن گوش نده!

اشکام و پاک میکنم:

– این همه اذیتم کردی چیشد اخه؟

– میخوام یه بار دیگه تو این خونه ببینمت…باید حرف بزنم باهات… بعدش شاید واسه همیشه رفتم!

پوریا داد میزنه:

– دلی قطع کن میگم!

– من و توی اون خونه ببینی که چی بشه؟

تموم بدنم می لرزه… از ترس…از استرس… از خراب شدن آرامشم…صداش خون سرد… هیچ حسی نداره:

– اگه میخوای بیشتر از این گوه نزنم تو ارامش و زندگیت بیا… فکر کنم تا الان بهت ثابت شده نه از کسی میترسم نه از چیزی!

– لعنتی لعنت بهت لعنت بهت… نمیام بیام چیکار؟ مگه خاطره ی خوشی دارم از تنهایی باهات؟

هق میزنم:

– ارشام چرا ولم نمیکنی؟چرا بس نمیکنی؟ چی میخوای از جونم؟

– میخوام باهات حرف بزنم نترس!

– چه حرفی؟

نفس عمیق میکشه:

– میای یا نه؟

خسته‌میگم:

– نه!

صدای عصبی پوریا رو میشنوم:

– بس کن روانی بده من اونو!

صدای ارشام پر از خش:

– دلم میخواست یه بار از راه دوستی وارد شم… خودت نزاشتی!

با گریه میگم:

– آرشام بیام و ارتان بفهمه… بیام و بلایی سرم…

– نمیفهمه… نمیارم… میخوام…

نفسش میره:

– میخوام یه بار دیگه توی خونم ببینمت!

– بعدش میری؟

– بعدشو بعد فکر میکنم!

محتویات معدم تا گلوم میرسه… صدای داد و بیدادشو با پوریا میشنوم… پیشونی دردناکم و فشار میدم…

داد میزنه و گوشم سوت میکشه:

– میای یا نه؟

پوریا داد میزنه:

– نه دلی بگو نه… خام‌ این نشو این دیگه ادم نیست!

آرشام فریاد میزنه:

– خفه شو تو!

یخ زدم… دندونام بهم میخوره:

– اگه بیام و بعدش واسه همیشه بری میام اما به شرطی که پوریام باشه!

فقط میگه:

– منتظرم…فردا عصر راس ساعت ۵!

چند لحظه بعد صدای پوریا رو میشنوم:

– حالیته داری چیکار میکنی؟ داری همه چی و خراب تر میکنی… ارتان بفهمه جفتتون و با هم اتیش میزنه… صبر نمیکنه ببینه چی میگی و چیشده!

منم داد میزنم:

– من فقط میخوام بره‌… میخوام نباشه… میخوام از تنها موندن و تنها بیرون رفتن وحشت نداشته باشم…
میخوام مثل همه ی ادما زندگی کنم… میخوام ارتان بمونه واسم… چرا یکی من و نمیفهمه؟

– بیای خونش فکر میکنی بعدش چی میشه؟ این فقط دوست داره آزارت بده دلی بفهم… از من که رفیقشم بپرس… حماقت نکن!

زار میزنم:

– نمیخوام ارامش ارتان بهم بریزه… نمیخوام از با من بودن پشیمون بشه… خودت گفتی ردش میکنی بره!

– هستم پای حرفم… ولی اومدن تو چیزی و حل نمیکنه!

دستمو جلوی دهنم میگیرم و عق میزنم… حالم اون قدر خرابه که نفسم سخت بالا میاد…
فقط گوشی و قطع میکنم و سمت دستشویی میدوم‌… همه ی محتویات معدم بالا میاد…
خودم و توی ایینه نگاه میکنم… این دومین باری که حالت تهوع داشتم و بالا اوردم…
عادت ماهیانه م رو حساب میکنم و خیره ی چشمام توی ایینه لب میزنم:

– نه… الان نه!

