خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

آخرین مطالب

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید جلوی خونشون روی ترمز زدم و منتظر ایستادم تا پیاده شه ولی هر چی میگذشت هیچ عکس العملی نشون نمی داد عصبی به عقب چرخیدم و خواستم چیزی بهش بگم ولی یکدفعه با دیدن چشمای بسته و سینش که آروم بالا و پایین می شد …

توضیحات بیشتر »

رمان تبار زرین پارت ۵

رمان تبار زرین جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید پرسیدم: «تراهیو یعنی چی؟» و چشم‌های دییندرا به سمت من برگشت. «یعنی بخواب، با لحن شاهانه. مثل آهنو، که این هم شاهانه‌ست، اگه شما بخواین بگین می‌شه آهنای.» سنجاق مو را برداشت. «”این رو دوست دارم” یا به زبان کورواک “کای آهنای ساه” ولی اگه …

توضیحات بیشتر »

رمان تبار زرین پارت ۳

رمان تبار زرین جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید در آن سمت چادر میزی باریک و مستطیلی قرار داشت که آن هم حکاکی شده بود، دو صندلی با پشتی‌های نردبانی در طرفینش داشت. روی نشیمن‌گاه‌شان مخده‌هایی با منگوله داشتند. شمع‌دانی‌هایی نقره و برنزی با شمع‌هایی خاموش با هر بلندا و قطری روی میز پخش …

توضیحات بیشتر »

رمان تبار زرین پارت ۴

رمان تبار زرین جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید خدای عزیز. دهانش روی گوشم نشست. «سرسی، کاه راهنا داکشانا. سرسی، کاه لنساهنا.» در گوشم غرید، صدای خشدارش و حرفش نوعی ادعای مالکیت بود. زمزمه کردم: «اوم… باشه.» لعنتی! دیگر چه کار می‌توانستم بکنم؟ غرش دیگری سر داد که مثل ابریشم روی پوستم منعکس شد، …

توضیحات بیشتر »

رمان تبار زرین پارت ۲

رمان تبار زرین جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید وقتی کارشان تمام شد، دییندار نگاهی به من انداخت، لبخندی شاد و تأییدکننده زد و گفت: «شاه شما سخاوت زیادی به شما ارزانی کردن. این خیلی خوبه.» به او چشم دوختم. سخاوت. درسته. حالا هرچی. سرانجام از چادر بیرون و قدم به اردوگاه گذاشتیم. این …

توضیحات بیشتر »

رمان تبار زرین پارت ۱

رمان تبار زرین جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان تبار زرین وارد شوید فرار داشتم می‌دویدم. با آن‌ صندل‌های کوچک زپرتیِ احمقانه داشتم می‌دویدم. از ترس جانم می‌دویدم. آن مرد سوار اسبش بود و من می‌توانستم صدای کوبش سم‌های آن هیولا را درست در پشت سرم بشنوم که با صدای نفس‌نفس‌زدن‌های وحشت‌زده‌ام درآمیخته بود و داشت نزدیک‌تر هم …

توضیحات بیشتر »

پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس

رمان معشوقه جاسوس فصل دوم رمان معشوقه فراری استاد قسمتی از رمان شروع_فصل_دوم #معشوقه‌ی_جاسوس #پارت۱ #عاشقانه‌ای‌از: #مطهره_حیدری #بیست_سال_بعد #آرامـــــ بازوم‌و کشید که با حرص دستش‌و پس زدم. – عه! ول کن تو هم خب! از کی تا حالا ترسو شدی؟ با حرص به شیشه‌ی ساعتش زد. – ساعت یک نصف شبه آرام! بیدار بشند بفهمند نیستیم بدبخت می‌شیما. ببخیال خندیدم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه جاسوس پارت ۴۰

رمان معشوقه جاسوس جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید #مطهره – رادمان چیز شک برانگیزی به آرام نگفت؟ دست‌هاش‌و از توی موهاش بیرون کشید. – نه، یعنی اینکه به نظر من نه، قرار بود برش گردونه هتل. مهرداد تموم مدت طول و عرض اتاق‌و طی می‌کرد و مشتش‌و به کف دستش می‌کوبید. مشخص بود هم …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه جاسوس پارت ۳۹

رمان معشوقه جاسوس جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید نیم قدم به عقب رفتم و با صدای تحلیل رفته‌ای گفتم: این امکان نداره! بابای من مرده. نیم قدم بهش نزدیک شد. – بهت حق میدم که باور نکنی اما هر چیزی که بهت گفتند دروغ بوده. به پشت سرش اشاره کردم. -‌ برید… برید از …

توضیحات بیشتر »

رمان معشوقه جاسوس پارت ۳۸

رمان معشوقه جاسوس جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان معشوقه جاسوس وارد شوید #آرام با ناله‌ای که از کرفتگی گردنم از بین لب‌هام خارج شد چشم‌هام‌و باز کردم. دست به صندلی گرفتم و صاف نشستم. با چشم‌های ریز شده سرم‌و چرخوندم. هیچی از موقعیتم درک نمی‌کردم و گیج میزدم. توی یه جای نسبتا کوچیکی بودم و آهنگ بی‌کلام ملایمی …

توضیحات بیشتر »