سمت اتاق میدوم‌.. بی بی چک و از کشو بیرون میارم و سمت دستشویی برمیگردم…
کارم که تموم میشه خیره ی دو تا خط قرمز میمونم و تموم گذشته اوار میشه روی سرم… اما این بار حس بد ندارم… حس نفرت ندارم… این بار ذوق دارم…

این بار عاشقش بچه ای هستم که از ارتان باشه… اما حالا… توی این گیر و دار اومدن ارشام… بغض سختم میترکه و از دستشویی بیرون میام…
روی کاناپه میشینم و میبارم… هزارتاحس خوب و بد با هم دارم… اما دلم میخواد امروز جشن بگیرم‌…. این خبر و باید اونجور که لایقشه به گوش ارتان برسونم…. بلند میشم و سمت اشپزخونه میرم تا کیک درست کنم…و قورمه سبزی که ارتان عاشقشه…
حالم خوب نیست اما… باید قوی شم و خودم همه چی و درست کنم… باید برای حفظ این خوشبختی بجنگم… دستمو روی شکمم میزارم و لب میزنم:

– مثل بابات باش… مرد… مهربون… وفادار!

آرشام

یقه مو محکم میگیره و محکم‌تر میزنتم به دیوار:

– داری چه گوهی میخوری تو حیوون؟

فقط نگاش میکنم… یقه مو میکشه:

– زن برادرت و دعوت میکنی خونه مجردیت که به چیت افتخار کنی؟

– پوریا حوصله ی دعوا و کتک کاری ندارم ول کن یقه رو!

عصبی داد میزنه:

– به درک که حوصله نداری… اون دهن بی چاک تو باز کن ببینم میخوای چه گوهی بخوری!؟

مچ دستاش و میگیرم و از یقم پایین میارم:

– حس نمیکنی داری زیادی توی زندگیم دخالت میکنی؟

– اگه همین الان بهم نگی چی تو سرته که فردا گفتی دلی بیاد اینجا میرم و با مامور و ارتان برمیگردم… من کله خر و میشناسی… میشناسی که از خود خرت خرترم!

میخندم‌.. بلند… خیلی بلند… روی کاناپه لم میدم و سیگارمو روشن میکنم:

– اره میشناسمت… یادمه دوست دخترت سه سال پیش وقتی حامله شد و انداخت گردن تو به گوه خوردن انداختیش تا گفت گوه خورده و بچه واسه یه حروم زاده ی دیگس..خدایش خوب نرفتی زیر بار!

بلند تر میخندم… به زانوم لگد میزنه:

– نرو رو مخم ارشام… میگی یا برم؟

خون سرد تر جواب میدم:

– شنیدی میگن آب از سرم گذشته؟

چشماش و با درد می بنده و نفسش و فوت میکنه:

– داداش؟ آقا؟ یارو؟ رفیق؟ بچه بابات؟ داداش پریا؟ ما دریا از سرمون گذشته!

خسته روی مبل میشینه:

– اخه لامصب… د سگ مصب… نمیخوام بیشتر از این خودت و بدبخت کنی..‌ این چه کاری بود که کردی؟ از راه تجاوز ادم عشقشو به دست میاره ؟

– راه دیگه نبود… فکر میکردم عاشقش میکنم!

– رفته بودی دنبال دلی که قبلا دلش واسه دل داداشت رفته بوده دادا!

نگاش میکنم… تلخ اما میگم:

– ارتان ادم بهتر و دوست داشتنی تری!

– تو عوضی بودن و دوست داری!

میخندم:

– ذاتی جون داداش!

– چیکار داری با دلی؟ بخاطر یه دختر؟ باور کنم بخاطر یه دختر این همه داری گند بالا میاری؟ تو که دورت پره دختر بود و بیشتر از یه هفته تحملشون نمیکردی… عاشقت میشدن و به ریششون میخندیدی!

– دختر ول نمیخواستم!

سیگار و ازم میگیره:

– چیکار داری دلی و؟

– میخوام باهاش حرف بزنم… فقط حرف!

اروم تر میگه:

– بعدش؟

خسته میگم؛

– میرم … میرم تا واقعا غریب باشم‌‌.‌.. اینجا خاتواده دارم و ندارم!

– چرا نمیری از دل بابات در بیاری؟

میخندم…

– مگه شیشه خونه همسایه رو شکستم؟

– نه که خودم وضعم از تو بهتر باشه… یه جورایی شکل خودتم ولی… واقعیتش نمیفهمم چه جوری این قدر خون سردی این قدر بی رگ این قدر بی اهمیت و..‌

– بی غیرت؟

دلخور میگه:

– تو اینجوری نبودی… تا این حد عوضی نبودی!

میخندم و دراز میکشم:

– بودم!

– نزار دلی بیاد … ولش کن… بزار کاراتو جور کنیم برو!

زنگ خونه که میخوره پوریا بلند میشه و من گیج میپرسم:

– کیه؟

– پریاس!

– بهش نگفتی با کی طرفه؟

شاسی و میزنه و میگه:

– خفه شو … نمیخوام یدفعه بگم… اوضاع روحیش جدیدا خوب نیست!

– اوه مامانم اینا!

در و باز میکنه و پریا با قابلمه توی دستش وارد خونه میشه:

– سلام… بی ادب مهمون داری پاشو بشین لااقل!

فقط دستمو واسش بلند میکنم… پوریا عصبی میگه:

– نباید با من هماهنگ کنی تو؟

– وا خب غذا اوردم واستون… ارشام دلمس که دوست داری!

پوریا نمیتونه خوددار باشه:

– دوست داره که بره خونه مامانش کوفت کنه‌…هی من هیچی نمیگم میزنم رو فاز بی غیرتی…تو تک و تنها باید بیای خونه پسر مجرد؟

– چته تو؟ خودت گفتی میای اینجا… بعدم ما به ارشام اعتماد داریم مگه نداریم؟

– نه!

نه محکم و بلندش باعث میشه چشمام و ببندم… پریا شوکه میگه:

– نه؟ همیشه نمیگفتی ارشام مثل داداشته؟ همیشه نمیگفتی رو ناموس رفیقش چشمش پاکه؟

پوریا رو نگاه میکنم… باید خودم کاری کنم… بلند میشم… پوریا بی طاقت وارد تراس میشه… سمت پریا میرم و قابلمه رو ازش میگیرم… غمگین میگه:

– نمیگی چشه؟

– در مورد من اشتباه میکرده!

اون قدر خشک و سرد و یهویی میگم که بغض میکنه:

– مگه تو… تو مگه چته؟

– عوضیم!

– بازی جدید واسه دور کردن من از خودت؟ من که این همه سال فهمیدم حسم یه طرفس… مگه مزاحمت داشتم واست؟

چشمام و میبندم:

– پری؟

– تو عوضی نیستی از سنگی!

مشتش که روی سینم میخوره نگاش میکنم:

– فقط اومدم و ناهار اوردم همین… اما شماها باهام مثل اویزونا رفتار کردید..‌

پوریا عصبی میرسه:

– بس کن پری!

– بهم بگو ارشام چه جور ادمیه؟ بگو شاید خلاص شم از این حس!

– برو خونه!

مقابلم می ایسته:

– خودت بگو!

– من..

پوریا داد میزنه:

– دهنت و ببند ارشام!

سمتش برمیگردم:

– چرا؟ بزار بفهمه… بزار بدونه عاشق یه ادمی شده که هیچی نداره جز ذات خراب!

دانلود-جلد-دوم-رمان-عشق-بی-رحم
رمان-عشق-بی-رحم-جلد-۲

مطلب پیشنهادی

رمان همسر دوم خان زاده پارت۳۷

۳٫۵ ۰۲ رمان همسردوم خان زاده جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.